بايگانی November 2007

عذرخواهی

دیشب با یکی از طنزنویس‌ها صحبت می‌کردم. اتفاقا بحث کشید به گل‌آقا. ایشان معتقد بود نامه من به خانم پوپک صابری تند بوده و باعث ناراحتی خانم صابری شده است.

اگر اینطور است جدا متاسفم. من شاید مقداری در بیان نظراتم تند باشم ولی هرگز قصد توهین نداشته و ندارم.
در نظر من بالاترین و ارزشمندترین چیز شان انسانی و حرمت و کرامت آدم‌هاست. آن وقت من چه حقی دارم که آدم‌های شریفی مثل خانم صابری وهمکارانشان در گل آقا را برنجانم؟ آن هم به صرف یک اختلاف سلیقه حرفه‌ای؟

همین‌جا از پوپک صابری عزیز و تمام همکارانش در موسسه گل‌آقا که از آن نوشته من رنجیده خاطر شده‌اند، پوزش می‌خواهم.

دربابِ دو قُلپِ روش!

طرف‌های ما به چاه کن می‌گفته‌اند "چاخو". این چاخو دقیقا به معنای مقنی نیست، چون مقنی کسیست که قنات می کند ولی چاخو همه جور کاری می کرده‌است. قدیم ها، چاخوها چاه می کنده‌اند، چاه تمیز می‌کرده‌اند و آن زمان ها که مستراح‌ها چاه‌های بزرگی داشته‌اند آنها را هم همین چاخوها تمیز می‌کرده‌اند.

می‌گویند مردی بیکار و بی‌پول بوده و در خانه. زنش یک روز به تنگ می‌آید و اصرارش می کند در جستجوی کار برود میان کوچه‌ها و تاکید می‌کند که "روزی را خدا می‌رساند." مرد با اکراه بیرون می‌رود. اتفاقا جایی چاخویی می‌خواسته‌اند برای خالی و تمیز کردن چاه مستراح. این بنده خدا می‌رود به کار. در حین کار سرچاه ریزش می‌کند و جناب چاخو را به درون می‌کشد. قبل از اینکه خفه شود با زحمت بیرونش می‌کشند و مزدش را می‌دهند. با همان سر و وضع مایحتاجی می‌خرد و می‌رود خانه. زن از دیدنِ دستِ پر مردش به هیجان می‌آید و می‌گوید "دیدی خدا روزی‌ را می‌‌رساند" و مرد هم که هنوز مزه محتویات خلا زیر دندانش بوده، اضافه می کند "بله... ولی با دو قُلُپ هم روش!"

این سال‌ها خیلی یاد این حکایت می‌افتم. به خصوص وقت‌هایی که برای گرفتن حق التحریر کارهایم و یا دستمزد خرحمالی‌های فرهنگی‌ام می‌روم و برخوردهای عبوسانه و متفرعنانه دوستانی را می‌بینم که موقع سفارش کار یا انداختن مسئولیت به گردن آدم، خیلی روی دوستی و اخلاص و ارادت تاکید می‌کنند؛ اما وقتی که پس از کلی صرف وقت،  فشار عصبی، مایه گذاشتن از آبرو و اینطور مصائبی که احتمالا مسیح هم تحمل آن را ندارد؛ می‌روی که تسویه حساب کنی، پشت در نگهت می‌دارند، غر می‌زنند، به کارمندهایشان ارجاعت می‌دهند، فعلا حسابشان خالیست و پولشان صرف کارهای مهتری شده‌است، وقت ندارند، خارجه هستند، دامنه فعالیشان وسیع شده، وزیر شده...


بعضی وقت‌ها هم که کلا نصیب ما از روزی، فقط همان دو قلپِ زیارت دوستان می‌شود!

 

خدا چشم را برای دیدن کبودی داد

هی با خودم می گویم: چند بار راجع به این ماجراها نوشتی و هربار فحش و فضیحت شنیدی؛ بسّت نیست؟

ولی مگر چشمهایم می گذارند؟

 

 - می گویند از سر دل سیری اراجیف می نویسی و از موادفروش ها و معتادها حمایت می کنی!... بست نیست؟

چشمها... این چشمهای لعنتی ام نمی گذارند... باید فکری برایشان بکنم.

 - می گویید آنها که از مجرمین حمایت می کنند خودشان شریک جرم اینها هستند... این باتوم از همین الان جلوی صورت تو هم تکان تکان می خورد...!

چشمها... باید برای چشمهایم فکری بکنم...

 

 چرا بجای شاخک به ما چشم داده است؟

 

نه هر خبری قابل باور است و نه هر طنزی کثیف؛ شاید بعضی ذهن ها زیادی ساده و تمیز است!

انتشار خبر طنزآمیز "فوت سید محمد خاتمی" در آی طنز، واکنش‌های زیادی را موجب شد که من لازم می دانم درباره آن و کارهایی نظیر آن توضیح بدهم.

 

قبل از هر چیز بگویم که من با "خبرهای سرکاری" مشکل دارم. بنا به تعریف من، خبر سرکاری خبری‌ دروغین است که کاملا با مولفه‌های جدی ساخته می‌شود و در آن کدهای لازم برای فهماندنِ دروغی و احتمالا طنزآمیز بودن آن ارائه نمی‌شود. مثلا این دو خبر را مقایسه کنید:

 

  • 1- سید ابراهیم نبوی، طنز نویس مشهور ایرانی درگذشت. صبح امروز، سید ابراهیم نبوی در سن 49 سالگی در بروکسل فوت کرد. پزشکان علت فوت وی را سکته قلبی اعلام کردند. وی در روزنامه های اصلاح طلب قلم می‌زد.

 

  • 2- سید ابراهیم نبوی، طنز نویس مشهور ایرانی درگذشت. نبوی که با یک تانک چیفتن از بلژیک و از راه تبت عازم ایران بود، در این مسیر از دنیا رفت. وی سابقا طنزنویس بود و بعدا چریک شد. پزشکان علت مرگ وی احتراق ناشی از حرص و جوش زیاد ارزیابی کردند.

