بايگانی October 2006

گزارش اولین روز همایش «حکمت، موسیقی و زیرزمین» در انجمن حکمت و فلسفه ایران

همایش دو روزه‌ی حکمت، موسیقی و زیرزمین در انجمن حکمت و فلسفه ایران برگزار شد. در ابتدای این همایش که با استقبال شدید دوستاران فلسفه و موسیقی و زیرزمین مواجه شد، دکتر غلامرضا اعوانی، رییس انجمن حکمت و فلسفه ضمن سلام و خوشامدگویی به مدعوین محترم و حاضرین، شرح مختصری از تاریخ حکمت در قلمرو مسلمین، سیر حمکتِ آندرگراندی در اروپا، چگونگی نگارش کتاب الاغانی فی تحت الارض و فعالیت‌های زیرزمینی انجمن حکمت و فلسفه را بازگو کرد و تصریح کرد که این انجمن بیش و پیش از بنیاد میراث ایران در قبال فعالیت های زیرزمینی احساس مسئولیت و حس تولی گری دارد. سپس چون موقع ناهار و پذیرایی رسیده بود، اعوانی،ادامه سخنان خود را به فرصتی بهتر موکول کرد.


در بعد از ظهر روز اول این همایش، آنتونیو نگری، اندیشمند ایتالیایی نخستین سخنران جلسه بود. وی مهمترین رسالت فلسفه را ایجاد رعب و وحشت ذکر کرد که متاسفانه طی هزاران سال از مسیر خود بدور افتاده و موسیقی زیرزمینی را از این جهت ادامه دهنده مسیر راستین فلسفه دانست. او با شور و حرارت از رابطه فلسفه، هنر و جنایت سخن می گفت و خاطره ای از دوران جوانی خود تعریف کرد که پس از خواندن یکی از کتاب های نیچه، می خواسته در زیر زمین خانه با سیم گیتار زن همسایه را خفه کند... و در همین حال چنان هیجان زده شد که با زنجیر دستبند خود به محمد ضیمران که در جایگاه مجری جلسه نشسته بود حمله کرد، اما قبل از خفه کردن او با ضربه باتوم یکی از افسران اینترپل که محافظ وی بود، بیهوش شد.


سخنران دوم همایش، ضیاموحد، پس از خواندن شعری از سعدی، به موضوع سخنرانی خود که منطق موجهات و موسیقی زیرزمینی بود پرداخت. ضیاموحد معتقد بود که از آنجا که هیچ نوع منطقی در مواجهه ی بیسیکال محمولِ اشعار موسیقی زیر زمینی صادق نیست، از این رو آخرین پاسخ فرگه به اشکال راسل که به نحوی همیشه صادق بیان می داشت که اگر وی را در زیر زمین خانه اش بیابد، تبدیل به مجموعه ای از فاضلاب می کند، در این قضیه کارایی ویژه ای دارد و همین نشان از سالبه به انتفاع موضوع بودن آن می کند. دکتر ضیا موحد در انتهای سخنرانی خود، ضمن اشاره به این موضوع که فهمیده است که هیچکدام از حاضران به فحوای حرفهای وی پی نبرده اند، تاکید کرد که اجازه نخواهد داد دانشجویانی تا این حد خنگ و عقب افتاده و بیسواد، از پایان نامه های خود دفاع کنند.


پس از آن نوبت به پذیرایی عصرانه در زیرزمین انجمن حکت و فلسفه رسید، که در هنگام صرف کاپوچینو توسط میهمانان، گروه موسیقی زیرزمینی خواهرتو...! با اجرای غافلگیرانه دو قطعه از آخرین کارهای خود، آن چنان شوری به مراسم بخشیدند که بسیاری از حاضران، از جمله استاد ابراهیمی دینانی و محمدعلی ابطحی به انجام حرکات موزون و شکستن فنجان ها پرداختند.


