![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
آقای نبوی عزیز؛
از پاسخ مفصل شما به یادداشت قبلیام خوشحال شدم و فکر می کنم سوای حرف ها و بحث هایی که مطرح شده، این موضوع که در این دو مطلب، دو نفر که دارای دیدگاه های متفاوت و حتی بعضا اختلاف در مبانی هستند، توانسته اند بدون عصبانیت، پرخاش، درشتگویی و تهمت زنی با یکدیگر در یک فضای مجازی گفتگو کنند و دیگران را هم به اظهار نظر تشویق کنند، باعث خوشوقتیست. امیدوارم این فضا ادامه پیدا کند.
و اما بعد، چند نکتهای درباره پاسخ شما به یادداشت من به نظرم رسیده است که به طور صریح و حتی المقدور خلاصه، می نویسم. پیش از آن باید باید برای چندمین بار تاکید کنم که دفاع من از گزاره هایی مثل "تجلی عادات و رفتار عمومی ایرانیان در گفتار و عملکرد رئیس جمهوری ایران" به هیچ وجه به منزله تایید و یا دفاع از خود کردار مردم و نماینده شان نیست و واقعا تعجب می کنم که چطور بعضی از خواننده ها گمان می برند که من مدافع احمدی نژاد و به خصوص وضعیت فلاکت بار کنونی هستم.
ضمن اینکه باز هم یادآوری می کنم که چون من در داخل ایران زندگی می کنم و با نام خودم مطلب می نویسم، ناگزیرم که بسیاری از خطوط قرمز و نارنجی و حتی زرد را رعایت کنم تا از آنجایی که به قول معروف "آزادی بیان در ایران تقریبا مطلق است"، دچار مشکلات زیست محیطی نشوم؛ بنابراین در بعضی از جاها ممکن است متن مقداری ناخوانا باشد، که این به لرزش دست من مربوط است!
1- یکی از محورهای اصلی نوشته شما در بیان این مطلب بود که توضیح بدهید که چرا احمدی نژاد را با الفاظ خاصی توصیف می کنید و خواننده مطلب شما آنقدر دلایل مختلف این مطلب را از نوشته شما، به دفعات مختلف می خواند که ناخودآگاه گمان می کند این نوشته، پاسخیست به کسی که به نبوی اشکال کرده که "چرا به احمدی نژاد توهین می کنید؟ یا در مورد او طنز می نویسید؟" در جای جای نوشته شما، بیش از ده مورد دیدم که به این اعتراضِ نکردهی من معترض شده بودید و به خواننده هم تلقین کرده بودید که مثلا من به این دلیل و آن دلیل مخالف ان هستم که شما یا هر کس دیگری به احمدی نژاد نقد کند یا درباره اش طنز بنویسد .
من البته مخالف هرگونه توهین از رسانه ها و تریبون های رسمی هستم، و خودم هم سعی می کنم این کار را چه به اسم طنز و چه به هر اسم دیگری انجام ندهم، اما نوشته من ربط زیادی به این موضوع نداشت. گمان می کنم که باعث این سوءتفاهم تیتری باشد که لینک دهندگان محترم در سایتهایی مثل بالاترین و صبحانه به مطلب من داده بودند. (مثلا در بالاترین با این عنوان: " سه اشتباه بزرگ ابراهیم نبوی که باعث می شود به احمدی نژاد توهین کند") قاعتا قبول دارید که من پاسخگوی محتوای تیتری که دیگران برای نوشته من انتخاب کرده اند نیستم.
2- لطفا توجه داشته باشید که بحث من جامعه شناختی است و نه سیاسی و حزبی. البته من با "علم" جامعه شناسی بطور آکادمیک آشنا نیستم، ولی بر اساس یک جامعه شناسی خودمانی معتقدم که احمدی نژاد رئیس جمهور مردم ایران است که در ادامه بیشتر در این باره توضیح خواهم داد. اما پیش از آن در مورد مرحله اول انتخابات سال 84 و تخلفاتی که به گفته شما آن انتخابات را زیر سوال می برد، باید بیشتر صحبت کنیم. البته لابد شما هم می دانید که من در هر دو مرحله آن انتخابات، از رقیب احمدی نژاد حمایت می کردم و در تمام این چند سال، حتی یک ساعت هم طرفدار احمدی نژاد نبوده و نیستم؛ اما لازم می دانم در مورد تقلب های وسیعی که شما و برخی دوستان از آن ها یاد می برید، نکاتی را بگویم:
• اولا. آن قدرت سازماندهی شدهای که شما از آن یاد می کنید بیشتر از دو دهه است که در این وجود دارد و تا آنجا که من در این ده پانزده سال اخیر یادم می آید همیشه همینطورعمل کرده است؛ اما هیچگاه قدرت تعیین کننده اصلی در نتایج انتخابات نبوده است (مثل دوم خرداد). در نتیجه اگر -آنطور که بعضی از دوستان اصلاح طلب گمان می برند- واقعا اصلاحات ارزش و احترام قبلی را در نزد مردم داشت، باید در این انتخابات هم بمانند سال 76 یا 80، شاهد نتیجه ای دلخواه مردم و بر خلاف میل آن قدرتهای سازماندهی شده بدست می آمد.
• ثانیا. فرض کنیم که آن چند درصدی که –به گفته شما- سازماندهی شده پشت سر احمدی نژاد قرار گرفتند و باعث شدند او به مرحله دوم برود، فاقد این توانایی بودند و کروبی به مرحله دوم می رفت. خب به نظر شما مشکل حل بود و اصلاحات برنده شده بود؟ خواهش می کنم فورا مسیر بحث را عوض نکنید و بحث را به مشکلات جاری کشور و به خصوص مساله هسته ای نکشانید؛ چون من بحثم بر سر فرهنگ و جامعه است. چون من درباره زیاده خواهی، راحت طلبی، کم خردی جمعی و اینطور چیزها بحث می کنم و دغدغهام اینهاست و نه جنگ قدرت آبادگران و اعتماد ملی.