 

خبر اولی کاملا قابل باور است و هرکسی ممکن با خواندن آن، باورش کند و به دیگران هم منتقلش کند. ساختن چنین خبر دروغی غیر اخلاقی است و نشانه غرض و مرض داشتن سازنده آن. اما خبر دومی کاملا مشخص است که طنزآمیز است. البته ممکن است طنز بی‌مزه‌ای باشد اما کسی که آن را ساخته، قصد شوخی و احتمالا در پسِ آن نقد کارهای آقای نبوی را داشته. هر آدم عاقلی با هوش متوسط هم احتمالا از مولفه‌هایی نظیر "سفر با چیفتن"، "انتخاب مسیر تبت برای سفر از بلژیک به ایران"، "چریک شدن نبوی" و "احتراق به خاطر حرص و جوش" متوجه می شود که این خبر طنز است. ساختن چنین خبری –به شرط آنکه موهن نباشد و وارد حریم خصوصی افراد نشود- غیر اخلاقی نیست و حتی شاید به طنزی لطیف برای نقد افراد هم نزدیک شود.

 باور چنین خبرهایی می‌تواند حکایت از جامعه خبری بیمار داشته باشد. جامعه خبری بیماری که در آن خبرهای عجیب و سخیف منتشر، باور و حتی منبع اثر می‌شوند. نمونه نمی‌آورم از سایت‌های خبری فارسی که دشمن تراشی نکرده باشم. شمع نمی‌آورم که آفتاب بلند است.

 

یکی از دلایل راه اندازی آی طنز نیوز، انتقاد به همین جریان است. هر خبری قابل باور نیست و وقتی که با وجود ده ها مولفه غیر قابل باور، یک خبر باور می‌شود، این یعنی مخاطب ما هم به سرسری خوانی عادت کرده است. این خبر را که عباس حسین‌نژاد برای آی طنز نیوز ساخت، بخوانید: (تاکید ها از من است)

 

حضور يانگوم در ايران قطعي شد

اين گزارش حاكي است كه كلهر اين خبر را در بازديدش به همراه احمدي‌نژاد از ايرنا به طور ضمني و بدون اينكه كسي متوجه بشود به خبرنگار هنري و يا احتمالاً عكاس ايرنا اعلام كرده‌است.

 

خبرنگار يا عكاس ايرنا نيز در مراسم تقدير از خبرنگاران فرهنگي هنري در حوزه هنري، اين خبر را به خبرنگار ادبي يا فناوري اطلاعات ايسنا گفته‌است.

 

معاونت سينمايي وزير ارشاد حضور كارگردان اين سريال را در جشن ملي مهرگان تكذيب نكرد..

 

لي‌يونگ آي، بازيگر نقش اول سريال جواهري در قصر در مصاحبه با روزنامه كره‌تودي، ضمن تكذيب اين خبر از احتمال حضورش در دبي يا امارات خبر داد و اعلام كرد: با احترامي كه به فرهنگ چندهزارساله‌ي ايران مي‌گذارم ولي به دليل پاره‌اي مشكلات خانوادگي از پيشگاه ملت ايران عذر مي‌خواهم و قول مي‌دهم دفعه‌ي بعدي جبران كنم.

 

پيش از اين به دليل استقبال ايرانيان از سريال جواهري در قصر، ضرغامي رييس صدا و سيما اعلام كرده‌بود: رايزني هاي لازم براي ساخت سري دوم سريال جواهري در قصر با عنوان جواهري در اندروني و با حال و هواي اسلامي-ايراني انجام گرفته است.

همچنين نيکي کريمي با اشاره به حضور گسترده يانگوم در تمامي عرصه هاي علمي و هنري و مطبوعاتي كشور شمّ هنري مردم را سطحي و ضعيف ارزيابي كرده و گفته بود: مردم ايران لياقت ندارند!

 

اگر چه رييس جديد كميسيون فرهنگي مجلس در گفت و گو با ايرنا از فراهم شدن بسترهاي لازم براي حضور لي‌يونگ آي در ايران خبر داده‌بود ولي يانگوم تنها در گفت‌وگويي كوتاه با رجال‌نيوز ضمن اشاره به سخنان وزير كشور گفت: علاقه‌مندم اطلاعات خود را درباره موضوع اسلامي ازدواج موقت افزايش دهم.

 

پي‌گيري خبرنگار گروه فرهنگ وهنر به دليل نزديك بودن هفته دولت و شلوغي اوضاع، از دفتر مشاور رئيس‌جمهور نيز به جايي نرسيد.

 

هرکدام از عبارتهایی که بولد کرده ام میتواند اعتبار یک خبر را زیر سوال ببرد اما این خبر در طول دو هفته در چند مجله نقل شد و خیلی ها هم بر اساس آن خبر و گزارش های جدی نوشتند. بروید به آدرس مطلب و نظرات زیر آن را هم بخوانید. من از شما می‌پرسم، در جامعه‌ای که خبری –با این هم مولفه‌های مضحک و خنده‌دار- باور می‌شود و روی آن موضع گرفته می‌شود؛ اشکال از من طنزنویس است یا خبرنگارها و خبربسازها یا مخاطبان و خواننده‌های سرسری خوان؟

 

البته این جزو خبرهای "فان" آی طنز نیوز بود و در خبرهای دیگری نظیر "ثبت نام گیاهواره ایرانی اطلاعات، در کتاب گینس، نامه جوانفکر به همسر سابق سارکوزی: از حمایت هسته ای شما سپاسگزاریم، جزئیات مراسم سخنرانی احمدی نژاد در دانشگاه تهران، ساعات کاری ارائه اینترنت ضابطه مند می شود" انتقادهای سیاسی و اجتماعی جدی تری را در قالب یک خبر طنز منتشر کردیم. اما اگر فقط همین بخش از قضیه (یعنی زودباوری مخاطبان و سطحی برخورد کردن آن ها با منابع خبری) را در نظر بگیریم؛ کمترین فایده آی طنز و خبرهایی از این دستش این است که تلویحا هشدار می‌دهد: دوستانِ عزیز! صدا و سیما و سایر رسانه‌های دولتی برای همچین مردمی خبر می آورند و برنامه می سازند و آن چیزهایی که من و شما را حرص می‌دهد و به خنده می‌سازد، برای چنین مخاطبانی کاملا قابل باور است.