بعد از این مراسم، نوبت به بخش دوم سخنرانی های عصر روز اول رسید. نخستین سخنران این بخش مهدی جامی، مدیر رادیو زمانه بود. جامی ابتدا به تعریف موسیقی زیرزمینی پرداخت و آن را اینطور تعریف کرد هر صدایی که در زیر زمین تولید شود موسیقی زیرزمینی نام دارد.
نویسنده کتاب ادب پهلوانی آنگاه به ردپای این نوع موسیقی در متون کهن پرداخت و افزود قدیمی ترین متنی که در آن مستقیما به موسیقی زیرزمینی اشاره شده است بیتی است مربوط به ابوالفرج ماتحتیان که یکی از تیزی فروشان قرن سوم هجری بوده است که سروده:
تیزی دهم زیرزمین    موسیقی ام باشد چنین
و افزود  اما من گمان می کنم -گرچه مکتوبات آن هنوز یافت نشده اند - دست کم 1500 سال سابقه این نوع موسیقی به پیش از آن تاریخ برگردد. جامی سپس به رسالت رادیو زمانه در بسط و گسترش این هنر متعالی پرداخت و قول داد تا چند برنامه کوتاه این رادیو را که به این نوع موسیقی نمی پردازند حذف کند ونوید تبدیل محمدرضا نیکفر به یکی از ستاره های موسیقی زیرزمینی را نیز داد. وی در انتها گفت: ببخشید هانی عسلا. دیگه باید گوبک کنم. آخه فرح جون منتظرمه. جیگرتونو. بای!

سخنران آخر این بخش مراد فرهادپور بود. فرهاد پور در حالی که توسط امید مهرگان محافظت می شد پشت تریبون قرار گرفت. وی ضمن ابراز خرسندی از زیرکار آمدن این نوع موسیقی که مروج آنارشیسم متعهد چپ و یادآور شورش های 1968 فرانسه است، در حالی که نرمه دماغ خود را می خاراند گفت مارکوزه هم در این باره یک حرفای جالبی داره. که امید مهرگان گفت ها آقام راست میگه. فرهادپور ریشه این نوع موسیقی را در اعتراض جوانان به سرمایه داری لیبرالی دانست و تصریح کرد که بهمین خاطر ناسزا، توهین و فحش خوارمادر از ارکان اصلی موسیقی زیرزمینی است که این سخنان مجددا با تایید مهرگان که با چماق در کنار وی ایستاده بود مواجه شد. فرهادپور در حالی که نرمه دماغ خود را می خاراند گفت تازه جای خیلی کارای فلسفی و هنری تو زیرزمینه. چون تو اونجا نه صدا بیرون میره نه دود. نه امید؟ که مجددا با تایید مهرگان روبرو شد.
فرهاد پور سپس در حالی که پوست نرمه بینی خود را می کند وعده داد که پس از کودتای خونبار وی و مهرگان و روی کار آمدن حکومت چپی مراد-امید موسیقی زیرزمینی به عنوان تنها هنر رئالیستی خلقی مورد توجه قرار گیرد تا بدان وسیله روزانه هزاران تُن دود و فحش و فضیحت، از زیرزمین ها نثار غرب و دنیای سرمایه داری شود. در این هنگام با عطسه یکی از حاضران ردیف جلو، فرهادپور و مهرگان از پنجره به بیرون پرت شدند.

زمانهء شوونبرگ هانی دات عسل!

از همان اول که مهدی جامی طرحش را گفت، مجذوب رادیو زمانه شدم و الان هم هنوز فکر می کنم رادیو زمانه یکی از درخشان ترین طرح های ایرانی در حوزه رسانه است و پتانسیل تبدیل به بهترین رادیوی 24 ساعته رادیوزیان فارسی را دارد. و البته از همان اول که صدای زمانه به گوشم رسید بعضی نواها را نپسندیدم.

در موج اول واکنش ها به رادیو زمانه هم ساکت ماندم تا مدتی بگذرد و رادیو و برنامه هایش قوامی بگیرد و بتوانم پخته تر و منصفانه تر بنویسم. آن مدتی که در نظرم بود سرآمد اما در همین مدت خودم هم در تدارک برنامه طنزی برای زمانه شده بودم(!) و مجالی نبود. بعد هم خیلی با خودم کلنجار رفتم که چیزی بنویسم اما با خودم فکر کردم اگر تحسین کاری را بکنم متهم می شوم به چاپلوسی یا خودشیفتگی و اگر انتقادی از برنامه ای و کاری بکنم، شاید کسانی (و به خصوص همکاران) فکر کنند قصدم زیر پا خالی کردن است و یا اینکه برنامه ام را عاری از عیب می دانم و... از این چیزهای آزار دهنده.

راستش تا همین ده دقیقه پیش هم که داشتم شام می خوردم و به عادت این چند وقت به رادیو زمانه هم گوش می دادم، برنامه ای نه چندان کوتاه به قدری عصبانی ام کرد که فکر کردم اگر مطلبکی در موردش ننویسم، منفجر می شوم. معذورات بالا هم که به خاطرم رسید با خودم گفتم اگر کار از این قرار باشد که پس هیچوقت نباید چیزی بنویسم، چون یا همکار زمانه ام که موارد بالا محتمل است و یا نیستم که پس خواهند گفت "تا حالا که خودش زمانه ای بود عیبی نمی دید و حالا از بغض و حسادت اشکال می تراشد" این است که کلا بی خیال حرف مردم شدم.