بگذارید خاطره ای را برایتان تعریف کنم که اتفاقا در ارتباط مستقیم با بخشی از پاسخ شما به نوشته قبلی من هم هست. آنجا که به عنوان دلیلی بر ناموجه بودن نتایج انتخابات دور دوم و بروز تقلب وسیع نوشته اید " یک نکته مهم در آمارهای انتخابات نهمین رئیس جمهور، این است که آرای نامزدهای اصلاح طلبان( هاشمی، معین، کروبی، مهرعلیزاده) در مرحله اول جمعا 17 میلیون و آرای نامزدهای محافظه کاران( احمدی نژاد، قالیباف و لاریجانی) جمعا 12 میلیون بود، در مرحله دوم اصلاح طلبان 10 میلیون و محافظه کاران 16 میلیون رای آوردند."
خاطرم هست که آن شبی که نتایج انتخابات دور اول را اعلام کردند من در تحریریه روزنامه شرق بودم. محمد قوچانی، سردبیر شرق که می خواست تیتر فردای روزنامه را انتخاب کند، با عجله تعداد آرای هاشمی و کروبی و معین و مهرعلیزاده را با هم و آرای احمدی نژاد و قالیباف و لاریجانی را با هم جمع زد و تیتری زد با این محتوا که "مجموع ارای اصلاح طلبان 17 میلیون و مجموع آرای اصولگرایان 12 میلیون"
خب البته آن موقع تب و تاب انتخابات بود و کار تبلیغی درست هم چنین میطلبید ولی همانجا به یکی از دوستانی که کنارم بود آهسته گفتم خدا کند این تیتر بعدها باور خود دوستان نشود. چرا که اگر کمی از بازیهای حزبی و جناحی دور شویم، به راحتی متوجه خواهیم شد که این خط کشی ها درست نیست. مثلا رای به کروبی رای به اصلاحات نبود، رای به "50 هزار تومان به هر نفر" بود که دقیقا شعاری پوپولیستی و البته با رویکردی عدالت طلبانه بود که سنخیت چندانی با شعارهای اصلاح طلبانه نداشت. به عبارت دیگر اگر از منظر جامعه به جای سیاست نگاه کنیم، رای به کروبی هم همان رای به احمدی نژاد بود و همین رای ها بودند که بدون توجه به محاسبات شما و آقای قوچانی، به دنبال تکهای نان بیشتر (چه فرقی می کند 50 هزار تومان در ماه باشد یا جرعه ای نفت بر سر سفره هر وعده) از سبد کروبی، به گونی احمدی نژاد رفتند. اما شما هنوز با دودو تا چهارتای حزبی، می خواهید ثابت کنید در انتخابات مرحله دوم، "میلیونها" رای نامعقول وجود دارد!
• ثالثا من بارها و بارها از شما و بسیاری دیگر از نویسندگان و تحلیلگران خوانده و شنیده ام که می گویید "هر کس دیگری که بجای احمدی نژاد به دور دوم می آمد، در مقابل هاشمی پیروز و رییس جمهور می شد." بسیار دوست دارم بدانم که از کجا و با چه قرینه ای به این نتیجه رسیده اید؟ آیا به نظر شما اگر مثلا معین یا قالیباف (که شعارهای پوپولیستی کمتری نسبت به کروبی و احمدی نژاد داشتند) هم به دور دوم راه می یافتند حتما در مقابل هاشمی پیروز می شدند؟
دیگر آنکه می خواهم بدانم اگر واقعا چنین باشد و مردم از لج هاشمی به رقیب او (به قول شما: هر رقیبی) رای داده باشند و درباره مهمترین انتخابات کشور، که مستقیما با آینده خود و خانواده شان ارتباط دارد، اینقدر بچه گانه عمل کرده باشند، آیا سزاوار نماینده و رئیس جمهوری که لجباز باشد و تصمیم های بچه گانه بگیرد نیستند؟ لطفا صریح و شجاعانه و بدون توجه به خوش آمدِ توده پاسخ بدهید.
3- نوشته اید: « شما معتقدید احمدی نژاد از نظر خلقیات شبیه مردم ایران است و طبعا می توان وی را نماینده ملت ایران دانست، و در این استدلال خود بسیاری از معایب ایرانیان را مثال آورده اید. اتفاقا می خواهم بگویم شما راست می گوئید، احمدی نژاد نماینده بخشی از روحیات مردم ایران است، اما وقتی هشت سال قبل از او آقای خاتمی با رای بسیار بالاتر از احمدی نژاد در دو انتخاب رای آورد، و خلقیات آقای خاتمی با احمدی نژاد در همین مواردی که گفتید هیچ شباهتی ندارد، من باید بپذیرم که هم آقای خاتمی شبیه مردم ایران است، هم آقای احمدی نژاد؟» پاسخ شما را با صراحت می دهم: احمدی نژاد بسیار بیشتر از خاتمی و هاشمی، نماینده خلق و خوی عمومی ایرانیان است. یا دست کم می توان گفت خواستهها و احتیاجات مردم ایران در سال 84، رئیس جمهوری چون احمدی نژاد یا کروبی را می طلبید. (با توجه به همان نکته بالا که گفتم جنس احمدی نژاد و کروبی یکی بود)
آقای نبوی؛ شاید اشکال شما این باشد که چند سالی است در خارج از ایران زندگی می کنید و در این مدت آنقدر از دریچه سیاسی و با چشم مطبوعات، بخشهای خاصی از کشور را رصد کرده اید، که وضعیت واقعی جامعه ایران را فراموش کرده اید یا آنرا در ذهن خودتان به شکل دیگری بازسازی کرده اید.
کاشکی شما هم هر روز مثل من با همسایه هایی مواجه بود که برای لج بازی با همدیگر، ده برابرِ طرف، به خودشان آسیب می رسانند زندگی می کردید. کاش تمام کوچه محل زندگی شما، با وجود سطل های ویژه زباله شهرداری پر از آشغال و حیوانات موذی بود. کاش شما هم برای بیست دقیقه رانندگی، پنجاه بار روی ترمز می زدید و ده بار از عصبانیت به زمین و زمان ناسزا می گفتید. کاش شما هم هر شب به خاطر بوق زدن یا صدای بلند ضبط اتوموبیل جوانان شهر از خواب می پریدید. کاش شما هم به خاطر اینکه همسایه های محل کارتان حاضر نمی شوند پول برق عمومی ساختمان را بپردازند، با وجود آسانسور مجبور بودید ماهها هفت طبقه را با پله طی کنید. کاش شما هم درک می کردید، چه حسرتی ست که آدم از وحشت ماشین ها و موتورها و حتی عابرهای خودخواه، جرات نکند کودکش را تا بازار محله ببرد. کاش شما به جای بیانیه های گروه های دانشجویی، وضعیت فعلی تریای یکی از دانشگاه های پایتخت را می دید و حرف هایی که در قهوه خانه های چاله میدان هم گفتنشان وقاحت می خواهد را با گوش های خودتان از جوانان فرهیخته وطن می شنیدید. اگر شما هم برخورد غیر انسانی پزشکانی که ده ها سال درس خوانده اند را با بیماران در بیمارستان ها می دید...