 

 

واما مطلب دومی که می‌خواهم بگویم درباره واکنش‌های شدید به خبر فوت خاتمی بود که در بالاترین انعکاس یافت. پس از آنکه لینک این خبر –با وجود داشتن برچسب طنز- به دلیل منفی زیاد از بالاترین حذف شد، فریاد واخاتمیا بلند شد که اینها می‌خواهند با این طنزهای کثیفشان خاتمی را بکشند (بروید به این آدرس و نظرات را بخوانید.)  

جدا برای من جای تعجب است که بعضی از طرفداران دوآتیشه جریان اصلاح طلبی اینقدر کم تحملند. البته من با این کم تحملی خیلی وقت است که آشنایم. من چند سال است که طنز سیاسی می‌نویسم و همیشه کامنتها و بازخورد تک تک مطالبم را با حوصله دنبال می‌کنم. من تا به حال ده‌ها طنز در مورد شخصیت‌هایی چون هاشمی، ابراهیم یزدی، کروبی، احمدی‌نژاد، محسن رضایی، موسوی، قالیباف، حداد عادل، جنتی و خیلی های دیگر نوشته‌ام و انصافا کم تحمل تر از اصلاح طلب‌ها تا به حال ندیده‌ام.

 

آنها هر طنزی در مورد سران اصلاحات را توطئه و رذالتی از طرف گروه‌های مقابل و نویسنده های مزدور می‌بینند که قصدش فقط به لجن کشیدن اصلاحات و چهره های محترمی چون خاتمی‌ است. تکه کلام آنها همیشه این است "این طنز نبود، مسخرگی و توهین بود" اما بجای نشان دادن مصادیق توهین، از محترم بودن و مظلوم بودن خاتمی و اصلاحات سخن می‌گویند. انگار طنز ذاتا برای بی حرمتی ساخته می‌شود! این را من بر اساس تجربه چند ساله و خواندن هزاران نظر می‌گویم.

جالبتر از همه اینجاست که خصیصه هایی چون "کم تحملی" و "داشتن توهم توطئه" یکی از نقدهای دائمی آنها به طرف مقابلشان است، اما وقتی درباره خودشان طنز مودبانه‌ای نوشته می‌شود شدیدا به نقاد حمله می‌کنند.

 

تکه کلام خنده داری که همیشه من از آنها می‌شنوم این است که "ما تحمل نقد و طنز را داریم ولی این بی ادبانه و نامردی بود" و نمونه‌هایی که آنها به عنوان نامردی و بی ادبی ذکر می‌کنند چیزهایی بسیار معمولی است که اگر آنها هم نباشد هیچ موقعیت خنده داری بوجود نمی‌آید.

 

از نظر این دوستان، اسم گذاشتن روی راستی ها و اصولگرایان، نوشتن از روابط جنسی آنها، هجو شمایل و لباس پوشیدنشان و مسایلی از این دست اشکالی ندارد و طرف باید ظرفیت و تحمل لازم را داشته باشد اما وقتی نوبت به خودشان می‌رسد وا می‌رسد!

 

تا حرف می‌شود می‌گویند "این درست، ولی با آدم محترم و متینی مثل خاتمی..."، "خاتمی کجا احمدی‌نژاد کجا..."، "همه این حرف‌ها درست ولی..."... .

 

یک بار هم فکر نمی‌کنند که اگر قضاوت شخصی ملاک خوبی و بدی طنز باشد، ده برابر آن مقداری که شما احمدی‌نژاد و الهام و فاطمه رجبی و زری بافان را عوام فریب و بی سواد و دروغگو و شارلاتان می‌دانید، طرفدارهای اینها هم خاتمی و کروبی و مهاجرانی و ابطحی را فاسد و خائن و ترسو و بی عرضه می‌دانند!

 

من البته هیچکدام از این دو عقیده را ندارم و صدالبته که خاتمی را به احمدی‌نژاد ترجیح می‌دهم ولی وقتی می‌بینم طرفداران خاتمی، گویندگان "زنده باد مخالف من"، سینه چاکان آزادی بیان و منادیان گفتگوی تمدن‌ها، یک دهم کسانی که طرفدار احمدی‌نژاد و راستی هایی که هیچکدام از این فضایل را ندارند، تحمل و ظرفیت نقد و طنز را ندارند، متعجب و نگران می‌شوم.

 

آقای مطهری در جایی نوشته بود که منظور قرآن و اسلام از دعوت مسلمانان به فراگیری "علم" علوم غیر دینی و اسلامی (نظیر ریاضیات و نجوم و هندسه و شیمی) است و دلیلش این بود که اگر دینی مردم را دعوت به فراگیری علوم آن دین بکند که هنر نکرده! بله دوستان، اگر قرار باشد که نقد و طنز به نظر شما کاملا درست و منصفانه بیاید تا تحملش کنید که هنری نکرده‌اید!

