![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
چون همكاران خودم را ميشناسم كه بعضيهايشان حتي از من هم شوت و پرتتر هستند، نمي توانم صددرصد مطمئن باشم كه بهروز غريبپور دقيقاً اين جمله را گفته باشد؛ اما چاره ديگري هم ندارم جز استناد به خبر رسمي ايلنا كه نوشته است غريبپور در مراسم بزرگداشت بيضايي گفته:
بيضايي مثل تخت جمشيد است و كسي نمي تواند به آن آسيبي برساند
طنز ماجرا را ميبينيد؟ هنوز خبر كندهشدن سر سرباز هخامنشي تازهاست كه خبر ميرسد آسيبناپذيري بيضايي به آسيبناپذيري تخت جمشيد تشبيه شدهاست!
و چقدر هم دست بر قضا اين مقايسه درست است، اما نه از آنجهت كه گفتهاند؛ بلكه از اين جهت كه بيضايي و بيضاييها مثل تخت جمشيد بزرگند و باشكوه و به ظاهر تخريب ناشدني، ولي ميتوان آنچنان آنها را به امان خدا رها كرد و آنچنان آنها را گرفتار آزارها و فرسودگيهاي عمدي و طبيعي كرد كه هر روز بقدر صد سال مستهلك شوند!
اصلا شايد همين يادداشت من هم در حكم يادگاري نوشتن روي استاد باشد. هان؟
من و سهراب عوالمي داريم براي خودمان. سهراب علاوه بر شيرينكاريهاي معمول بچه هاي سه ساله، يك طنز خاصي هم به همراه لجبازي شديد در ذاتش دارد كه خيلي من را مشغول خودش ميكند و يكي از سرگرميهاي من، ساختن ساختن داستانهايي براي توجيه و استدلال كارهاي عجيب و غريب سهراب است. تازگيها چند هفتهاي هم هست كه شديدا فكرم مشغول اين سوژه شده كه اگر سهراب مي توانست خاطراتش را بنويسد، در دفترچه خاطراتش چي يافت ميشد. چند نمونه از خاطرات احتمالي سهراب را بر اساس ماجراهاي واقعيمان نوشتهام:
صبح كه از خواب پا شدم ديدم توي يك چيزي شبيه قفس هستم. نگو باز اين بابا مَيوت نامرد من را از روي تختشان برداشته و آورده روي تخت خودم. اولش ميخواستم مثل روزهاي قبل سر و صدا راه بندازم اما فكر بهتري بهخاطرم رسيد. با زحمت از تختم آمدم پايين و رفتم اتاقشان. مامان رفته بود سر كار و بابا مَيوت عينهو يك خرس خوابيده بود. دستور دادم پا بشه و من را فورا ببرد خانه ماماني. گفت چشم و باز خوابيد. رفتم روي تخت و تكانش دادم. بي فايده بود. آمدم مثل آن دفعه بپرم روي نافش كه فوري دمر خوابيد؛ پريدن روي كمر هم كه كيفي ندارد! دنبال يك راه جديد مي گشتم كه سوراخ هاي دماغش را ديدم. تصميم گرفتم شصت پايم را بكنم توي دماغش. هنوز خوب نكرده بودم كه سرش را كرد آنطرف. از روي كمرش رد شدم و رفتم آنطرف و شصت پايم را حسابي كردم توي دماغش. پا شد!
براي صبحانه گفتم شير داغ كند. داغ كه كرد گفتم سرد دوست دارم. رفت از توي يخچال شير سرد آورد و داغ ها را خودش خورد. زدم زير گريه كه چرا داغها را خورده و شيرهاي سرد را ريختم. خيلي عصباني شد. آي دلم يخ كرد!
توي ماشين كه بوديم يك نيني ديدم توي خيابان. هوس كردم. به بابا مَيوت گفتم كه يك نيني بياورد. با عصبانيت يك چيزهايي در مورد من و خواهرش و گاري گفت. يك چيزي شبيه اينكه همين من يكي خواهر بابامَيوت رو سوار گاري كردم، يا من و خواهر بابا سوار گاري بوديم و من ريدم... دقيقا متوجه نشدم چي گفت، هر چي بود معلوم حالا حالاها خبري از نيني نيست.
از پلهها كه داشتيم بالا مي رفتيم هوس كردم مثل اسبها با زانوهام راه برم. گفت اسبها با زانوهاشان راه نمي روند. بهم برخورد و توي حياط نشستم. قبلاها وقتي اين كار را مي كردم هي كلكل مي كرد و بعد هم من را به زور مي برد و من هم يك ساعت بهانه گيري مي كردم و آخرش زد و خورد مي كرديم و بعد هم عذاب وجدان ميگرفت. جديدا سر عقل آمده و از همان اول كوتاه ميآيد. قبول كرد كه روي زانوها بيايم اما گفت زانوهام درد ميگيرند و مجبور ميشوم اخرش بروم بغلش. لج كردم و كل 4 طبقه را روي زانوهام رفتم. پاهام الان خيلي درد ميكنند. خوب كه فكر ميكنم ميبينم بعيد نيست عمدي آن حرف را زده باشد. نامرد... حتما يادم باشد توي دمپايياش جيش كنم!
