بايگانی February 2007

بقري بقو!

baghri.jpg

آقاي حداد عادل و هيات همراه در تركيه به سر مي‌برند. عكس بالا مربوط است به سفر ايشان به قونيه و بازديد از مزار مولانا.

اين طرز نگاه همراهان حضرت حداد من‌را كشته. به نظرم سمت راستي دارد يكي از غزليات شورانگيز مولانا را زمزمه مي‌كند:

بقري بقو... بقري بقو...

اگر شما هم وصف‌الحالي به نظرتان مي رسد در بخش نظرات بگذاريد.

 

گنبد زرد رضا شكراللهي! يا "نجس‌خوري خوشمزه‌س"؟

چون ما محمودها شديدا مستعد آن هستيم كه احساساتي شويم و يك حرفي بزنيم كه بعدا باعث دردسر خودمان و ديگران بشود، دست كم يك‌سالي مي‌شود كه من سعي مي كنم وقتي هيجاني شدم حرفي نزنم يا چيزي ننويسم تا بعدا موجب شرمندگي خودم و دوستانم را فراهم نكنم.

در مورد دعواي اهل هفتان، يا بطور دقيق‌تر حسين جاويد و رضا شكراللهي هم يك چيزي بود كه من‌را خيلي آزار مي‌داد و مي‌خواستم بنويسم، اما چند روزي صبر كردم كه شايد از صرافتش بيفتم. با اين‌حال الان فكر مي‌كنم بنويسم بهتر باشد تا ننويسم.

خب البته لابد مي دانيد كه من با شكراللهي چند روزي در همدان هم‌هتل بودم. او از داوران بخش هنري-ادبي بود و من از داوران بخش سياسي-اجتماعي اولين جشنواره دانشجويان وبلاگنويس. بعد هم سر موضوعي با هم درگير شديم كه البته في نفسه چيز مهمي نبود كما اينكه الان روابط من با داريوش محمدپور - كه شكراللهي ظاهرا براي دفاع از او در مقابل يك شوخي، ده‌ها فحش و تهمت را نثار من كرده بود - از قديم هم دوستانه‌تر است. اما در اين مدت به قدري از اين موجود نامردي و خرمردرندي ديده‌ام كه از كمتر كسي در زندگي‌ام ديده‌ام، بطوريكه رضا شكراللهي شايد تنها كسي باشد كه من اصلا حاضر نيستم ببينمش و هرجا كه بدانم او هست، پايم را آنجا نمي‌گذارم. جزئيات را توضيح نمي‌دهم، فقط همينقدر گفتم كه ريا نشده‌باشد و كساني كه خيلي مايل هستند پشت هر نويسنده‌اي اغراض او را بجويند، زياد به زحمت نيفتند!

اما موضوعي كه باعث شد اين نوشته را بنويسم باز كردن اين مسايل يا دفاع از حسين جاويد نيست. نويسنده كتابلاگ را نه شخصا مي‌شناسم و نه وبلاگش را مداوم خوانده‌ام. حوزه فعاليت‌ها و علايقمان هم مشترك نيست كه چيزي از ايشان شنيده‌باشم. راجع به نوشته‌اش عليه شكراللهي هم در مقام اظهار نظر نيستم، فقط او در بخشي از نوشته‌اش به موضوع شمارنده دروغين هفتان و كسب درآمد شكراللهي از آن اشاره كرده كه من را تؤمان متاسف و عصباني كرد.

اول از عصبانيتم بگويم. آن موقعي كه مثلا ما با هم دوست بوديم (من كه بودم لااقل) و آقا رضا گه‌گاه ازم مي خواست كه سفارش كنم تا لينك هفتان را در بعضي از سايت‌ها (مثل بازتاب) بگذارند من ازش خواستم تا بگويد هفتان چقدر بازديد دارد (آن زمان هنوز شمارنده كذايي براي هفتان ساخته نشده بود) و او گفت كه از روي سرور نگاه كرده و ديده بازديد روزانه‌ هفتان از دوهزار در روز گذشته است. (شك دارم كه گفت دو هزار يا چهار هزار؛ به همين خاطر  دوهزار گرفتم) و اين مال روزگاري بود كه هنوز از راه افتادن هفتان يك ماه هم نگذشته‌بود و مثل الان نبود كه با كَرم وبلاگنويسان ادب و هنر دوست، لينك هفت آسمان ادب و هنر در هزاران وبلاگ و وب‌سايت درج شده‌باشد.