 

البته تاکید و تکرار می‌کنم که من با هر نوع نقد و نظر توهین آمیز و افترا و از بین بردن حرمت انسان ها مخالفم و تحت هیچ عنوانی آن ها را قبول نمی‌کنم. توهین، مسخره کردن صفات ذاتی آدم‌ها (مثل کوتاهی قد و بزرگی بینی)، دخالت در حریم خصوصی افراد، نژاد پرستی (مثل همین کار سخیفی که در سریال چارخونه در حال انجام است) و تمام کارهایی که حقوق و کرامت انسانی آدم ها را نقض می‌کند، به نام طنز از نظر من پذیرفته نیست و از این جهت هیچ فرقی میان خاتمی و ابتکار تا احمدی نژاد و رجبی نباید باشد. اما اگر گروهی بخواهند با مقدس سازی و اتهام توهین به طنز، در مقابل آن بایستند، این مشکل خود آنهاست. طنز نویس هیچوقت قرار نیست برود در خانه آدم ها، گروه‌ها، احزاب و طرفداران آنها و بپرسد "عذر می خوام که مزاحم شدم! از نظر شما این طنز من خوب و لطیف و مودبانه و قابل قبوله؟"

 

در مورد نوشته های خودم و به خصوص همین شوخی کوچک که هم مولفه‌های شوخی بودن مشخص بود و هم حاوی نکته غیر اخلاقی و توهین آمیزی نبود؛ واقعا نمی‌توان بفهمم که در طنزهایی که من تا به حال در مورد اصلاح طلبان نوشته‌ام، چه چیزی باعث رنجش و واکنش تند برخی دوستان اصلاح طلب ما می‌شود. آن هم در چنین وضعیتی که ده برابر اصلاح طلبان و خاتمی در مورد اصولگرایان و احمدی‌نژاد نقد و طنز منتشر کرده ام.

جز این است که برخی دوستان فقط به سخندانی موافق آزادی بیان و تحمل عقیده مخالف و پلورالیسم و نقد پذیری و این حرفها هستند اما به پای عمل که می‌رسد آن کار دیگر می‌کنند؟

 

این یادداشت طولانی شد. در این باره باز هم حرفهایی دارم...

سلام، کجایی؟ فیلمت رو دیشب دیدم...!

ما که بچه بودیم، دوربین های فیلمبرداری هر کدام چند کیلو وزن داشتند و کلی هیکل! بعد کم کم سر و کله هندی کم ها پیدا شد که هم خیلی کوچک تر بودند و هم بدون نورافکن در مکان های داخلی و حتی شب ها فیلم می گرفتند. از همان موقع ها بود که گه گاه می شندیدم یکی توانسته با جاگذاری یکی از این دوربین ها یک فیلم مخفیانه از یکی دیگر بگیرد؛ ولی فقط می شنیدیم، چون نه گرفتن یک فیلم مخفی با آن هندی کم‌ها (که کم هم کوچک نبودند) کار آسانی بود و نه اگر هم چنین فیلمی موجود بود، تبدیل به نوار ویدئوی آن و تکثیر و رد و بدلش کار آسان و کم خطری بود. (تازه از همه این‌ها گذشته ما کجا این حرفها کجا!)

 

در این چند سال اخیر هم هندی کم ها کوچتر شدند، هم سیستم ها به سمت دیجیتال پیش رفتند و هم گوشی های دوربین دار به بازار آمدند. به موازات این تکنولوژی ها، روند تولید فیلم ها و عکس های پورنوی خصوصی هم رونق گرفت و با ماجرای فیلم خصوصی سکسی یک بازیگر تلویزیونی انفجاری در این زمینه رخ داد.

 

این روزها طوری شده است که رد و بدل کردن این قبیل فیلم های پورنو بر روی گوشی ها، از سطح میهمانی ها (که هر دوست و آشنایی دارد برای دیگری فایلی بلوتوث می‌کند) به سطح اماکن عمومی هم کشیده شده است.

یکی از دوستانم که از مترو استفاده می کند، می گوید هر روز، به محض ورود به مترو با روشن کردن گوشی اش، فایل های بسیاری را از افراد ناشناس میگیرد که بعضی هایشان هم از همان نوع فوق (یا تحت!) هستند.

 

نکته جالب اینجاست که بر خلاف چند سال پیش که این فیلم ها بسیار رذیلانه تهیه می شدند و مثلا به این صورت بودند که چند نفر به یکی تجاوز می‌کردند، یا یکی با نامردی از سکس یا تعویض لباس یا شنای عده ای دیگر فیلم می‌گرفت، یا یک نفر برای بی آبرو کردن پارتنر قدیمش فیلم خصوصی او را منتشر می‌کرد یا فیلم خصوصی یک زوج که از خودشان گرفته بودند، بر اثر سرقت دوربین یا هک آی دیشان به دست نا اهلان می افتاد و ...

فیلم‌هایی که این روزها از در و دیوار می ریزند اکثرا با میل و رضایت طرفین گرفته شده‌اند. البته این به خودی خود شاید زیاد بد نباشد که چندنفر طوعا بخواهند جمعی را از تماشای خودشان مستفیض کنند! اما فاجعه آنجاست که این فیلمها در جامعه‌ای مثل نقل و نبات دست به دست می‌گردند که هنوز باورها و تعصب های سنتی قدیم خودش را دارد.

 

بخش تکان دهنده ماجرا آنجاست که بدانیم این موج عظیم از فیلمهایی که توی گوشی ها و روی اینترنت قرار دارند و در بیشتر آنها، دختری یا زنی، در حالی که برای دوربین دست تکان می‌دهد عریان می‌شود و انواع تکنیک‌های پورنو را با پارتنر (که با حفظ سمت! فیلمبردار هم هست) انجام می دهد در همان جامعه‌ای تولید می‌شود که هنوز برادران غیور از فهمیدن رابطه دوستانه خواهرشان با پسری، غوغا به پا می‌کنند، مردان به راحتی زنشان را برای داشتن روابط جنسی نامشروع می‌کشند و قتل های بسیاری در طول سال به خاطر یک فحش ناموسی رخ می‌دهند.

 

من از دیدن چنین شکاف ها و تضادهایی در جامعه ایران به خودم می‌لرزم. شما چطور؟

 

لفافه و سنگ سردِ سیاهِ گلوی من

نمی‌دانم چرا باید هر حرفی را در رک‌ترین و صریح ترین شکلی که ممکن است گفت تا بعضی از خواننده‌ها بفهمند منظور آدم چیست. به خصوص اگر موضع آدم در قبال یک مساله‌ای خیلی خطی و بسیط نباشد سوتفاهم ها هم بیشتر می‌شود. مثال قبلی‌اش همان داستان اعتراض من به بعضی از فیمینیست‌ها بود که با قاطی کردن راست و دروغ و مسایل سیاسی و سکسی می‌خواهند مثلا از زنان ایرانی دفاع کنند، اما در واقع فقط از خودشان دفاع می‌کنند و در نهایت کارهایشان به ضرر زنان ایرانی است؛ اما خیلی‌ها اینطور برداشت کردند که انگار من با جنش های زنان یا دفاع از حقوق زنان مشکل دارم.