بله. آنوقت می توانستید قضاوت کنید که آن رییس جمهوری که "قانونگرا و با دیسیپلین" بود بیشتر نماینده ایران بود یا کس دیگر!
4- نوشتهاید "اما آقای فرجامی عزیز! اشتباه خطرناک شما این است که شاید گمان می کنید، رئیس جمهور اگر شبیه عامه مردم باشد این فضیلتی است." و بعد هم از فجایعی که برخی از این نمونه ها در کامبوج و شوروی به بار آورده اند مثال زده اید. آقای نبوی عزیز؛ من گمان نمی کنم رئیس جمهور اگر شبیه عامه مردم باشد این فضیلتی است، اما فکر می کنم اگر رئیس جمهور شبیه عامه مردم باشد این یک حقیقت است واگر چنین اتفاقی رخ داد، نمی توان تمام ایرادها را متوجه آن رئیس جمهور کرد، همانطور که مثلا نمی توان توجه گناه جنایات آلمان در جنگ جهانی دوم را به گردن هیتلر انداخت. البته مردم آلمان دوست نداشتند بمباران شوند، دچار گرسنگی شوند، جوانانشان در شرق اروپا یخ بزنند و ده ها بلای دیگر سرشان بیاید اما آنها وقتی به هیتلر رای میدادند، وقتی بیشتر جوانان آلمانی بازوبندهای اس اس به بازو کردند و به گردن اندیشمندان مخالف، قلاده می انداختند، وقتی گروه گروه و مشتاقانه در ارتش ثبت نام میکردند و "پیروزی اراده" را به نمایش میگذاشتند و دیگران را تحقیر میکردند باید فکر عواقب آن را هم می کردند. شاید بی رحمانه باشد دوست عزیز ولی قانون طبیعت همین است. وقتی با سرعت دویست کلیومتر در ساعت در یک جاده خطرناک رانندگی کردی، این یعنی به میل خودت مرگ را انتخاب کردهای، هر چند که در لحظه آخر ترمز بکشی و با صدای بلند از مقدسین تقاضای کمک بکنی!
من سعی می کنم بی طرفانه، تصویری از واقعیت بسازم . شما چرا فکر می کنید مخالف ترمز کشیدن یا کمک خواستن هستم؟!
آقای نبوی عزیز
مدتهاست که احساس می کنم شما در تحلیل از وضعیت سیاسی و اجتماعی ایران دچار برخی سوء تفاهم هایی هستید و بنابراین تصویر نادرستی را برای مخاطبان تانِ انبوهتان ترسیم می کنید که اوج این سو تفاهم ها، در مطالبی که شما درباره آقای محمود احمدی نژاد، رییس جمهور ایران، می نویسید وجود دارد. به عنوان یکی از خوانندگان پر و پا قرص مطالب شما، اجازه می خواهم با صراحت به برخی از آنها اشاره کنم:
1- اولین اشتباه شما و بسیاری از همفکرانتان این است که گمان می کنید یا اینگونه نشان می دهید که احمدی نژاد با یک تقلب گسترده بی سابقه و چیزی شبیه کودتای انتخاباتی رییس جمهور ایران شده است و بنابراین رییس جمهور واقعی ایران نیست. به عنوان کسی که دست کم از اوایل دهه هفتاد و در دولت های گوناگون، به طور فعال در انتخابات های مختلف شاهد و ناظر فعالی بوده است به شما اطمینان می دهم که هیچ انتخاباتی کاملا بدون تخلف انجام نمی گیرد و انتخابات ریاست جمهوری نهم نیز در شرایطی مشابه با سایر انتخابات ها برگزار شد. سهل است حتی این انتخابات نسبت به انتخابات دوم خرداد هشتاد و شش از سلامت و صحت بسیار بیشتری در برگزاری برخوردار بود و اگر اجماع مردم واقعا روی کاندیدای خاصی بود، امکان نداشت که نام کس دیگری از صندوق درآید؛ همانطور که در دوم خرداد، با وجود تمام تخلفات و حتی تقلب های سازمان یافته بر علیه خاتمی، بار هم این سید محمد خاتمی بود که با اختلاف بسیار زیاد به ریاست جمهوری برگزیده شد. فراموش نکنید که این را کسی برای شما می نویسد که در آن انتخابات در حمایت از رقیب احمدی نژاد فعالیت می کرد.
2- دومین اشتباه شما این است که فکر می کنید، احمدی نژاد اعمال و رفتاری دارد که بر اساس آنها نمی توان او را "نماینده" مردم ایران دانست. این موضوع شاید در برخی از رفتار و گفتار جزئی و موردی احمدی نژاد صحت داشته باشد، ولی قطعا شما هم موافق هستید که هیچ رئیس جمهوری در دنیا وجود ندارد که تمام اعمال و رفتارش دقیقا نشان دهنده خصوصیات مردم کشورش باشد.
بحث بر سر مواضع کلی و منطقِ تصمیم گیری هاست؛ که به نظر من با این معیار، احمدی نژاد به شایستگی نشان دهنده خلق و خو و طرز تفکر ایران امروز و مردم ماست. مشکل در اینجاست که شما بحث های اخلاقی را با مقولات جامعه شناسی مخلوط می کنید و نتیجه نادرستی می گیرید، در حالیکه در یک مساله مبتنی بر جامعه و روابط بین مردمان، نمی توان به راحتی یک مساله اخلاقی که از پیش جوابش روشن است، نتیجه گرفت و حکم صادر کرد. مثلا نمی توان به همان راحتی که می توان حکم داد "دستور رئیس جمهور آمریکا برای حمله به ویتنام درست نبود" پس نتیجه گرفت که "رئیس جمهور وقت آمریکا نماینده مردم آمریکا و افکار عمومی آن دوره در آمریکا نبود". (متاسفانه برای ارائه مثال دستم از این بازتر نیست!)