و اما بعد
بعضی از برنامه های رادیو زمانه را می پسندم و بعضی ها را نه. از این بعضی ها، برخی را دوست دارم اما مناسب رادیو نمی دانم و بعضی ها را به بنا به سلیقه دوست ندارم. اما یک گروه سومی از برنامه ها هستند که از مقوله پسند و نا پسند آن سوتر می روند و به عقیده من موهن اند. موهن نه از این جهت که فحش ناموسی به مخاطب داده باشند، بلکه به خاطر دست کم گرفتن شعور و سطح فرهنگی مخاطبان زمانه.

پیش از هر چیز هم بگویم که من نه سنت پرستم و نه از آنهایی که شب ها با کت شلوار به رختخواب می روند و مثلا در باب موسیقی طیف شنونده طیف وسیعی از موسیقی، از اصیل ایرانی تا پاپ و از فولکلور تا کلاسیک هستم. در مورد روش اجرای برنامه ها هم، هر چند زیاد خوشم نمی آید در یک برنامه مثلا هنری، مجری "جیگر طلا" یا "هانی دات عسل" خطابم کند، ولی این جور چیزها را عیب اساسی برای یک برنامه نمی دانم. همینطور با اینکه برای رادیویی مثل زمانه نمی توانم اهمیت معرفی "تاپ تن"های بازاری را درک کنم، ولی سعی می کنم علاقه های نسل جوانتر را درک کنم و به آن احترام بگذارم. و باز علاوه بر اینها این مشخصه بارز و خوصوصیت اساسی رادیو زمانه را که برنامه های آن از طرف آماتورها اجرا می شود را همیشه مد نظر دارم.


اما آیا اینها دلیل می شود که بعضی برنامه ها به جای آماتوری، از سر باز کنی باشند و آیا اصولا قرار است آماتور بودن با بد ساختن مترادف شود؟ و آیا جوان بودن و جوانی کردن همان جینگولک بازی درآوردن است؟(ببخشید یک کمی رک شدم!) لحن مجری قرار است با ما خودمانی باشد یا مثل دخترخاله 9 ساله اش با من مخاطب برخورد کند؟ جذاب کردن ارائه اطلاعات هنری، یعنی ریختن یک کرور اطلاعات زرد در مورد تعداد دوست دخترهای فلان ستاره پاپ و رنگ چشم نوزاد یکی دیگر؟ تنوع یعنی شنیدن ده پانزده ترانه بی ربط و آن هم هر کدام در قطعات 10،15 ثانیه ای؟

حرف در این باره زیاد است و از باقی حرف ها و مثال ها  می گذرم، فعلا. این را بگویم و بروم که

 شوونبرگِ موسیقی دان، پیش بینی کرده بود که با اختراع رادیو، زمانی خواهد رسید که موسیقی به سر و صدا و آت و آشغال تبدیل خواهد شد. یعنی آن زمانه رسیده است؟!

نامه‌اي براي پينوكيو

 دوست عزيزم، پينوكيو
بالاخره Pleasurland واقعي را پيدا كردم. لطفا به جاي كارهاي احمقانه‌اي مثل يافتن پري مهربان و تلاش براي آدم شدن، pleasure.jpgزود خودت را به من برسان. اينجا واقعا خوش مي‌گذرد. هميشه يا تعطيل است يا در حال نيمه تعطيلي و يا اعلام تعطيلي، و به همين خاطر از آن‌جايي كه تو پيدا كرده‌بودي و هميشه تعطيل بود، بيشتر خوش مي‌گذرد. تازه اينجا هيچكس هم به خاطر آرزويت كه داشتن درخت پول بود مسخره‌ات نمي كند، چون همه همين آرزو را دارند و شب‌ها خوابش را مي بينند. (البته اسمش را عوض كرده‌اند و به جاي درخت پول، «پول نفت» مي‌گويند، منتها منظورشان دقيقا همان درخت پولِ توست)
پدر ژپه‌تو را هم همراهت بياور. اينجا بازار خريد عروسك خيمه شب‌بازي حسابي داغ است و تنها چيزي است كه تعطيلي ندارد.
اميدوارم اين نامه در يكي از نيمه‌تعطيلي‌هاي بين‌التعطيلين پست شود و بالاخره به دستت برسد.