یا مثلا درباره مرحوم امین‌پور و سواستفاده‌هایی که بعد از درگذشتش از این شاعر شد، شعرکی نوشتم اما یکی از دوستان آقای امین پور – که از قیصر امین‌پور هم به مشهورتر است- به جرم سواستفاده از قیصر و اهانت به او، نیم ساعت تمام من را ناسزاباران کرد و آخر سر هم گفت که لازم نکرده آدم‌هایی مثل من، حالا که قیصر مرده خودمان را به او بچسبانیم!

از این نمونه‌ها زیاد است و من هم همیشه سعی می‌کنم با درک چنین فضای "رُک پسندی"، همیشه خیلی رک و خلاصه حرفم را بزنم؛ اما واقعا بعضی وقت‌ها محذوریت پیش می‌آید و در برخی مسایل که به راحتی ممکن است صورت امنیتی به خود بگیرد، مجبور می‌شوم حرفم را در پس لفافه بزنم.

 

مثلا در مورد همین برخورد با اراذل و اوباش یا بدحجاب‌ها و یا قاچاق‌فروش‌ها و معتادها من یک عالمه حرف و انتقاد دارم. اما وقتی عملا و صریحا بالاترین مقامات امنیتی، به کسانی که –به قول آنها- "از مجرمین حمایت می‌کنند" و "از اعما قانون ناراحت و نگرانند" علنا هشدار می‌دهند، آدم یک لاقبایی مثل من چکار می‌تواند بکند؟

 

  • برود جار بزند توی کوچه که آهای مردم این‌کارها نه با حقوق بشر امروزی می‌خواند و نه با حقوق اسلامی سنتی؟
  • کتاب سیره امامان نشان قاضی بدهد که مرد حسابی، در همین کتابی که تو از آن فقه استخراج می‌کنی نوشته که حضرت علی اخم را هم جزو شکنجه دانسته؟ که کسی را که به دزد تعزیر شده‌ای گفته بود "دزد"، تعزیر کرد؟
  • برود پیش رئیس نظمیه مملکت که حضرت! به جای شرم کردن از اینکه مامورت جلوی دوربین‌ها متهم مادرمرده‌ای را که روی زمین افتاده کتک می‌زند، لبخند غرور آفرین می‌زنی؟
  • به عدلیه عارض شود که ای فرشته مقدس، تو به جای نهی از این کارها مجوز داده‌ای و تشویق می کنی عاملان را؟! در محکمه همه به دنبال اثبات شکنجه‌اند تا کل محاکمه را زیر سوال ببرند، آن وقت تو دیگران مجوز می‌دهی که متهم را کتک بزنند تا پیش مردم به جرم کرده و نکرده اقرار کند؟(1)
  • امپراطور رسانه ملی ایران را پیدا کند و تشرش بزند که مردک! گیریم این‌ها این کارها را می‌کنند، تو دیگر چرا ماشین پروپاگاندایت را در خدمت اینها گذاشته‌ای و از متهمی که هیچ چیزی علیه‌اش اثبات نشده، آبرویی می‌بری که از مجرم جنایتکار هم روانیست برده شود؟
  • برود ریش برادران غیوری که از جشن تولد ملکه انگلیس در سفارت انگلیس هم خونشان به جوش می‌آید را بچسبد که بچه مسلمان های دین فروش! هتک حرمت این همه ایرانی مسلمان هیچتان است؟ کشته شدن دختری در بازداشتگاه امر به معروف، به قدر پشه‌ای برایتان ارزش ندارد و هر دم، دم از علی‌ای می‌زنید که از غم درآوردن خلخال از پای زن یهودی حق دید که از غصه بمیرد؟
  • بزند توی سر همکارهای خودش که بی‌همه چیزهای مثلا ژورنالیست! به جای نقد و دست کم گزارش این فجایع، پابه پای حضرات، در می‌شکنید و روی سر زن و بچه آدم بدبختی که اسمش معتاد است هوار می‌شوید و عمله ارزان فروش ظلم می‌شوید؟(2)
  • پاشود برود وزارت کشور برای آقایانی که فکر و ذکرشان انتخاب شده توضیح بدهد که عدم تناسب جرم و جزا، خلط مجرم و متهم، ریختن آبروی خانواده‌ها، لگد مال کردن شخصیت انسان‌ها و تمام این کارهایی که شما با خلافکاران خرده پا و خانواده هایشان می‌کنید در آینده ای نه چندان دور، ده ها برابر تبعات روانی و مصائب امنیتی بیشتری برای جامعه و خود شما خواهد داشت؟

 

از شما می‌پرسم، آدمی مثل من چه کار می تواند بکند؟ اصلا حتی اینها را می تواند به صراحت بنویسد و باز کند؟

از طرف دیگر نمی توانم هیچ هم نگویم. بدبختانه خرده ریزه‌ای از آن چیزی که نامش وجدان است مانده که از صبح تاشب گلویم را فشار می‌دهد. چیزی که خرچنگ نیست، مثل یک سنگ سرد و سیاه است...

 

این است در میان این دو برزخ، مجبور می‌شوم به پیچاندن حرف‌هایم و گریز از شفافیت و رک گویی. و اگر کسی فکر کرده من چه در یادداشت قبلی‌ام و چه در یادداشت‌های قبلی خواسته‌ام، از سر دل سیری از خلافکارها دفاع کنم خیلی اشتباه کرده است. من فقط فکر می‌کنم انسانیت حکم می‌کند که من از حقوق آن بدبختی که به جرم موادفروشی یا اعتیاد (جرم است واقعا؟!) نصف شب گروهی به خانه اش می‌ریزند، جلوی خانواده اش تحقیرش می‌کنند، کتکش می‌زنند، آبروی خودش، زنش و کودکان معصومش را در محل می‌برند، به گه خوردن می‌اندازندش... دفاع کنم. والا خر و سگ و میمون هم به حکم غریزه از خودشان، و بلکه فرزند و جفتشان دفاع می‌کنند. تا به‌حال به فردا صبحی که دختر هشت ساله کسی که دیشب در کوچه فریاد می‌زند "گه خوردم" فکر کرده‌بودید؟ وقتی می‌خواهد برود به مدرسه؟

 

 --------------------------------------------

پانویس:

(1) چند شب پیش برای عکاسی از جمع آوری معتادان رفته بودیم.نیمه شب درب خانه مردم زده می شد و گروهی پلیس و عکاس هجوم می بردند برای شکار خواسته هایشان.