بیایید برای یک بار هم که شده، "واقعیت" را با "ایده آل" و "آنچه هست" را با "آنچه باید باشد" خلط نکنیم. فرق است بین تایید کارهای احمدی نژاد و تایید نمایندگی او. متاسفانه شما خواسته یا ناخواسته دارید با اصرار بر این نوع نتیجه گیری، آن عادت قدیمی ما ایرانی ها را که تمام تقصیرها را متوجه دیگران می دانیم –و منشا بسیاری از بدبختی هایمان هم همین فرافکنی هاست- تقویت می کنید. اتفاقا الان فرصت بسیار خوبیست که ما از این خواب و رویا بیدار شویم. انصافا احمدی نژاد مثل آیینه ایست که خلقیات واقعیِ بیشترِ ما ایرانی ها را به ما و دیگران نشان می دهد و از این رو نه فقط نماینده مردمیست که به او رای دادند، که نماینده بسیاری از کسانی که به او رای نداده اند هم هست.
شما انتظار دارید مردمی که هر روز به خاطر خودخواهی تلفات بیشتری در رانندگی می دهند، عاشق راه های میانبر هستند، وقت شناسی درمیانشان نادر است، کارهایشان هیاتی ست، به جای کار ریش سفیدی را برای حل معضلات انتخاب می کنند، تحمل شنیدن انتقاد را ندارند، عاشق تمجید شدن اند، خود را از همه بهتر و بزرگتر و برگزیده تر می دانند... چطور نماینده ای داشته باشند؟!
3- سومین اشتباه شما آنست که احمدی نژاد را فردی نادان یا به قول خودتان "مشنگ" توصیف می کنید که نمی فهمد چه می گوید و چه می کند. این اشتباه شما علاوه بر داشتن معایب مشکلات قبلی، بسیار هم خطرناک است و در ادامه این نوشته خواهید فهمید این خطر از کدام ناحیه است. اما قبل از آن باید با اطمینان بگویم که به هیچ وجه این گونه نیست و احمدی نژاد و نزدیکان او نه فقط ابله و مشنگ نیستند بلکه در بسیاری از امور زیرک و سیاستبازانی حرفه ای هستند. البته باز هم تاکید می کنم که "این یک قضاوت اخلاقی نیست" و اعتراف به زیرکی و آشنا بودن احمدی نژاد و بیشتر یارانش به رموز سیاست، به هیچ وجه به منزله درست دانستن کارهای آنها و نیز مفید بودن اعمال آنها برای مردم و مملکت نیست.
اما اگر دایره دید و تحلیل هایمان را از حد این دوسال ریاست جمهوری و بازتاب بخش بسیار اندکی از اعمال و رفتار احمدی نژاد در رسانه ها (که آنهم معمولا با اعوجاج انعکاس داده می شود) فراتر ببریم، با محمود احمدی نژادی مواجه خواهیم شد بسیار زیرک و سختکوش.
او در دوران سازندگی و زمانی که هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور بود، به سمت مهم استانداری اردبیل منصوب می شود که نشان از جایگاهِ سیاسی مناسب او داشته است و در زمانی که اصلاح طلبان برای هر گونه حرکتی، فقط چراغ دادن را انتخاب می کردند، آنقدر با چراغ خاموش به پیش می آید که ناگهان در برابر بهت همگانی، و حتی علی رغم برخی "مشکلات خاص" (مثل مشکلی؛ که بعدا در هنگام بررسی صلاحیت نامزدهای ریاست جمهوری در شورای نگهبان، محمدرضا باهنر در نامه ای با اشاره به یکی از آن ها، درخواست رد صلاحیت احمدی نژاد را کرد) به عنوان شهردار تهران انتخاب می شود. و درست از همان روز اول شهرداری، که بسیاری از مردم شمایل او را تحقیر می کردند؛ در تدارک ریاست جمهوری می شود که دیدارهای مردمی طولانی، اجابت درخواست تمام کسانی که برای گره گشایی به دیدار شهردار می رفتند، ایجاد ارتباطات وسیعِ شهرداری تهران با موسسات مذهبی به خصوص در قم، حمله به دولت و خاتمی در جایگاه رقیب، دادن شعارهای نو... همگی در همین راستا بودند.
او پس از رسیدن به ریاست جمهوری هم آنچنان با زیرکی (این زیرکی البته نام های دیگری هم دارد!) توانست منتقدان خود را دور بزند، که در نتیجه آن، با وجود اشتباه و حتی فاجعه بار بودن اکثر کارها و پروژه های دولت جدید، باز هم مخالفان در نزد افکار عمومی از جایگاه چندان بهتری برخوردار نیستند.
اکنون او تنها رییس جمهوری ست که در عرض دو سال به تمام استان های کشور سفر کرده و به تمام چند میلیون نفری که خطاب به او نامه نوشته اند، مساعدت (به خصوص کمک مالی) رسانده است. او تنها رییس جمهوری ست که می تواند تریبون ها و رسانه های کارآمد منتقدان، اعم از چپ و راست را عملا از کار بیندازد و البته با "صداقت" اعلام کند که "آزادی بیان در ایران تقریبا مطلق است". او آنقدر حوصله دارد که با وجود شکست سنگین طرفدارنش در شورای شهر تهران، با تک تک اعضای جدید ارتباط برقرار کند و حتی شخصا ساعتها با کسی چون علیرضا دبیر رایزنی کند و در نتیجه حریف نیرومند و خوشنامی چون "قالیباف" را به چنان وضعیتی دچار کند که با پادرمیانی بزرگان نظام و فقط با یک رای بیشتر (آنهم در برابر حریفانی چون بیادی و خادم!) شهردار شود. او تنها کسیست که می تواند، یک نشست دانشگاهی در آمریکا که بیشترین واکنش حاضران به او "دشنام" و "هو" بوده را با استفاده از رسانه های دولتی تبدیل به چنان "حماسه ای" کند که حتی مخالفانش نیز جز تایید او چاره نداشته باشند. اوست که با شناخت دقیق مکانیسم تلقین، آنچنان دولتهای قبلی را به بی عدالتی، ناکارآمدی، فامیل سالاری، شعاری بودن وحتی عدم پایبندی به آزادی بیان متهم می کند، که نه فقط توده ها، بلکه بعضا کسانی که با آمارها نیز سروکار دارند، باور می کنند که از دولت موسوی بی عدالت تر و از دولت هاشمی ناکارآمد و شعاری تر و از دولت خاتمی فامیل سالار و سرکوبگرتر نبوده و نیست!
