بايگانی March 2007

طنازان وبلاگستان - بخش دوم

(در ادامه یادداشت قبلی که برای ثبت در تاریخ و اطلاع عموم جهانیان، از نظرات این بنده حقیر و خاضع در مورد بلاگرین طناز درج شد، بخش دوم تقدیم می شود. محمود)

وقایع ابن محمود: ابن محمود یکی از بهترین و منسجم ترین وبلاگ های طنز را می نویسد که متاسفانه آنقدر که باید و شاید در وبلاگستان شناخته شده نیست (هر چند که پای هر یادداشتش هفت برابر یادداشت های من کامنت دارد!)
شاید یکی از دلایل کمتر شناخته شدگی، تمرکز او بر روی ادبیات و فرهنگ باشد. ابن محمود هرچند که گه گاه راجع به سیاست هم طنزهایی می نویسد اما دغدغه های ادبی، وجه غالب و خمیرمایه اکثر مطالب او در وبلاگش است و این هرچند که خواننده چندانی (در مقایسه با طنزهای سیاسی-ژورنالیستی) را جذب وبلاگ او نمی کند، اما به همان میزان باعث کیفی تر شدن طنزهای او می شود. (این کِیف، با آن کیف اشتباه نشود، هر چند که در زندگی روزمره شدیدا با هم مرتبط اند) نوشته هایی مثل نامه ای به رضا براهنی دقیقا از همان مطالبی هستند که منظورمند. اشعار او هم تقریبا همگی خواندنی و قوی اند.
در مقایسه با وبلاگ هایی مثل وبلاگ ناصر خالدیان و من، شاید بشود گفت که وبلاگ هایی مثل وقایع ابن محمود، مخاطب خاص دارند. ابن محمود من را شدیدا یاد بر و بچه های قدیم حوزه می اندازد. امیدوارم در سال 86 همچنان ما را میهمان طنزهای پخته اش کند. (گه گاهی هم اگر تفت داد، داد!)

تفتستان: گفتم تفت، یاد تفتستان افتادم. یک وبلاگ خوب و یکدست که گرچه خیلی دیربه دیر به روز می شود و هر یادداشتش هم معمولا خیلی کوتاه است، اما طنز شیرین و خاصی دارد. طنزی که جز در وبلاگ به عنوان یک رسانه قابل انتشار نیست. نه از این جهت که گه گاهی کلمات و مفاهیمی را به کار می گیرد که در این شرایط قابل انتشار در رسانه دیگری نیست، بلکه به خاطر خود ماهیت این مطالب. واقعا آیا می توان تصور کرد که نوشته هایی که در وبلاگ هایی مثل تفتستان، چخوف منو ندیدی در یک روزنامه خواند یا از رادیو شنید؟ راستی چخوف منو ندیدین؟


مرد رند: طبع شعر، یکی از ده ها چیزیست که من آرزوی داشتنش را می کنم و این یکی از همان چیزهاییست که مرد رند وبلاگستان دارد و اگر دست از شلخته نویسی بردارد و تمرکز بیشتری روی وبلاگش بگیرد، قطعا هم وبلاگش پرخواننده تر می شود و هم آثارش ماندگارتر. حالا البته به من مربوط نیست ولی من فکر می کنم مرد رند هم از همان دوستانی ست که زیادی "درگیر" وبلاگستان است. به قول معروف من البته کوچکتر از آنی هستم که پیامی داشته باشم ولی توصیه می کنم که مرد رند یک مقداری به جای کل کل وبلاگی، وقتش را بیشتر بگذارد روی سرودن اشعار طنز قوی. خدایی حیف نیست کسی که می تواند شعری مثل "گفتند که باز آمده فرزند رضایی..." بگوید، توی کامنتدونی ها علاف باشد؟

میرزا قلی خان راپورتچی: اگر به نثر قاجاری علاقه مندید، سری به این رفیق راپورتچی ما بزنید. میرزا قلی به نثر قاجاری تسلط خوبی دارد و از این جهت نظیره نویسی اش کم نقص است، اما اصطلاح سازی و جعل واژگانش چندان که شاید نیست و همین از بارِ طنز نوشته هایش می کاهد. نوشته های میرزاقلی بیشتر به درد روزنامه و مجله می خورند و کمتر وبلاگردی حوصله می کند راپورت های او را بخواند. توصیه من به کسانی نثرهای سنگین ادبی و تاریخی را نظیره نویسی می کنند این است که تکلف این نثرها را با واژه سازی های کمیک، انتخاب موضوعات جذاب و متنوع و کوتاه نویسی جبران کنند تا خواننده بیشتری به دست بیاورند، هر چند که من کوچکتر از آنی هستم که... ولی تو را بخدا وبلاگ هایتان را پینگ کنید.

حزب جوانان زیر آفتاب، نادر جدیدی: مطلبی که راجع به وبلاگ نادر نوشته بودم را گم کردم و از این بابت زورم می آید که در مورد کسی که زورش می آید وبلاگش را زودتر از ماهی یکبار به روز کند، دوباره نویسی کنم.  مختصر اینکه به نظر من هاردش بالاست، رَمَش متوسط و پردازنده اش کُند! توضیح و معنای این جمله مشعشع شبه عرفانی را اگر آن نوشته، یافت شد خواهید فهمید؛ حالا به یک تبلیغ میان برنامه ای در مورد آب هندوانه توجه کنید...!

(یحتمل باز هم ادامه دارد)

پ.ن.

اینهم چند خطی راجع به نادر که تازه یافتم:

نادر جدیدی یک بایگانی راکد اما ناطق وبلاگستان است. کافی ست بپرسید دماغ چند تا وبلاگنویس عقابی ست تا او بعد از پردازش خصوصیات دقیق دوهزار و هفتصد و سه تا وبلاگ نویس، از تاریخ قبل از اختراع آرپانت تا الان، جواب دقیق را به در قالب چهل و یک پرونده وبلاگی اعلام کند! خب البته خداوند همه چیز را به یک نفر نمی دهد و هرچقدر هارد نادر قوی است، پردازنده اش کند است و ممکن است این فرآیند سه چهار سالی طول بکشد...
طنز نویسی نادر هم متناسب با همین خصوصیات اوست. گاهی وقت ها به روز نیست و گاهی ماه به ماه وبلاگش را به روز نمی کند.تحت فشار مطبوعاتی هم یک بار تستش کردم که چندان خوب جواب نداد. در عوض به حال خودش که باشد، طنزهای خوبی می نویسد. طبع شعر هم دارد و مطالعات طنزش هم بیشتر از آن چیزی ست که نشان می دهد. این رفیق ترک مان را که با آن مشهدی (ارژنگ حاتمی) مخلوط کنیم یک طنز نویس خوب و فعال مطبوعاتی در می آید. شرط می بندم!