دوست هميشگي تو
محمود


پ.ن. راستي گربه نره را با خودت نياوري. چون ممكن است يك وقت به اسم گربيه عاليقدر خيلي ببرندش بالا و يك‌وقت هم به اسم گربك ساده‌لوح بكوبندش زمين. اينجا هيچ‌چي حساب و كتاب ندارد!

و اين هم ختم كلام درباره دبش

هميشه دوست داشتم يك پاتوق روشنفكري با گرايش فلسفه باشد كه آدم‌هاي علاقه‌مندي مثل من بروند آنجا و از بحث‌ها چيزي ياد بگيرند و سوالاتشان را بپرسند. اما علي رغم يكي دوسال ول گشتن در جاهايي كه فكر مي‌كردم اين‌طور جمع ها را بشود آنجاها پيدا كرد، مثل دانشگاه تهران و انجمن حكمت و فلسفه و دفتر بعضي روزنامه‌ها و چند موسسه خصوصي پژوهشي، نتوانستم حتي يك مورد از آن چيزي كه توي ذهنم بود را پيدا كنم. حالا بود و من نيافتم يا اصلا نبود را نمي دانم.

بعد به اين فكر افتادم كه آيا اين طور جمعي و جمعيتي روي اينترنت هستند؟ چرخي زدم و وبلاگ‌هاي جالبي را پيدا كردم، اما پراكنده و منفرد. ملكوت هم بود با چندين وبلاگ دندان‌گير و عالي، منتها آن حالت حلقه بودني كه توي نظر من بود را نداشت. من بحث مي خواستم، بحث و ديالوگ دايم و مستمر. و بين آدمهايي خاص. اما آدمهاي ملكوت، هر چند كه اكثرا درست و حسابي بودند، هيچ وجه مشتركي نداشتند. وبلاگ‌هايي كه دقيقا با همان راهكار مي توانستند دات كام باشند يا روي يك سرويس دهنده رايگان مثل بلاگ اسپات... نه من يك جايي مي خواستم كه با ورود به آنجا آدم دقيقا فكر كند به بحث چند آدم خاص وارد شده. يك پاتوق. يك كافه. يك جاي دبش!

 اين طوري بود كه طرح سايت دبش به خاطرم رسيد. يك جايي با آدمهاي دستچين شده، كه هرچند آزاد باشند مثل يك وبلاگ‌نويس هرچه دل تنگشان مي خواهد بگويند و فرديت خودشان را داشته باشند، ولي در يك جاي خاص به طور مجازي دور هم باشند و هميشه از هم با خبر. تا آن زمان دبش وبلاگ شخصي من بود، اما تصميم گرفتم تبديلش كنم به آن طرحي كه در ذهن داشتم. ستون‌ها را مثل روزنامه طرح ريختم، با يك عكس منتخب كه هم حالي به فضاي سنگين سايت بدهد، هم شمايل كار بيشتر شبيه روزنامه‌ها شود. طرح، هرچه كه بود –خوب يا بد- كاملا ابداعي بود و شبيه هيچ سايتي نبود.

 بعد با هر آدم درست و حسابي‌اي كه براي اين كار مي‌شناختم تماس گرفتم. به خصوص با دوستان شهرستاني مثل ياسر ميردامادي(مشهد) و مجتبي آقايي(قم). و از همكاران با حميدرضا ابك و علي معظمي و اميد مهرگان و محمد رهبر و چند نفر ديگر. همه استقبال كردند. عباس كوثري هم قرار شد بخش عكس را به عهده بگيرد.

همان اوايل بعضي‌ها به خاطر ننوشتن رفتند (يا بهتر است بگويم حذفشان كردم). حالا بماند كه براي راه انداختن هر وبلاگ و به خصوص راه انداختن هر وبلاگ نويس – از آموزش كار با ام تي بگير تا هي تلفن كردن و يادآوري براي نوشتن- چقدر وقت من گرفته مي‌شد و تازه به غير از اينها لينك اكثر مطالب بچه‌ها را در سايت گويا نيوز مي گذاشتم و چند بار به اسم‌هاي مختلف كامنت مي گذاشتم تا بچه‌ها تشويق شوند و از اين كارها. بعد از آن هم، با اينكه به هر كس كه مي‌خواست به دبش بيايد خيلي تاكيد مي‌كردم كه اول فكرهايش را بكند و بعد تصميم بگيرد، خيلي ها آمدند و زود رفتند.