نه آقای نبوی؛ احمدی نژاد آنگونه که شما هر روز تکرار می کنید مشنگ نیست و ساختن چنین تصویر نادرستی از او به آن جهت خطرناک است که در نهایت باعث دست کم گرفتنِ این رقیب می شود. آنهم رقیبی که استاد حرکت با چراغ خاموش است و از اولین روز ریاست جمهوری، به فکر انتخاب در دور دوم بوده است و تا به حال هم با کارهایی که بعضی از آنها ذکر شد، چند میلیون رای قطعی برای خودش اندوخته است.
شما چطور غیر از این فکر می کنید؟!
پی نوشت:
این یادداشت بازخوردهای بسیار خوبی داشت. بعضی از آنها:
در بالاترین، با 77 امتیاز و ده ها نظر مفصل و خواندنی
پاسخ آقای نبوی در وبلاگشان؛ "چرا احمدی نژاد [...] است؟ "
***ضمنا من این مطلب و بقیه مطالبی که در جواب آقای نبوی خواهم نوشت را صرفا برای وبلاگ خودم می نویسم. از دوستانی که لطف می کنند و آنها را در سایت های دیگر منتشر می کنند تقاضا می کنم، با دادن لینک و ذکر این مطلب، خوانندگان را متوجه این نکته بکنند.
اعلیحضرت، رضا شاه دوم پهلوی، به مناسبت اجلاس سران کشورهای حوزۀ دریای خزر، از مقر پاییزی خود اطلاعیهای خطاب به مردم ایران صادر کردند، که بخشهای مهم آن به نقل از دبیرخانه ایشان، در پی می آید.
البته متاسفانه در متن منتشره در سایت دبیرخانه ایشان، مقداری جاافتادگی وجود دارد، که برای رعایت در امانت، در متن کامل زیر، درون پرانتز می آیند:
حکومتگران اسلامی بــرای بقای نظام سیاسی خــود از هیچ ابــزاری رویگـردان نبـوده، و تا روز سرنگونی شان، نخواهنــد بود. (بر عکس آقاجانم که برای بقای نظام سیاسی خود از هر ابزاری سرگردان بود) اینان، که با شعار توخالــی "نه شرقی نه غربی" به قدرت رسیدند، برای خروج از انزوای خود ساختــه، نه از حراج منابــع انــرژتیک ایران، به غربی و به شرقی، فروگذار کرده اند و نه در به باد دادن بهترین فرصت های تاریخـی بـرای رشــد اقتصادی ایران و گسترش نفوذ فرهنگی و سیاسی میهن مان، درنگ کرده اند. (باز هم بر عکس آقاجان تاجدارم که با کودتا علیه رژیم دستنشاندهی دول متفق در جنگ دوم جهانی به قدرت رسید و در عمر سلطنت افتخارآمیز خود، اجازه ذرهای گسترش نفوذ فرهنگی و سیاسی به اجانب، به خصوص آمریکا نداد)
هم اینان میروند تا بار دیگر با قربانی کـــردن منافع ملی ایــران در شمال میهن عزیزمان (که سند منگوله دار داریم که سه چهارمش را آقابزرگ تاجدارمان با زبان خوش از مردم خریده بود و به نام نامی خودشان سند زده بودند و بر طبق محاسبات آقای شفا، الان باید دست کم نصف آن به من برسد)، شاید چند صباحی به عمر نظام فرتــوت خود (که بیست و پنج سال است که قرار است از فرط فرتوتی سرنگون شود) بیفزایند. دیگر کیست که نداند که بــرخی قدرت ها، چه در غرب (که خدا حففظشان کند) و چه در شرق (که خدا از وسط نصفشان کند)، با "ورق ایران" پای میز معامله و چانه زنی با یکدیگر نشسته اند (و ما و دربار را و به خصوص عمه اشرف را که ملکه ورق بازیست، بازی نمیدهند)؟!از اینرو، (به عنوان شاهنشاه ایران و حومه) خطاب به جامعۀ جهانی و دولت هـای ذینفـع اعــلام میدارم کــه دولت ملـی آیندۀ ایران (که ان شالله با ناوهای آمریکاییِ مستقر در خلیج، بزودی در بوشهر پهلو خواهد گرفت)، برخاستــه ازارادۀ دمکراتیک ملت ایران (که ما شاهشان باشیم)، تـَن به هیچ قـرارداد و یا معاهده ای که منافع ملی ما (اعم از من و مامان فرح و ژوزفین و آلفرد و شاء الدین) را، در هر زمینه ای که باشد، نادیده گرفته و یا زیر پا گذاشته باشد، نخواهد داد (ندادنی!).
خداوند نگهدارِ (شاهِ) ایران باد
(اعلیحضرتِ همایونی) رضا پهلوی
چند وقتیست دنبال این افتاده ام که یک دسته چک برای خودم بگیرم و اینقدر از دسته چک زنم استفاده نکنم. تقریبا به هر بانک دولتی و خصوصی که می روم همچین دیالوگی را با رییس بانک اجرا می کنم:
رییس: سربازی رفتید؟من: بله.رییس: تحصیلاتتون چیه.
من: فلان.
رییس: متاهلید؟من: بله.خونتون کجاست؟
من: همین اطراف.
رییس: دقیقا کجا؟
من: فلان جا.
رییس: مال خودتونه؟
من: بله.
رییس: سندش مشکلی نداره؟
من: نخیر.
رییس: محل کارتون کجاست؟
من: فلان جا.
رییس: باید یه مدتی اینجا حساب پس انداز داشته باشید و حداقل فلان تومن هم سپرده گذاری کنید.من: مساله ای نیست.
رییس: تا به حال چک برگشتی که نداشتین؟
من: ابدا.
رییس: چکاره اید؟
من: روزنامه نگار!
در اینجا، چشمان آقای رییس تنگ می شود، پوزخند تحقیرآمیزی می زند و انگار که می خواهد جلوی اختلاس بزرگی را پیشاپیش بگیرد؛ می گوید: شما اگه خبرنگاری دسته چک میخوای چیکار؟و بعد هم با چند جمله من را از سر خودش باز میکند.