طنازان وبلاگستان - بخش نخست

(سلام. سال نو و عید نوروز مبارک. این نوشته را چند روز قبل از عید نوشته بودم و می خواستم تا شب عید کامل کنم و به عنوان هدیه نوروزی بگذارم روی وبلاگم. متاسفانه گرفتاری ای پیش آمد و سروکارمان به بیمارستان افتاد و وقتی نشد که کاملش کنم. گفتم فعلا همین را منتشر کنم تا سر فرصت بخش تکمیلی را بنویسم و بگذارم در وبلاگ.با پوزش)

برای نوروز سال 85 مهدی جامی کار جالبی کرد و شرح کوتاهی در مورد وبلاگ هایی که می خواند و نویسندگان آنها، نوشت. من هم می خواهم همچین کاری کنم، منتها چون سال 85 من روی طنز تمرکز بیشتری کردم، اجازه بدهید بر روی وبلاگ ها از این جنبه چیزی بنویسم. طبیعتا وبلاگ های مورد علاقه ام یا آنهایی که می خوانمشان، خیلی بیشتر از این هایی هستند که در پایین فهرست شده اند. نظراتی هم که در مورد بلاگ ها و بلاگرها داده ام هرچند که کاملا شخصی هستند و دقیق نیستند، اما سعی کرده ام از حب و بعض و تعارف و تکلف دوری کنم. امیدوارم این مطلب باعث ناراحتی یا سوتفاهم نشود و ضمنا خیلی دوست دارم دیگران هم در مورد من و وبلاگم خیلی بی تعارف چیزی بنویسند.

 دوم دام دات کام، ابراهیم نبوی: بی شک ابراهیم نبوی، تا همین جای کار هم یک چهره ماندگار و جاوید در طنز ایران است و حتی اگر همین امروز دعای داریوش سجادی در مورد او مستجاب شود و ریغ رحمت را مثل جانی واکر تگری سربکشد، خللی به این شهرتِ بحق او وارد نمی آید. البته نبویِ این سال ها، به قوت نبوی سال های 77 و 78 نیست و اگر آن سال ها آرت بوخوالد ایران بود، این روزها مطالبش در روزآنلاین اورا به آسوشیتدپرس ایران تبدیل کرده! با این وجود او همچنان پرکارترین طنزنویس مطبوعاتی ایران است.
نبوی چند سالیست که خارج از کشور است و با زحمت زیاد خودش را به روز نگه داشته است. او پارسال (85) وبلاگ-سایت اش به نام دوم دام دات کام را که مدتها بود ثبت کرده بود راه انداخت. دوم دام از نظر بصری زیبا و ساده است و اوایل شروع به کارش نبوی به آن خوب می رسید. از کارهای خوب او در دوم دام دسته بندی و انتشار جک هایی بود که  هیچ جای دیگری امکان انتشارشان نبود و اگرچه که بی تربیتی هم بود آما خیلی خوب بود و حتی از کشاورزی هم بهتر بود و چون من یک چیزهای بلند و آبداری در نظرم هست که درمورد این بنویسم چیز بیشتری اینجا نمی گویم .. حالا برو!

اصغرآقا، هادی خرسندی: چون به تازگی در مورد خرسندی چیزی نوشتم، دوباره نمی نویسم و می توانید از اینجا بخوانید. به هر حال استاد است و ماهم خوشه چین؛ هرچند که در عالم نظم، با آن اشعار محکم، خوشمزه و پرمحتوایش گمان نمی کنم حتی خوشه چینی هم نصیب آدم کم ذوقی مثل من شود. خرسندی شخصا، یک دیسیپلین اروپایی هم دارد که خیلی می پسندم، به خصوص صراحت لهجه اش را. مثلا تا به حال یادم نمی آید هیچ میهمانی در برنامه صدای آمریکا این همه حمله مستقیم به سیاست های امریکا و حتی خود صدای امریکا کرده باشد و در عین حال ده ها دقیقه شنوندگان و حتی خود مجری را خندانده باشد.
وبلاگ اصغر آقا هم روزبروز بهتر و به روزتر می شود. کاملا مشخص است که وبلاگ نویسی یکی ازمشغولیات هادی آقایی شده است که مدت ها بعد از ابرام آقای نبوی به این وادی آمد.

نقطه ته خط، ناصر خالدیان: ناصر یکی از بهترین طنزنویسان تحت وب است! نوشته های او در وبلاگش مشخصا سه نوع است: نوشته های تماما طنز که عموما با دقت و ظرافت نوشته می شوند، نوشته های مقاله مانندی که خیلی جدی و بیشتر در حوزه آی تی هستند و یادداشت های روزانه که در ستون سمت راست وبلاگش می آیند. بعضی از طنزنوشته های ناصر واقعا بدیع و درخشان اند (بلانسبت!) مثل مجلس شورا شکلک ها و هایکوهایش. او شعر هم خوب می گوید و این ها را که در کنار ذوق گرافیکی و سایر توانایی های هنری اش بگذاریم، انتظارمان خیلی از ناصر بالاتر می رود. به همین خاطر هم هست که مطالب میان مایه و در سطح کارهای روتین روزنامه ای او را، "از او" نمی پسندم. کارهایی مثل جزایر لانگرهاوس هر چند برای مخاطب عام و سیاست زده وبگرد جذاب است اما از نظر تکنیکی طنزهایی ضعیف، تکراری اند. البته من خودم هم چون باید به طور روتین برای رسانه طنز سیاسی تولید کنم گه گاهی از این دست مطالب می نویسم، اما واقعا افسوس می خورم کسی که وظیفه ای ندارد و می تواند سر فرصت نوشته های نو و جذاب (هم از لحاظ فرم و هم محتوا) بنویسد، به این وادی کشیده شود. ناصر مرکزنشین نیست و از این بابت با مردم غیر بورژوا و مشکلاتی که به چشم نویسندگان تهران نشین ایزوله نمی آید آشناترست و انتظار انعکاس مشکلات واقعی تر مردم، ازش بالاتر.
 من با ناصر روابط غیر افلاطونی غیر وبلاگی هم البته دارم (ایضا بلا نسبت!) ناصر از این لحاظ هم شبیه ابراهیم نبوی است. مدتی مفقود الاثر است و جواب ایمیل هایت را هم نمی دهد و بعد یکدفعه جهارصفحه نظر و نقد و پیشنهاد و حتی قربان صدقه می فرستد و من آخرش از دستش دیوانه می شوم. با این حال زنده باد آنرمال ها!