 هر بار تغيير سايت و ايجاد وحذف هر بلاگ هم هزينه هاي مادي و زماني خودش را به من تحميل مي كرد و جز چند ماهي به طور پراكنده، هيچ وقت دبش آنطور كه من مي‌خواستم نشد. با اين حال گلايه‌اي نداشتم. تا اينكه يكي از دوستان تماس گرفت و به خاطر يك لينك (لينك به جسد شوانه قادري، كرد مقتول) هر چه از دهنش درمي‌آمد به من گفت. البته در همان مكالمه معلوم شد كه اصلا لينك را نديده و يك نفر بهش گفته كه فلان لينك در دبش خوب نبوده! با اين حال چون چيزهايي گفت كه من احساس كردم حضرت فكر مي‌كند كه من دكان دستگاهي درست كرده‌ام تا از نام ديگران استفاده كنم، خيلي بهم برخورد و به اين فكر افتادم شايد ديگران هم اينطور فكر كنند. من هيچ منتي براي دبش به كسي نداشتم ولي آيا اين بود جواب زحمت و هزينه و مخصوصا وقتي كه هر روز صرف دبش مي‌كردم؟ تصميم گرفتم تا به بچه‌ها اعلام كنم بايد حق عضويت بدهند و تا هر كس اينطور فكر مي كند معلوم شود و حذفش كنم. بجز دو نفر، همه حق عضويت دادند و آن دو نفر هم گفتند چشم مي‌دهيم. البته كل پول به اندازه تلفني كه من بخاطر سايت پرداخت كردم هم نشد، ولي در عوض بابت آن موضوع آزار دهنده، خيالم راحت شد!

بيشترين رونق سايت موقع انتخابات بود و آن حمايت‌نامه مشهور كه پايگاهش سخنگاه دبش بود. (با  229 كامنت!)

اما بعد از انتخابات و بيشتر به خاطر جو ياس آميز آن ايام سايت از رونق افتاد. من هم ارتباطم با شرق قطع شد و تلاشم براي جمع كردن بچه‌ها به جايي نرسيد.

چند ماه بعد، به خاطر ورود چند نفر ديگر سايت رونقي گرفت اما باز دچار ركود شد. بيشتر از اين وارد جزئيات نمي‌شوم و همين‌ها را نوشتم تا سووالات كساني را كه مي‌پرسند دبش چي شد را پاسخ بدهم. راستش سايت دبش اخيرا هيچ ربطي به آن‌چيزي كه من در ذهن داشتم نداشت و من هم بيكار نيستم كه هر سال پول بابت دومين و فضاي چند صد مگابايتي و رفع اشكالات سايت پرداخت كنم و عكس بگذارم و لينك اضافه كنم و بخش سخنگاه را فعال نگه دارم... تا چند نفر وبلاگ‌نويسي كنند. البته اين شايد براي برخي (البته منظورم متاخرين است) جذاب و شديدا سودآور باشد كه از همان روز اول وبلاگ نويسي، بين هزار تا دو هزار نفر -از بركت سابقه و چيدمان ويژه‌ي دبش- بيننده داشته باشند و سريعا جاهاي مختلف لينك شوند، اما اگر قرار بود من صرفا خادم دبش باشم چه سودي براي من؟ ژ

(راستي براي اينكه مشغول ذمه كسي نباشم بگويم كه يك بار هم آگهي گرفتم 50 هزار تومان از خردنامه همشهري، به هزار بدبختي. كه البته در عوض 140 هزار تومان طلبم از خردنامه را دوستان خوردند  تا آن‌ها هم مشغول ذمه كسي نباشند. لعنت الله عليهم اجمعين!)

وقتي كه ما هيچ حلقه‌اي نداريم (يا اگر دوستان مثلا در مشهد دارند به من ربطي ندارد و فيضي نمي‌رساند) چرا من بايد علاف اين جمع بشوم و يكعده‌اي علاف دبش. تازه آن هم يكي دونفري كه ... بگذريم. (راستش اين همه روده درازي كردم تا برسم به اينجا، اما مي‌بينم ارزشش را ندارد گفتن يك چيزهايي كه دلخوري‌ها را عيان كند و زيادتر)

 اين دوران هم براي من يك تجربه بود كه خيلي چيزها ياد گرفتم. از اين به بعد هم متمركز مي‌شوم روي علاقه اصلي‌ام يعني طنز نويسي.

