بايگانی November 2006

روزگاري انتخاباتي درگرفت!

كمتر از 20 روز به انتخابات شوارهاي شهر و روستا يا به‌عبارت ديگر، گسترده‌ترين انتخابات مدني در كشور مانده‌است و انگار روي وبلاگستان گرد مرگ پاشيده‌باشند. هيچ خبري نيست و انگار نه انگار كه اين مصيبت‌هاي چهارساله، همه و همه از شوخي‌گرفتن همين انتخابات در سال 81 شروع شدند.


حق مي‌دهم به خيلي‌ها كه مجلس خبرگان و انتخاباتش برايشان چندان اهميتي نداشته‌باشد. همينطور براحتي منطق دور-و-بري‌هاي احمدي‌نژاد و به خصوص آبادگراني‌ها كه نفعشان در مشاركت پايين مردم در انتخابات است را درك مي‌كنم.

اما به هيچ وجه نمي‌فهمم  كه با آن افتضاحي كه شوخي بي‌مزه و مسئوليت‌ناشناسانه تحريم به‌بار آورد، چطور مي‌شود اين‌بار، اين باري كه خيلي از تحريمي‌ها يا به اشتباهشان اعتراف كردند و يا -به هر دليلي- ساكت مانده‌اند، اين‌قدر اين انتخابات بي‌قدر گرفته شده است.


 نمي‌دانم دوستاني كه مي توانند حرفي بزنند و چيزي بنويسند ولي تا به‌حال اين كار را نكرده‌اند، مي دانند اگر اين بار طيف احمدي‌نژادي‌ها انتخابات را ببرند چقدر به حجم فاجعه ملي‌اي كه الان درگيرش هستيم اضافه مي‌شود؟ وبلاگستان الان از اين نظر به لابيرنتي مي‌ماند كه حرف زدن در آن جز پژواك حاصلي ندارد؛ و چه كسي باور مي‌كند اين، همان بازارمسگرهايي بود كه در ايام انتخابات رياست جمهوري از فرط سر و صدا (حتي سر و صداي كساني كه نه خريدار بودند و نه فروشنده=تحريمي‌ها!) صدا به صدا نمي‌رسيد؟!


آهاي حامد قدوسي، كه قاليباف را بررسي مي‌كردي، كجايي؟


آهاي مهدي جامي كه زمانه تو را از ما گرفت، كو آن تحليل‌هاي دقيقت؟


كوروش عل‌ياني، چرا اينقدر بي‌خيال به نان سنگك و رستوران هاني چسبيده‌اي؟


آهاي كوروش ضيابري، نابغه كوچولوي وبلاگستان، صداي من به رشت مي‌رسد؟ چه خبره آن طرف‌ها؟


نيما اكبرپور تو چرا ساكتي؟ بابا مگه تو همان نبودي كه از 137 مي نوشتي؟


آهاي دوستان! با شمام...شمام...مام...م...م...!

 پ.ن.


آهاي بلاگرولينگ!


پدرسگ حالا وقت خراب شدن بود؟

تجربه مدرنيته

بي‌بي‌سي گزارش داده كه مقامات امنيت جاده‌اي دانمارك به يك راه حل جالب و صددرصد عملي دست پيدا كرده‌اند تا سرعت در جاده‌هاي اين كشور را كنترل كنند. آنها تصميم گرفته‌اند از دختران (و چه بسا زنان؛ ما به اونش كار نداريم!) براي حمل تابلوهاي نشان‌دهنه سرعت مجاز استفاده كنند و براي اين كار حتي در danish.jpgچند روزنامه هم آگهي داده‌اند كه به تعدادي دختر موبلوندِ ميان‌باريكِ خوش‌تراشِ قدبلندِ زيباروي... (ئه... چرا سرعت خودم يه دفعه اينقدر زياد شد؟!) براي اين كار احتياج دارند.