با اينكه امروز هزار كار و گرفتاري دارم و صبح با خودم عهد كرده بودم كه فقط به كارهاي رسميام برسم، ولي مگر مي شود خواسته دوستان را اجابت نكرد؟ آنهم پارسامَرد وبلاگستان كه از شدت صائبيِ راي، هيچ بعيد نيست كه مستجابالدعوه باشد و به يك هويش نه از دبش خبر ماند نه از دبشنشان!
خلاصه اينكه آقا پارساي ما به دعوت سلمان خان، آن اول بلاگر پارسي زبان، به مناسبت شب چلگي، 5 ويژگي خودش را نوشته و بعد هم 5 نفر را فهرست كرده كه آنها هم چنين كنند، يكياش هم من. اين هم چند ويژگي شخصي و خصوصي من، كه اميدوارم مورد سواستفاده قرار نگيرند:
1- من تا 17،18 سالگي به شدت چاق بودم. به طوري كه وقتي مدرسه راهنمايي ميرفتم و به مناسبت نقشي كه در گروه تئاتر مدرسه داشتم، قرار شد راحت روي صندلي بنشينم و اين پايم را روي آن پايم بيندازم، نتوانستم (از بس رانهام چاق بودند!) بعدا يك رژيم من درآوردي، همراه با ورزش سنگين را شروع كردم و آنقدر لاغر شدم كه وقتي بعد از چند ماه يكي از همسايهها من را در خيابان ديد، نشناخت! از آن به بعد هيچ وقت نگذاشتم خيلي چاق بشوم.
2- به شدت از سوسك و ارتفاع مي ترسم. اگر شما يك مامور امنيتي هستيد و روزگاري قرار شد من چيزي را بگويم يا امضا كنم، با بالا بردن من تا ارتفاع 15 متري، مي توانيد اعترافات من در مورد همكاري با CIA را خيلي راحت و بدون درد و خونريزي بدست آوريد!
3- تا به حال سر هيچكاري يك سال نبودهام. طولاني ترين كاري كه داشتم، كار در روابط عمومي يك شركت دولتي بود كه دقيقا سر 364 روز تمام شد.
4- از كارِ خانه متنفرم اما از دريلكاري خوشم ميآيد. ضمنا پيراهن مردانه را خوب اوتو ميكنم.(اين جمله آخري را با لهجه مشهدي نخوانيد كه بنده مسوول آن نخواهم بود!)
5- با حضرت عيال، سر تمرين نمايش "خواستگاري" گروه نمايش دانشكده مهندسي دانشگاه فردوسي، آشنا شدم. دفعه بعد كه بعد از نامزدي، سر تمرين آن گروه رفتيم؛ داشتند "پرومته آ در زنجير" را تمرين مي كردند.
و اين هم پنج نفري كه دوست دارم 5 ويژگي شان را از وبلاگ خودشان بخوانم:
داريوش محمدپور، گيتي صفرزاده، ناصر خالديان، رويا صدر، ريتا اصغرپور
اينكه اصلاحطلبها نميخواهند نتيجه اين انتخابات را -كه در مجموع راي به اصلاح طلبي و ميانه روي، و يك نه بزرگ به احمدينژادي ها بود- قبول كنند، به خودشان مربوط است. اما اينكه حضرات دائم انتخابات را زير سوال ميبرند و دمبهدم تقاضاي بازشماري ميكنند منرا ياد جوكي مي اندازد كه حتما شنيدهايد:
مي گويند در شهري، مردي مشغول عمل خيري روي پسر بچهاي بود. پسر دايم داد مي زد: كمك... كمك...
مرد گفت: بالام جان... اينگدر كمك-كمك نكن... اگه كسي هم بياد كمك، مياد كمك من، نه تو!
و اينهم آخرين آمار شوراي شهر تهران: (فقط 20 صندوق ديگه مانده)
1-مهدي چمران 558075
2-مرتضي طلايي 499809
3-رسول خادم 394403
4-عباس شيباني 364243
5-هادي ساعي 359699
6-حمزه شكيب 303670
7-عليرضا دبير 285630
8-پروين احمدي نژاد 222573
9- معصومه ابتكار 219859
10- احمد مسجد جامعي 204100
11-محمد علي نجفي 191659
12- معصومه آباد 185801 *
13-حسن بيادي 184555
14- خسرو دانشجو 183770
15- حبيب كاشاني 181831
16- عبدالمقيم ناصحي 179055
17- حسن زياري 172451
18- محمود خسروي وفا 160011
19- -امير علي اميري 148435
20- بهمن اديب زاده 146543
21-محسن وفامهر 142627
*(حال كردين اين «باغت آباد انگوري»ِ من چه رايي آورد!!!)