 

بی بی گل، رویا صدر: خیلی خیلی عذر می خواهم، رویم به دیوار، ولی من تا مدتها فکر می کردم رویا صدر اسم یک دختری ست نهایتا 30 ساله، شدیدا پرمدعا، تیریپ فیمینیستی، کم ذوق و مثل همه آدمهایی این تیپی، کم سواد!
واقعا نمی دانم چطور این تصویر در ذهن من بوجود آمده و آنقدر قوت گرفته بود که حتی نوشته هایی که اسم ایشان پایش (یا سرش) بود را نمی خواندم (وبلاگ هم بهکذا). خوشبختانه امسال که روی طنز تمرکز گرفتم، کم کم این ذهنیت برطرف شد و بعد از اینکه دیداری دست داد، خانم صدر را دقیقا برعکس آن ذهنیت یافتم و از آن موقع تا حالا گه گاه برای گرفتن مشورت و راهنمایی مزاحم ایشان می شوم. انتشار کتاب دگرخند ایشان هم مهمترین اتفاق سال در حوزه نشر طنز بود که خدا را، خدا را وصیت می کنم شما را به خریدن و خواندن و نگاهداری این کتاب!
طنزهای بی بی گل، همه با دقت و وسواس نوشته می شوند و اکثرا قوی، جذاب و بدیع اند. وبلاگ بی بی گل تر و تمیز و مرتب است، اما آنطور که معلوم است خانم صدر وقت زیادی صرف آن نمی کند. شاید هفته ای یکبار نوشته ای در ان منتشر می شود که بعضا همان مطالب خانم صدر در ماهنامه گل آقاست و وضعیت لینکها از این هم بدتر است (خیلی هایشان کپک زده اند!)
اما همین هم از سر ما زیاد است. شما انتظار دارید یک خانم میانسالِ پژوهشگرِ خوش ذوقِ معتدل، با چند تا بچه قد و نیم قد، هر روز بنشیند برای من و شما وبلاگ بنویسد؟ ای مادر...!

تنظ نوشته ها، ارژنگ حاتمی: ارژنگ از نویسندگان جوانی ست که استعداد تبدیل به یک طنزنویس حرفه ای مطبوعاتی را دارد، هر چند فکر نمی کنم خودش همچین قصدی را داشته باشد. رنگ و بوی نوشته های وبلاگی او کاملا جوانانه است و موضوعات روز را به خوبی دنبال می کند، با این حال فکر می کنم او به این استعداد و اطلاعاتش، کم خوراک درست و حسابی می رساند. بی تعارفتر بگویم فکر می کنم مطالعات طنز ارژنگ از بعد ادبی کم است و او باید در کنار روزنامه و مجله، کتاب هم بیشتر بخواند. ارژنگ اگر همینطور پیش برود از حد تولید کارهای متوسط پیشتر نخواهد رفت. هرچند که انصافا بعضی از همین کارهای ذوقی اش، مثل سناریوهایی برای فرار شهرام جزایری، نو و جذاب و خواندنی اند.

دو ایده آلیست کم توقع، خران دو عالم: هرچند که از لحاظ منطقی و حتی فیمینیستی درست نیست، اما ترکیب صورتی "دختر دبیرستانی" به ذهن خیلی از ما، آدامس و فکل و کلاسور و متلک و علافی و جزوه و آبغوره و خیالبافی و این طور چیزها را تداعی می کند. شاید به همین خاطر هم بود که من اول باور نمی کردم که این وبلاگ را دو تا دختر دبیرستانی می نویسند. خرمگس و راه راهی، این دو تا دوست اصفهانی، طنز را خیلی جدی گرفته اند و مطالعات پژوهشی در خور تحسینی در این رابطه دارند و شدیدا هم دنبال کتابهایی هستند که نتوانسته اند پیدا کنند (اگر می توانید کمکشان کنید). 
متاسفانه وبلاگشان خیلی شلخته است. نه لینک درست و حسابی دارد و نه فونتهایش چشم نواز و نه خیلی چیزهای دیگر! طنزهایشان هم خوب است اما یک روتوش می خواهد. گه گاه انسجام موضوعی در طنزهایشان گم می شود و مثل همه ایده الیست ها آنقدر موضوعات مهم و جذابی در ذهن دارند و می خواهند همه را پیاده کنند، که هیچ کدام را آنطور که شاید، پردازش نمی کنند. مثل نامه ای به پسر همسایه و ... .
با این همه، با توجه به سن و سال و تجربه شان، کارهایشان عالیست و اگر در کنار کنکور و درس و عاشقی و ازدواج و کار و بچه داری و این طور مشغولیاتی که انتظارشان را می کشد، همین طور منظم و اصولی به طنز بپردازند، کارهای ماندگاری در حوزه طنز و به خصوص بعد تحقیقی آن – که در این زمینه خیلی ضعیفیم- تولید خواهند کرد.

(ادامه دارد)


وقتی هودر خون داد

به کوری چشم کسانی که وقتی آقام حسین درخشان می گوید جنگ که بشود برمی گردد و حاضر است  در این راه خون و جان بدهد؛ فکر می کنند دارد تف می دهد، این سند تاریخی را که در بیمارستان مهر نگهداری می شد را اینجا منتشر می کنم تا از خودشان خجالت بکشند.

مطمئن باشید کسی که اینقدر مخلصانه و بی ریا حاضر شود یک واحد خون بدهد، یک واحد جان را هم می دهد. فاعتبرو یا اولی الورید!

سازگار است!