از قرار، گويا اين ابتكار در مراحل آزمايشي به شدت مورد توجه مردانِ هميشه در جاده‌ي دانماركي قرار گرفته و خيلي نتايج خوبي هم در بر(بلكه هم پيش) داشته است. فيمينست‌ها هم كه هميشه خدا جز ضدحال زدن كار ديگري بلد نيستند، آنقدر اعتراض كرده‌اند كه مقامات جاده اي دانمارك قول داده‌اند در آينده تعدادي مرد را هم استخدام كنند! (خوش به حال باي‌سكشوال‌هاي جاده‌اي كه از هر دو طرف خوش به حالشان مي‌شود!)

خداوكيلي اين فيلسوفان و انديشمنداني كه مي‌گويند تجربه مدرنيته قابل انتقال نيست راست مي‌گويند ها!... فكرش را بكنيد، كنار جاده اصفهان-يزد، يك دختر 23 ساله گيلاني، تابلو حداكثر سرعت مجاز، دستش گرفته باشد. چه شود!

پي افزود: اين هم نظر پويان كه انصافا خواندني و شيرينه. (راستي اخيرا فهميدم كه اين پويان خان، يكي از رفقاي مشهدي‌ ماست كه در دوره ليسانس كامپيوتر با هم همدوره بوديم (البته همدوره نبوديم، من اونقدر درس‌ها رو افتادم تا با سال پاييني‌هايي مثل پويان همدوره شدم!) آقا پويان خيلي مخلصيم.)

 

-شنیدی میگن دیشب بیست تابلوی راهنمایی رانندگی رو دزدیدن؟
- ای داد! مگه خودشون خواهر مادر ندارن
***
فرمانده نیروی انتظامی خبر داد: با اجرای طرح تابلوهای جدید، قاچاق دختران به کشورهای عربی 50% کاهش یافت.
***
-چرا همش از ماشین پیاده میشی؟
- هیچی، میخوام تابلوها رو از نزدیک نزدیک بخونم
***
خبر: در ده ماه گذشته 15 میلیون زائر با پای پیاده و در قالب گروههای مذهبی به مشهد مقدس مشرف شدند
- حالا چراپیاده؟
- خره! چون ثوابش بیشتره
- خدا از ته دلتون بشنوه
***
-این دختره چقدر تابلویه!!
- چی شده؟ مگه داره چیکار میکنه؟
- هیچی،دیروز تو جاده دیدمش، تابلوی راهنمایی و رانندگیه!
-آها! از اون جهت.
***
-اِه! این دو تا تابلو چرا کنار هم واستادن؟! مگه میشه هم سبقت ممنوع باشه هم سبقت آزاد باشه؟!!
-آخه این دوتا تابلو با هم ازدواج کردند و طبق قوانین زن باید تمکین کنه دیگه.
- بسیار خوب ، حد اقل رعایت کنند اینجا زن و بچه رد میشه آخه.
- اخه الان ساعت 3 نیمه شبه. نور بالا رانندگی نکن جانم. تابلو ها حریم دارن.
***
-آقای چشم پزشک ، میشه لطفا بگین خان منشی بیان این تابلوی بینایی سنجی رو نگه دارن؟ بخدا من تمام تابلوهای تو جاده رو میبینم. اینجا نمیدونم چرا همه چیز تاره!
***
فرمانده نیروی انتظامی عنوان کرد: پلیس راه با تابلوهای بد حجاب بشدت برخورد خواهد کرد.
***
- سلام ، صدا سیما؟آقا میخواستم بگم شهرستان ما جزء مناطق محرومه، ما هیچ امکاناتی نداریم، مدرسه نداریم، پارک نداریم، سینما نداریم، تابلو هم نداریم! چرا دولت یه فکری برای تابلوهای راهنمایی رانندگی نمیکنه؟
***
تیتر روزنامه: از ابتدای امسال 150 تابلوی راهنمایی رانندگی در سطح جاده ها به دلیل دریافت رشوه بازداشت شدن.
- یعنی اونوقت پول گرفتن که چیکار کنن؟
- اهم... صداشو در نیار جانم، انشا الله که زن و شوهر بودند.
***
-ای وای این تابلو چرا افتاده رو زمین؟
- هیچی، تصادف کرده
- با ماشین زدن بهش؟
- نه! با آدم تصادف کرده
***
-آقای راننده، فیلم پخش نمیکنید؟
-نه جانم دیگه نیازی به پخش فیلم نیست، تابلوهای جاده رو نگاه کن. تازه یه چیزی هم یاد میگیری!
***
پلیس راه: شناسنامتون لطفا
راننده: منظورتون گواهینامست دیگه؟
پلیس: خیر، میخوام ببینم مجرد هستید یا متاهل، عبور مجردین از این جاده ممنوعه!!!
***
- چی شد که تصادف کردی؟ مگه تابلوی انحراف به راست رو ندیدی؟
- والله از دست این مادر بچه ها، مگه میزاره من تابلو ها رو نگاه کنم. میگه نبایس چشم از خط وسط جاده برداری!!
- غصه نخور، انشاء الله برای خط وسط جاده هم یه فکری برمیدارند.
***
-جاااااااان
- چی شد؟
- هیچی جاده باریک میشود
...
- اوووووف
- باز چی شد؟
- هیچی، از سرعت خود بکاهید
- ....
- جیییییییییگر
........
***
به تعدادی فارغ التحصیل دامپزشکی خانم جهت نگهداری تابلوی "محل عبور شتر" نیازمندیم