راستش من نميخواستم بيشتر از اين راجع به انتخابات بنويسم. ولي بعد از آنكه ديدم محمدعلي ابطحي يادداشت طرفدارنه و تا حدودي مغرضانهاي درباره نتايج نوشته و همينطور ندا دهقاني از قول يك نفوذي در وزارت كشور، آمار كاملا غلطي را داده (و حسين درخشان هم هول شده و به آن لينك داده)، ضمن حذر دادن امت شايعات پرور از اعتماد به همچين نفوذيها و ذينفوذهايي، آخرين آمار از شوراي شهر را ميآورم:
طلايي
چمران
خادم
شيباني
عليرضا دبير
هادي ساعي
معصومه ابتكار
مسجدجامعي
پروين احمدينژاد
محمدعلي نجفي
معصومه آباد
ناصحي
زريبافان
حمزه شكيب
مهرداد بذرپاش
اميرعلي اميري
واعظ آشتياني
البته اين تعداد 17،18 نفر بالا ست كه قطعا تا آخر شمارش آرا جابجاييهايي بين آنها خواهد بود كه چندان وسيع و جهشي نخواهد بود (مگر آنكه نيروهاي غيبي و نوراني وارد ماجرا شوند كه آن بحثش جداست!)
پي افزود
يك روز بعد از آنكه من نتايج تقريبي انتخابات شوراي شهر تهران را نوشتم، وزارت كشور رسما آمار آراي شمرده شده را منتشر كرد كه باعث خوشحالي مضاعف شد، به دو دليل:
1- بذرپاش، آشتياني و زريبافان را -علي رغم تمام مجاهدتها!- عاقبت نتوانستند وارد شوراي شهر كند و بعيد هم هست كه ديگر بتوانند.
2- از بين 17 نفري كه من اسمشان را اعلام كردهبودم، 13 نفرشان تقريبا مشابه همان ترتيب در آمار وزارت كشور وجود دارند و از اين بابت زمستان ميرود و روسياهي به كساني مي ماند كه جنگ رواني و شايعه سازي (البته از قول منابع موثق و نفوذيهاي امين!) را با خبررساني، اشتباه گرفتهاند.
و اما از اينها گذشته بشنويد كه حضرات رايحه خوش و دوستان، راضي شدهاند كه به جاي ليست كامل، فقط سه تا نماينده در شورا داشتهباشند، اما اصولگراها (قاليباف و بروبچز!) شاخ شدهاند كه "هر چي صندوقها بگن" و اگر سفت قضيه را بچسبند، اي بسا كه شوراي شهر آينده عاري از هرگونه احمدينژاد و احمدي نژاديها باشد. در عين حال، اصلاحطلبها دارند غضنفربازي درميآورند و فضا را به سمت ابطال شمارش در بعضي حوزهها و مناطق ميبرند و اين همان چيزيست كه احمدينژاديها طالب آن هستند و اتفاقا اولين قرباني اين چنين كارهايي خود اصلاحطلبان خواهند بود. (من نمي دانم كساني كه سود و زيان واضح خودشان را نمي توانند تشخيص دهند، چطوري مي خواهند شهر و مملكت را اصلاح كنند؟... بگذريم)
يك توضيح كوچولو: به عنوان يك دوست و همكار كوچك به دوستان توصيه مي كنم براي رسيدن به نتايج واقعي در اينطور مواقع، به يك منبع موثق -حتي اگر خيالي نباشد!- اكتفا نكنند. بسياري از اين منبعها، چون مغرضند و جهتدار، آمار غلط به شما ميدهند و شما را مي كنند ابزار جنگ رواني. بهترين كار براي رسيدن به نتايج درست در اين طور مواقع، استفاده از منبعهاي گوناگون (با در نظر گرفتن ميزان صحت و همينطور سابقه) و بعد جمعبندي شخصي با استفاده از عقل و منطق و حتي المقدور دوري از حب و بعض در اين فرآيند است. من با استفاده از همين روش مي توانم ادعا كنم اولين كسي بودم كه رييس جمهور شدن احمدي نژاد را -هر چند برايم بسيار دردناك بود- نيمه شب چهارم تير فهميدم و با قاطعيت براي دوستاني مثل پيرحسينلو و ابطحي اس.ام.اس. كردم.
بعد از چند ماه رایزنی با این و آن، فکر کنم حالا وقت آن رسیده که "دعوتم را آشکارکنم". نه اشتباه نکنید؛ به کله ام نزده و ادعای پیامبری ندارم. یعنی را ستش را بخواهید به کله ام زده، اما به جای ادعای پیامبری، عزم کار مشکل تری کرده ام: می خواهم یک سایت طنز خوب و پربیننده (بلا نسبت گل آقا!) راه بیندازم.
راستش دست کم یک سالی بود که این فکر وسوسه ام می کرد و هر بار می گفتم تو را چه به این غلط ها! البته نه اینکه نفس این کار را غلط بدانم ها، نه، بلکه خودم را در قد و قواره این کارها نمی دیدم (و هنوز هم نمی بینم) و هر بار می گفتم بگذار ببینیم این هایی که این کاره اند (مثل گل آقا و دفتر طنز حوزه) چه می کنند؛ اما هیچکدام اصلا به آن چیزی که در ذهنم بود نزدیک نمی شدند و فکر هم نمی کنم اصلا قصد همچین کاری را داشته باشند.
تا اینکه بالاخره کاری که بایست بشود، شد و تصمیم گرفتم خودم آستین ها را بالا بزنم. آستین ها را بالا زدم و بعد مدتی، الان رسیده ام به پاچه ها! و این یعنی اینکه کارهای فنی این سایت، با تمام نقص هایی که خواهید دید، دارد به اتمام می رسد و می ماند یک چیز کوچولو به نام :محتوا!