بعد از یورش اول بحث داغ ما عکاسان این بود که آیا به لحاظ اخلاقی راه رفتن با کفش در رختخواب مردم صحیح است یا نه؟

در این بین یکی از همراهان عکاس ما فرصتی یافت تا در حین تجسس پلیس مثانه خود را در دستشویی خانه متهم خالی کند.اما روند بی توجهی او و دیگران بدین جا ختم نشد و در منزل بعدی ایشان انتظار پذیرایی داشتند که در این وضعیت با مخالفت ما روبرو شدند.چون زن صاحب خانه در حالی که داروندارش به هم ریخته روبرویش دست به دست می شد و شوهرش در حال خوردن لگد بود تصمیم گرفت از ما پذیرایی کند.

از وبلاگ یک خبرنگار

 

(2) سه نفر دور هم در اتاق نشسته بودند. پليس‌هاي سياه‌پوش نقاب‌دار هر سه را دستگير كردند. پليس به يكي از آن‌ها مي‌گفت: «بايد اقرار كني; ‌بگو كه موادفروش بودي.«

از متهم‌ها يك بستهء 250 گرمي حاوي مادهء مخدر «شيشه»، حدود 30 گرم سوخته ترياك و دفتر حساب و كتاب كشف كردند. دفتري كه داخلش به طور منظم خط‌كشي شده بود و مقدار مواد فروخته شده، نوشته شده بود.

متهمان، كشان‌كشان روي پله‌ها به داخل كوچه آورده شدند. ساعت حدود دو بامداد بود و اهالي كوچه و محله، به تماشا آمده بودند: «اصلا نمي‌دانستيم در آن خانه چه خبر است.»

پليس باز هم تاكيد كرد: «بايد به مردم بگوييد كه عامل فساد هستيد; بايد بگوييد.» متهم‌ها همراه با پليس به قرارگاه رفتند و همسايه‌ها هم به خانه‌هايشان. ساعت حدود سه بامداد شده بود.

از روزنامه سرمایه

حمایت از خرده فروشان مواد مخدر؟ یک متن متلاشی.


 1. تا چند سال پیش، همیشه تعجب می کردم که چطور برخی از مردم نسبت به "خبرهای فاجعه" واکنش نشان نمی دهند، در حالیکه همین ها برای خبری به مراتب کم اهمیت تر، واکنش شدیدی نشان می دهند. تا همین چند سال پیش از این تعجب می کردم که چطور با وجود این همه گزارش و عکس و فیلم مستند از فلسطین، دنیا تکان نمی خورد، چطور بعضی از همین همشهریان خودمان از خبرهای مخوفی مثل قتل کودکان بدست پدران شوکه نمی شوند، چرا قتل عام های ده هزار نفری در آفریقا جهان را برنمی آشوبد...
دلیلی که برای این معما یافتم این بود: تکرارِ بی تاثیر یک خبر، می تواند آن را ملال آور و بی اهمیت کند، هرچقدر که بزرگ باشد.


 
2. باید با مجرمان برخورد کرد. این را هر آدم عاقل و سالمی کلا قبول دارد.
متهم با مجرم فرق دارد. این را هم هر آدمی که اندک سوادی داشته باشد می فهمد.
مجرم حقوق انسانی دارد. این را هم قوانین مدرن می گویند، هم ادیان آسمانی فبول دارند و هم انسان های فهیم و شرافتمند درک می کنند.
ما کجای کاریم؟

 

3. قتل، تجاوز، دزدی، آدمربایی، کودک آزاری، رشوه خواری، مواد فروشی... همه اینها در جامعه ما جرم محسوب می شوند و فاعلین آنها مستحق عقوبتند. می گویند فرشته قانون باید کور باشد، یعنی بدون در نظر گرفتن شان اجتماعی مجرمین یا وضعیت خانوادگی آنها یا مصلحت های فراقانونی، با مجرمین برخورد کند. یعنی به تناسب جرم و سابقه هر مجرمی، مجازات عادلانه و عاقلانه ای برای او در نظر بگیرد.
فرشته قانون اما گاهی دیوانه می شود: کودک آزار را به جریمه نقدی محکوم می کند و آفتابه دزد را به صلابه می کشد. هیچ کس به جرم سربریدن فرزندش اعدام نمی شود...

 

4. ضابط قانون حق استفاده از خشونت را دارد. این در همه جای دنیا یک قانون است اما در هیچ کجای دنیا اجازه خشونت بی دلیل به ضابط نمی دهند. چرا که اولا ضابط با متهم روبروست و نه مجرم و ثانیا مجرم هم باید در دادگاه به عقوبت محکوم شود و نه در محل جنایت. اینچنین است که حتی در یک صحنه قتل که قاتل دستها را بالای سرگذاشته، ضابط نباید به دهان او بکوبد و با باتوم تنش را کبود کند.

 

5. قدرت، به خصوص هر چقدر که بی واسطه تر باشد، فسادآورتر است. در همه جای دنیا هستند مامورانی که از قدرتشان سو استفاده می کنند. برخورد با آنها باید شدید و فوری باشد، چون قدرت آنها زیاد و بی واسطه است. اسلحه اگر بخواهد در خدمت امنیت باشد، باید با قانون سه قفله شده باشد. قفل قانون اگر خراب شد دست کم از آن تبری می جویند. افتخار کلیددار این قفل به شکستن آن یک فاجعه بزرگ است.