الو 115! پس این نوشدارو چی شد؟

پریشب، چند ساعتی از خواب نگذشته بود که صدای انفجاری خانه را لرزاند. صدا به حدی مهیب بود که دزدگیر همه ماشین های کوچه به کار افتاد و من احساس کردم کمی در خواب به سمت سقف پرتاب شدم!
می دانستم این صدا صدای یک ترقه یا حتی نارنجک معمولی نیست و به همین خاطر خیلی نگران شدم. هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که صدای ضجه زنی که فریاد می زد "برادرم مرد" کوچه را پر از آدم کرد. از بالکن نگاهی انداختم و متاسفانه فهمیدم حدسم که این صدا، از یک انفجار هولناک بوجود آمده درست بوده. آمدم بروم پایین که دیدم صلاح نیست چون فقط به شلوغ شدن اوضاع کمک می کند و مزاحمت برای نیروهای امدادی که به زودی می رسند، اما نگران تر از آن بودم که بتوانم بخوابم.


از حرفها مشخص بود که باز همان ماجرای نگهداری مواد منفجره و ساختن ترقه برای چهارشنبه سوری و اشتباه و انفجار است و دست کم یک نفر در این میان به شدت مجروح شده است. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که حداقل سه تا ماشین آتش نشانی -که دو تایشان سنگین بودند- با سرعت خودشان را به محل حادثه  رساندند. البته خانواده سانحه دیده می گفتند که احتیاجی به آتش نشانی نیست و فقط آمبولانس لازم است، اما ماموران آتش نشانی خیلی سریع به آن آپارتمان رفتند و باقیمانده مواد را خنثی و خارج کردند.
خیلی از این سرعت عمل خوشحال شدم و مثل بقیه منتظر آمبولانس بودم که معمولا باید در این طور مواقع همراه یا اندکی بعد از سایل آتش نشانی به محل برسند. به خصوص از آن جهت که محل حادثه، یعنی خیابان کبکانیان حوالی بولوار کشاورز، به چند بیمارستان دولتی و پایگاه اورژانس نزدیک است و گذشته از این، آمبولانس های مدرن و سریع اورژانس تهران قاعدتا باید خیلی سریعتر از خودروهای سنگین (کامیون) آتش نشانی خودشان را برسانند. اما اینطور نشد.
چند دقیقه گذشت و باز هم خبری نشد. چند دقیقه ای که هر کدام می توانست ظرف نفسی باشد که فرو نرود یا برنیاید. ماموران آتش نشانی برای محکم کاری بیسیم زدند. باز هم خبری نشد. 6 دقیقه... 7 دقیقه... 8.. 9... نه اصلا خبری نبود. آخرش همسایه ها به صرافت افتادند که مصدوم را که در اغما بود خودشان به بیمارستان برسانند، اما بعضی که با اصول کمک های اولیه آشنا بودند و می دانستند که یک تکان نابجای مصدوم می تواند به قیمت قطع نخاع و حتی مرگش تمام شود، دیگران را از این کار نهی کردند.


ماموران آتش نشانی با اینکه کار دیگری نداشتند اما همگی در محل ماندند و به آرام کردن مردم مشغول شدند. آخرش از ته کوچه ماشینی با چراغ گردان که خیلی به آهستگی حرکت می کرد، هویدا شد. بعضی همسایه ها فکر کردند که آمبولانس است و خوشحال شدند اما من که می دانستم محال است که یک آمبولانس حتی در شرایط عادی هم اینقدر آهسته و دلی-دلی کنان حرکت کند، مطمئن بودم که این ماشین باید گشت شبانه پلیس و یا چیزی شبیه به این باشد که ماموریتی در اینجا ندارد. اما چند لحظه ای گذشت و همه دیدیم.... بـعــــله... گل در اومد از حموم سنبل دراومد از حموم!... این ماشین یکی از این آمبولانس های مدرن (هایس می گویند؟) اورژانس تهران (115) است که نزول اجلال فرموده و راننده بعد از پارک ماشین آنچنان آژیری کشید که هر کس از صدای انفجار از خواب بیدار نشده بود، با صدای اعلام حضور آمبولانس از جا پرید!


طبیعتا با آن سابقه ذهنی از آمبولانس هایی که در فیلم و سریال های ایرانی و خارجی دیده بودیم، منتظر بودم که دو نفر با عجله از آمبولانس پیاده شوند و با برانکارد به محل حادثه بروند. ولی گویا عجله همیشه کار شیطان است؛ یکی از تکنسین ها با تانی از آمبولانس پیاده شد و دفتر و دستک بدست به سمت مجتمع مسکونی بغلی رفت. ملت درآمدند که آقا اینجا خبری نیست و حادثه طبیعتا آنجایی اتفاق افتاده که شلوغ است! آقای امدادگر هم بعد از چند سوال و جواب، با همان دفتر و دستک به محل حادثه رفت. یک یا دو دقیقه گذشت و آقا که گویا از کار صورتجلسه و گزارش نویسی و ... (از کجا معلوم، شاید هم انبارگردانی!) خیالش آسوده شده بود، به آمبولانس برگشت و یک برانکارد سبک را گرفت زیر بغلش و برگشت بالا. در تمام این مدت همکارش از آمبولانس نیم متر هم فاصله نگرفته بود و در نهایت وظیفه شناسی مراقب بود تا آمبولانس دولت را یک وقت دزد نبرد!

با خودم داشتم فکر می کردم که چه کسی آنطرف دیگر مصدوم آش و لاش را می گیرد که دیدم چند نفر از ماموران آتش نشانی و اهل محل، تحت نظارت و سرپرستی تکنسین اورژانس برانکارد را آوردند و گذاشتند توی آمبولانس. مدتی هم باز به سوال و جواب و پر کردن فرم ها گذشت تا اینکه بالاخره با سلام و صلوات آمبولانس را حرکت دادند و بردند.


ساعت حدود 2 و بیست دقیقه نیمه شب بود و حسابی سردم شده بود. رفتم بخوابم. یاد حرف های عمویم افتادم که از پیش از انقلاب تا پارسال در اورژانس خدمت می کرد و روزگاران پیش از انقلاب، انقلاب، جنگ و سازندگی را در همین سازمان بود. عمورضا که پارسال بازنشسته شد می گفت هیچ‌وقت وضعیت اورژانس به بدی این دو سه سال که پایگاه های اورژانس دولتی را به پیمانکاران خصوصی واگذار می کنند بد نبوده، حتی در دوران جنگ و جبهه ها.