قاعدتا من‌هم در اين دوران با توجه به اينكه فكر مي‌كردم دست كم رضا در عالم دوستي و اجابت خواسته‌هايش، اين يك مورد را دروغ نگفته باشد، به آمار بعدي شمارنده هفتان اعتماد مي كردم و چند بار به دوستاني كه براي تبليغ كتاب‌ها يا محصولات فرهنگي‌شان از من مشاوره مي خواستند، فارغ از ماجراهايم با شكراللهي، بلااستثنا هفتان را به عنوان يك سايت پربيننده معرفي مي‌كردم.

بعد از خواندن يادداشت جاويد به اين موضوع شك كردم و با استفاده از دو سايت معتبر الكسا و نت‌كرفت اين موضوع را چك كردم. نتيجه واقعا برايم باور نكردني بود! بر اساس آمار نت كرفت رنكينگ هفتان 3774564 بود و بر اساس الكسا 115193 !!

( براي داشتن مقايسه بد نيست بدانيد كه بر اساس نت كرفت رتبه دبش كه عملا وبلاگ شخصي من است 2275187 هست و بر اساس الكسا 204768

و باز براي اينكه بيشتر روشن شويد مقايسه كنيد نمودار مقايسه سايت درپيت و تازه‌اي مثل رجانيوز را با هفتان كه طبق آن الان رنكينگ رجانيوز حدود سه برابر هفتان است!)

مي‌دانيد من با هفتان هيچ مشكلي ندارم. صاحب آن هركس كه مي خواهد باشد، اميدوارم هر روز رشد بيشتري داشته‌باشد، آمار بازديدش بالاتر برود و بتواند آنقدر آگهي جذب كند چار نفر هم از قبلش نان بخورند. سعي مي‌كنم به اين مقوله هم وارد نشوم كه وقتي يك نفر براي جذب مشتري تقلب مي‌كند، به رقبايش لطمه زده و وجدانا و قانونا مسوول است و پول بسياري از آگهي‌هايي كه با اين آمار دروغين به جيب شكراللهي رفته، مال ديگران است.

 دردآور اينجاست كه اينها همه شاهكار كسي است كه خيلي براي نجس‌خوري ديگران نگران است و فرياد واحلالا و "دزد را بگير، دزد را بگير"ش گوش اهل وبلاگستان را كر كرده. جدا ارزشش را دارد آدم به خاطر چند صد هزارتومان ادب و هنر نحيف و نزار را در اينترنت و وبلاگستان نردبان كند؟! آن هم با گذاشتن پايه‌هايش در كثافت؟ گيريم نجس‌خوري هم خوشمزه باشد و عيب نباشد...

يك مصاحبه خيالي با روح يك سعيد امامي واقعي

در پي باز شدن دوباره پرونده اقدامات مرحوم سعيد امامي در برخي رسانه‌ها، تصميم به انجام مصاحبه‌اي با آن عزيز سفركرده گرفتم، تا بسياري از مسايل مبهم و مهم را از زبان خود ايشان جويا شويم. اين مصاحبه در مغز من و با استفاده از قوه خيال انجام شده است كه از ايشان سپاسگزارم.

من: جناب آقاي امامي خيلي ممنون از اين‌كه وقتتان را در اختيار ما قرار داديد.
حاج سعيد: امامي ديگه كيه؟

من: آقاي اسلامي سپاسگزارم كه مصاحبه را قبول كرديد.
حاج سعيد: رمز؟

من: اي بابا... شما توي ذهن من هم دست‌بردار نيستي؟
حاج سعيد: وظيفه جا و مكان نمي‌شناسه. رمز؟

من: خيلي خب بابا ... سعيدي 13 زعفران، سونا، كيان 1279 نوره، 75 زاده دگر، كپسول 721 حلقه، سيانور 17 اتوبوس.
حاج سعيد: سيرجان 12 جكوزي، پروانه 237 زعفرانيه، سروش 28 نوش، 57 نوري انديش، شياف 127 حقه، انتلكتوئل 71.

من: حالا مي‌توانم سؤالاتم را بپرسم؟
حاج سعيد: اصلا تو كي هستي كه بخواي از من سؤال بپرسي؟ فقط مي‌تواني جواب بدهي.

من: دهه! ... پس دو تريلي اسم رمزي كه رد و بدل كرديم براي چي بود؟
حاج سعيد: براي اين بود كه به محض ديدن نفرستمت بازداشتگاه.

من: بازداشتگاه براي چي؟
حاج سعيد: خودت بهتر مي‌داني براي چي.

من: آقا مثل اين‌كه اشتباه شده، من فقط يك خبرنگار هستم.
حاج سعيد: پس فساد اخلاقي هم داري! ديگه بدتر ...