فلذا:
بدینوسیله از کلیه طنزنویسان روی وب (یا زیر وب، مکان قرار گیری فرق زیادی برای ما ندارد!) تقاضا می شود، آثار خودشان با موضوع طنز (مقاله، یادداشت، داستان، شعر، ...شعر!،...) و یا درباره طنز (مثل مقالات تحقیقی و پایان نامه و از این چیزهای جدّکی) را برای این سایت در شُرُف رسیدن، آماده و به آدرس این حقیر ارسال کنند. این سایت هیچ خط قرمزی ندارد الا اینکه محتوا و یا طرز نگارش مطالب باعث فرو رفتن چوب در آستین، پاچه و یا هر سوراخ سنبه دیگری از نویسنده و این بنده کمترین شود، که آن دیگر بحثش فرق می کند!
ضمنا این سایت به هیچ ارگان و زمان و حزب و شخصیتی وابسته نیست و خب طبیعتا به همین میزان هم از مفلسّیت رنج می برد! در نتیجه همکاری با آن -فعلا- صلواتی (قابل تبدیل به sms) می باشد.
هر کس که اطلاعات بیشتری می خواهد با من تماس بگیرد. ضمنا لطفا هی با خودتان نگویید "بذار را بیفته ببینیم چطوره، بعد باهاش همکاری می کنیم"، آدم باید گه گاه دل به دریا بزند!
راستی:
1- اسم این سایت آی طنز(Itanz.com) است و حوالی شب چله (بزودي!) بدنیا خواهد آمد.
2- از کسانی مثل این سه زنِ گل آقا (گیتی صفر زاده، پوپک صابری و ریتا اصغرپور)، رویاصدر، ناصر خالدیان، نادر جدیدی، پوریا عالمی، قول همکاری های نصفه نیمه گرفته شده، دیگرانی مثل ابن محمود در شرف اغفال هستند.
3- لینک ها و جکهای این سایت را می توانید از همین الان مستقیما روی وبلاگتان داشته باشید. (نگران نباشید، همگی خانوادگی و پاستوریزه اند) برای این کار با من تماس بگیرید.
4- این اپنیدگی(Goshoodeging) که می بینید، اول کار است و خب طبیعی ست که بعد از مدتی که کارما بگیرد –به شیوه تمام باندبازها- نمی گذاریم هر کسی وارد گروه آی طنز ما شود و دروازه آی طنز را آنقدر تنگ ومحدود می کنیم که فقط خودمان تویش باشیم! ضمنا ما یک جلسات و گئده های ویژه طنز هم خواهیم داشت که از همین اول کاری خانم صدر اوکی کار را داده و گفته حاضر است کار دوستان را نقد و با آنها گفتگو کند(مفت- مفت!)
خلاصه بشتابید که غفلت موجب پشیمانیست.
چشم به راه همه هستم، بخصوص قند فروشانی که در ستون سمت راستمان لینکیده امشان (بجز نبوی و کوثر و خرسندی!)
پي افزود:
قسمت اول شماره 4 را زياد جدي نگيريد. ما اگر اهل باندبازي بوديم زودتر از اينا باندپيچي شدهبوديم!
شركت در انتخابات مثل ازدواج است و همانطور كه نميشود بدون در نظر گرفتن شرايط، يك نفر را تشويق به ازدواج كرد و يا از اين كار برحذر داشت، نميشود بدون در نظر گرفتن شرايط برگزاري يك انتخابات، در مورد شركت كردن يا شركت نكردن در آن نظر داد.
اگر در مورد خودم بخواهم قضاوت كنم، شركت نكردن من در انتخابات شوراي شهر قبلي، جز شركت در يك حماقت بيدليل جمعي چيز ديگري نبود چرا كه اولا نفس شوراي شهر (بر خلاف بعضي مجلسها!) بسيار مهم و مفيد است و ثانيا در انتخابات شوراي شهر قبلي تقريبا تمام گروهها نامزدهايي داشتند و انتخابات فرماليته نبود.
اما شركت نكردن من در انتخابات مجلس هفتم به خاطر احترام به شخصيت و شعور سياسي خودم بود و اگر صدتا انتخابات ديگر هم بخواهد با آن وضعيت رد صلاحيتها برگزار شود در آن شركت نمي كنم.
پس بدون آنكه بخواهم در مورد تحريم ياشركت در انتخابات نظر كلي بدهم، در مورد اين انتخابات شوراي شهر با در نظر گرفتن شرايط موجود حتما شركت مي كنم و ديگران را هم دعوت مي كنم در اين انتخابات شركت كنند(تكبير!).
من در اينجا خيلي شفاف مي نويسم به چه نامزدهايي راي مي دهم و دلايل مختصر هر انتخاب را هم مي نويسم. خيلي خوشحال هم مي شوم كه ديگران هم –به خصوص شهرستانيهايي كه مقيم تهران نيستند- همينكار را بكنند تا كمي به روشن و شفافتر شدن اين فضا در وبلاگستان كمك كنيم. ضمن آنكه از بحث و انتقاد در مورد اين ليستي كه با مطالعه و تحقيق شخصي چيدهام استقبال مي كنم و اي بسا كه نظرم هم راجع به بعضيها عوض شود.