 ضمنا بر خلاف تبليغات بعضي‌ها، اينطور هم نيست كه هر كي از دبش رفته به خاطر دعوا با من رفته باشد. با علي معظمي همچنان دوست هستم و با حميدرضا ابك در تماس دوستانه. با مجتبي آقايي روابط خانوادگي داريم و ارتباط با خانم ايلانلو مثل گذشته كم اما احترام آميز است. با آقاي فرهادپور هيچ برخوردي نداشتم بعد از بيرون آمدن از شرق و اصلا يادم نمي‌آيد كه جز ادب و احترام و احوالپرسي با احمدرضا همتي مقدم برخوردي داشته باشم. محمد رهبر خودش ديگر ميلي به نوشتن نداشت و رابطه‌مان مثل قديم است... .  البته يك چند نفري هم هستند كه از من خوششان نمي‌آيد. خب نيايد، حلقه دبش كه قرار نبوده هيات محبان محمود فرجامي باشد!

خلاصه كه آن سايت دبشي كه تا پيش از اين بود ديگر وجود ندارد و از اين به بعد آن آدرس روي وبلاگ من ريفر مي‌شود. يك جورايي بازگشت به همان دوراني كه دبش دات كام وبلاگ من بود و الان چيزي شده شبيه خوابگرد كه يك وبلاگ اصلي در آدرس دات كام است با وبلاگ‌هايي در ساب دومين‌ها. وبلاگ بعضي دوستان هم بابت تعهدي كه داريم همچنان پا برجاست و خواهد بود.

خب اين بود قصه ما. كلاغه هم هنوز به خونه‌اش نرسيده. اين هم آخرين يادداشتي است كه من در مورد مديريت سايت دبش مي‌نويسم و هر كس سوالي، اعتراض، پيشنهادي چيزي در اين مورد دارد همين حالا بنويسد. اي ميلي يا كامنتي، خصوصي و عمومي. همه را با كمال ميل جواب مي‌دهم و بعد از اين ديگه هيچ وقت در اين باره چيزي نمي نويسم.

  در همين رابطه بخوانيد:

اولين سرخوردگي، يك روز بعد از تولد سايت!

راه اندازي دوباره دبش و رفع مشكلات

شرح گوشه‌اي از مشكلات به خاطر ارتقاي نسخه ام تي دبش

(مطلبي در اين رابطه به ذهنم برسد يا اگر كامنتي را خواستم جواب بدهم، به صورت پي نوشت همين‌جا مي نويسم. راستي شما نمي‌خواهيد يادداشتي در مورد دبش بنويسد؟ دو سال فعاليت ما ارزش يك يادداشت را كه دارد. ندارد؟!)

 

پ.ن1: يك استنتاج غلط از اين گزاره كه روزگاري كسي مثل فرهادپور در دبش بود و حالا نيست، مي‌تواند تقصيرها را به گردن اعمال و رفتار من بيندازد. اما طور ديگري هم مي توان به اين موضوع و موضوع‌هاي مشابه نگاه كرد:

روزگاري محمود فرجامي پيگيري مستمر مي كرد تا كساني مثل فرهادپور وبلاگ بنويسند، اما بعدا سرد شد و تصميم گرفت اينقدر براي ديگران مايه نگذارد و وقتي پيگيري‌هايش قطع شد آنها هم ننوشتند. (در همين مورد خاص شاهد هم دارم. از لينكهايي كه به درخواست من در سايتهاي مختلف به فرهادپور  داده مي شد تا آن روزي كه احساس كردم - همان اوايل- فرهادپور دارد به خاطر كامنتهاي بي ادبانه سر مي‌شود و از مهدي جامي به طور خصوصي خواستم در اين مورد چيزي بنويسد تا فرهادپور دلگرم شود. وشد)

پ.ن2: راستي يك زماني سر يك يادداشت و شوخي‌هاي مابين خودمان، مهدي جامي درباره من دبش نوشته بود:

محمود فرجامی: آفلاين نسبتا دايمی! دبش خانه آبادی که محمود فرجامی خرابش کرد! طنز درجه يک سياسی و اجتماعی. دوست خوبی که قول می دهد اما به قولش وفا نمی کند. سرش خيلی شلوغ است.

و

دبش: ذکرش رفت. دو نفر دبش را خراب کردند دومی اش محمود فرجامی بود!

كه اين هم جزو اتهامات ما ثبت است. در تماسي كه براي كاري درباره راديو زمانه با مهدي داشتم، در مورد اين مطلب هم پرسيدم. گفت كه آنرا خوانده و خيلي متعجب بود از ربط ماجرا و تاكيد هم كرد كه قضيه سر همان ماجراها و شوخي‌هاي بين خودمان بوده و برداشت دوستان هيچ ربطي به نظر اصلي او ندارد.