من: ولي اسم من تو ليست هست ... شما يك چكي بفرماييد.
حاج سعيد: من كه دستم از زمين و آسمان كوتاهه ... تا نيم ساعت ديگه هم بايد برگردم پيش مار غاشيه، چطوري چك كنم؟


من: مار غاشيه ديگه كيه؟ اسم مستعاره؟
حاج سعيد: واقعا كه ناشي هستي... اسم مستعارهاي ما تو مايه‌هاي ميثم و سلمان و حسين و موسوي و جعفرزاده و عمار و اين جور چيزهاست. مار غاشيه كه اسم مستعار نمي‌شود.

من: نكنه زبونم لال منظورتان مار غاشيه جهنم است كه دهنش هفتاد گز باز مي‌شود؟
حاج سعيد: دقيقا 7/67 گز ... من همان روز اول تخليه اطلاعاتي‌اش كردم. اعتراف كرد كه 3/2 گز بزرگنمايي كرده بود... خيلي طفلك پشيمان بود و به روز چهارم نرسيده، تواب شد.

من: پس الان بايد در بهشت باشد!
حاج سعيد: قرار شده يك جلد از كتاب خاطرات و شرح اغفالش توسط دگرانديشان را كه نوشت، يك كاري برايش بكنم.

من: مگر مار غاشيه سواد هم دارد؟
حاج سعيد: لازم باشد ياد مي‌گيرد ... حالا شما هم وقت را تلف نكن. اين برگه را كه نوشته‌اي اصلاح‌طلبان گولت زده بودند و از اسرائيل، هفت هزار دلار كمك گرفته بودي را امضا كن ... مي‌فرستمت بري.

من: من كي همچين چيزي نوشتم ... ؟! امضا نمي‌كنم.
حاج سعيد: اشكالي ندارد ... زير امضايي كه من به جايت كرده‌ام، انگشت بزن، وگرنه مي‌گم بچه‌ها انگشتت را ضميمه پرونده‌ات كنند!

من: حاج‌آقا ولي من خودي هستم... اسم رمز دارم.
حاج سعيد: زرت و پرت اضافي موقوف ... ما هرچي مي‌كشيم، از دست همين به ظاهر خودي‌هاست... همان‌هايي كه من را خودكشي كردند هم اسم رمز داشتند.

من: منظورتان كي‌ها هستند؟
حاج سعيد:  همه‌شان ... از آن علي ربيعي نامرد تا آن سربازي كه كاسه نوره را به من خوراند.

من: خيلي متأسفم ... حالا عوارضي كه نداريد ان‌شاءالله ...
حاج سعيد: نه ... فقط هر وقت عطسه مي‌كنم بعدش ريش و سبيلم مي‌ريزد... اگر هم به طرف كسي عطسه يا سرفه كنم، طرف اپيلاسيون مجاني مي‌كند، به همين خاطر بچه‌ها صدايم مي‌كنند حاج فيليپس!

من:  داشتيد در مورد مار غاشيه مي‌فرموديد.
حاج سعيد: بله . .. اوايل مقر نمي‌آمد ولي من بردم گرداندمش و باهاش حرف زدم. كم‌كم تحت تأثير قرار گرفت و يك روز صبح كه برايش نان سنگك گرفته بودم، بغضش تركيد و گفت اعتراف مي‌كند؛ و از همان زمان شروع كرد به گفتن و نوشتن شرح زندگي خودش.

من: الان تا كجاها پيش رفته؟
حاج سعيد: تا آنجا كه معلوم شده تخم و تركه‌اش برمي‌گردد به مار سمت چپي ضحاك.

من: سمت چپ ما يا سمت چپ ضحاك؟

حاج سعيد: عجب نكته جالبي!... يادم رفته بود بگويم اين را هم بنويسد... خوشم آمد ازت ... چقدر مي‌گيري؟ من دو برابر مي‌گم بهت بدهند براي ما كار كن ... روزنامه‌نگارهاي زيادي با ما كار مي‌كردند، مشهورترينش همين ح...

من: بگذريم حالا! جديدا يك فيلمي از شما منتشر شده كه در آن از هولوكاست صحبت مي‌كنيد. اگر ممكن است در اين مورد كمي توضيح دهيد.

حاج سعيد: دروغ مي‌‌گويند يهودي‌ها ... شش ميليون كشته‌شان كجا بود؟ رفقاي نازي مي‌گويند دويست هزار تا، نئونازي‌ها هم مي‌گويند سيصد هزار تا ... ما هم مي‌گيريم 250 هزار تا. فوق فوقش هم يك ده، پانزده هزار تايي اين وسط لوطي‌خور شده باشند، ولي امكان ندارد از نيم ميليون بيشتر كشته باشند.