نوشته شده توسط farjami در شنبه، 4 آذرماه 1385 ساعت 1:25 PM

علايم راهنمايي و انتخابات

آقاي احمدي‌نژاد رييس جمهور امت هميشه در صحنه، در يكي از سمينارهاي اخير، از مردم خواست به قوانين راهنمايي و رانندگي احترام بگذارند و گفت: «امروز مديريت جابه‌جايي، يكي از پيچيده‌ترين و گسترده‌ترين مديريت‌هاست».

در همين زمينه و با توجه به نزديكي چند انتخابات مهم كه شديدا با «مديريت جابه‌جايي» مرتبط هستند، برخي از قوانين راهنمايي و رانندگي كه احترام به آنها ضروري‌تر است، معرفي مي‌شوند:

symbols.jpg


01 راه چپ بن بست است؛ صرفا «ادامه مسير قبلي» مفيد فايده است.


02 مسير راست هم البته در نهايت با مسير چپ تفاوت چنداني ندارد!


03 در صورت تاييد صلاحيت و ورود، ادامه مسير تا دلت بخواهد گل و گشاد است!

04 ساختار ميداني سياست در ايران: محافظه‌كاران از شيوه‌هاي اصلاح طلبان استفاده مي‌كنند، اصلاح‌طلبان به صورت انتحاري و اصول‌گرايانه عمل مي كنند و اصول‌گرايان هم در نهايت دنبال محافظه‌كاران موس‌موس مي‌كنند!


05 به ائتلاف نزديك مي‌شويد. مستقل‌ها بزودي به يكي از جريانات كلفت‌تر مي‌پيوندند!


06 مسير مناسب و مستعد گردوخاك‌كردن و لجن پراكني است؛ خطر عبور ترمز بريده‌ها؛ فاصله خود را حفظ كنيد!


07 خطر سقوط از ارتفاع؛ قابل توجه كساني كه در فرآيند «دري به تخته خوردن» و «تغاري بشكند ماستي بريزد» طي مدت كوتاهي به جايگاه‌ها و مناصب بالايي رسيده‌اند: ممکن است كوچك‌ترين بي‌احتياطي، پیامدهای وحشتناكي براي شما و باجناغ‌هايتان داشته باشد!


08 اوهوي! كجا همينطوري سرتو انداختي پايين مي‌ري؟! وايستا صلاحيتت بايد بررسي بشه!


09 محل عبور وسايل آويزان و غير قابل كنترل مثل گاري و اصغرزاده!


10 سبقت ممنوع. اگه از من جلو بزني آقا پليسه حالتو مي‌گيره!

 
11  ورود ممنوع؛ فعلا شوراها و هيات هاي نظارتي دست آن طرفي‌هاست. (اين تابلو در دهه 60 براي راستي‌ها و در دهه 70 براي چپي‌ها و در تمام اين مدت براي بقيه گروه‌ها و مردم معنا داشته است)


12 علامت بادسنج؛ ابزار حياتي براي نان به نرخ روزخورها. فعلا از سر سفره اصلاحات بلند شويد و چتر خود را جاي ديگري باز كنيد.


