بايگانی April 2007

آرامش در حضور ديگران!

aramesh.jpg

 

- نمي‌دنم چرا  از وقتي آرامش رو بهم هديه كردن، هر وقت تب مي‌كنم يا فشارم ميره بالا، بخار ازم مي‌زنه بيرون!

مناسب براي سياستمداراني كه مايلند چون ابر رحمت به تمام استان‌ها سركشي و فيض‌رساني كنند! (بقيه را بلاك كنيد!)

روز روشن و شب تار، يك نقد و يك انذار

rooz.jpg

 

راستش را بخواهيد، من به‌جاي آن‌كه مثل حسين درخشان ذهن خودم و ديگران را به منابع مالي روزآن‌لاين مشغول كنم، هر روز به اين فكر مي‌كنم كه وقتي چند نفر از بهترين روزنامه‌نگاران حرفه‌اي ما (مثل بهنود و نبوي) كه اين چند سال اخير همواره دم از اعتدال و انصاف و صداقت زده‌اند، حاصل دست‌پختشان اين است، ديگر چه جاي گله از كيهان و جمهوري؟

اصلا هم از اين حرف‌ها  كه "... بالاخره همه چيز در يك رسانه به ميل و سليقه نويسندگان آن نيست"  را در مورد حضرات قبول ندارم. چرا كه نه آقايان ژورناليست‌هاي تازه‌كار و گم‌نامي اند و نه اين‌طور نمونه‌ها در روز كم و معدود. اصلا خط و ربط  كلي روز همين است. حاجتي هم به لينك دادن و شاهد مثال آوردن نيست كه "روز" روشن است و آفتاب بلند، چه حاجت به شمع؟

بيش‌تر از اين چيزي نمي‌نويسم، چون گمان ندارم فايده‌اي داشته‌باشد و سياست روز (بلانسبت!) با نقد مثل مني عوض شود. فقط لُري انذاري بدهم به بچه‌هايي كه با روز همكاري دارند و ساكن ايرن‌اند يا رفت و آمد دارند كه اگر فردا همان رييس پليس كه در روز روشن برمي‌داريد حرف‌هايش را تحريف مي‌كنيد، فرستاد بردندتان چوب در آستينتان كردند، نه گلايه كنيد و نه تعجب و نه منتظر اينكه كسي بتواند كاري براي‌تان بكند.

البته مي‌دانم كار درستي نيست. من‌هم مخالفم. اما متاسفانه همان‌طور كه آن‌ها كار خودشان را مي‌كنند و مخالفت ما باد هواست، اين‌ها هم كار خودشان را مي كنند و مخالفت براي‌شان باد هوا. وقتي هم آدم در انفرادي باشد يا تحت بازجويي‌هاي فني، خاطرات ادبي جناب بهنود و هجوهاي خوشمزه داورخان نبوي در حمايت از آدم، باد هواتر! اگر هم فكر مي‌كنيد اين پتيشن‌بازي‌ها و اعلام‌ حمايت‌ها نان و آب مي‌شود، حال و روز كساني كه خيلي موجه‌تر و خوش‌شانس‌تر از شما بودند و در نهايت توانستند با هزار بدبختي و آبرو گرو گذاشتن از ايران خارج شوند را نگاهي بيندازيد، ببينيد الان چه حال و روزي دارند و چه آرزويي!

تازه به قول معروف اين بخش "فيزيكي" ماجراست و حكايت آن‌ها كه فردا در زباله‌دان تاريخ مطبوعات ايران، كنار اين‌ها قرار خواهند گرفت بحثي ديگر و قابل تامل‌تر!

از ما گفتني بود...

اي حاتمي‌كياي بي‌غيرت؛ خجالت بكش! (خاطره‌اي بمناسبت چهلمين روز درگذشت ملاقلي‌پور)

لازم نيست دقيقا بگويم چه دوره‌اي بود. كافيست از دهه 60 به بعد در ايران كارمند بوده‌باشيد يا در دانشگاه درس خوانده‌باشيد يا سربازي رفته‌باشيد... و از اين قبيل؛ تا يكي از اين دوره‌هاي اجباري به تورتان خورده باشد. همين امسال بود كه يكي از اين دوره‌ها را مجبور شدم بگذرانم و براي هزارمين بار، در چند كلاس مجزا، احكام غسل و قرائت صحيح نماز و تاريخ اسلام و از اين طور چيزها را آموزش ببينم.