من: توي اين رفقاي نازي و نئونازي شما كسي هست كه به كل منكر هولوكاست شده باشد؟
حاج سعيد: يك بار ديگر به رفقاي من توهين كني، مي‌دهم توابت كنند ها!


من: ... آخه جديدا مي‌گويند ... .
حاج سعيد: ساكت ... ديگه نمي‌خوام چيزي بشنوم.


من: يك سؤال ديگر هم داشتم، راجع به اين شعار «ايران براي همه ايرانيان». آيا درست است كه اين شعار اولين بار توسط شما مطرح شده؟
حاج سعيد: بله ... البته بعدا مشاركتي‌ها كش رفتند.


من: از اين موضوع ناراحتيد؟
حاج سعيد: نه ... خب خيلي از تكنيك‌هاي جنگ رواني و تواب‌سازي و اين‌جور كارها را هم ما از برادران مشاركتي ياد گرفتيم ... مثل همين حاج سعيد حجاريان و حاج خسرو كه هميشه با ما دشمني مي‌كرد و ما هم كم توي كاسه‌اش نگذاشتيم، ولي انصافا حق استادي به گردن ما دارد. اين جور بده بستان‌ها بين ماها معمول است.


من: حالا واقعا شما معتقديد كه ايران براي همه ايرانيان؟
حاج سعيد: بعله ... منتها بايد توجه داشت كه «همه ايرانيان» در اينجا يك جور اسم مستعار است براي برادراني كه وظيفه شناسند و اسم رمز دارند و دست به ترانزيتشان خوب است و سر سه سوت دست به كار مي‌شوند.


من: آها پس از اون لحاظ...
حاج سعيد: پس چي؟ نكنه فكر كردي كه نعوذبالله منظورم همه ايراني‌هاست! ... مرغ پخته هم از اين فكر خنده‌اش مي‌گيرد ... برادران مشاركتي فعلي و وزارتي قبلي هم مشابه منظور من را داشته‌اند.


من: و يك سؤال ديگر هم داشتم ... .
حاج سعيد: خيلي بيخود كه يك سؤال ديگر داشتي ... گفتم فقط حق داري جواب بدهي ... اينجا نوشته‌اي كه با دوستانت روابط دوستانه‌اي هم داشته‌اي!


من: خب همه با دوستانشان روابط دوستانه‌اي دارند.
حاج سعيد: پس اعتراف مي‌كني به داشتن رابطه دوستانه با دوستانت.


من: آقا اين حرف‌ها چيه ... دوستان من همگي هم‌تيپ خودم هستند.
حاج سعيد: اتفاقا مسئله همجنس‌بازي يكي از اتهامات هميشگي آدم‌هاي مسئله‌دار است.


من: ديگه داري كفرم را درمي‌آوري ها...
حاج سعيد: حرف اضافي موقوف ... پدرتو در مي‌آورم...دهنتو سروس مي‌كنم...


من: زرشك ... داداش ما خودمان اين‌كاره‌ايم... عمرا هيچ غلطي نتواني بكني ... اصلا زود باش از خيال و مغز من برو بيرون.
حاج سعيد: مطمئني ديگه؟ ... نمي‌ترسي كه!


من: توي مرده چه كاري ازت برمي‌آيد كه بترسم؟!
حاج سعيد: 18 تير كه يادت نرفته. ها؟


من: هري بابا .. اون ممه رو لولو برد ... هري
حاج سعيد: باشه ما رفتيم ... فقط قبلش اين را داشته باش ... ها، ها، ها، هاپيچو


من: دهه ... چرا عطسه .. ك... ر... ر... زززززززززززز... بــــــــــــــــــــــــــــوق

توضيح: متأسفانه اينجانبِ مذكور اندكي قبل از اتمام اين مصاحبه به علت ريزش ناگهاني تار‌هاي مغزي، دار فاني را وداع گفتم. پزشكي قانوني علت مرگ را مشكوك و احتمالا مرتبط با پديده نادر Brain Vajebation Caused By Haji Philips (BVCBHP) تشخيص دادند. روحم پاك!


*** استثنائا بازانتشار اين مطلب بدون اجازه از نويسنده به هر نحو ممنوع است.

و از كرامات شيخ سهراب ما

و شيخنا سهراب را حكايت كنندي كه روزي در ميان ياران گفتي امروز چيزكي نوش كنيم كه بس دلپذير و سرخ‌فام باشدي.