 ولی با همه این ها فکر می کنم یک چیزی هم توی خود آدم ها هست که می تواند ربطی به شرایط نداشته باشد. همان چیزی که ماموران اورژانس و آتش نشانی آن شب را از هم متمایز می کرد. یادم باشد این را به عموجان بگویم...

اينجا، آنجا، علم، اصغر آقا!

نوشته‌هاي هادي خرسندي وقتي درباره "اينجا و اكنون" مي‌نويسد، را نمي‌پسندم. قلمش فوق‌العاده قوي و در انواع نظم و نثر متبحر است، اما سال‌ها اينجا نبوده و همه اخبار را لاجرم از منابع دست‌چندم گرفته. اينها را كه اضافه كنيم به نفرت شديد او از نظام سياسي، حاصل مي‌شود نوشته‌هايي كه محتوايي صفر و يكي دارند و با واقعيات جامعه (كه طنز بر اساس آنها شكل مي‌گيرد) ميانه‌اي ندارند. هنرمند باوجدان، وقتي از موضوع ايزوله شد، حاصل مي‌شود آثاري كه مزدورانه نيستند اما منصفانه هم نيستند.

اما وقتي خرسندي، درباره "آنجا و اكنون" يعني وضعيتي و جامعه‌اي كه الان تويش هست و تجربه‌اش مي‌كند؛ يا "اينجا و گذشته" يعني دوران قبل از انقلاب ايران كه هم زندگي‌اش كرده و هم مطالعات خوبي درباره‌اش دارد مي‌نويسد، حاصل معمولا شاهكار است.  

آثاري مثل داستان كاج كريسمس، كه حكايت پدري ايراني‌ست كه در مقابل كريسمس مقاومت مي‌كند و پشت نوروز سنگر مي‌گيرد و عاقبت تسليم خواسته‌بچه‌هايش مي‌شود و كاج مي‌خرد، از همان آثاريست كه من آنجا و اكنوني مي‌ناممشان كه بسيار جذاب، شيرين، بيانگر مشكلات واقعي و تامل برانگيزند. يك طنز واقعي كه من خواننده اينجايي را با يك موضوع نو و غريب آشنا مي‌كند و خواننده آنجايي را با يك مشكل آشنا، مواجهه دوباره مي‌دهد. هر دويمان را هم مي خنداند. كاري كه با چند ترجمه خوب، خيلي راحت جهاني مي‌شود چون مي‌تواند نمايانگر مشكل بسياري از مهاجرين جهان باشد.

آثاري مثل "يادداشت هاي مشكوك علم" هم از زمره گروه دوم‌اند (اينجا و گذشته). نمي‌دانم يادداشت‌هاي علم را خوانده‌ايد يا نه. ولي اگر خوانده باشيد و با تاريخ سياسي پهلوي هم آشنايي مختصري داشته‌باشيد، نظيره نويسي يادداشت‌هاي علم به قلم خرسندي را شاهكاري باشكوهي خواهيد يافت كه از هجو خوشمزه يك كتاب، بسيار فراتر رفته و به مدد احاطه خرسندي بر موضوع، به اثري كه علاوه بر جنبه‌هاي هنري و ادبي، ارزش تاريخي هم دارد؛ تبديل شده‌است. (البته مسلم است كه بايد براي رسيدن به آن، بايد با زبان طنز خرسندي آشنا بود)

بخشي از اين نظيره نويسي را اينجا مي‌آورم، تا اگر دسترسي به سايت خرسندي مقدور نيست، اين يادداشت دست كم اين فايده را داشته‌باشد!

شنبه
تا ظهر داشتم غذای ماهیچه میپختم. مهمان من غذای ماهیچه خیلی دوست دارد. وقتی غذا میخورد و من لب و لوچه اش را نگاه میکنم چه لذتی میبرم. چقدر من این سگ اعلیحضرت را دوست دارم. خودش نمیدانست امروز ماهیچه مهمان من است. رابطه من با این سگ رابطه عجیبی است. به جای اینکه او برای من دم تکان بدهد من برای او دم تکان میدهم. مهره های کمرم لق شده ولی ارزش دارد. مگر شاه ما چندتا سگ دارد؟
هنوز یادم نمیرود روزی که بردمش پیش دکتر اصانلو دمبش را برید. دستور اعلیحضرت بود. وقتی ملاحظه فرمودند هروقت سرکار علیه بانو فریده دیبا تشریف فرما میشوند این سگ دمبش را تکان میدهد، فرمودند این را ببر دمبش را اخته کن.
من عاشق فارسی حرف زدن اعلیحضرت همایونی هستم. بردم دمش را اخته کردم. چقدر این سگ برای همه ما عزیز است. از وقتی سگ والاحضرت شاپور غلامرضا از گرسنگی مرد، قدر این سگ را بیشتر میدانیم!

یکشنبه
سر شام شرفیاب شدم. پهلبد هم بود. داشت تئآتر گاو را برای اعلیحضرت تعریف میکرد. فهمیدم استیک خوبی که برای شام سرو شده صحبت را به نمایش گاو کشانده. سوال فرمودند کی نوشته؟ پهلبد به عرض رساند «گوهر مراد». سوال فرمودند چند سالشه این خانم؟ عرض کرد زن نیست قربان مرد است. اسمش غلامحسین ساعدی است!
شاهنشاه لب پائین را قدری جلو داده فرمودند لابد این هم میخواهد با خواهر ما ازدواج کند! (توضیح عالیخانی: اشاره شاهنشاه به پهلبد است که به خاطر ازدواج با والاحضرت شمس، نام خود را از مین باشیان به پهلبد تغییر داد!)
بعد سوال فرمودند نقش گاو را کی بازی میکند؟ عرض کرد عزت الله انتظامی. شاهنشاه سوال فرمودند «این هم اسمش را عوض کرده؟» من عرض کردم بله قربان. اسم اصلیش امیرعباس هویداست!
شاهنشاه قاه قاه زدند زیر خنده. بعد به من فرمودند «خیلی جاکشی!». چقدر ناراحت شدم که خانم علم آنجا نبود تا ببیند من قپی نمیآیم وقتی میگویم اعلیحضرت گاهی به من میفرمایند «خیلی جاکشی!». زن دیرباور هم چیز بدی است.