1- مرتضي طلايي
طلايي به واسطه سالها فرماندهي نيروي انتظامي بزرگ، هميشه –به اصطلاح- كف تهران بوده و با بسياري از مشكلات اجتماعي و به خصوص مباحث راجع به حاشيهنشيني اين شهر كاملا آشناست. مشكلاتي كه براي جلوگيري از آنها بيش از آنكه به پليس احتياج باشد به مديريت شهري نياز است. علاوه بر اينها، من در شبهاي بحراني ماجراي كوي دانشگاه دوم، بواسطه شغل خبرنگاريام (آن زمان ايلنا كار مي كردم)، يك شب تا صبح همراه در كوي دانشگاه سردار طلايي بودم و واقعا درايت، مديريت بيواسطه و دلسوزي قابل تحسين اين آدم را از نزديك ديدم. (راستي چند بار نزديك بود بهخاطر پرتاب سنگ و پارهآجر از سوي دانشجوهاي فهيم نزديك بود من و سردار هردو شهيد شويم كه همينجا از اينكه به اين فيض عظيم نايل نيامدم كمال خوشحالي خودم را اعلام مي كنم!)
2- معصومه ابتكار
معصومه ابتكار (خواهر مري) سوابق انقلابي زيادي دارد (كه ما به اينش كاري نداريم وگرنه مجبوريم سراغ اصغرزاده هم برويم!) و يكي از پرسابقهترين زنان ايراني در مديريت كارهاي اجرايي طراز اول است. به خصوص اينكه او سالها رييس سازمان محيط زيست ايران بوده و از اين بابت بيش از هر كس ديگر با مشكلات زيست محيطي تهران آشناست. الان يكي از بزرگترين معضلات تهران آلودگي هوا و آلودهسازي محيط زيست اطراف تهران توسط اين كلانشهر بيدر و پيكر است كه بهمين خاطر وجود آدمي مثل ابتكار در شوراي شهر حتما مفيد خواهد بود.
3- رسول خادم
تا همين چند سال پيش من كلا از خادمها –به خاطر گرايش راستيشان- متنفر بودم. اما بعد از چندي كه بيماري چپگرايي مزمن در وجود من با داروي گندكاريهاي متعدد حضرات چپي تا حدودي بهبود يافت، و توانستم بيطرفانهتر به قضايا نگاه كنم، متوجه شدم كه بعضي از راستيها شديدا كارياند و اتفاقا اگر از دريچه سياست به كارهاي آنها نگاه نكنيم، در بُعد اجرايي كارهايشان كاملا اصلاحطلبانه است. يكي از همينها رسول خادم است كه انصافا به جاي سياسي كاري و موسموس به دنبال احمدي نژاد، بيشتر از نيمي از وظايف شوراي شهر دوم را يكتنه انجام ميداد. درك رسانهايش خوب و واقعا متواضع و جوابپسبده است. ضمنا او يكي از كساني بود كه بشدت پشت قاليباف ايستاد و آنقدر ازش دفاع كرد تا شهردار شد. (لطفا اگر با قاليباف مشكل داريد چك كنيد ببينيد نامزدهاي پست شهرداري در شوراي شهر دوم، چه كساني بودند، آنوقت قضاوت كنيد!)
استاد دانشگاه شريف كه هم اقتصاد سرش مي شود و هم سالها پستهاي مهمي –تا حد وزارت آموزش و پرورش- داشتهاست. يك كارگزاراني با تجربه و نسبتا خوشسابقه كه به اندازه سن جوجه هايي مثل بذرپاش، مشكلات اجرايي و مديريتي را از نزديك درك كرده. ضمن اينكه من هنوز طيف سالمتر كارگزاران تكنوكرات را براي كارهاي اجرايياي مثل مديريت شهر مناسب مي دانم.
5- مهدي چمران
علاوه بر انبوهي از پشم و پيلي، مهدي چمران فوق ليسانس معماري دارد و شهرسازي هم تدريس هم مي كند. پس آدم زياد ناواردي نيست؛ علاوه بر آنكه سوابق اجرايي زيادي دارد و رييس شوراي شهر دوم هم هست و به خلاف اصولگراهاي غوره نشده مويز شده، يك اصولگراييست كه سرش به تنش ميارزد. علاوه بر اينكه طرفدارهاي احمدي نژاد او را از ليست خودشان كنار گذاشتند اما او در عين حال كه به سمت اصولگراهاي اصلاحطلب چرخيده، همچنان پايگاه محكمي در اردوگاه اصولگراها دارد و از اين جهت انتخابش هم به نفع شوراي شهر است و هم پيامدهاي سياسي خوبي در بهم ريختن اردوگاه احمدينژادي ها دارد. ضمنا مورد اعتماد دستگاه است و از اين جهت مي تواند جلوي خيلي از كارشكنيهايي كه وقوعش براي اصلاحطلبان حتمي است را بگيرد.