يكي از اين كلاس‌ها را آقاي ب درس مي داد و با وجود اينكه من دو سوم دوره را دودر كردم، ولي بالاخره مجبور شدم چند جلسه‌اي سر هر كلاس بروم تا خيلي ضايع نشود. شايد سر كلاس آقاي ب هم چهار پنج باري رفتم. آقاي ب از آن جبهه رفته‌هاي كلاسيك بود با افكاري عجيب و غريب و از نظر سواد و معلومات و قدرت بيان، انصافا يك سر و گردن از همكارانش بالاتر. گفتم آقاي ب افكار عجيب و غريبي داشت و از جمله اينكه شديدا بر سر مسايل ناموسي متعصب و غيرتمند بود. اصلا همه چيز در حرف‌هاي او نهايتا به مسايل ناموسي مي‌رسيد: عده‌اي شهيد شدند تا عراقي‌ها مزاحم خواهر و مادر ما نشوند، فرهنگ غربي آدم را بي غيرت مي كند، اوج خفت ما در زمان شاه اين بود كه دختران اين مملكت را با ماشين سفير مي بردند سفارت امريكا، الكل و مواد مخدر آنقدر زيان‌آورند كه معتادان به آنها حتي حال دفاع از ناموس خودشان را هم ندارند و... افتخارش هم اين بود كه پسرش را طوري تربيت كرده كه اگر او به دخترش بگويد از فردا بي‌چادر مي‌تواند به كوچه برود، يقه باباهه را بگيرد!
خيلي هم اعتقاد به خواب و روياي صادقه و احضار روح (البته همه شرعي) داشت و خلاصه خيلي كلاس‌هايش ديدني و شنيدني بود براي من!


يك روز سر كلاس، به بهانه‌اي آقاي ب يادي از رسول ملاقلي‌پور كرد و گفت رسول گفته وقتي من مي خواستم "سفر به چزابه" را بسازم روح يكي از دوستان شهيدم من را به آنجا برده و تمام مناطق را نشانم داده و...

اين‌ها گذشت تا اينكه خبر رسيد ملاقلي پور درگذشته. ناخودآگاه ياد آقاي ب افتادم و دو سه روز بعد در يك جاي اداري، آقاي ب را ديدم. سلامي كردم و چون فكر مي كردم با مرحوم ملاقلي‌پور رفيق بوده تسليت گفتم. گفت كه سابقه دوستي با او نداشته اما بسيار دوستش داشته چون "رسول خيلي با غيرت بود".

توي سالن شلوعي بوديم و دم راه‌پله. آمدن خداحافظي كنم و براي اينكه حرفي زده باشم از دهنم پريد كه ... بله، خيلي‌ها شاگرد آقاي ملاقلي‌پور بودند، مثلا همين ابراهيم حاتمي‌كيا.
به حساب خودم آمدم با توجه به وجهه حاتمي كيا، يك تمجيدي كرده‌باشم از ملاقلي‌پور و خداحافظي كنم كه اي كاش لال شده‌بودم. آقاي ب با اين حرف من كمي برافروخته شد و گفت "بله... شايد فيلم‌سازي را از رسول ياد گرفته باشد، ولي كاش‌ آدم بودن را ياد مي گرفت!" كنجكاو شدم و گفتم چطور مگر؟ كه آقاي ب با افروختگي بيشتري گفت: " مگر فيلم از كرخه تا راين را نديده‌اي؟... نديدي اين بي غيرت چطور با آبروي بچه‌هاي جنگ بازي كرد؟"

حواسم رفت طرف پناهندگي يكي از رزمنده ها در آن فيلم كه آقاي ب با فرياد ادامه داد: " نديدي چطور خواهر يك بچه بسيجي را با آن وضع نشان داد؟ نديدي چطور داغ بي ناموسي روي پيشانيش گذاشت؟"
هوا پس بود و حرارت و تُن صداي آقاي ب هر دم بالاتر مي رفت. چند نفري داشتند دورمان جمع مي‌شدند و من مي خواستم خودتر از مهلكه فرار كنم، اما ديگر دير شده بود. حالا ديگر آقاي ب كه به رنگ لبو درآمده بود و داشت به سينه من مشت مي كوبيد فرياد مي‌زد"د آخه يكي نيست بگويد بي غيرت! بي‌شرف! پدرسگ! مگر تو خودت خواهر و مادر نداري؟ خواهر بسيجي را بي‌حجاب مي‌كني؟ چرا اينكارها را مي كنيد؟ حتما بايد دختر ايراني زير مرد آلماني اجنبي برود تا تو فيلم بسازي؟ اي به درك... مي خواهم صد سال سياه نسازي؟ چرا پلاكش را دادي دست آن بچه آلماني؟  خجالت بكش... بي شرم بي غيرت!"...