مجيد دلبندم، اون ادبياته!

توهم بر دو نوع است: نوع حاد و نوع مزمن. ما امروز به نوع سوم مي پردازيم.

داستان‌نويس، تئورسيون، منتقد ادبي، هنري، سياسي، ... و اسكارشناس شهير ايراني، محمدرضا سرشار (يا همان رضا رهگذر قصه ظهر جمعه اينا) بعد از ارشاد و هدايت اهل فرهنگ در داخل كشور، به سراغ ارشاد مجامع بين‌المللي رفت و به خبرگزاري فارس گفت: «اهدا نشدن نوبل، بهتر از اهداي آن به مخالف جمهوري اسلامي است». وي پس از اظهارنظر كلي در مورد ادبيات جهاني گفت: «آثار مطرح غربي، هرچند به شكل سطحي، حاوي انديشه هستند، در حالي كه در آثار داستاني كمتر درون‌مايه‌هاي فكري وجود دارد و داستان‌ها بيشتر گرفتار مسائل پيش پا افتاده و معمولي هستند و به دنبال انديشه‌هاي بلند و نو نيستند».


استاد بلافاصله پس از روشن كردن تكليف جوايز ادبي نوبل، به سراغ ساير جوايز نوبل رفته و اضافه كرده‌اند: «ما در چند سال پيش شاهد بوديم كه جايزه صلح نوبل به يك وكيل ايراني داده شد اما كساني كه آثار وي را خوانده بودند، مي‌دانستند كه اين وكيل ايراني در عرصه حقوق و قضا جايگاهي نيست كه در عرصه جهاني مطرح شود».


به نظر مي‌رسد استاد فكر مي‌كنند آثار كانديداهاي صلح نوبل مثل بخش ادبي بايد خوانده شود. در همن راستا اعلام مي شود: مجيد، دلبندم! اون اسمش ادبياته!

* فكر نمي‌كنم از هيچ كسي تا بحال، به اندازه جلال آل‌احمد كاريكاتور زنده توليد شده باشد: يوسفعلي جان ميرشكاك، رضا اميرخاني، رضا رهگذر... بازم بگم؟ 

ايربگ‌دار شويد تا رستگار شويد! (به روز شد)

عارضم به حضور انور نسوان محترمه كه اينطوري‌ها هم نيست كه ما توي وبلاگمان همه اش به جار و جنجال‌هاي سياسي و يا زد و خوردهاي وبلاگي بپردازيم كه آنها هم عمدتا از نوع مردانه هستند. نخير ما به فكر شما و به خصوص مسايل ايمني شما هم هستيم و در همين راستا يك خبر توپي گير آورده‌ايم كه به احتمال زياد تا حالا نشنيده‌ايد و علاوه بر تر و تازگي اي بسا كه در زندگي بعضي‌ از خواهران هم مثل آن خواهر 24 ساله فرنگي، تاثير داشته‌باشد.

ماجرا از اين قرار است كه AFP گزارش داده كه يكي از نسوان فرنگي كه داده بوده جي‌جي مصنوعي (silicone breasts ) برايش بكارند، با اتومبيل تصادف مي كند و اين دو عنصر حياتي مصنوعي، عين ايربگ عمل كرده و حيات واقعي اين خواهر را حفظ مي‌كنند.

اين است كه به نظر حقير، خيلي بهتر است كه خواهران مايه دار و ميان مايه، جاي آنكه به فكر خريد اتومبيل ايربگ‌دار باشند، بروند يك پولي بدهند خودايربگ بشوند كه هم خيالشان بابت مسايل ايمني راحت باشد، يك فيضي هم به آقايشان برسانند. هزار تا خاصيت اين كار دارد كه يك چند تاييش اين‌ها هستند:

 الف. اتومبيل‌‌هاي ايربگ‌دار گرانند. آدم مي تواند نصف تفاوت قيمت يك مدل ايربگ‌دار با بي ايربگ را بدهد، خودش را ايربگ‌دار كند. بقيه‌اش را هم بگذارد تو جيبش يا بدهد يك جاي ديگرش را ايربگ‌دار كند!

 ب. آدم نمي تواند خودش را محدود به يك اتومبيل ايربگ‌دار كند و خيلي از مسافرت هاي كوتاه ما در اتومبيل ديگران و يا اتومبيل‌هاي كرايه مي‌گذرد كه اكثرا بي ايربگ‌اند و خطرناك. بهتر است آدم ايربگ‌هايش را همراه خودش داشته باشد تا خيالش راحت باشد.

