سه شنبه، 18 اردیبهشتماه 1386

خاطراتي از تداخل سايبر و واقعيت

راستش من حدس مي‌زدم كه وبلاگم نسبتا پرخواننده باشد ولي فكر نمي كردم تا اين حد كه تقريبا تمام دوستان و بعضي از خويشان نزديك، خبر درگذشت پدرزنم را از روي اين وبلاگ خوانده باشند. بعضي از دوستان هم گلايه مي‌كردند كه چرا زمان و مكان مجالس ختم را در وبلاگم ننوشتم كه خب شايد حق با آنها باشد. به هر حال از همه آنهايي كه با هر وسيله‌اي ابراز همدردي كردند، ممنون.
اتفاقا اين روزها اتفاقات جالبي در همين رابطه افتاد كه باعث شد چندتايي از خاطرات مشابه را مرور كنم. خاطراتي كه من اسمشان را مي‌گذارم "تداخل سايبر و واقعيت". اول اتفاق اخير را بخوانيد و بعد قبلي‌ها:


1- روز مجلس ختم سوم پدرزنم، دم در مسجد ايستاده بودم كه آقاي خوش‌تيپي آمد سراغم و احوالپرسي گرمي كرد و بلافاصله رفت سراغ وبلاگم كه اين مطلبت فلان بود و آن يكي بهمان و چرا جواب ايميلم را ندادي و از اين حرف‌ها. اول حدسم اين بود كه اين بنده خدا خيلي شبيه پسر مهندس غفاري است كه چند سال قبل، در يك مجلس ختم ديگر با هم نيم ساعتي صحبت كرده‌بوديم. (منظورم از مهندس غفاري، همان صاحب كارخانجات چسب مهندس غفاري است كه دايي مادرزنم هست) اما از آنجايي كه در همان ديدار كذا ما اصلا راجع به اين وبلاگ و اين چيزها حرف نزده بوديم و ضمنا اين آقاي خوش‌تيپ خودماني‌تر از پسر دايي مادرزن (آن‌هم از يك مادر آلماني!) و اين حرف‌ها بود، ذهنم رفت طرف جاهاي ديگر.

هي اين آقا با لحني كه انگار سالهاست هم را مي شناسم و هر هفته با هم بحث مي كنيم، در مورد وبلاگ و ايميل و كتابهاي جديد آلماني حرف مي‌زد و هي من با گفتن كلمات بي ربطي مثل "اوهوم... بله... آها... نوچ... درست" داشتم در ذهنم تمام دوست و آشنايان را چك مي‌كردم كه بفهمم اين بنده خدا كه خبر مرگ حاج منصور را هم از وبلاگ من خوانده كيست. آخرش هم نفهميدم و وقتي كه رفت از يكي از آشناها پرسيدم. معلوم شد، همان  بوده كه من حدس مي‌زدم؛ ولي باور كنيد داشتم شاخ در مي‌آوردم.


2- تداخل ديگري كه جدا منجر به ريختن كرك و پر من شد بر مي گردد به وقتي كه در يك مركز نظامي دنبال كارهاي خدمت وظيفه‌ام بودم.

 آنجا آقايي كه سه تا ستاره روي هر شانه‌اش داشت، به من كه توي سالن ايستاده بودم و خيلي از علاف شدنم عصباني بودم گفت "ناراحت نباش آقاي فرجامي!". با تعجب نگاهش كردم كه هم را مي شناسيم يا نه، كه ديدم ناآشناست، اما زياد تعجب نكردم چون فهميدن اسم يك نفر در همچو جايي سخت نبود. ولي وقتي كه احوال وبلاگم را پرسيد جدا فكم افتاد!

 حدود دو ساعتي با اين جناب كه كرمانشاهي هم بود و نه تنها تمام سابقه من در وبلاگم و سايت دبش را داشت بلكه بسياري از نوشته‌هاي مطبوعاتي من را هم خوانده بود صحبت كرديم و يادم هست كه بعد از شنيدن طرح يكي از داستان‌هايم توصيه كرد حتما كتاب "دنياي كوچك دن كاميلو" را بخوانم. (شما هم بخوانيد، شاهكاريست). خوشبختانه اين آقا، دكتري بود كه داشت دوره سربازيش را مي‌گذراند، اما آن ديدار باعث شد تا در وبلاگ‌نويسي محافظه‌كاري بيشتري كنم.