دوشنبه
صبح زود با شاهنشاه آریامهر سونا گرفتیم. چقدر هیکل مبارک شاهنشاه بدون لباس رسمی لخت به نظر میرسد. به نظر من پادشاه مملکت باید با همان درجه و مدال و نشان و نخ و طنابی که از معظم له آویزان است؛ سونا بگیرند. اینجوری وقتی عرق میفرمودند مثل یک آدم معمولی که عرق کرده باشد به نظر میرسیدند.
اعلیحضرت همایونی لخت مادرزاد در مقابل من ایستاده و از من سوال فرمودند چرا چشم هایت را بسته ای؟ به عرض مبارک نرساندم که نمیتوانم شاهنشاهم را که همیشه چیزهای زیادی به ایشان آویزان است در حالی ببینم که چیز زیادی به معظم له آویزان نیست!
چشم هایم را باز کردم. ذرات عرق همچون شبنم بر گل وجود پادشاه میغلتید. چقدر دلم میخواست که دوستم فریدون توللی انجا بود و یک شعری در این باره میگفت. بعداً که برایش تعریف کردم این شعر را برایم فرستاد:
شها تو سایه لطف خدائی
به لختی نیز مهر آریائی
قدت افزونتر از ژنرال دوگل؛ نیز
قویتر از شه اسپانیائی
ز بس ایمان و دینت هست محکم
همیشه عازم کرب و بلائی
نجاتت حضرت عباس داده
چه عالی با ائمه آشنائی
عرق کردی، مبارک بادت ای شاه
تو فخر هرچه حمام سونائی

سه شنبه
بعد از شام رفتم. اعلیحضرت اوقاتشان خیلی تلخ بود. قریب آهسته گفت رضا قطبی آنجا بوده و علیاحضرت شهبانو سر شام همه ته دیگ ها را به پسرخاله اش تعارف کرده چیزی به شاهنشاه آریامهر نرسیده.
من چیزی به روی خودم نیاوردم. شاهنشاه خودشان فرمودند «قطبی اینجا بود» بعد فرمودند «فکر نمیکنی رئیس رادیو تلویزیون باید عوض شود؟» عرض کردم مهندس قطبی آدم بدی نیست قربان. فرمودند «یعنی هیچ عیبی ندارد؟» عرض کردم مهمترین عیبش این است که ته دیگ زیاد میخورد! شاهنشاه خیلی جا خوردند از این حرف من. نمیدانستند ماجرا را شنیده ام. فرمودند «قربان دهنت. پس منزل شما هم زیاد ته دیگ میخورد. امشب هم که اینجا بود هرچه ته دیگ بود علیاحضرت گذاشت توی بشقاب او. ایشان هم همه را بلعید. انگار با هم قرار گذاشته بودند». (توضیح ویراستار: فرح و قطبی مستقیماً با هم تماس نداشتند اما از طریق«کا گ ب» مسائل مربوط به ته دیگ به آنها دیکته میشده)
مقداری شاهنشاه را دلداری دادم. از سرداران بزرگ تاریخ و کشورگشایانی مثل نادر و ناپلئون گفتم که هیچکدامشان در زندگی ته دیگ سیری نخوردند.
کم کم پادشاه آرام شد. فرمودند «پس فردا برویم گردش». فهمیدم تصمیم دارند انتقام ته دیگ را از شهبانو بگیرند. با خودم گفتم وای به حال مهمانی که در گردش فردا گیر اعلیحضرت همایونی بیفتد! فکر نمیکنم چیزی از او باقی بماند. ته‌ديگش را بالا ميآورند.

چهارشنبه
صبح شرفیاب شدم. چون امروز بعد از ظهر قرار «گردش» داشتند از صبح زود یک مقدار توپ و تانک و مسلسل و غیره از انگلیس و شوروی خریداری فرموده بودند. خریدن مهمات روحیه شاهنشاه را برای عملیات گردشی آماده میکند. (توضیح ویراستار: در آن تاریخ قرص وایگرا در دسترس نبوده)
بعد ازظهر در التزام رکاب همایونی به خانه تیمی رفتیم. چند تا مهمان ایستاده بودند. شاهنشاه مهمان ها را سان دیده آهسته به من فرمودند «ما داریم گیج میشویم. نمیدانیم از کجا شروع کنیم!». عرض کردم اعلیحضرت اجازه بفرمایند من اسم هاشان را بپرسم، به ترتیب الفبا ابراز تفقد بفرمائید. فرمودند خیر از خودشان بپرس کدامشان میخواهد اول بیاید. عرض کردم اینها بی طاقتند همه شان میخواهند اول باشند. فرمودند بسیار خوب. پس تو برو بیرون.
تا ساعت 2 بعد از نیمه شب پشت در ایستادم. بعد اجازه دخول فرمودند. وارد شدم دیدم هفت تا دختر مثل جنازه روی فرش ولو شده اند خوابشان برده. عرض کردم «ماشاالله!». فرمودند: حالا ببین ته دیگ بخورم چی میشم!

پنجشنبه
صبح رفتم سوار کاری. اعلیحضرت هم تشریف آورده بودند ولی پیاده. معلوم شد اسب ملوکانه حوصله نداشته رکاب نداده. فرمودند ‌” این هم انگار رادیو مسکو گوش میکند.“ عرض کردم رادیو مسکو را فقط خرها گوش میکنند. خیلی خوششان آمد. خواستند غلام را تشویق کنند. فرمودند ”بیا پائین بزنم پشتت!“. رفتم پائین ابراز عنایت فرمودند زدند پشتم. اما انگار یک دلخوری هم داشتند که یک قدری قایم زدند پشتم. به سبک اعلیحضرت فقید زدند.
بعد از تفقد ملوکانه به منزل رفتم بستری شدم. خانم علم گفتند چرا شما هر روز یک صدمه از دربار میبینی. گفتم من حاضرم جانم و تمام خانواده ام را برای دربار بدهم. گفت من یکی را منها کن. توی دلم گفتم اول خودم را منها میکنم.