سرتان را درد نياورم؛ مكافاتي كشيدم تا از شر ضربات مشت و فحش‌هاي آقاي ب نجات پيدا كردم. دستم از آقا رسول كه كوتاه است ولي اگر اين حاتمي كياي بي‌غيرت كه زن ايراني را مي دهد دست مرد اجنبي، را ببينم، حتما پيام آقاي ب را بهش مي‌رسانم. البته در يك جاي خلوت كه زياد آبرويش نرود... خدانياورد، بد چيزي‌ست!

فتورمان ارتباط با یک دختر خوشگل در حضور باباش!

tooba2.jpg

- هی می خوام جلوی باباش به روی خودم نیارم... مگه میذاره؟... ده دقیقه س ذل زده به من... دختره ی ضایع!

tooba2.jpg

- نه بابا... انگار اساسی گلوش پیش من گیره... یه فکری اومده تو کله م...!

tooba2.jpg

- ئه... شما اینجا بودین؟!... خوب شد فکرمو لو ندادم... شتر دیدین ندیدین ها!

(از چپ به راست: سهراب، عموش، دختر عموش)

لينك آي‌طنز هم داريم

عارضم به حضور شما برادران و خواهران شرعي و عقلي خودم كه اين كمترين، از اوايل سال گذشته فكر تاسيس يك سايت تخصصي طنز افتاده‌بود در سرم. كلي بالا و پايين كردم و خرد خرد داشتم كار را با هزينه شخصي مي‌بردم جلو، كه يك سري از ابتلائات الهي (هول نشويد، منظور همان گرفتاري و مشكلات شخصي‌ست) عينهو چي خورد توي ملاجم.

يك مدتي كار را تعطيل كرديم گفتيم اوضاع درست مي‌شود، ديديم عمراً! اين بود كه تفالي زدم به حافظ ديدم شيخ اجل فرموده "كوشش بيهوده به از خفتگي‌ست"* فلذا آستين‌ها را بالا و پاچه‌ها را پايين كشيده، يك بخشي از سايت كذا به نام آي‌طنز نامش را راه انداختيم، به زودي هم ختنه‌سورانش را برگزار مي كنيم. (طبيعتا با اين توضيح حدس زده‌ايد كه كدام بخش‌هاي سايت متولد شده‌اند!)

فعلا با مراجعه به آدرسlinks.itanz.com مي‌توانيد به بخش‌ لينكها و همچنين جوك‌هاي آي‌طنز دسترسي داشته‌باشيد. سايت به صورت گروهي اداره مي‌شود و البته من نظارت مي‌كنم تا اعضا با لينك‌ها و جوك‌هايشان يك وقت خداي ناكرده ما را به...ا (يعني باد فنا!) ندهند.

ممنون مي‌شوم اگر به اين صفحه لينك بدهيد، به خصوص اگر از كدهايي كه در ستون سمت راست داده‌ايم براي اين كار استفاده كنيد.

براي پيشنهاد لينك و جوك از باكس‌هاي چپ و راست استفاده كنيد و اگر فكر مي كنيد وقت كافي براي مشاركت در مديريت هركدام از اين دو بخش داريد، يك ايميل كوچولو براي من بزنيد.

ضمنا همانطور كه قبلا گفته‌ام، بيشترين انرژي را من و نويد (كدنويس سايت) بر روي سيستم بايگاني اين سايت گذاشته‌ايم. تمام لينك‌ها و به خصوص جوك ها دسته‌بندي مي‌شوند و اگر مي‌بينيد فعلا دسترسي به آرشيو ميسر نيست نگران نشويد، جايشان امن است! در آينده يكي از جامع‌ترين منابع مكتوب براي جوك‌ها و لطيفه‌هايي كه معمولا دهان به دهان مي چرخند و بعد از مدتي محو و نابود مي‌شوند، در آي‌طنز وجود خواهد داشت (البته به طور پاستوريزه‌تر!)