6- اميرعلي اميري
قاعدتا اگر قيافه و پرتره سهمي در راي دادن داشته باشد، به اين حاج آقاي يغور گردنكلفت نبايد راي داد، ولي اين بنده خدا 50 سال هم ندارد و برعكس قيافه اش، امروزي هم هست. اوايل در شيراز معلم بوده و بعد كه جنگ مي شود مي رود ببيند چه خبر است كه درگير مي شود و كمكم مي شود فرمانده. رفيق و جانشين قاليباف در نيروي انتظامي كه ميگويند يكي از مبدعان طرح پليس 110 و نظم و ترتيب دادن به نيروي انتظامي بوده. بعد هم ميآيد بيرون و الان سالهاست كه رييس سايت بازتاب است. يعني دست كمِ كم، هم با مشكلات امنيتي كلانشهر تهران آشناست و هم با رسانه و سياست ناآشنا نيست و از همه مهمتر از آن اصولگراهاييست كه رابطهاش با احمدي نژادي ها شديدا تيره است. حق مي دهم كه باور نكنيد ولي آدم منطقي و چيزفهم و خونسردي است و هماهنگ با قاليباف.
7- احمد مسجدجامعي
سالها معاون و وزير ارشاد بوده و هرچند مقداري "ماست" تشريف دارد ولي در مقايسه با بقيه كانديداها همه شرايطش از حد متوسط به بالاست. ضمنا هر چه باشد بالاخره آدميست فرهنگي، كه براي شوراي شهر تهران كه معاونت فرهنگي و هنري چاق و چلهاي دارد و اينهمه نشريات و فرهنگسرا و تئاتر و سينما، وجودش غنيمت است.
سوابق، تحصيلات و خط مشي متاثر از كرباسچي تقيزاده، دليل انتخابش در اين ليست است. او فوقليسانس مهندسي خاك و پي دارد و دست كم در دو كشور امريكا و ژاپن، اندكي شهرسازي ديدهاست. در شهرداري كار كرده و با وزارت نيرو همكاري داشته و ضمنا به جاي دودوزه بازيهاي مرسوم، به طور شفاف معلوم است كه شهردارش قاليباف است.
9- معصومه آباد
به هر حال بايد چندنفري زن در شوراي شهر باشند و بعد از بررسي زندگي و سوابق خانم آباد مي توان از ته دل گفت: باغت آباد انگوري!
در جنگ شركت داشته، 4 سال اسير بوده، چند تا كتاب نوشته، جانباز50 درصد و خواهر شهيد است و ضمنا از دانشگاه لندن مدرك دكترا دارد (پس حد اقل يك شهر تر و تميز و مديريت شده را ديده و در آن زندگي كرده) اما همه اينها به كنار، آيا مي شود به خواهر اصولگرايي كه مدركش اسپرموگرافي و يكي از تحقيقاتش بررسي ژل ليدوکائين 2% است راي نداد؟
10- پيروز حناچي
نميشناسمش اما آنطور كه اصلاح طلبان معرفياش كردهاند، «داراي فوق ليسانس معماري از دانشگاه تهران و دكتراي تخصصي در زمينه مرمت شهري و باززندهسازي شهرهاي تاريخي است و هماكنون نيز عضو هيات علمي دانشگاه تهران است.» به حرمت بافت تاريخي رو به زوال شهر زيباي تهران هم كه شده، سعي مي كنيم حناچي را بفرستيم شوراي شهر، ببينيم ميتواند كاري بكند؟
11- بهمن ادیب زاده
از آن اصولگراهاي اصلاحطلبي كه مدرك دكتري معماري دارد و استاديار دانشگاه است و تيپ آبرومندانهاي دارد. مشاور معماری و شهرسازی شهردار منطقه یک تهران هم بودهاست و در نتيجه با ساختار شهرداري آشناست. بيشتر از اين نميشناسمش ولي از اين جهت كه قاليبافي است، طرز فكرش برايم شفافتر از بقيه دكترهاي معماري است.
آقاي علي اصغر سيدآبادي، لطف كرده و در بخش كامنتها پيشنهاد داده كه زهرا صدر اعظم نوري را به اين ليست اضافه كنم. راستش من نميدانستم اين خانم «در تاسیس فرهنگسراها فعال بوده و مدیر فرهنگسرای خاوران و شهردار منطقه 7 دوره کرباسچی بودهاست» والا حتما از اول در اين ليست ميگذاشتم. ممنون از سيد هنوز.
13 تا 15
سه نفر بعدي را هنوز انتخاب نكرده ام. ضمن آنكه ممكن است چند نفري از آخر اين ليست را هم عوض كنم. فكر مي كنم به دلايل واضحي، وجود يك هنرمند يا مدير هنري (چيزي در حد غريبپور)، يك خبرنگار پرسابقه و واقعگرا، يك كاسب يا تاجر خوشنام، يك جامعهشناس، و به خصوص يك معلول فعال هم براي اين شورا لازم است.