جمعه
بعد از ظهر دیدار خصوصی با اعلیحضرت داشتم. اوقاتشان از مهمان دیروزی تلخ بود. فرمودند دخترک انگلیسی در حال لباس پوشیدن به من میگوید ”یور مجستی چرا به شهبانو خیانت میکنید. خواستم بزنم توی دهنش“. عرض کردم خوب شد نزدید قربان، وگرنه روزنامه های انگلیسی ولمان نمیکردند. فرمودند ”دخترک زیبائیش حرف نداشت ولی حرفش زیبا نبود. بگو خانم جان اگر قرار بود ما این کار را نکنیم تو اینجا چکار میکردی. یکی از اون ، ملکه انگلیسش حق نداره چنین سوالی از من بکنه چه برسه به تو anchoochak ( توضیح عالیخانی: شاه انچوچک را به حروف لاتین نوشته. احتمالاً خیال کرده لفظ انگلیسی است. به نظر میرسد شاه فقط دوبار این لفظ را مصرف کرده باشد، یکی در مورد دخترک گستاخ انگلیسی، یکی هم سالها بعد در مورد صادق قطب زاده وزیر خارجه جمهوری اسلامی که گفته بود آمریکا باید شاه را به ایران پس بدهد.)

شنبه
صبح زود شاهنشاه تلفن فرمودند، فرمودند زود خودت را برسان، اینها دارند قیمت نفت را میآورند پائین. با عجله خودم را رساندم. شاهنشاه چرتکه در دست در سرسرای ملوکانه قدم میزدند و چرتکه میانداختند.بطوریکه دست ملوکانه بند بود، نمیشد من ببوسم. فکر کردم چقدر چرتکه چیز مزاحمی است که مرا از بوسیدن دست ولینعمت خود محروم میکند. چقدر آرزو کردم که کاش من هم چرتکه بودم که شاهنشاه آریامهر صبح اول صبح غلام را چرتکه بیندازند و رویم حساب بفرمایند.
با یک نگاه احساس کردم دست های ملوکانه از حمل چرتکه و محاسبه با آن خسته شده است. وقتی تعظیم کردم، قبل از اینکه راست شوم هول هولکی فرمودند ” راست نشو، راست نشو!“. در امتثال امر ملوکانه راست نشدم، راست نشدم. شاهنشاه آریامهر چرتکه را روی پشت من قرار داده مشغول محاسبه قیمت نفت شدند. سعی کردم هرچه بیشتر خودم را شبیه میز کار شاه بکنم اما افسوس که کشو نداشتم! از اینکه افتخار پیدا کردم که چند دقیقه‌ای نقش میز کار ملوکانه را بازی کنم، خوشحال بودم اما نمیدانستم صحبت چند دقیقه نیست و اعلیحضرت همایونی تصمیم دارند تا وقتی قیمت نفت را به بشکه ای 15 دلار نرسانند، به محاسبات خود ادامه دهند.
کم کم درد لذت بخشی در ستون فقرات من حرکت کرد و باد گرمی در دلم پیچید که در دقایق اول افتخارآمیز بود اما به تدریج که زمان میگذشت از وحشت اینکه زیر چرتکه ملوکانه از پای درآیم یا باد گرم افتخارآمیز تصمیم به خروج بگیرد، لرزه بر اندام غلام افتاد بطوریکه شاهنشاه آریامهر با تعجب فرمودند ” نمیدانم چرا این چرتکه میلرزد!“ از همان زیر با حالتی مفلوک و گردنی کج و صدائی غم انگیز عرض کردم ” قربان مهره های چرتکه از ذوق تماس با انگشت های همایونی به وجد آمده اند.

یکشنبه
دارم یواش یواش راست میشوم. دیشب خانم علم سعی کرد قولنجم را بشکند. بیچاره آنقدر زور زد تا صلای تلق—قی آمد. بعد معلوم شد قولنج خودش شکسته شده. عجیب است. قسمت هیچکس را هیچکس نمیتواند بخورد.

دوشنبه
به وزارت دربار رفتم. هرمز قریب را یک ماه جریمه کردم که بعد از این باتری برای ماشین حساب ملوکانه بخرد. بعد هم به او گفتم بعد از این اگر اعلیحضرت همایونی بخواهند در راهرو راه بروند و چرتکه بیندازند خودت باید نقش میز تحریر را بازی کنی.
قریب خیلی ناله کرد که حقوقش را کم نکنم. گفتم برو خدا را شکر کن که حکومت اسلامی روی کار نیامده وگرنه الآن صد ضربه شلاق هم به ات زده بودم. گفت اگر حکومت اسلامی بیاید من خودم را از این طبقه چهارم پرت میکنم پائین. گفتم فوتیبا، سربازان امام زمان بین زمین و هوا میگیرندت میبرند شلاقت میزنند بعد میآورند از همان نقطه دوباره ولت میکنند پائین!

سه شنبه
صبح در منزل به مراجعات مردم پرداختم. یک کشاورز بینوا که در اثر اصلاحات ارضی چند متری زمین در حومه بیرجند صاحب شده، شروع کرده زعفران کاشتن؛ گفتم بروند کتکش بزنند مزرعه اش را ببرند هشت فرسخ آنورتر. پدرسوخته میخواهد توی کار من بگذارد. وقتی موضوع را برای شاهنشاه عرض کردم خیلی ناراحت شدند. فرمودند ”چرا نفرستادیش دیوانه خانه؟“. عرض کردم عقلم نرسید. احساس کردم از این حرف غلام خوششان آمد. بادی به غبغب انداختند مثل موقعی که سیستم یک حزبی را کشف فرموده بودند.
واقعاً چقدر خوب است مملکت شاه داشته باشد. برای هیچکس هم خوب نباشد، برای وزیر دربار خوب است.

چهارشنبه
امروز هنگام زیارت در حرم مطهر حضرت رضا جیب شاهنشاه آریامهر را زدند. اعلیحضرت خصوصی به من فرمودند شک شان به تولیت آستانه مبارکه میرود. تحقیقات ادامه دارد. بعد مینویسم. .........(دنباله دارد)

چه كسي هيولاي درون محمدرضا را بيدار كرد؟!

الان كه درجه‌ها را راحت مي‌دهند و مي‌گيرند نه؛ سي چهل، پنجاه سال پيش هم حتي نه؛ فرض كنيد هشتاد نود سال پيش كه يك قزاق ساده هم خدا را بنده نبوده، پدر شما سرتيپ بوده و فرض كنيد كه همين پدر ميرپنج بيسواد شما، چنان مصمم و مستبد بوده كه رهبر يك كودتايي مي‌شود كه نيروهايش مثل آب خوردن تهران را فتح مي‌كنند.