زياد هم ايراد نگيريد. خوب‌است وقتي فقط بخش‌هاي مياني بچه‌تان متولد شده، همسايه‌ها در مورد چشم و ابرويش نظر بدهند؟ 


*حالا چرا داغ مي‌كنيد؟ خودم مي‌دانم شعر از مولوي‌ست ولي به فتواي ابن محمود، همه شاعر‌ان يكي‌اند و حافظ و سعدي و مولوي نداريم. به خصوص امسال كه بفرموده، دُز وحدت ملي و انسجام اسلامي و ادغام فرهنگي‌مان هم بايد بالاتر برود!

** راستي يادم رفت از پوريا عالمي تشكر كنم. پوريا پوريا... تشكر! تشكر!

طنازان وبلاگستان - بخش آخر

می گویند یک بنده خدایی که مثل من خیلی پشتکار داشت وارد یک استادیوم صدهزارنفری شد و چون اولین نفری را که دید از آشناها درآمد و باهاش دست داد، تو رو ماند و با همه صدهزار نفر دست داد. حالا شده حکایت من که نمی دانم این ماجرای بررسی طنز- وبلاگ نویس ها (واژه سازی را حال می کنید؟) را کجا تمام کنم. البته می دانم که هرکجا و هرجور که تمام کنم برای هیچکس فرقی نمی کند و از دید شما الکیست که شبها از شدت مسوولیت شناسی خوابم نمی برد، ولی اینطور نیست. کافیست محمود باشید تا احساس کنید تاریخ و بشریت چیزی را بر دوش شما گذاشته است، غزنه و مشهد و ارادان هم ندارد. بگذریم.
قبل از اینکه قسمت آخر طنازان وبلاگستان را بنویسم باید  توضیح بدهم که من تعمدا وبلاگ بعضی دوستان طنزنویس را معرفی نکردم، چون با وجود اینکه کارشان طنز است، ولی وبلاگشان ارتباط چندانی با طنز ندارد، مثل خانم ها گیتی صفرزاده و ریتا اصغرپور و پوپک صابری که بدین وسیله همینجا بخاطر اینکار بر سرشان منت دارم!

عبدالقادر بلوچ: بارزترین ویژگی بلوچ در وبلاگش، یکدستی و ریتم است به این معنا که تقریبا تمام یادداشت های او، قلم ثابتی دارند و امضای بلوچ پای همه شان هست (این را مقایسه کنید با پراکنده نویسی های کسانی مثل من و ناصر خالدیان) و این خصوصیتی ست که کسانی مثل من که تقریبا در همه چیز با او اختلاف نظر داریم را به وبلاگ او می کشاند. البته زیبایی بصری هم یکی دیگر از ویژگی های وبلاگ عبدالقادر بلوچ است که امیدوارم به وبلاگ نویسان شلخته ای که حتی در استفاده از فونت ها هم نهایت کژسلیقگی را اعمال می کنند سرایت کند.
با این همه، در سراسر نوشته های بلوچ نفرت موج می زند، نفرت از جمهوری اسلامی، نفرت از سپاه، نفرت از آخوندها... و نفرت از زیبایی طنز می کاهد. این تاثیر را حتی در وبلاگ استاد مسلمی چون هادی خرسندی هم می توان دید که به نظر من حتی روی کار ایشان هم تاثیر گذاشته. با این وجود، چون نوشته های بلوچ منسجم و نظراتش شفافند، یک نفر به راحتی می تواند سمت و سوی نوشته های بعدی او را هم حدس بزند و در نتیجه انتخاب کند که به این وبلاگ سرکشی بکند یا خیر. این شفافیت و انسجام در بسیاری از وبلاگ های دیگر وجود ندارد. 