13 محل عبور لوكوموتيو آبادگران. از سر راه كنار برويد تا له نشويد.


14 خطر ريزش؛ اين تابلو در همه مسيرها معنا و مفهوم دارد. هميشه و در هر كجايي ممكن است افراد و گروه‌هايي بنا به مصالحي بروند زير آوار و درازكش شوند. رد صلاحيت گسترده در راه است.

15 رفت و آمد؛ انتخابات سرنوشت‌ساز. اين‌يكي مي‌ره، اون يكي مياد!


16 چرخش‌هاي متوالي به چپ و راست. مسير كارگزاراني مي‌شود!


17 به حوزه خواهران نزديك مي‌شويد. (اوا خدا مرگم... چه بي‌ادبي شده يهو!)


18 دم انتخاباته، پس ائتلاف مي‌كنيم.


19 خرمون از پل گذشت، عمرا ديگه به ائتلاف ادامه بديم!


20 رد صلاحيت شده‌ايد. زور زدن بي‌فايده است!


21 محدوديت ارتفاع؛ اگر زيادي بلند و سنگين هستيد، براي شما متأسفيم. راه، تنها براي كوتوله‌ها، باز است!


22  دوربرگردان؛ حالا همين مسيري را كه 27 سال آمده‌ايم بر مي گرديم (اختصاصي آقاي احمدي‌ن‍ژاد!)
 

باز هم در مورد روز آنلاین و قاضیانی که حد به گردن دارند و حد می زنند!

یادداشت قبلی من با نام «روز و بازتاب، مهسا یوسفی و حسين درخشان!» مورد اعتراض عده ای قرار گرفته و در راس همه نیک آهنگ کوثر، که هر چند در وبلاگش اشاره نکرده ولی به نوعی به من و کسانی که با من همفکرند، جواب داده. (+و+) نیک آهنگ مدعی ست که حسین درخشان دروغ می گوید و پول گرفته، اما خوب کار نکرده و در نهایت روزآن لاین را فلج کرده. در این نوشته فرض می کنم نیکان درست بگوید و با این فرض به چندنکاه مهم اشاره می کنم:


1- من چند بار در مطلب قبلی نوشته بودم اگر فرض کنیم ادعای حسین راست باشد یعنی حسین درخشان کارش را درست انجام داده باشد و روز پول او را نداده باشد آنگاه حق با حسین درخشان است؛ و حتی فرض مساله را بولد هم کرده بودم تا بر شرطی بودن قضیه تاکید شود. با این فرض  استدلالی کرده بودم به این شکل

اگر p و q آنگاه z

که این صورت استدلال است و به ماده آن ربطی ندارد. یعنی صورت استدلال می تواند درست باشد اما ماده و نتیجه درست نباشد. مثلا این صورت استدلال درست است:
الف حیوان است و هر حیوانی تنفس می کند پس الف تنفس می کند.
حالا اگر به جای الف، میز قرار بدهیم می شود:
میز حیوان است و هر حیوانی تنفس می کند پس میز تنفس می کند.
که نتیجه « میز تنفس می کند » غلط است اما صورت استدلال بالا همچنان درست است.

صورت استدلال من هم، كه مطابق با آن به يك برنامه‌نويس حق مي‌دادم در صورتيكه شش ماه دستمزد نگرفته باشد و برخورد بدي هم ديده باشد، يك سايت را فلج كند؛ درست است. به بیان خیلی خودمانی تر: اگر حسین راست میگه و چون پولشو ندادن روز رو بسته، خوب کرده والا نه.