فرض كنيد پدر شما شاه بوده. شاهي كه بعد از چند شاه ترسو و متزلزل و مريض، آنچنان در پي جبران همه چيز بوده كه تاب تحمل كوچكترين صداي مخالف را هم نداشته و هر چيزي از جنس "نه" را در نطفه خفه مي‌كرده.


فرض كنيد پدرتان سخت عاشق ملك بوده و نيمي از زمين‌هاي شمال كشور را به زور گلوله و سرنيزه به نام خود كرده بوده. فرض كنيد او آنچنان در خودرايي غرق شده بوده كه دوستان وفاداري مثل تيمورتاش را هم به دست پزشكان كاربلدي مثل پزشك احمدي مي‌داده!


فرض كنيد تحمل پدرتان در حدي بوده كه روابط ديپلماتيك با يك كشور مهم اروپايي را فقط و فقط به خاطر چاپ يك مقاله انتقاد آميز از وي در يك نشريه خصوصي، تعطيل مي‌كرده!


فرض است ديگر. فرض كنيد پدرتان اراده مي‌كرده زن‌ها حجاب نداشته‌باشند و قدرتش چنان مخوف بوده كه مدتي بعد در كوره دهات ايران - همان جايي كه به خاطر يك اشاره ناموسي هم خون و خونريزي راه مي‌افتاده - زني لچك به‌سر ديده نمي‌شده.


فرض كنيد همين پدر مدرن، شاهدخت‌هايش را اينطور شوهر مي‌داده كه دو تا جوان را احضار مي‌كرده، امر مي‌كرده اول شمس انتخاب كند و باقيمانده شوهر اشرف شود! و نيم ساعت بعد در حالي كه چارستون بدن همه مي‌لرزيده، همه چيز تمام بوده.


حالا فرض كنيد خودتان شاه شده‌ايد. فرض كنيد شما كه فرزند همچو پدري هستيد، در ممكلتي كه كدخداي هر كوره‌دهاتي، كوچكترين نافرماني را با تودهني پاسخ مي دهد، در جايي كه تا ده‌ها سال بعد، خان‌ها مالك زمين و آدم‌هاي روي آنخواهند بود و همه را با هم خريد و فروش مي‌كنند، شاه هستيد.


فرض كنيد شما در مملكتي شاه هستيد كه به طور اساطيري در پس ذهن مردمش، شاه سايه خداست. در جايي شاه هستيد كه تمام افسران ارتشش وفاداري به شما را سوگند خورده‌اند. در جايي شاه هستيد كه دو هزار سال شاه داشته. شاه‌هايي مثل كورش، داريوش، خسروپرويز، خشايار، عباس، نادر و پدر شما. شاه‌هايي از جنس خون!


فرض كنيد كه با تمام اين احوالات شما دوست داريد در ايران آزادي باشد. دوست نداريد به زور چادر از سر كسي بگيريد. زمين‌هايي كه پدرتان در آخرين روزهاي قبل از تبعيدش به نام شما سند زده بوده را به صاحبان حقيقي‌اش برمي‌گردانيد. روزنامه‌هايي كه برادران شما را "شازده‌هاي ننر و پرتوقع" مي خوانند را تحمل مي‌كنيد و حتي آدم نمي‌فرستيد كساني كه خواهر خوشگذران شما را فاحشه خطاب مي‌كنند، را بكشند.


حالا فرض كنيد. يك نفر مي‌شود نخست وزير شما. البته مي‌توان گفت به‌زور، ولي خب بالاخره نخست وزير شماست. فرض كنيد اين آدم هيچوقت به ديدن شما نمي‌آيد. فرض كنيد وزيرانش را هم نمي گذارد كه بيايند. فرض كنيد حتي وقتي شما به سفر خارجي مي‌رويد، سفراي ايران را هم سفارش مي‌كند كه به شما كم توجهي كنند.


فرض كنيد با اين‌اينكه دخالت شما در امور اجرايي به حداقل رسيده، باز هم از هر چند دستور و توصيه كوچك شما، يكي را پس مي‌زند تا حقارت شما را بيشتر به رختان بكشد. فرض كنيد حقوق شما و تمام خانواده‌تان را به شدت كنترل مي‌كند و حتي از مزايايي كه به تشخيص شما براي بعضي از كارمندان عاليرتبه كاخ در نر گرفته شده نمي گذرد و همه را قطع مي كند. خب البته سخت است ولي فرض كنيد حتي ريز مخارج آبدارخانه كاخ شما به اطلاع او برسد تا اجازه بدهد كه 500 تومان به آنجا براي ماه بعد اختصاص يابد. و فرض كنيد در تمام اين‌ مدت‌ها چيزي در درون شما سرش را به در و ديوار مي‌كوبيده...


حالا فرض كنيد همين آدم، بعد از آنكه يك كودتا بر عليه وي شكست مي‌خورد –به خاطر حركت نكردن حتي يك سرباز از سه هنگ در نظر گرفته شده عليه نخست وزير!- و شما فرار كرده‌ايد، در مقابل چند صد نفر از اراذل و فواحش و چند تا تانك، كم مي‌آورد و فرار مي‌كند.


حالا فرض كنيد شما برگشته‌ايد ايران. فرض كنيد در اين سه سال هيولاي درونتان، را اينهمه تخفيف و تحقير و توهين بيدار كرده و او از خون پدري كه در رگ‌هاي شما بوده فربه و فربه‌تر شده.

فرض كنيد ربع قرن وقت داريد جبران مافات كنيد، چه آن سال‌هاي آزادي را و چه اين سال‌هاي تحقير را.


فرض... نه. بس است ديگر، فرض نكنيد!

امروز 14 اسفند است. به جاي اينهمه فرض برويد احمدآباد براي عصاره ملي‌گرايي و اعتدال و درايت و شجاعت و چه و چه، فاتحه‌اي بخوانيد. آن بزرگوار خيلي فاتحه براي ما خواند، حالا حالاها بدهكاريم!

يقينا بدون شرح!

tabriiik.jpg

صفحه اول روزنامه جمهوري اسلامي 10 اسفند 1385

نوشته شده توسط farjami در پنجشنبه، 10 اسفندماه 1385 ساعت 4:11 PM
 
 
 
 

آگهی

 
 

تشکر


Syndicate this site
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35