 

6. نقاب داران به خانه چند نفری می ریزند که گویا خبر "اوباش گری" آنها رسیده. دوربین با آنها داخل خانه می شود. داخل دو مرد با زیرپوش و پیژامه نشسته اند و قبل از اینکه از بهت و حیرت یورش این جمع به خودآیند، کتک خوران تا توی کوچه کشیده می شوند. همسایه ها جمعند. یکی از مردان روی آسفالت خوابانده می شود. او دائما از ماموران می پرسد "چه کار کرده ام؟" و بعد از خوردن چند ضربه دیگر به "گه خوردم" می افتد.
درون استودیو، رئیس بزرگ لبخند زنان نشسته است. مجری از اینکه همکارانش کلمه "گه" را از گزارش حذف نکرده بودند از مردم عذرخواهی می کند.

 

7. گزارش روزنامه سرمایه، مشتی از خروار این روزهاست که فرط تکرارِ بی تاثیر، ملال آور شده اند:


مقصد بعدي، خيابان پيروزي بود. آپارتماني سه طبقه در يكي از خيابان‌هاي فرعي.پليس‌ها از در و ديوار خانه بالا رفتند تا به اتاق موردنظر رسيدند. برخي از همسايه‌ها به سر و صداي پليس اعتراض مي‌كردند: «كار خوبي مي‌كنند اما ببرند كلانتري و آنجا تنبيه‌شان كنند.«

سه نفر دور هم در اتاق نشسته بودند. پليس‌هاي سياه‌پوش نقاب‌دار هر سه را دستگير كردند. پليس به يكي از آن‌ها مي‌گفت: «بايد اقرار كني; ‌بگو كه موادفروش بودي.«

از متهم‌ها يك بستهء 250 گرمي حاوي مادهء مخدر «شيشه»، حدود 30 گرم سوخته ترياك و دفتر حساب و كتاب كشف كردند. دفتري كه داخلش به طور منظم خط‌كشي شده بود و مقدار مواد فروخته شده، نوشته شده بود.

متهمان، كشان‌كشان روي پله‌ها به داخل كوچه آورده شدند. ساعت حدود دو بامداد بود و اهالي كوچه و محله، به تماشا آمده بودند: «اصلا نمي‌دانستيم در آن خانه چه خبر است.«

پليس باز هم تاكيد كرد: «بايد به مردم بگوييد كه عامل فساد هستيد; بايد بگوييد.«متهم‌ها همراه با پليس به قرارگاه رفتند و همسايه‌ها هم به خانه‌هايشان. ساعت حدود سه بامداد شده بود.

 

8. چرا باید از حقوق خرده فروشان مواد مخدر دفاع کنیم وقتی نه آنها اعتباری در اجتماع دارند، نه خبرشان پرخواننده است، نه کسی برایمان هورا می کشد و نه در هیچ جای دنیا برای دفاع از آنها کنفرانسی برگزار می شود که ما را دعوت کنند؟ وقتی رووسای بزرگ رسما کسانی را از مجرمین "حمایت" می کنند، تهدید می کنند؟

 

9. سالها پیش، در قلب اروپا بوده انگار. می گویند اولش از مجازات شدید مجرمین شروع شد. بعد کسانی که به این شدت ها معترض بودند را شدیدا مجازات کردند. بعد قلاده افتاد به گردن کسانی که این شیوه های جدید را قبول نداشتند. کم کم کسانی که خودشان اهل اعمال شدت بودند هم شدت عمل دیدند. این شدتها بعدا آنقدر بالا گرفت که نسلی را خاکستر کرد.

 

10. رئیس... وقتی تو می خواهی من و خرده فروش ها نباشیم و خرده فروش ها می خواهند من و تو نباشیم؛ چرا من اینجایم؟

 

 

و اینست شاعر-ژورنالیسم!

دوستان و سروران عزیز، ادیبان سرفراز و شاعران والامقام وهچنین روزنامه نگاران فداکار؛
با نهایت افتخار، تازه ترین تکنیک روزنامه نگاری را اکنون به شما معرفی می‌کنم. فن آوری تازه اساتید ایرانی ژورنالیسم، پیوند میان شاعرانگی و روزنامه‌نگاری: شاعر- ژورنالیسم بر وزن سایبر-ژوررنالیسم. چیزی فراتر از رویا.

ده ضربه که چيزی نيست
بزنيد تا دل آتش گرفته تان خنک شود
دخترک را
دلارام را.

 که جرمش
و تنها جرمش اين است
که نمی خواهد اسير بماند
نه اسير خانه
نه اسير خانه خدائی که امثال شما باشد
نه اسير نامهربانانی که
به بندگی خدای رحمان مدعی اند

تازه ترین شیوه نوشتن مقالات و تحلیل‌های استادانه برای رسیدن به دموکراسی و آزادی بیان. آنجا که ملودرام با تکست درمی‌آمیزد.

 بزنيدش به نام نامی انسان
به نام نامی عشق
به نام نامی زن

اما
نام از خدای رحمن و رحيم نبريد
که اين ضربه ها
پذيرنده اش را پاک نمی کند
چرا که گناهی نکرده است او
اما بر گناهان شما می افزايد
و بر دردتان از اين ستمرانی

آری. امشب اشکی می‌ریزد، و از سرزمین گهر خیز عشق و خدا و عرفان و شاهدان زیبارو و افکار اهورایی زنی به زندان می‌رود و مردی ژورنالیسم را از زنجیرهای صد ساله راسیونال با جادوی رمانس رها می کند.

شنبه
وقتی به زندان رفت
انگار دلارام منصورست
همان که دار از نام او بلند آوازه شد
همان حکايت است
و جز اين نيست
قرن هاست که با ما می آيد

اُف بر آنان که شاعرانه نمی اندیشند و نمی نویسند. شاملو آسوده بخواب که تحلیلگران سیاسی ما بیدارند. مرده باد ارسطو و لاجیکش!