2- بعضی ها گفته اند که من عجله کردم و با بی اطلاعی اظهار نظر کرده ام.
من چطور باید اطلاع پیدا می کردم؟ روز بسته شده و هیچکس چیزی نمی گوید. حسین ادعایی می کند و هیچ کس اعتراضی نمی کند، آنهم کسانی مثل روز آنلاینی ها که هرکدامشان به ده ها رسانه دسترسی دارند و از وبلاگ‌هایشان تا سایت های خبری و حتی جراید را می توانند برای توضیح استفاده کنند. آیا واقعا اهالی روز نمی توانستند یک اطلاعیه يا حتي توضیح کوتاه در این رابطه و ادعاهای حسین درخشان  در پايگاهي مثل گویانیوز منتشر کنند؟ مگر نه این است که سکوت هم می تواند منشا خبر یا دسته کم گمانه زنی باشد؟


3-  من هنوز بر سر حرف قبلی ام هستم و فکر می کنم جز مصداق –که ممکن است درست نباشد- مفهوم حرفهایم درست است. می دانید من از سال 81 به بعد همیشه این مشکل را با جامعه، اصلاح طلب ها، اخلاق گراها، روشنفکرها، دوستان و خودم داشته ام، که چرا یک چیز خوب و بجا را به عنوان پروپاگاندا انتخاب می کنیم و بعد وقتی قضیه وارد بعد شخصی خودمان می شود، تمام تلاشمان را جمع می کنیم تا با ماست مالیزاسیون از زیر آن در برویم؟ از آن وحشتناکتر: چرا احکام کیفری رطب خوردن را کسانی صادر می کنند که نه فقط رطب خورند، که تاجر رطب هم هستند؟!


 مثال عرض کنم. لابد دیده اید که یکی از حضرات بلاگر، دایم سنگ دزدی های اینترنتی را به سینه می زند و تقریبا در رسوا کردن هر کسی که مطلبی یا عکسی یا حتی کدی را کش رفته باشد، همکاری می کند. البته جزاهم الله! خدا خیر khabgard_robber.jpgهر بلاگری را بدهد که در رسوا کردن دزدهایی که از دسترنج یا خلاقیت دیگران استفاده می کنند شرکت می کند. اما وقتی می بینیم طرف خودش اینکاره است ماجرا خیلی زشتتر و دردناکتر می شود. نمونه هم بدهم که ادعا، هوایی نباشد. از اینکه بخشی از سخنرانی حضرت در همدان حاصل دسترنج یکی از مطالب من بود که در خردنامه چاپ شده بود، و هیچ اشاره ای در آن از من می گذرم، ولی آهای ملت –همان ملتی که قرار است بروید و خشتک کسانی که داستان های خوابگردی ها را می دزدند، روی سرشان بکشید!- شما را به خدا بگویید اگر شما عکاس این عکس بودید، و آنرا با یک پاور شات آ 70 فکسنی با هزار بدبختی می گرفتید و بعد یک نفر آن را همینجوری در وبلاگش می گذاشت چه می کردید؟ و بعد اگر هر چهار روز یکبار می دیدید همان شخص شدیدترین و غلیظ ترین موضع ها را در قبال دزدی ها و"سفيدخوری"های اینچنینی ابراز می کرد چه حالی پیدا می کردید؟ (و تازه فکر می کنید الان چه می شود؟ جز اینکه این ادعا یا با فحش و فضیحت جواب داده شود و یا با بی اعتنایی که یعنی اصلا نمی بینمت داداش! و این در حالی است که انتظار حضرتش لابد این است که مثلا مهدی رجبی نامی که او هم در همین رده فعالیت دارد (منتها به شکلی ناشیانه و البته با این فرق که نه نقش پلیس و واعظ را دارد و نه  خیانت در امانت می کند!) باید مثل ملودرام های تلویزیونی، یک شبه نادم شود و غلط کردم نامه بنویسد!)


بگذریم. حالا مشکل ما با روز شبیه همین است. دوستانی که همیشه اعتقاد و مبنای کارشان –که الحق درست هم هست- این بوده که دانستن حق مردم است و باید به شعور مخاطب احترام گذاشت و عدم شفافیت به جریان آزاد و سالم اطلاعات ضربه می زند، چرا آنچنان در مقابل ادعای صریح (گیریم نادرست) حسین درخشان، بدون هیچ دلیل منطقی و یا مصلحت اندیشی قابل قبول، سر پنهان می کنند که آدم عاقل لاجرم اینطور نتیجه می گیرد که پس این ادعای حسین –که از لحاظ منطقی دور از عقل نیست- درست است؟ این از شفافیت آقایان!