شما پيشنهادي داريد؟
پي نوشت:
1- يك نفر كامنت گذاشته كه چون من در معرفي خانم آباد كمي شوخي كردهام، در نتيجه كل اين ليست را زير سوال بردهام و نميشود روي استدلالهاي من حساب كرد. اولا من در اينجا چندان استدلال نكردهام و اينچند خطي كه درباره هر نامزد نوشتهام، خيلي مختصرتر از آن است كه استدلال تلقي شود، ولي هر كدام سرنخ يك استدلال است. ثانيا قبول دارم كه شوخي كردن وسط يك بحث جدي چندان درست نيست ولي تمام مواردي كه در مورد خانم آباد نوشتهام واقعي است و از طريق همان لينك مي توانيد صفحه ايشان را در سايت شهر زندگي ببينيد. راستش من فكر ميكنم اگر حزباللهيها و ايثارگران احساس كنند كه در شوراي شهر سهمي ندارند، وضعيت مثل شوراي شهر اول ناجور شود و از طرف ديگر در اين شورا حتما چند نفري از اين طيف وارد شورا مي شوند، پس چه بهتر كه با كمك راي ما، نماينده اين طيف يكي مثل دكتر آباد باشد. اشكالي دارد؟
2- اين مطلب حامد قدوسي در رابطه با انتخابات شوراي شهر تهران را از دست ندهيد. من و حامد در چند چيز مهم تقريبا همعقيدهايم:
اول. نتايج اين انتخابات بايد يك نه بلند و سرنوشتساز به احمدينژاد و احمدينژاديها باشد.
دوم. هيچ لزومي ندارد به همه نامزدهاي اصلاحطلبان راي بدهيم. انتخاب افراد ضعيف و يا نامناسبي مثل راستگو، طباطبايي و حبيبزاده در لسيت اصلاحطلبان غلط بوده و هيچ لزومي ندارد صرفا به اين دليل كه در ليست اصلاحطلبان هستند،به آنها راي داد.
سوم. طلايي، چمران و خادم چپ باشند يا راست، اصلاحطلب بخوانيمشان يا محافظهكار؛ براي شوراي شهر تهران بسيار مناسبند.
ف.م. سخن در يادداشت تازهاش به يادداشت قبلي من در برادهها پرداخته و نوشته كه بر خلاف تصور من، برانداز نيست و به تغيير تدريجي معتقد است. واقعا از اين حرف خوشحالم ، اما با اين ادعا كه اين مطلب را ميتوان از روي نوشتههاي او فهميد؛ موافق نيستم. دليلش هم مشخص است: همان شاهد او، يعني نوشتههايش!
ضمنا بر خلاف آنچيزي كه بعضيها فكر ميكنند، اصلاحطلب بودن من هيچ ربطي به اين اصلاحطلبي حكومتي و حتي ديني رايج ندارد. يعني اصلا در اين قالبهاي از پيش تعيينشده نمي گنجد اما در عين حال شديدا بدور از ايدهآل گرايي، و پراگماتيستي است.
و با همين طرز تفكر است كه مثلا من قاليباف را (كه هميشه احترام رهبر را دارد) از كروبياي كه هروقت اقتضا كند به رهبري فحش هم مي دهد، اصلاحطلبتر ميدانم. (اي بابا... باز ما چار كلوم حرف زديم، اسم قاليباف اومد!... اين سخن هم حق داره واسه ما "در دفاع از قاليباف و انصاف" مينويسهها!) بگذريم.
در عين حال من شديدا با اين نظرات ف.م. موافقم:
من هيچيک از گروههايي را که برانداز شناخته ميشوند قبول ندارم؛ هيچيک از رهبران سياسي را که برانداز شناخته ميشوند قبول ندارم؛ هيچ جايگزين مناسبي براي حکومت فعلي ايران سراغ ندارم؛ به اين شعار هم که "بگذار اينها بروند، هر چه بيايد بهتر خواهد بود" اعتقاد ندارم. مخالف حمله نظامي هر کشور بيگانه به خاک خودمان به هر دليل موجه و غيرموجه و نيمه موجه هستم... "اصلاحطلبي" از نظر من شعاري نيست که "اصلاحطلبان حکومتي" و ارگانها و نويسندگان مطبوعاتي آنها ميدهند؛ کاري که آنها ميکنند اصلاح نيست؛ لاس زدن با مستبدان است. اصلاحطلبي از نظر من امري زيربناييست...
و اما چند نكته خودمانيتر:
1- متاسفانه من نمي توانم مثل پارسا صائبي و داريوش سجادي و ف.م.سخن، دائما ته هر اسمي "عزيز" بچسبانم و سرش "دوست گرانقدرم". از طرف ديگر، "ف.م.سخن"ِ خالي هم به طرز وحشتناكي براي خطاب كردن يك آدم، لايتچسبك است. به همين خاطر از ف.م. سخن عزيز(!) خواهش مي كنم يك نام كوچك مستعار به ما بدهد كه راحتتر صداش كنيم.
2- از اينكه ف.م. غلط املايي من (مغلوب به جاي مقلوب) را يك جوري تصحيح كرد كه خيلي خجالت نكشم ممنونم. فكرش را بكن اگر طرف مقابل يكي بود با خلقيات ابراهيم نبوي، چه خشتكي به سر من مي كشيد!
3- برادري به جاي خود، بزم به دو قرون! به نظر اين حقير، دوست گرانقدرم ، جناب ف.م. سخن عزيز، قلم خوبي دارد اما اصلا طنز نويس خوبي نيست. اين را گفتم كه ريا نشدهباشد. البته انشاالله در چند روز آينده كه من به سمت دبيركلي طنز كشور منصوب شوم، رسما وي را از طنز نويسي منع خواهم كرد!
