جمعه، 22 تیرماه 1386

درباره رحیم پور ازغدی، تئوریسین رسمی جمهوری اسلامی

این آقای رحیم پور ازغدی یکی از آن آدم هایی ست که هر از چندی ذهن من را به خودش مشغول می کند و تا به حال چند بار می خواسته ام درباره اش یادداشتی بنویسم که جز یکبار، بقیه اوقات یا حالش نبوده، یا وقتش و یا هردو. امروز (جمعه) بعدازظهر که جعبه جادو را روشن کردم، دیدم در شبکه یک، سخنرانی او پخش می شود. چند بار دیگر هم در همین روز و ساعت ایشان را دیده ایم. احتمالا شبیه سخنرانی هایی آقای قرائتی که شب های جمعه پخش می شود، برنامه ای تامین کرده اند برای جمعه شب ها که عبارت است از یک سخنرانی حضرت استاذ. اندکی که دیدم و شنیدم حس و حالی آمد! این حاصلش:

 

 1-     بیراه نیست اگر بگوییم رحیم پور ازغدی تئوریسین جمهوری اسلامی است یا دست کم بخش های قدرتمندی از حکومت، خواهان این اند. رحیم پور هم در همین مسیر گام برمی دارد. تدریس را رها نمی کند، سخنرانی های پرشمار می گذارد، در دفاع از آنچه هویت اسلامی می گویندش غرب را زیر سوال می برد، سمت های متعدد در دستگاه های رسمی فرهنگی دارد... و البته در کنار همه این ها سعی فراوان دارد تا با گرمی کلام و شیرینی سخن، توده های مردم را هم پای گفتار خود جذب کند.

2-     با اندک دقتی در شیوه سخنوری رحیم پور، مشخص می شود که الگوی او در این کار علی شریعتی ست تا حدی که حتی رحیم پور، لحن کلام و آهنگ ادای کلمات خود را نیز همانند شریعتی برمی گزیند و اینها که به ته لهجه مشهدی رحیم پور اضافه شود، نا خودآگاه شنونده را به یاد همشهری شهیر او می اندازد. مهمتر از این، مخلوط کردن استدلال و وعظ و خطابه با یکدیگر است که شریعتی با استادی تمام و به مدد ذوق ادبی خود از آن استفاده بسیار می برد و البته در جو هیجان زده، عاطفی، آرمانخواه و انقلابی دهه های 40 و 50 نفوذ و کارکرد بسیار یافت. رحیم پور اما نه به میزان شریعتی با فلسفه غرب آشناست، نه آن ذوق ادبی را دارد و نه توان تهییج گری شریعتی را. این گونه است که این تلاش برای شبیه سازی، نه به "نسخه بدلی" از شریعتی، که رحیم پور را به "کاریکاتوری" از علی شریعتی بدل می کند.

3-     زمانه هم –با تمام لطف های پنهان و آشکاری که به این "متفکر رسمی" نظام دارد- زمانه رحیم پور نیست. او حتی اگر بجای کاریکاتور، خود شریعتی هم شود؛ باز در آن جایگاه نخواهد نشست. امروز، نه فقط در ایران، که در تمام این کره خاکی، دوران هیجانات انقلابی و شورهای آرمانگرایانه گذشته است و جز بخشی از نوجوانان و جوانان که بیشتر به مقتضای سن شان و بطور موقتی در طلب آن چیزها هستند، بقیه طور دیگر می اندیشند و زندگی می کنند. این است که دیگر ناصرها و چه گواراها و کاستروها "رو" نمی آیند؛ نه این که نباشند، بلکه استقبال و حمایت توده های عظیم مردمی و افکار عمومی را پی خود ندارند؛ والا ده ها و صدها دلیرتر و آرمانخواه تر و چریکتر و باسوادتر از آنها هستند. به همین میزان دوره سارترها و مارکوزه ها و کاموها وشریعتی ها هم گذشته است. یک بار که دوربین بر روی حاضرین و مستمعین سخنرانی های رحیم پور می گذرد نگاه کنید: عمدتا جوانانی که تازه نوجوانی را پشت سر گذاشته اند، پسرها تازه ریش درآورده و دخترها چادری، و چشم ها... (یکبار به چشم ها خوب دقیق شوید!)

4-     اشکالی در موافق و همراه بودن "اندیشمند" با "قدرت حاکم" نیست به شرط آنکه این "موافقت" به "خدمت" ختم نشود. اصولا اندیشه مدرن برخاسته –یا همراه همیشگی- نقد و کرتیک است و به همین خاطر کمتر اندیشمند و متفکر بزرگی را در یک دو قرن اخیر می توان یافت که در خدمت قدرت بوده باشد. نمی خواهم اصطلاح نه چندان مودبانه "هم از آخور خوردن و هم از توبره" را در اینجا بکار ببرم، اما واقعیت در اینجا، فحوای همین اصطلاح مشهور است. فرو رفتن در قالب یک متفکر آزاداندیش و ضمنا مدرنی که "دانشگاهیان" مخاطب اصلی اویند، با دفاع و تئوریزه کردن آنچه "بخش خاصی از قدرت" می طلبد و نقد و پرخاش بی استثنا نسبت به آنچه همان بخش خاص نمی پسندد و دشمنش می دارد؛ غیر قابل جمع و هضم است. تاکید می کنم که هیچ کدام از این دو راه و روش، فی نفسه بد نیستند، و هستند کسانی بسیار بزرگتر و باسوادتر و تیزهوشتر از رحیم پور که در جای خود، به عنوان تئوریسین نظریه خاصی در موافقت با حکومت یا نقد نظری مخالفان رسما وارد شده اند (مثل جواد لاریجانی) اما اینکه آدم همزمان بخواهد در هر دو جایگاه ظاهر شود، مثل این است که کسی شبها علی شریعتی باشد و روزها شجاع الدین شفا!