عبید شاکی، رضا ساکی: رضا ساکی بیتر از آنکه وبلاگ بنویسد، کار رادیویی می کند و برنامه بسیار موفق جوانی به وقت فردا محصول تلاش او و همکاران و دستیارانش است. شخصا رادیو زیاد گوش نمی کنم و به خصوص بعد از ظهرها که این برنامه پخش می شود، دسترسی به رادیو ندارم تا روی اینکار نظر بدهم ولی آنطور که از نوشته های نویسنده های این برنامه (ساکی، سمیعی، استاد احمد و دیگران ) برمی آید، این کاره اند. داستان کوتاه ها و دوبیتی های ساکی از بقیه کارهایش خواندنی ترند.
(خداییش انتظار دارید نقد هم بکنم؟ چه حرفها! بابا این شاگردهای قدیم ابوالفضل زرویی ملیشیا دارند برای خودشان، آنوقت من بیایم سردسته شان را نقد کنم؟ مگر از جانم سیر شده ام؟)

وغیره، جلال سمیعی: احتمالا برای اولین بار همدیگر را در جشنواره وبلاگنویسان همدان دیده ایم هر چند که من جوانی سنگین تر از صد کیلو به خاطرم نمی آید. وبلاگش خوشگل است و قبلا وبلاگ در محضر ملک الموت می نوشت. به همان دلیل بالا از هرگونه نقدی معذورم، فقط امیدوارم سایت دفتر طنز حوزه هنری را یک تکان اساسی بدهد و یک کم وبلاگ نویسی را جدی تر بگیرد. مثل همان زمانی که آن بلا را با رفقا سر کوروش ضیابری آوردند و نهضت افتخارنویسی راه انداختند!

صندلی، عباس حسین نژاد: عباس (که هیچ کاری نداریم چقدرش مقواست!) وبلاگ خوب و جذابی دارد. او هم سوژه ها را خوب شکار می کند و هم عکس های خوبی پیدا می کند و با شرح های خوبتری در وبلاگش می گذارد. یکی از ویژگی های دیگر او اینست که به انتخاب تیتر برای یادداشت ها و عکس هایش اهمیت می دهد و این چیزیست که اکثرا بلاگرها –حتی آنهایی که روزنامه نگارند و با اهمیت تیتر آشناتر- از آن غافلند. هرچند که در وهله اول به نظر می رسد او پراکنده می نویسد، اما با دنبال کردن یادداشت های او به فرم خاصی می رسیم که نشان می دهد با وجود تنوع سوژه هایی که او برای وبلاگش شکار می کند، اما قلم ثابتی برای شرح و تفسیر آنها دارد که مفرح و جذاب است. به نظر من او می تواند با اندکی تغییر، همین شیوه را در یک رسانه کاغذی یا اینترنتی پیاده کند و خواننده های بسیاری را جذب کند. در عین حال به حاج عباس توصیه می کنم وبلاگش را محدود به این کار نکند و گه گاه یادداشتی، داستانی، شعری، ...شعری! چیزی هم به طور مجزا در وبلاگش منتشر کند.

گلیمچه: گلیمچه، یک مجله طنز خوب است که در قالب یک وبلاگ گروهی منتشر می شود که هم مطالب نوشتاری دارد و هم کاریکاتورهای اختصاصی. متاسفانه اواسط اسفند 85 اعلام تعطیل موقت کردند و امیدوارم سری جدید آن به زودی منتشر شود. راستی این ابتکارشان که بعضی نوشته ها و شرح ها پنهان است و بعد از بلاک کردن ظاهر می شود، جالب و در برخی مواقع به جذاب تر شدن کار کمک می کند. تا راه افتادن سری جدی گلیمچه، گه گاهی که بیکار بودید سری به آرشیوشان بزنید؛ دست خالی برنمی گردید.

پارسانوشت، پارسا صائبی: نه وبلاگ پارسا یک وبلاگ طنز است و نه خودش مدعی طنزنویسی؛ اما گه گاهی طنزهای کوتاهی در وبلاگش می نویسد (معمولا با عنوان دشمن شناس) که شاهکارند. من واقعا قلم طنز پارسا و سوژه یابی اش را تحسین می کنم و راستش را بخواهید، ایده چند تا از طنزهای مطبوعاتی ام بعد از خواندن چند تا از طنزهای کوتاه او به ذهنم رسیده است. او در عین کوتاه نویسی، بسیار خوب با کلمات بازی می کند و ارجاعات تاریخی اش بجا و در خدمت موقعیت طنز هستند (مثل مطلب گفتگو با کروبی اش).

دوستان وبلاگ نویس دیگری هم البته هستند که گه گاه طنزهای خوبی می نویسند، هرچند که وبلاگشان به طنز شناخته نمی شود. پارسا را به نمایندگی از آنها معرفی کردم هر چند که به قول رزمنده ها من کوچکتر از آنی هستم که... !