تا به حال بانکهای ملی، کشاورزی، پارسیان، صادرات، سامان، سپه و چندتای دیگر را امتحان کردهام. امروز هم بانک مزخرف سرمایه بودم که جدا رییسش اعصابم را خورد کرد. تازه جالبست که چندتایشان با افتخار می گفتند ما دیگه برای کارمندها هم حساب جاری باز نمی کنیم، چه برسد به شماها!
به نظر شما ضعف سیستم بانکی ما فقط و فقط از کارهای احمدینژاده؟
من که البته کمافیالسابق کوچکتر از آنی هستم که پیامی داشته باشم ولی میخواهم یک تجربه خودم در زمینه طنزنویسی را برای دوستانی که دوست دارند طنزهای بهتری بنویسند در میان بگذارم. خب همانطور که می دانید من نه رشتهای که مرتبط با طنز باشد (مثلا ادبیات) درس خوانده ام، نه تا بیست و پنج سالگی حتی از فاصله یک کیلومتری موفق به زیارت طنزپردازی شده بودم، نه به مجله یا جمعی که کارشان طنز باشد رفته بودم، نه کلاسی گذرانده بودم و نه هیچ چیز دیگری.
علاقه من به طنز شاید ذاتی بود و یا شاید به خاطر این بود که اولین رمانی که در زندگی ام خواندم، طنز بود. (پخمه عزیز نسین در هشت سالگی!) اولین طنزی که برای مطبوعات نوشتم هم بر می گردد به سالهای 77 و آن موقعها که به شدت با آن تحقیرآمیز برخورد شد؛ کارمند روزنامه خراسان حتی حاضر نشد من را ببیند و تلفنی گفت که آن را به دربان بدهم! بعدها یک طنز نوشتم که در نشریه دانشجویی برادرم چاپ شد اما داداش کوچیکه ما حاضر نشد بخش دوم آن را چاپ کند. یک سال بعد یکی از دوستان همین بخش دوم را – که با مداد هم نوشته بودم- دید و گفت می خواهی این مطالبت توی یک نشریه دانشجویی چاپ شود؟ این نشریه اسمش آذر بود؛ مال همین فواد صادقی و عمار کلانتری اینا...
بگذریم. داشتم چی می گفتم؟ آها می خواستم تجربهای را بگویم. آن هم اینست که تا زمانی که طنز را کسی جدی نگیرد، طنز هم او را جدی نمی گیرد. (جمله حکیمانه ای شد نه؟) می دانید، طنز خیلی حسود است. اصلا چشم آن را ندارد که شما هم بخواهید فوق لیسانس مهندسی پزشکی بگیرید، هم در اداره مبارزه با مالاریا ترفیع درجه بگیرید، هم خبرنگار آی تی باشید... و هم بخواهید با او ور بروید. طنز مثل یک زن زیباست که البته شاید برای رفع تکلیف هفته ای یکبار با شوهرش بخوابد، اما هنر دلبریاش وقتی بروز پیدا می کند که بداند طرفش فقط و فقط عاشق اوست. با دوتا جمله هم خر نمی شود، باید آرام آرام مطمئن شود. (ببخشید که مجبورم هر مثالی را جنسی اش کنم که خوب جا بیفتد!) راستش من با خیلی از دوستان طنزنویس جوان ارتباط دارم و در کمال تاسف می بینم دوستانی که استعداد تبدیل شدن به بهترین طنزنویسان ایران را دارند، آنقدر خودشان را درگیر مسائل فرعی کرده اند که عملا دارند سوخت می روند. بطوریکه معتقدم در نسل جوان طنزنویس حرفه ای خیلی خیلی کم داریم.
البته این اصلا به این معنا نیست که کسی طنز خوب نمینویسد، بلکه منظورم این است که کسی –در مجموعه شناخت من- به طور حرفه ای طنز نمی نویسد. حرفه ای طنز نوشتن بیش از هر چیز به منظم نوشتن بستگی دارد. مثلا به نظر من کسی که هر هفته یک ستون طنز را به طور منظم می نویسد، حتی اگر کیفیت کارش از حد متوسط بالاتر نرود، حرفه ایست؛ اما کسی که گهگداری طنز می نویسد، حتی اگر عالی بنویسد هم حرفه ای نیست. اینکه یک نفر بخواهد حرفه ای طنز بنویسد یا نه به خودش مربوط است اما من توصیه می کنم اگر کسی می خواهد جدا وارد دنیای طنز بشود، کارهای فرعی و زیاده خواهیهای بی ربط را کنار بگذارد یا دست کم درجه اهمیتی کمتر از طنز به آنها بدهد. نمونه عرض کنم؛ تا به حال دست کم ده نفر از دوستان جوان و مستعد را من برای همکاریهای ژورنالیستی یا کار در سایر رسانه ها دعوت کرده ام اما همگی یا اول کار عذر خواسته اند یا بعد از اندکی کار. این یکی می خواهد برای کنکور بخواند و آن یکی کارمند شده فلان اداره و این یکی ارشدش دیر می شود... من خودم بسیاری از این موقعیت ها را تجربه کرده ام و راه ها را رفته ام. یکی دو تا از این مدارک ارزشمند(!) دارم، زن و بچه هم دارم و با مشکلت مالی آشنایم. درک می کنم؛ اما اصلا نمی توانم از آن جملههای کلیشهای خیرخواهانه بگویم که "فعلا درس و کار واجبتره و از این فرصت ها زیاده"
.نخیر رفقا، اصلا همچین چیزی نیست. خیلی از فرصتها تکرار نمی شود و خیلی از موقعیت ها پیش نمی آیند، به خصوص موقعیت های درونی. شما فکر می کنید آدم، آدم آهنیست که سه سال دیگر هم حس و حال و ذوق الان را داشته باشد؟ فکر می کنید بسیاری از بزرگان در هنرهای مختلف عقلشان نمی رسید که دکتری از فوق لیسانس و آن از لیسانس و آن از دیپلم بهتر است؟ مخملباف و بیضایی احمق بودند؟ آل احمد نمی توانست از دکتری اش دفاع کند؟ ابراهیم نبوی استعدادش را نداشت که فوق لیسانس بگیرد یا در وزارت کشور کلفتتر شود؟ اصلا نمی خواهم تحصیلات آکادمیک را زیر سوال ببرم، اما معتقدم واقعا حیف است این همه استعداد به پای مدرک های آبکی یا شغل های دهن پرکن بی ربط سوخته شود. من هر روز که از کارهای غیر مرتبط فاصله می گیرم استعدادهای بیشتری در خودم کشف می کنم و افسوس می خورم چرا زودتر این کار را نکردم. من هر روز که خودم را بیشتر مجبور و ملزم به نوشتن طنز می کنم می بینم کارهایم بهتر می شود. امروز خواستم این تجربه با بعضی از دوستان طنزپرداز که اینجا را می خوانند در میان بگذارم. اگر می خواهید اثر تمرکز را ببینید، دو ماه، فقط دوماه، به غیر از طنز چیزی نخوانید و ننویسید. زیاد بخوانید و پر بنویسد، آنوقت معجزه ای را ببینید و با خودتان فکر کنید اگر بجای دو ماه، چند سال را اینطوری کار می کردید، می توانستید به کجاها برسید!