5-     رحیم پور از ضعف دانش هم رنج فراوان می برد و این نه برای صاحب نظران و دانش آموختگان روشن است بلکه برای هر دانشجویی که از سطح جزوه نویسی به خواندن چند کتاب و مجله در حوزه فلسفه و جامعه شناسی و اقتصاد رسیده باشد، به سرعت آشکار می شود (حتی اگر عضو بسیج دانشگاه باشد و هنوز دلبسته کتاب های شریعتی). او بلا استثنا در هر مجلس خطابه اش از ده ها دانشمند و فیلسوف غربی نام می برد، مختصری از مکتب های غربی را در چند دقیقه تقریر می کند و بعد هم نقد. البته این نوع بیان و نقد، برای دانش جو وطلبه ای که در پی آن است که با آگاهی از اسامی و مکتب های غربی (در حد چند سطر حتی) و نقد کوبنده آنها، از موضع منفعلانه بدر آیند و به قول معروف "پوز آنطرفی ها را بزند" شاید جواب بدهد، اما در نزد آنکسی که کمی جدی تر به قضیه نگاه می کند، دست کم شک برنگیز است. گویی رحیم پور هربار دست در آن اقیانوس فرو می برد، جانور بد شکلی کوچکی بیرون می آورد، به یک ضربت از هستی ساقطش می کند و باز تکرار می کند، غافل از اینکه بسیاری، می دانند که این اقیانوس، عمیق تر از این تردستی هاست و آن جانوران نه از آن اقیانوسِ نهنگ غرقه کن، که از آستین خود جناب بدر می آیند و این نمایش ها بدرد کسانی می خورد که در پی ساعتی سرگرمی و تعریف آن برای دوستان آب ندیده تر از خودشان هستند. والا مثلا نقل قولکی از ماکس وبر یا هابرماس... (یا هر فیلسوف دیگری که این روزها مد باشد و لاجرم نقدش واجب!) و نقد احساسی آن و بعد پریدن به شاخه ای دیگر و نفی و تاییدهای اینچنینی یعنی چه و چه جایگاه معرفتی دارند؟ (یا مثلا همین کلام عجیبی که امشب خود شنیدم که فرمود: اندیشه مدرن افتخار می کند که اقتصاد را از فلسفه و اخلاق جدا کرده است در حالیکه این یکی از بدترین کارها و یک جنایت بود!)

6-     دوستی و حتی ارادت دستگاه ها و ابزارآلات  پروپاگاندپروری، نسبت به هرچیزی که نسبتی با اندیشه داشته باشد، مثل دوستی خاله خرسه است. بخصوص در مورد اندیشه مدرن. و این گونه است که وقتی حضرت رحیم پور کالری و فسفر می سوزاند تا هزاران بیننده پای تلویزیون را به فضای اندیشناکِ دانشگاهیِ شریعتی گونه اش ببرد، کارگردان برنامه تصویر را منتقل می کند به یکی از چندین دوربینی که متصدی صید حاضرین در جلسه اند. یک بار دوربین که شدیدا روی جمعیت تِله شده، در صدد است تا ثابت کند که "نخیر، حاضرین صد نفر نیستند، دو هزار نفرند"، و یه بار دیگر با کلوز آپ از تصویر جوانی که چپه تراش کرده بگوید "دیدی اونطرفی ها هم هستند!" و بار دیگر با نشان دادن تصویر دختری که مشغول یادداشت برداری است نکته مشابهی را گوشزد کند. (وجالب اینجاست که سوتی هم زیاد می دهد: پسر کلوز آپ شده بی خبر، هوس می کند بینی اش را بخاراند، دختر خانم با شنیدن تکه بغل دستی پقی می زند زیر خنده، دیگری خمیازه ای می کشد که فیل را در جا می خواباند!) و اینها، اگر در برنامه آقای قرائتی، که خیلی ساده و بی پز روشنفکری دینی، برای عوام صحبت می کند و وعظ و شوخی را بهم آمیخته است، قابل تحمل و بلکه مفرح است؛ اما در یک برنامه متفکرانه که ضمنا قرار است مخاطبش فرهیخته هم باشد، مضحک و موهن است. چیزی که احتمالا خود رحیم پور هم به ان راضی نیست، اما کسی که به مدد خاله خرسه نفس کش می طلبد، مجبور به تحمل این بخش از لوازم دوستی او هم هست!

7- گمان من اینست که حسن رحیم پور یک عکس العمل دستوری در مقابل عبدالکریم سروش بود و هنوز هم احساس "نیاز" به او، از احساس "خطر" ناشی می شود. همچنین فکر می کنم این نقطه اوج فواره رحیم پور است و او اگر به همین راه و روش بخواهد ادامه دهد اندک اندک آنقدر پایین خواهد آمد تا به جایگاه اصلی خودش، یعنی یک مدرس میان مایه دروس انسانی (در حد کارشناسی) برسد. تاریخ قضاوتگر خوبی ست.

 
 
 
 

اعلانات

 
 

تشکر


Subscribe
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35