![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، هر از چند وقت یکباری، انگاری که سوزن گرامام گیر کرده باشد، قفل می شوم روی یک چیز خاص و شروع می کنم به حاشیه سازی درباره آن. این چیز خاص می تواند تصویری یا ترانه ای یا خبری یا جمله ای یا هر چیزی که مشمول چیز بودن بشود باشد (صنعت توالی افعال).
بعضی وقت ها آنقدر شاخ و برگ می دهم به آن که ذهنم را پر می کند و در عین حال که عصبی ام می کند، نتایج بامزه ای را باعث می شود.
این روزها، آن گوشه ذهنم که مخصوص چیزهای خاص است، سوزنش در گیر دائمِ این جمله قصار صنم بانو، نویسنده وبلاگ خورشید خانوم شده:
شاید از نشانه های افسردگی یه زن این باشه که برای یک ماه حتی به وایبریتورش دست نزنه.
آنقدر درگیر این جمله شده ام که دارم افسردگی می گیرم. داروی افسردگی هم که به این راحتی ها در ایران بدست نمی آید! آنوقت خودم مجبورم برای درمان افسردگیم "پارکینسون" بگیرم، که خودش یک مشکل علیحده ایست. تازه شاید افاقه نکند و بشود قوز بالاقوز؛ آنوقت یک افسرده پارکینسونی باشم با یک سوزن گیرکرده!
حالا افسردگی یک طرف، اینکه بعد از مشغول شدن به این جمله گهربار، همه چیز را ویبراتوره می بینم یک طرف. مثلا همین چند روز پیش به این مصراع که رسیدم:
چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم
دوستان بلاگر و کامنتر در این باره نظری ندارند؟ کم مساله ای نیست به جان عزززززززیتان!
باید یک فکری به حال این سوزنتون بکنید.بیچاره سعدی چه کار کرده که شما با شنیدن شعرش این جوری می شید؟
به شدت از این ذوقت حال کردم چقدر جالب تونستی اینا رو به هم ربط بدی. تنم لرزییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید
لطفا فقط نظرات مربوط به مطالب را بنویسید.