از آن طرف، بعد از یک هفته که هیچ توضیحی به ده ها هزار نفر خواننده داده نشده ، دست آخر هم که توضیح می دهند، توضیحاتی غیررسمی و آن هم تدافعی در یک وبلاگ ارائه می شود.این هم از احترام به شعور مخاطبان!

4- پروین اعتصامی شعر بسیار زیبایی دارد که اینطور شروع می شود:

برد دزدی را سوی قاضی عسس    خلق بسیاری روان از پیش و پس

و بعد با سوال و جواب دزد و قاضی پیش می رود و در نهایت با ادعانامه دزد عليه قاضي تمام می شود. گمانم، وصف حال ما در اینجاست که متاسفانه بخاطر ندارم تا تایپ کنم. لطفا خودتان پیدا کنید و بخوانید. به خصوص آنجا که دزد بعد از ذکر دزدی های کلان قاضی، ملامتش می کند که گناه بزرگتر تو اين است حد هم به آفتابه‌دزدها مي‌زني:

حد به گردن داری و حد می زنی         گر یکی باید زدن صد می زنی

حالا ما دزد خطاکاریم یا قاضی خوش نام؟!

 

روز و بازتاب، مهسا يوسفي و حسين درخشان!

همانطور كه مي‌دانيد من در  برابر خيلي از موج‌ها و جريانات اخير وبلاگستان (مثل جنبش افتخارات نويسي، مسابقه دويچه ووله، پدرخواندگي...) اظهار نظري نكردم، اما در مورد ماجراي روزآن‌لاين و كاري كه حسين درخشان با آن كرد (من اسمش را مي‌گذارم توقيف) به دلايلي خودم را ناچار مي‌بينم كه اظهار نظر كنم.

پيش از همه بگويم كه فرض من در اين نوشته آن است كه حسين راست بگويد و واقعا بخاطر بدهي معوقه مديران روزآن‌لاين روز را توقيف كرده باشد و يكي از دلايلي كه فكر مي‌كنم دليل ماجرا احتمالا همين است، اين است كه دستندركاران روز همه جوري با حسين سرشاخ شده‌اند و همه نوعي نيت او را افشا كرده‌اند، اما يكجا هم من نديده‌ام كه اصل بدهي‌شان به حسين را انكار كنند.

اگر حدس و دليلم درست نباشد كه هيچ ولي اگر اينطور باشد من ديگر كاري به اين ندارم كه حسين آدم ج.ا.ا. است يا شاخه اينترنتي اپوزوسيون (به قول بازتاب) و حرفهايش در مورد بمب اتمي چرند است يا نه و اخلاقش كثيف است يا تميز... اينها هيچ ربطي به اين مساله ندارد.

داستان اين است كه يكي طلبي از يك جايي دارد ولي آن‌جا -به خاطر وزن فرهنگي و وجه اجتماعي‌اش يا هر چيز خوب و مقبول ديگر- انتظار دارد طرف از اين طلب چشمپوشي كند و به خاطر مال دنيا (اين طور مواقع: چرك كف دست!) مزاحمت ايجاد نكند و جالب‌تر اينكه برخوردهايشان هم در اين طور مواقع نه از موضع بدهكاري، كه طلب‌كارانه مي‌شود.

نمونه اين بلا چند بار سر خود من آمده. از جمله سايت دوزبانه‌اي كه براي يك شركت بزرگ صنعتي درست كردم و حضرات وقتي مي‌خواستند براي دومين، هاست، كدنويسي، گرافيك، ترجمه و مستندسازي كه صدها ساعت وقت من را گرفته بود پانصدهزارتومان ناقابل بپردازند؛ جانشان مي‌خواست دربيايد و 50 تومن50 تومن پول مي‌دادند و كلفت-كلفت هم جوابم را. اما وقتي بعد از يك سال كه حوصله‌ام از دست كارهايشان سررفت و سايتشان را فرستادم هوا، آن‌چنان به التماس افتاده‌بودند و "هرچي شما بفرماييد" نثارم مي كردند كه خودم شك مي‌كردم كه آيا اين‌ها همين حضرات قبلي‌اند كه من را هسته‌شان هم محسوب نمي‌فرمودند؟