طرفای پنج و نیم صبح میرسیم مشهد. مجید چند تا اساماس زده که هر وقت رسیدید زنگ بزنید بیایم دنبالتان. شمارهاش را میگیرم و دو سه تا زنگ بیشتر نخورده، قطع می کنم که از خواب بیدار نشود. خودش زنگ میزند و میگوید میآیم دنبالتان. با اینکه دیشب تا ساعت دوازده و نیم خانه مامان بوده اما خیلی زود خودش را میرساند راهآهن. مجید برادر کوچکتر من است و کمی درشتتر. دوستان میگویند به هم شبیهیم. دبستان و دبیرستان و دانشگاه یکجا بودیم با هم. تا قبل از دیپلم من شر بودم و او به پای من میسوخت اما دوره دانشگاه او سیاسیتر بود و گه گاهی من چوب کارهای او را میخوردم. با یکی از همرشتهایهای من ازدواج کرد و حالا دختری دارد که به یاد مادربزگمان، "طوبی" نام شده.
جلو خانه آبپاشی جارو شده و مادر منتظر ماست. صبح روز تعطیل است و برادرها و زنها و بچههایشان یکی یکی سر و کلهشان پیدا میشود. آقاجان مثل همیشه سنگین است اما پر سر و صدا و مهربان و با حوصله. آنقدر که وسط یک صحبت گرم، میتواند برود برای سهراب که پیله کرده، سه ربع قصه تعریف کند و بخواباندش.
امیر بازهم با همان لباسهایی که آقاجان را حرص میدهد پیدایش میشود. پدر فکر میکند که پسر چهل و چهارسالهاش که کاسب و تاجری معتبریست برای خودش باید خیلی بهتر و رسمیتر لباس بپوشد. برادر بزرگ ما اما هیچوقت در بند این چیزها نبوده و حالا که به کوهنوردی عادت کرده بدتر هم شدهاست. با همین لباسها میرود کوه، نان تازه برای صبحانه خانه مادر می خرد، سرکار می رود و روزی دوبار به آنها سر می زند. سرکار هم که هست با آنهاست. با پدر و دوبرادر دیگر همکار است.
هادی و پسرش هدایت و زن باردارش هم میرسند از راه. دیده بوسی و زیارت قبول. چند وقت پیش عمره بودهاند با آقاجان و مامان. شوخی شوخی رسم شد که آقاجان هر برادری را با خانوادهاش ببرد مکه. بنده خدا انگار نه انگار که شصت و شش سال سن دارد. همانقدر که او روی بقیه نفوذ دارد و برای خودش سالار است، بقیه هم از او توقع دارند. این دفعه دیگر واقعا حالش را نداشته. اما هرچه اصرار که "من که پولش را دادهام، یا خودتان بروید یا صبر کنید سال بعد با هم برویم"، قبول نکردندهاند و بنده خدا را نمیدانم برای بار چندم کشاندهاند به حجاز که: مکه با شما مزه میدهد! هادی معلم فیزیک است و وقتهای آزادش میشود حبیب خدا. او به اندازه امیر به آقاجان و مامان سرکشی نمیکند؛ فقط روزی یکبار!
وارد باغ که میشویم "خالق" نیست اما مثل همیشه سگهایش هستند و با پارس استقبالمان میکنند. عبدالخالق باغبان افغانی ماست که زنی ایرانی دارد و از همه دنیا یک دختر به اسم مریم که تازگی عروسش کرده. مرضیه زن خالق میگوید از وقتی مریم رفته، "خالق پاک مثل دیوانهها شده". مرد مظلوم و زخمتکشیست؛ از دیوانگیاش فقط همینقدر به چشم من میآید که افسرده شده است. سهراب در باغ تلافی تمام آپارتماننشینی های تهران را در میآورد. علی الخصوص با این سگ پاکوتاهی که خالق تازگیها آورده، آنقدر بازی میکند که از نفس میافتد، اول از "آی منو نخوره" شروع میشود و آخرش به دراز کردن و گردن سگه را مالاندن میرسد. خالق شدیدا سگدوست است و همیشه خدا سه چهارتا سگ از نژادهای مختلف در باغ ما نگه میدارد. چند بار هم نزدیک بوده جانش را سر همین کار بگذارد. به خصوص آن سگ قبلی که شدیدا شبیه گرگ بود و غریبه و آشنا نمی شناخت، آنچنان دستش را گرفته که هنوز ردش هست. یک بار هم خوزه آنچنان بهش حمله کرد که اگر ما نبودیم کشته بودش. خوزه، سگ محسن، برادر جوانمرگمان بود.
پدر باز با همان حوصله همیشگیاش از گلهای باغ دستهای درست میکند برای محسن. محسن گورستان قدمگاه خوابیده، کنار مادر بزرگها و پدربزرگها و تمام خویشان ما. عمو و عمه و دایی و خاله و جد آباء درگذشتهمان را که بخواهی با فاتحهای شاد کنی، همه در جایی به اندازه یک باغچه کوچک کنار هم آرام گرفتهاند. بالای آرامگاه محسن درخت سرسبزیست. گورستان قدمگاه همیشه روشن است و برخلاف "بهشت"های مشهد و تهران و شهرهای بزرگ، "ساعت کاری" ندارد. پارسال تابستان بود که نیمه شبی با بچهها هوس کردیم سری به محسن جان بزنیم. ساعتای دوی شب بود که با زن و بچهها راه افتادیم. اول فاتحهای و بعد هم رفتیم روی دیوار گورستان به توت خوردن. مادر اشکی میریزد و سنگ سیاه را میبوسد. چند دقیقه بعد سری به پدر و مادر خودش که فقط چند قدم با محسن فاصله دارند میزند و میگوید برویم. گورستان قدمگاه قبر چندطبقه، مقبره خانوادگی، پیشخرید گور و از این چیزها ندارد. فقیر باشی یا غنی، هرجا خالی باشد را برایت گود میکنند. شاید به همین خاطر است که اینقدر آرامشبخش است. مادر میگوید هر وقت میآیم به اینجا، انگار به باغ پرگل میآیم، دلم سبک میشود.