4- حدسيات و قضاوت ف.م. در مورد چگونگي مطلب نوشتن و خودسانسوريهاي من اصلا واقعي نبود (هر چند استثنائا بامزه بود!). همينطور نظر ايشان در مورد خمير كردن بخشي از كتاب برداشت آخر خانوم صدر هم كاملا اشتباه بود، همينطور...
كه اينطور!
ميگويند حرف حق را بايد شنيد حتي اگر حسين شريعتمداري گفتهباشد و حسين شريعتمداري در كيهان گفته:
معرفي شهردار شهامت ميخواهد
اين بهترين و حسابيترين انتقاديست كه ميتوان كه مشتركاً به اصولگرايان و اصلاحطلبان در انتخابات شوراي شهر تهران وارد كرد.
احزاب در ايران پيشينه زياد و به خصوص واضح و شفافي ندارند و اين يعني شعارسالاري، به خصوص بعد از دوم خرداد كه هر گروهي با تقليد و دستچين كردن شعارهاي مردمپسند در انتخابات وارد ميشود. بطوريكه اكنون همه در نظر و شعار طرفدار كارآمدي، جوانگراي، تحول، خدمت صادقانه... و مخالف ركود، بريز وبپاش، آشنابازي،... هستند اما در عمل به شدت متضاد و متباعد با يكديگر ظاهر مي شوند.
اما حتي با فرض راستگويي احزاب و اشخاص، در انتخابات شوراي شهر كه مهمترين وظيفهشان و بزرگترين نمود اجراييشان در انتخاب شهردار است، جز با معرفيِ پيشاپيشِ شهردار، نميتوان فهميد هر گروهي منظورش از اين شاخصها چيست.
مثلا گروهي كه بخواهد قاليباف را شهردار كند(مثل اصولگرايان اصلاحطلب)، منظورش از كارآمدي، جوانگرايي، تحولگرايي، صرفهجويي و اينقبيل در منظومهاي قرار دارد و گروهي كه بخواهد عليآبادي يا محصولي يا بذرپاش را شهردار كند(مثل اصولگرايان حامي رييس جمهور)، منظورش از كارآمدي، جوانگرايي، تحولگرايي، صرفهجويي و اين طور چيزها در منظومهاي كاملا متفاوت معنا ميشود.
اين مطلب بهخصوص در مورد گروهها و احزابي با پيشينه اندك و بعضا خلقالساعه، بيشتر صدق ميكند. چرا كه در مورد اين گروهها به خاطر كمي سابقه و همچنين اجراي انواع بندبازيهاي سياسي در همين مدت اندك (يعني كارهايي كه اصلا با شعارهاي خودشان هم نمي خواند مثل ماجراي دستور احمدينژاد در مورد ورود زنان به ورزشگاهها يا بريزو بپاشهاي حيرتآور در ايام انتخابات رياستجمهوري دور قبل توسط آبادگران و با بودجه شهرداري) نميتوان برداشت واضحي از شعارهاي ايشان در مقام عمل متصور شد.
به عبارت ديگر هرچند كه عدم معرفي شهردار مورد نظر از سوي كانديداها و يا گروه هاي سياسي، شعارهاي انتخاباتي آنها را مبهم و تاويلپذير مي كند، اما اين مشكل در مورد كانديداهاي جوان و گمنام از ليست اصولگراها بيشتر صدق مي كند تا ليست اصلاحطلبان كه اكثر آنها پر سابقه و شناختهشدهاند.
در اين رابطه شايد اگر مهرداد بذرپاش كه يكي از شناختهشدهترين كانديداهاي اين طيف است، با معصومه ابتكار از ليست اصلاحطلبان مقايسه شود، خود به اندازه كافي گويا باشد: در حالي كه مهرداد بذرپاش (احتمالا سرليست فهرست اصولگرايان حامي رييس جمهور(رايحه خوش خدمت)) متولد 1359 است و جز مشاور جوان احمدينژاد بودن، هيچ سابقه و سليقه ديگري از او در دست نيست، معصومه ابتكار دست كم از زمان سخنگويي دانشجويان خط امام (اشغال سفارت امريكا- پيش از تولد بذرپاش) در سطح ملي و حتي جهاني شناخته شده بود و بجاي شغل سيال مشاورت، سالها معاون رييس جمهور در امور محيط زيست بوده است.
از اينرو اين سخن كه "معرفي شهردار شهامت ميخواهد" و تشويق و ترغيب گروهها به معرفي شهردار آينده تهران در صورت برندهشدن آنها، گام مهميست براي تعين بخشيدن به شعارها و چالشيجدي براي هوادارن احمدينژاد كه در اين انتخابات با نام "رايحه خوش خدمت" وارد كارزار شدهاند را به وجود خواهد آورد.
ميگويند حرف حق را بايد شنيد حتي اگر حسين شريعتمداري گفتهباشد بخصوص اگر تاكتيك هوشمندانهاي را براي پرهيز از يك فاجعه ديگر، نشان دادهباشد!