پایان

بخش اول

بخش دوم

عبد المالک ریگی، رهبر جنبش مقاومت مردمی ایران؟ تف به روت VOA!

دیشب که دیدم محسن سازگارا در برنامه صدای امریکا، چه جد و جهدی دارد که بازداشت 15 ملوان نظامی نیروی دریایی انگلیس در دهانه شطالعرب را با ماجرای گروگانگیری سفارت امریکا مقایسه کند؛ دل-دل می کردم که چیزکی درباره اینهمه حماقت و دیگران را احمق فرض کردن بنویسم یانه. بیشترین چیزی که منصرفم می کرد از این کار این بود که مبادا اختیارم را از دست بدهم و هرچه به دهانم و قلمم می آید نثار این کاسه لیس هایی کنم که چشمشان را به روی گروگانگیری دیپلومات های ایرانی در عراق به دست نظامی های امریکایی (متحد انگلیسی ها) می بندند و بعد با کمال بی شرمی، بازداشت یکعده نیروی «نظامی» را که وارد آبهای ایران شده بودند را با اشغال سفارت امریکا (که البته کار خودشان هم بود) مقایسه می کنند.

اما چند ساعت بعد، در بازپخش برنامه ها چیزی دیدم که دود از کله ام بلند شد. صدای امریکا با عبدالمالک ریگی مصاحبه همدلانه ای کرده بود و بیش از ده مرتبه، او را با عنوان «رهبر جنبش مقاومت مردمی ایران» توسط زیرنویس معرفی کرد!

جدا مانده ام چه بگویم. خداراشکر نمردیم و در این چند ساله معنای دموکراسی، آزادی بیان، اخلاق رسانه ای و اینجور چیزهای خوب-خوب که قراراست امریکایی ها برایمان بیاورند را فهمیدیم.

RIGI.jpg

دیشب چند ساعت از دیدن این صحنه خوابم نبرد. جدا تمام گه کاری های حسین شریعتمداری را اگر جمع کنیم، ده یک همین یک بی شرافتی حضرات صدای امریکا نمی شود. اینها که البته چندان چندان حرجی برشان نیست؛ مشتی آدم مفلوک و درمانده اند که برای لقمه نانی و چند صباح اقامتی، دم جنبان هرکسی می شوند و مدح و ذم هرچیزی را که قرار باشد می کنند؛ حمید شبخیزهای سیاسی اند، منتها بی وطن تر. دلم برای آنهایی می سوزد که عقل و فهمشان را دست اینها می دهند و از صبح تا شب جفنگیات امثال سازگارا و نوری زاده را که صدای امریکا و امثال آن به خوردشان می دهند را بلغور می کنند و هر کس که مخالفتی کند را "شستشوی مغزی شده" و "خوش باور" و "تحت تاثیر راستی ها" و نهایتا "مزدور" فرض می کنند.

هوارشان به آسمان بلند است که واانسانیتا که احمدی نژاد هولوکاست را زیر سوال برد و هرکس در آن جنایت شک کند را به زندان می فرستند، آنوقت جلوی چشم ما با یک جنایتکار که حتی منکر آدمکشی هایش هم نیست دل می دهند و قلوه می گیرند.

هرکسی را که ظن همفکری اش با القاعده باشد ماه ها و سال ها به گوانتانامو می فرستند، آنوقت به کسی که بمب می گذارد و سر می برد به نمایندگی از ما رهبریت جنبش مقاومت مردمی ایران را هبه می کنند.

الان که می خواهید دلبری کنید، اینقدر بی شرم و وقیحید، وای به آن روزی به بخواهید با چراغ قوه توی ماشین ها و خانه ها را بگردید. 

جدا در مقابل این همه بی شرمی چه می توان گفت؟ شرمشان باد؟ کو شرم و شرافتی؟

فقط شاید  از ته دل گفت تف به رویتان... تف به رویتان! 