البته در آن ماجرا اتفاق بدي نيفتاد و فقط بعد از يكسال علافي، من توانستم به حضرات بفهمانم كه گذر پوست بالاخره به دباغ‌خانه مي‌افتد و تازه به خاطر فريز شدگي دومينشان يك جريمه اساسي هم دادند كه شديدا دلم خنك شد. اما شما فكر مي كنيد اگر آن سايت، يك سايت فرهنگي بود و به جاي چند تا مشتري خاص و بيزنس‌من، آدم‌هاي روشنفكر و بلانسبت اصلاح طلب خواننده‌اش بودند، چه مي‌شد؟ جز اين بود كه من مي‌شدم يك آدم پولكي و مزخرف و هنرنشناس و دشمن فرهنگ و احيانا جاسوس وزارت اطلاعات؟

من فكر مي‌كنم اين نوع توقعات (اين كه چون من دارم به فلان چيز خوب خدمت مي كنم و در خدمت بهمان آرمان مقدس هستم پس بايد همه نوكر و چاكر من باشند) خاص جامعه ايراني باشد.

و جالب آن است كه معمولا قضاوت جامعه هم هميشه به نفع و در راستاي اين نوع توقعات است. مثلا در ماجراي اختلافات مالي بيضايي و تهيه‌كننده‌اش من خودم شاهد بودم كه خيلي‌ها –به خصوص عشاق سينه‌چاك فرهنگ و هنر- به محض شنيدن خبر، عليه تهيه‌كننده موضع مي‌گرفتند و وا هنرا و وابيضاييا بود كه به همراه لعن تهيه‌كننده به هوا مي‌رفت. البته من واقعا خبر ندارم مقصر كي بود ولي – بر خلاف عقيده آنهايي كه ذكرشان رفت- اين فرض را هم نمي‌توان محال دانست كه ممكن است حق با تهيه‌كننده باشد و نبايد از او انتظار داشت كه به خاطر تمام حقي كه بيضايي بر گردن فرهنگ و هنر ما دارد، او از طلبش بگذرد. يا در جريان گرو بانك رفتتن خانه يك شاعر و يا به زندان افتادن يك بازيگر مشهور  به خاطر چك برگشتي و شكايت عليه يك سياستمدار مشهور به خاطر ندادن نفقه و نظاير آنها، اصلا نبايد با اين جريانِ پيش‌داوري متوقعانه همسو شد.

اصلا كي گفته كه اخلاق، هنر، استادي، دلسوزي، محبوبيت و چيزهايي از اين دست در يك عرصه، حقي را در عرصه ديگر براي يك نفر يا دسته ايجاد مي كند؟ آيا اگر دكتر سروش چك بي محل كشيد، بايد از عواقبش مصون باشد؟ اگر عزت الله انتظامي كشيده به صورت همسايه زد، بايد طرف هنرمند پيشكسوت را گرفت؟ آيا محال است كه تهمينه ميلاني تهمت ناحق به كسي زده باشد؟ آيا شجريان چون حق بزرگي بر گردن موسيقي ايران دارد، مجاز است كه شارژ آپارتمانش را نپردازد؟ (اين چهار مثال‌ عمدا غيرواقعي و دو از ذهن زده شده‌اند)