درمانده از اداره خويشيم
نسق کشيدن
و ظلم
تنها حربه ای است که برای حکمرانی می ماند
و در اين هنگام
به شاخه ای
که به قفس بيگانگان فرومی بريد
به هياهوئی
و بانگ فغانی
که از آن شاخه بر می خيزد
باورنان می شود که بی لياقتی ها ناديده می ماند و
ظلم ها عفو می شود
باورتان می شود که
می شود هر خواست کرد
 در آن هنگامه اسب تاخت و
ظلم را با چاشنی تهدبد بيگانه زينت بست و
به حساب دفاع از وطن و مصلحت مردم گذاشت
اما ديری است
اين ورد هم بی اثرست
و دلی را نمی گشايد
مگر سادگانی که روز به روز تعدادشان کمتر می شود

دلارام مگر چه کرده است
جز آن که از نره معذور عذری نخواسته

مرده باد سیاه دستان، خاصه آنان که "نره معذورند" و مژده باد بر دربندان که از این پس با جادوی شعر و جاروی ژورنالیسم، فریشتگان شهر اوز به سویشان پرواز خواهند کرد!

پس هی بزنيدش
صد نه هزار ضربه شلاق
برای کسی که نمی خواست تنها هنرش
شستن رخت و لباس باشد
زندانی خانه شود به فرزندداری قلچماقی
انسان را اشرق مخلوق می ديد
پس به اين انسان ظلم روا نمی داشت و
مظلومی فريبکارانه برخود نمی پسنديد

ننگ باد بر تو ای فالاچی، تف بر توی جان اشتاین بک و نفله باد همه آنان که گزارشگر بودند وقتی می توانستند شاعر باشند. پاینده باد حافظ شیرازی، برترین اوستاد ژورنالیستی همه عصرها و صبح ها! (ایضا درود بر شیرزنانی که رخت نمی شویند و اشرق مخلوقاتند)

 گناهش همين است
که مطلوب شما نيست
زن النگوهای تا به تای زرينه نيست
که خود می تواند
نشان رقيتی باشد
وقتی آدمی با کار به دستش نياورده باشد
امروز تزئين زنان جوان ايران
نمی گويم
همه مانند دلارام دستبندست
که دور باد از سرزمين ما چنين سيه فامی
اما اگر زرينه ای هم هست
آن است که به کار خود فراهم آورده اند
نه از عروسک روبستگی
که آئين عروسک زندان و شلاق نيست *

و درود بی پایان بر استاد بزرگ ما مسعود بهنود که با پیوند زدن ژورنالیسم با شاعرانگی، فصلی نو برای ما گشود.
و اکنون من با کمال افتخار
از طرف شما ادیبان و روزنامه نگاران ایرانی
لقب «دانته ژورنالیسم ایران» را به استاد بهنود **
تقدیم می‌کنم
کف بزنید
کف نکنید...

 ---------------------------

پانویس
* تمام اشعار عینا از مقاله آهنگین آقای بهنود با عنوان بزنيدش، دلارام را از سایت گویا نیوز کپی شده اند.
** قبلا در همین انجمن شاعران مرده، لقب «ژول ورن ژورنالیسم ایران» به دوست بزرگوار استاد بهنود، دکتر نوری زاده اعطا شده بود.

 

ببخشید آقای امین پور

آقای امین پور عزیز

خدارحمتتان کند

شاعر خوبی بودید

و آدم خوبی بودید

و مشکلات ما را درک می کردید

 

شاعر خوبی بودید

خودم آیینه های ناگهان را دیده بودم

آدم خوبی بودید

   این را دوستان می گویند

و مشکلات ما را درک می کردید

پیش از مرگ

دم مرگ

و بعد از مرگ

   این را همه فهمیدند

 

بعد از مردن شما

همه روزنامه ها از بی سوژگی درآمدند

و یک روز صبح

بیست و هفت روزنامه مهم مملکت

عکس شما را بزرگ

عکس شما را رنگی

عکس شما را با مداد رنگی

عکس شما را با گل کشیدند

و نوشتند

قیصر شعر رفت

آیینه ها ناگهان شکست

قیصر شعر ایران درگذشت

و از کلیه دردهایی که شما سی سال تصویر می کردید

یک شبه رسیدیم به تصویر درد کلیه های شما!

 

با مردن شما

وزیر ارشاد عزیز ما

که عاشق نیمه پنهان شاعران بود

ناگهان شگفت

و گفت

"حریم جان او بهاریه غزل بود

و گلبرگ های شعرش

اقلیم اندیشه را به گلستان بدل می کرد"

شما حتی مشکلات ارشاد ما را درک می کنید

خدا رحمتتان کند

 

رئیس سازمان تبلیغات هم

که هر روز با هم پالوده می خوردید!

خاموشی را جایز ندید

و بیانیه پالوده ای صادر فرمود

و آقای ابطحی

که حتی یک عکس نوکیایی هم از شما ندارد

در سوگ شما

لباده اش را جر داد

دم گرفت و گفت

"امین پور شاعر تاریخ بود؛ عشق بود؛ جنگ بود؛ حماسه بود و محبت"

الله اکبر!

 

حتی آن رفیق خواننده مان هم

که نامزد انتخابات مجلس شده

در سوگ شما بیانیه داد

آی امان امان امان...!

 

خدا رحمتتان کنید آقای امین پور

ببخشید که مزاحم شدم

ببخشید که ندیده بودمتان

ببخشید که روزنامه ندارم

ببخشید که کاندید نیستم

ببخشید که وزیر نیستم

شرمنده که در باغ خرمالوی حاج آقای زم

     (خدا بدور

      تعبیر شاعرانه دوستانتان از حیاط حوزه هنری

       چه تصویری به ذهن آدم می آورد!)

با شما گل کوچک بازی نکردم

ببخشید که خیلی شیفته شما نبودم

ببخشید که شاعر نیستم

 

ببخشید که می روم

و فقط می گویم

متشکرم که مشکلات ما درک می کنید

سفرسلامت آقای امین پور!

 
 
 
 

آگهی

 
 

تشکر


Syndicate this site
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35