نامه جمعی از وبلاگنویسان، فعالان حقوق بشر در اینترنت، روشنفکران سایبر و مدافعان حقوق زنان تحت وب ایران به دبیرکل سازمان ملل

جناب آقای یان کی مون، دبیر کل سازمان ملل متحد

بدینوسیله ما وبلاگنویسان، فعالان حقوق بشر در اینترنت، روشنفکران سایبر و مدافعان حقوق بشر تحت وب ایران طبق وظیفه، به دلایل زیر اعلام می داریم که در ماجرای ننگین گروگانگیری جمعی از پرسنل شریف نیروی دریایی انگلستان، دولت جمهوری اسلامی ایران را مقصر دانسته و از شما به عنوان عالی ترین مقام سازمان ملل متحد و بازوی اجرایی شورای امنیت خواستار اقدامات سریع و قاطع در رابطه با این موضوع هستیم.


برخی از دلایل ما به شرح زیرند:
1- دولت ایران ادعا می کند که محل ربودن سربازان انگلیسی در داخل مرز ایران بوده و دولت انگلستان این را رد می کند و متاسفانه گویا این مدعیات قابل رد و اثبات نیستند، اما از آنجا که به هر حال محل درگیری به منچستر نزدیکتر بوده تا خرمشهر، حق با دولت انگلیس است.


2- از نظر ما نیروهای سپاه پاسداران در ایران اشغالگر و خارجی محسوب شده و در هر حال درگیری آنها با نیروهای انگلیسی که مطابق وظیفه با پاسداری از مرزهای دریایی بریطانیای کبیر مشغول بوده اند؛ خلاف منشور حقوق ملل و آزادی گشتزنی بوده است.


3- با توجه به اینکه چندی قبل از سوی نیروهای امریکایی و انگلیسی، تعدادی از نظامیان ایرانی که نزدیک به بیست سال است تحت پوشش عناصر دیپلمات فعالیت می کنند؛ جهت پاره ای توضیحات در عراق جلب و در بازداشت قانونی به سر می برند، قطعا عملیات ملوان ربایی نیروهای جمهوری اسلامی به تلافی این ماجرا بوده است که این کار در تضاد با تعالیم انسانی و اخلاقی می باشد –به ویژه آموزه ای که تاکید دارد اگر یک سیلی به تو زدند طرف دیگر صورتت را هم پیش بیاور.


4- از آنجا که یک زن در بین ملوانان ربوده شده وجود دارد که رژیم ضد زن جمهوری اسلامی (که همانطور که طی نامه های قبلی به استحضار رسید حتی از حق طبیعی ورود زن ها به ورزشگاه ها هم جلوگیری می کند) وی را مجبور به پوشیدن روسری در مقابل دوربین ها کرده و به این ترتیب وی را علنا به بدترین وجهی شکنجه کرده است و همچنین با اعمال تبعیض جنسیتی قصد آزادسازی وی را دارد، ما که شدیدا فیمینتیست هستیم این عمل را محکوم می کنیم.


5- و سرانجا مهمترین ادله ای که اثبات می کند در این ماجرا، حق با عالیجناب بلر می باشد این است که کسانی مثل محمود احمدی نژاد، حسین درخشان، یحیی رحیم صفوی، عزت الله ضرغامی و حسین شریعتمداری معتقدند که حق با نیروهای ایرانی ست و همانطور که در نمونه های مشابه، به ویژه در جنگ 33 روزه لبنان علیه اسرائیل اثبات شده است، حق همیشه با طرف مقابل این گروه خشن است.

فلذا اینجانبان، که همگی از ایرانیان روشنفکر، وطندوست و مخالف جنگ می باشیم ضمن تقبیح این عمل شنیع رژیم جمهوری اسلامی ایران، از شما خواستار آنیم که ترتیباتی اتخاذ نمایید که ضمن پرهیز از جنگ و خونریزی، در اسرع وقت حکومت جمهوری اسلامی ایران، نیروهای نظامی آن، مخالفین ورود زنان به ورزشگاه ها، حراست قوه قضائیه، وزارت اطلاعات (به استثنای بخش توزیع زرشک پلو آب پرتغال)، کمیته فیلترینگ، صدا و سیما (به استثنای برنامه نود) و نیروی انتظامی (به ویژه افسران و درجه داران زن آن)  ناپدید شوند.

با احترام فراوان
جمعی از وبلاگنویسان، فعالان حقوق بشر در اینترنت، روشنفکران سایبر و مدافعان حقوق زنان تحت وب ایران

 
 
 
 

آگهی

 
 

تشکر


Syndicate this site
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35