3- يكي از يادداشت‌هاي من كه خيلي بيشتر از آن چيزي كه تصور مي كردم مورد توجه قرار گرفت، مطلبي بود كه در آن چند تا از كارهاي سهراب را به صورت خاطره نوشته بودم. تمام مطلب واقعي بود و تنها كار من كنار هم چيدن و پرداخت چند قلم از كارهاي سهراب بود تا بامزه و خواندني باشد. يك جايي هم از قول سهراب كه مي‌خواست جمله بي ادبانه من را نقل كند، نوشته‌بودم "به بابا مَيوت گفتم كه يك ني‌ني بياورد. با عصبانيت يك چيزهايي در مورد من و خواهرش و گاري گفت. يك چيزي شبيه اينكه همين من يكي خواهر بابامَيوت رو سوار گاري كردم، يا من و خواهر بابا سوار گاري بوديم و من ريدم..."

اين جمله‌ها كه به صورت خلاصه به "خواهر سوار گاري كردن" تبديل شد، خيلي زود بين دوستان و همكاراني كه با بسياري از آنها تعارف و رودربايسي داشتم جا افتاد و چون هم نسبتا مودبانه و هم كمي رمزگونه بود، مكررا و با صداي بلند استعمال مي‌شد. من هم كه علي رغم آنچه به نظر مي‌رسد، آنقدرها هم بي‌حيا نيستم، با هر بار شنيدن اين جملات از خجالت آب مي‌شدم، به خصوص آنكه بعضي از رفقا بعد از گفتن مثلا اين جمله كه " بابا تو هم كه خواهر مارو سوار گاري كردي" و بعد از اينكه مي‌ديدند طرف زياد متوجه منظور جمله نشده، تمام ماوقع را به بيگانه‌ها شرح مي دادند... !
اين‌ها گذشت تا اينكه يكي از دايي‌هاي عيال بعد از سال‌ها با زن و بچه‌اش از كانادا به ايران آمد و چشمتان روز بد نبيد! دايي‌جان كه خيلي مودب است و با هم شديدا تعارف و تكلف داريم، رو به پسرش و در جلوي تمام خانواده گفت... !

4- يك‌بار مادرم از مشهد تلفن زد كه "اينا چيه كه تو ئي سايت ونلاگت مي نويسي؟" لابد حدس مي‌زنيد كه مادر من يك حاج‌خانم سن و سال دار مشهدي سنتي است كه نمي‌تواند حتي يك كامپيوتر را روشن و خاموش كند و قاعدتا من از شنيدن همچين جمله‌اي چقدر تعجب كردم. به خصوص وقتي كه مادرم گفت: " نكن مادرجان... اينقدر ما ر نلرزون... خدا ر خوش نميه... روزنامه كم بود كه ئي ونلاگ لامصب هم اضافه رفت؟... به خودت رحم نمكني به ئو زن و بچه‌ت رحم كن...!"

 اين‌ها در حالي است كه بعد از مرگ برادرم و ضربه روحي بسيار سختي كه پدر و مادرم خوردند، سعي زيادي مي كنم تا جايي كه ممكن است از وارد كردن استرس به خانواده خودداري كنم. ماجرا را كه پرسيدم معلوم شد كار كارِ حاج‌آقا ق. بوده . اين حاج‌آقا ق. پسر عموي پدرم (و پسر دايي مادرم)، جانباز، يكي از مديران مهم در وزارت كشور، بسيار متواضع، كم‌آزار، پرفايده وشديدا دوست‌داشتني و مورد احترام خانواده ماست. بله... حاج‌آقا مطلبي را در وبلاگ من مي‌خواند، احساس مي كند مي‌تواند خطرآفرين باشد و از روي لطف و خيرخواهي به پدر و مادر هشدار مي‌دهد كه شديدا باعث نگراني آنها مي‌شود.

 بعدا معلوم شد اين حاج‌آقا ق. عزيز، خواننده دائمي وبلاگ من شده و البته هنوز هم گه گاهي خيرخواهي مي‌كند!


5- حالا كه بحث خانوادگي شد بگذاريد يك مورد ترسناك هم برايتان بگويم. اصولا ترسناكترين چيزي كه از دوران بچگي تا بحال با من مانده، ديدن يا تصور تصوير پدرم است كه با عصبانيت سبيلش را مي‌جود! البته خوشبختانه پدرم علي‌رغم ظاهر پرهيبت‌اش آدمي‌ست بسيار مهربان و اهل حال، ولي خدانكند كه وقتي از چيزي آنقدر عصباني ‌شود كه اخم كند و سبيل‌هايش را بجود. شير نر هم كه باشد زانوهايش به لرزه مي‌افتد!