ياران سرگشته شدندي و بانگ برآوردندي كه يا شيخ، گر  آنچه حدس ما برآنست را نعوذ بالله طلب نوشيدن فرموده باشي، هيهات منك! شيخنا تغير بكردي كه سالك را آن نرسد كه شيخ طريق را منعي كند و خلل در آن نرود كه اراده نموديم امروز شرابي نوش كنيم كه درونمان را بسوزاند و برونمان را گلگون كندي.

مريدان چون اين بشنيدندي مويه‌ها بكردندي و موي‌ها بكندندي كه پس اين همان باشد كه بر آن شك داشتيم و واي بر ما شيخ‌ ما. شيخنا سهراب علت پرسيد عرضه بداشتندي آن را دلپذيري كه بنوشند و سرخ‌فام باشد و درون‌ها را بسوزاند و رخسارها گلگون كند، جز اين نباشد كه مي ناب باشد.

شيخنا را از آن پريشان‌گويي مريدان غافل خنده آمدي و فرمودي نادان مريداني كه شماييد! كه سال‌ها بگذشت و پدرم رحمت الله عليه در حسرت مي‌ ناب و شراب شيراز بماند تا از فرط نوشيدن الكل گندم بمرد. مي ناب كجا باشدي؟

اين بگفتي شيخنا و خم شراب كچاپ دلپذير از ميان درآوردي و سير بنوشيدي و شدي آنچه اراده فرموده بودي.


امروز (19 بهمن) تولد سهرابه. سه سالش ميشه. در آينده كرامات بيشتري ازش خواهيد خواند و شنيد. ضمنا در مورد عكس بگم كه واقعي و براي ما معموله. سهراب جدي جدي هر وقت سس گوجه فرنگي مي‌بينه سر مي‌كشه. هيچيشم نميشه.

تولدت مبارك عشق كچاپ‌خوار من!

 

فرض كنيد يك لينكدوني طنز...

فرض كنيد كه يك لينكدوني تخصصي طنز باشد كه علاوه بر انتشار در يك صفحه مجزا و امكان لينك‌گذاري براي كاربران، اين خصوصيت را هم داشته باشد كه با كپي-پيست كردن چند خط كد، هر بلاگري كه مايل باشد (چه كاربر باشد و چه نباشد) بتواند به لينكها بصورت مستقيم دسترسي داشته باشد.

منظورم هم از دسترسي مستقيم اين است كه اين لينك‌ها طوري در سايت‌ها و وبلاگ‌ها منتشر شوند كه با هر كليك بر روي آنها، كالك(=كليك كننده!) مسقيما به آن آدرس‌ها برود و مثل هفتان يا بلاگچين نباشد كه اين‌طور لينك‌ها اول به آن سايت‌ها ارجاع مي‌دهند و بعد از آنجا بايد به آدرس اصلي رفت. خلاصه اينكه استفاده از اين لينك‌ها و نحوه ارجاعات آنها دقيقا مثل لينك‌هاي اختصاصي خود وبلاگ‌ها و وب‌سايت‌ها باشند.

خب اگر برايتان يك لينكدوني با اين مشخصات جالب است، پس بدانيد كه بخش‌ لينك‌هاي آي‌طنز مدتهاست كه راه افتاده و شما مي‌توانيد با كپي كردن كدهاي زير در قالب وبلاگ يا وب‌سايتتان، از اين لينك‌ها استفاده كنيد:

<script language="javascript" type="text/javascript" src="http://www.itanz.com/links/itanzlinks.php"></script> 

اين لينكدوني بخشي از سايت آي طنز است و محتواي ستون تازه‌ترين لينك‌ها را (كه حتما در صفحه اول هم قرار خواهند داشت) تشكيل مي دهد.

بلاگرهاي عزيزي هم كه مايلند براي گذاشتن لينك‌هاي طنز دسترسي مخصوص داشته باشند لطفا از طريق فرم سمت راست صفحه (سمت راست شما و سمت چپ من!) درخواست هاي خودشان را براي من بفرستند تا در اولين فرصت يوزر و پسورد را برايشان بفرستم. فكر كنم كه نيازي به توضيح هم نداشته باشد كه حتي المقدور سعي مي‌كنيم كه لينك‌ها عليه‌السلام باشند.

زياده عرضي نيست. فعلا.


پ.ن.

*البته راستي‌اتش اگر نخوام دروغ بگم كالكين ما هم اول مي‌روند توي آي‌طنز، ولي سريعا و بدون درد و خونريزي منتقل مي‌شوند به همانجايي كه مراد كرده‌بودند. آنقدر سريع كه شايد احساس نشود.

آخيش... وجدان‌دردم خوب شد!

 
 
 
 

آگهی

 
 

تشکر


Syndicate this site
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35