پدر احترام ویژه ای برای شبهای قدر قائل است. امسال من هم باهاش برای پخش کردن مواد غذایی که با دقت زیادی بسته بندی کرده میروم. در شهر خیلی کوچکی مثل شهر آنها، هیچکس نمیتواند ژست فقر یا غنا را بگیرد، به همین خاطر رساندن کمکی به دست نیازمندی مثل آی خوردن است. من می شوم راننده و هنوز پدر و مادر اسم بعضیها را جلوی من نمیبرند. یک نفر اسمش فقط "آن قوم و خویشمان" است. دم خانه یکی دیگر پدر از شدت فلاکتِ خویشی که روزگار خوشی داشته روزگاری، بغض گلویش را میگیرد.
مهدی آخرین برادریست که میبینمش. با مهدی خیلی جوانیها کردیم. یک موتور هوندا هفتاد قراضه داشت که در آن سالهای جنگ، برای خودش کلی امکانات بود و میشد باهاش خوش گذراند. دو تا دختر دارد و فعلا پر بچهترین برادر است. زنش میشود نوه دایی و نوه عمه ما. عمهام زن داییام است و فامیل داییام هم فرجامیست. همین یک دایی را داریم که معلم بازنشسته است و بعد از سالها کاسبی در دوران بازنشستگی، حالا رفته قدمگاه، خانهباغ پدری را زنده کرده و برای خودش زندگی آرامی دارد. عمورضا هم شب میآید. دو ساعتی بعد از افطار که همه برادرها میهمانیم خانه امیرآقا، و بعد من همه مردها را دوباره کشانده ام به خانه آقاجان برای گردو شکستن. عمورضا سالها مثل یک برادر با ما بوده و وقتی من خیلی کوچک بودهام زن گرفته و مستقل شده. تقریبا همیشه خانه مادر عمو را میتوان دید. گردوها را آقاجان با دقت شمرده و سهم هرکس را توی یک کیسه ریخته. یکی دو ساعتی حرف میزنیم و گردو میشکنیم. بعد یکی یکی خسته میشویم و به بهانهای کنار میکشیم. آقاجان ولی دست بردار نیست. امان از این همه حوصله و پشتکار!
خانه پر نور مادر، باغی که دانهدانه نهالهایش را پدر با دستهای خودش کاشته، میهمانیهای خانوادگی، بچههای پرسروصدا، بازیهای دستجمعی... همه اینها برای من رویای شیرینیست که وقتی میروم مشهد، تکرارم میشود. رویایی که روزی تمام خواهد شد. میدانم روزگاری با مرگ عزیزان خانهها و یادگارها رو ویرانی خواهند گذاشت و هیچکاری در هیچ زمانی از کسی مثل من برنمیآید. دیگر چه کسی از نسل ما خانه بزرگ با فرزندان زیاد خواهد داشت؟ دیگر چه کسی با گل و گیاه و خاک میتواند حرف بزند؟ کی دیگر حوصله باغچه و حوض و کبابپز خواهد داشت؟ کی میتواند چنان ظاهر خودخواهی داشته باشد که همه از او حساب ببرند و قلبی چنان مهربان که برای همه بتپد و دستهایی اینهمه عاشق؟
آدمی مثل هیچ کار نمیتواند بکند. اما من تصمیم گرفتهام دست کم بخشهایی از اینها را روایت کنم. نمیدانم تعریف علمی "سنت" چیست و دعوای سنت و مدرنیته به کجا ختم میشود. اما سنت برای من همینهاست. تعریف هم ندارد و حاضرم خیلی چیزها را از دست بدهم تا بعضی چیزهای به ظاهر کم اهمیتی مثل همین ها که گفتم را بیشتر داشته باشم. وطن برای من مادرم، پدرم، برادرهایم، زنها و بچههایشان، باغ، خالق افغانی، گورستان هوس انگیز قدمگاه، تاکهای انگور و این طور چیزهاست. ایران باشد یا اردن یا هند یا مکزیک، وطن برای من همین است. گیرم اردن که باشیم به جای مادر بگویم یوماه. گیرم مکزیک که باشیم مادر به جای مسجد برود کلیسا. هیچ اینها برایم مهم نیست. آنچه برایم مهم است این روابط میان انسانها و آب و درخت و خاک است.
میلیاردها دلار در این مملکت بالا و پایین بشود، نهایت کاری که بکنم نوشتن چند خط مطلب است و حرص خوردن. نیروگاه بوشهر هر سرنوشتی که پیدا کند درگیرش نمیشوم. جانم را بیشتر از آن دوست دارم که سر لجبازی سیاستمدارها فدا کنم و پایش برسد شاید فرار هم بکنم. خطر که باشد خیلی راحت از آپارتمان تهران و وسایلش میگذرم و دست سهراب و مادرش را میگیرم میرسانمشان خانه مادر. هیچوقت درگیرش نبودهام.
ولی امان از روزی که به خانه مادر نگاه چپ شود، امان از روزی که ببینم به باغ پدر دستی دراز شده، وای به روزگاری که ببینم به گورستان قدمگاه نگاه چپ شده. آنوقت حتما دیوانه خواهم شد. آنوقت است که آتش خواهم گرفت و آتش به پا خواهم کرد. آمریکایی و ایرانی و مسلمان و کافر هم برایم توفیری ندارد. دین و آزادی و علم و اخلاق و همه چیزهای خوب دیگر وقتی برای من خوب خواهند بود که سر سوزنی به این سنتهای بیآزار من، به این بهانههای خوشبختی من آسیب نرسانند. این را هم احمدینژاد که فکر میکند چهارتا آهنپاره به مدد بوق و کرنا "حق مسلم" است و غیرتبرانگیز و قابل فداشدن؛ بداند و هم بوش و دیگر احمقهای جنگطلب کاخ سفید. قضیه جدی است. لااقل از این طرف!