باز مثال ديگري از خودم بزنم. در همين سايت دبش، بود رفيقي كه هيچ‌وقت شارژ ساليانه‌اي را كه همه مي‌دادند، نداد و يكي دوبار هم با هزار مقدمه‌چيني مطلب به عرض مباركشان رسيد، فرمودند كه وقت ندارند به بانك بروند! يعني ايشان در طول دو سال و نيمي كه در دبش بود، در طول همان روزهايي كه بارها براي رفع يك مشكل من حضورا كدنويس بدقولمان را پيدا مي كردم، تحت‌الحفظ به خانه مي‌آوردم و با هم مشكلات عجيب و غريب سايت را حل مي كرديم؛ در طول همان ايامي كه من پول دومين و هاست و برنامه نويس مي‌دادم، در همان ايامي كه من حتي اشكالات اديتوري حضرت را در وبلاگش رفع مي‌كردم، بله... در طور آن 800، 900 روز ايشان يك‌ربع وقت نداشت به بانك برود!!! و تازه هميشه از من طلبكار هم بود و تپه ن...ه‌اي در ميان دوستان باقي نگذاشته بود كه "بله... فلاني اخلاقش تند است و دموكرات نيست و ..." و هيچوقت هم لابد از خودش نپرسيده بود كه آيا دموكرات بودن فقط حق خواهي از ديگران است يا اندكي هم حق‌دهي به ديگران؟ و جالبتر اينكه بعد از تمام اين ماجراها (و البته چند بار اخطار براي بك‌آپ‌گيري از آرشيوها) كه دسترسي آقا را بستم، دوست فرهيخته عزيزي گفت كه اين كار گروكشي است و داشت دلخوري هم با اين رفيق ديگرمان پيش مي‌آمد كه گفتيم غلط كرديم آقا!

 

و يكي هم نيست فرياد بزند كه دادن حق ديگران نه فقط يك وظيفه عمومي و بدون استثناستّ بلكه از سوي افرادي كه دائما دم از احقاق حقوق اجتماعي و عدالت و اخلاق و فرهنگ و هنر مي‌زنند، واجتر است و شانه خالي كردن از آن زشت‌تر. و باز اينجا ياد آن ماجراي روزنامه شرق مي‌افتم كه وقتي يك صفحه كامل عليه مهسا يوسفي كه مدعي همسري مهاجراني و خواستار حقوق قاوني‌اش بود چاپ كرد، همان‌روز از سوي وكلاي يوسفي و از طريق مرتضوي، عكس‌ها و تصوير عقدنامه به شرق رسيد و دستوري براي چاپش در همان صفحه (حالا بماند عطريانفر به چه خفتي مرتضوي را راضي كرد كه عكس‌ها چاپ نشوند) و از همه مهمتر پاسخي براي محسن كديور (كه در مصاحبه ديروز شديدترين حمله‌ها را به يوسفي كرده بود) و از شيخ اصلاح‌طلب پرسيده بود كه شما كه هميشه دم از حق و برابري و قانون مي‌زني، چرا تا به خودت و خواهرت رسيد وارسيد؟!

ماجرا اگر آن‌طور كه حسين مي‌گويد باشد و واقعا بعد از شش‌ماه بدحسابي، حسين سايت روز را بسته باشد، نه فقط جاي هيچ گله‌اي نيست، بلكه روزي ها‌ بايد ضمن تسويه حساب و عذرخواهي فوري، از حسين درخشان به خاطر اينكه علي‌رغم تمام اين ماجراها، باز هم به سايت روز مجال ظهور دوباره را داده ممنون هم باشند.

هيچ مي‌دانيد كه علت خراب سايت بازتاب در روز 5 شنبه چه بود؟ علت اين بود كه سايت دِپلنت (كه سرور بازتاب روي آن هاست است) اعتبار كارتِ مسوول بخش مالي بازتاب را قبول نكرده‌بودو بعد ز چند روز (فقط چند روز!) به راحتي آب خوردن، پربيننده‌ترين سايت خبري فارسي را از كار انداخت! و براي بكار انداختنش نه فقط فحش و فضيحت جواب نمي‌دهد، بلكه جز با پول نقد و توضيح نمي‌توان راضي‌شان كرد براي برگرداندن سايت.

بله... اينچنين است داداش!

 

عكس و مكث!

hashemi.jpg

 

درباره اين عكس شعراي بسياري سروده‌اند. از جمله فردوسي كه سرود:

مي لعل پيش آور اي هاشمي   ز خمي كه هرگز نگيرد كمي

و نيز عطار كه فرمود:

از ره شرع رسول هاشـــمـي      كـرد ايشان را ببايد همدلي!

 
 
 
 

آگهی