با اين تفاصيل وقتي كه برادر بزرگترم چندي پيش گفت كه "آقاجان" را در همچين حالتي ديده من خود بخود ترس برم داشت چه برسد به اينكه گفت جلو ايشان چند برگ چاپ شده از اتوبيوگرافي طنز آميز من بوده! ماجرا هم از اين قرار بود كه من با اطمينان كامل از اينكه هيچ كدام از اهل خانواده وبلاگ من را نمي خوانند، پارسال تصميم گرفتم زندگي‌نامه طنزآميزم را بنويسم. دو قسمتي هم نوشتم كه بعد نشد ادامه بدهم {+و+}. برادر كوچكم هم بعد از سالي، نمي دانم از كجا اين‌ها را پيدا مي‌كند، پرينت مي‌گيرد و مي‌دهد دست آقاجان...!


6- واي... آقاجان... اخم... سبيل... حالم بد شد! نه ديگه نمي تونم ادامه بدم!

ولي پيشنهاد مي كنم اگر شما هم از اين طور خاطرات تداخلي داريد در وبلاگتان بنويسيد و حتما لينكش را براي من بفرستيد تا هم خودم بخوانم و هم لينك بدهم تا ديگران بخوانند.
 

 
 

ارسال نظر

کد امنيتی:

یادآوری:
 
نظر:

لطفا فقط نظرات مربوط به مطالب را بنویسید.

 
 

نظرات قبلی

#1 ابراهیم

آقا سلام
تسلیت عرض می کنم به شما و خانواده محترم.
این عکس کد امنیتی در بریده های حاج منصور کار نمی کرد که ما زودتر تسلیت عرض کنیم.

May 9, 2007 12:07 AM
Web

#2 عادله

ولی من اولین باره اینجا میام !

May 9, 2007 1:48 AM
Web

#3 dr jack

آقا تسليت عرض مي‌كنم. مي‌خواستم بگم كه من تو ساري هستم و اينجا همه آي‌آس پي ها پهناي باندشونو از مخابرات مي‌گيرند. شما اينجا ف ي ل تري.

May 9, 2007 4:40 AM
Web

#4 مانی خان

خانواده به این با حالی غمش کم

در ضمن شرح حالت چالب بود ولی طولانی است کوتاهش کن

عمرت طولانی باشد

May 9, 2007 11:03 AM
Web

#5 داریوش کبیر

اول از همه تسلیت مارو پذیرا باش جناب فرجامی عزیز .
پیشنهاد خوبی دارم میتونیم وبلاگهامون رو باهم جابجا کنیم . از قضا از 20 نفر کامنت گذار 40نفر دختران دم بخت هستن و من در این قضیه هیچ نقشی ندارم .من در عوض میتونم وبلاگ شمارو از نظر قالب سرو سامون بدم.

قدیم ها ما هم از خاله خان باجی ها میشنیدیم که بچه های دم دار قالی وبلاگ مارو میشناسن!

May 9, 2007 11:46 AM
Web

#6 صورتک خیالی

بابا مشهور!

May 9, 2007 12:08 PM
Web

#7 من

برای ايشان آرامش در جوار حق و برای شما صبر آرزومندم

May 9, 2007 2:24 PM
Web

#8 زهرا قدیانی

http://2nyaye3khahar.blogfa.com/post-56.aspx
زنگ ها برای که به صدا در می آیند؟

May 11, 2007 9:20 PM
Web

#9 حامد قدوسی

سلام محمود. خدا رحمتش کنه. لطفا از طرف من به پریسا هم تسلیت بگو.

May 12, 2007 10:58 AM
Web

#10 hamid

سلام جناب فرجامي عزيز. مخلصيم . ممنونم از اين كه يادي از ما كردي. من الان دارم با فيلتر شكن مطالب وبلاگتو مي خونم. ضمنا تسليت ميگم. الانم تو مرخصي پايان دوره هستم و كتاب دن كاميلو و پسر ناخلف را كه نشر مركز منتشر كرده توصيه ميكنم. خيلي از زيارتت خوشحال شدم يره.
امضا: ستوانيكم وظيفه همون دكتره

May 22, 2007 9:04 AM
Web

#11

madly Intelsat alternatives Haskins substituted beetle!- Tons of interesdting stuff!!!

September 14, 2007 1:59 PM
Web
 
 
 
 

آگهی