![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
هی با خودم می گویم: چند بار راجع به این ماجراها نوشتی و هربار فحش و فضیحت شنیدی؛ بسّت نیست؟
ولی مگر چشمهایم می گذارند؟

- می گویند از سر دل سیری اراجیف می نویسی و از موادفروش ها و معتادها حمایت می کنی!... بست نیست؟
چشمها... این چشمهای لعنتی ام نمی گذارند... باید فکری برایشان بکنم.

- می گویید آنها که از مجرمین حمایت می کنند خودشان شریک جرم اینها هستند... این باتوم از همین الان جلوی صورت تو هم تکان تکان می خورد...!
چشمها... باید برای چشمهایم فکری بکنم...
![]()

چرا بجای شاخک به ما چشم داده است؟