 ج. تفاوت بعضي مدل‌هاي ايربگ‌دار و بي ايربگ مثل 206، زياد مشخص نيست و نمي‌شود پز مستحبي را دراين مورد به راحتي دركرد، اما تفاوت آدم ايربگ‌دار و بي‌ايربگ براي همه مشخص است (به خصوص مردان ايراني كه با يك نگاه توي خيابان، اسكن استخوان مي كنند!) تازه آدم كه نمي‌تواند با اتومبيل ايربگ‌دارش برود توي سونا و استخر.

 د. شايد سال به سال ايربگ اتومبيل، خودي نشان ندهد و خيري به راننده و سرنشين نرساند، اما ايربگ آدم مي تواند هر روز و هر شب به راننده و سرنشين‌هاي متعدد خير كثير برساند!

 ه. اربگ اتومبيل يك وسيله مادي و دنيوي است كه جز همان كار تعريف‌شده‌اش در هنگام تصادف، هيچ كاربرد ديگري ندارد، اما ايربگ آدمي‌زاد مي تواند واجد خواص ماورايي و روحاني هم بشود. اي بسا كه استفاده كنندگان از ايربگ انساني، آنچنان دعاي خيري نثار صاحب ايربگ كنند كه اصلا تا آخر عمر تصادف نكند!

--------------------------------------

*اگر شما هم خواص ديگري از ايربگ‌هاي انساني به نظرتان مي رسد، در بخش كامنت‌ها بنويسيد. اين نوشته چندروزي به روز مي شود.

** البته مبرهن است كه هر چيزي حدي دارد و ايربگ نبايد مزاحم رانندگي شود!

*** اين هم كامنت مفصل پويان در رابطه با ايربگ:

از دیگر موارد استفاده ایربگ میتوان به نکات زیر اشاره کرد:
جلیقه نجات: قطعا یک آدم ایربگ دار همیشه و در همه جا جلیقه نجات بتن دارد و هرگز غرق نخواهد شد حتی در موارد تروریستی مثل هل داده شدن در استخر یا رودخانه و یا ....
فقط کافیست به آمار غریقان دریای خزر در همین تابستان امسال نگاهی باندازید.همین اقدام ساده (و خدا پسندانه!) چقدر از آمار تلفات و هزینه های مستقیم و غیر مستقیم آن مثل فوریتهای پزشکی ،بین رفتن مادر خانواده و بی سرپرست شدن فرزندان و غیره میکاهد!
تصور بکنید اگر تایتانیک سواران ایربگ داشتند چقدر آمار تلفات کاهش می یافت ، تا آنجا که در عملیات نجات بجای زنان و کودکان ، مردان و کودکان بسرعت از معرکه دور میشدند و ناجیان میتوانستند سر فرصت  و بدون هیچ نگرانی (و البته با اشتیاق)به سایرین رجوع کنند (بعنوان نمونه دیگر شاهد مرگ پتروس گونه جک نبودیم!) و نیز واقعه تایتانیک نه یک  فاجعه تاریخی بلکه فقط در حد یک حادثه کاهش میافت.
از معایب این اقدام میتوان به تعطیلی کلاسهای آموزش شنا برای بانوان اشاره کرد که البته در مقایسه با مزایای آن قابل چشم پوشیست.
تنفس مصنوعی: قطعا ایربگ همان کیسه هواست و هوا هم لازمه حیات. بی شک تصدیق میفرمایید که همراه داشتن دو کیسه هوا در همه جا و همه وقت از اوجب کمکهای اولیه است. تصور بفرمایید که روشهای قدیمی تنفس دهان به دهان منسوخ خواهد شد و به نوع پیشرفته سینه به دهان تبدیل خواهد شد که نه تنها بسرعت هوای پاک (نه هوای آلوده شهرها)را به ریه های فرد مصدوم پمپ میکند بلکه بی تردید باعث نفس نفس زدن ،افزایش ضربان قلب  ،بالا رفتن فشار خون و گرم شدن بدن مصدوم که نشانه های اولیه حیات است خواهد شد و مصدوم را نیز سر حال می آ ورد پس روش سینه به دهان نه تنها تنفس مصنوعی محسوب میشود بلکه ماساژ قلب ، پتوی گرم کننده و سایر کمکهای اولیه نیز خواهد بود. البته روش را نباید بیش از حد بکار برد چون ممکن است مصدوم دوباره از حال برود!!!
همیشه در دسترس بودن این جعبه کمکهای اولیه در کوی و برزن قطعا از فواید بزرگ این روش محسوب میشود.
محافظت: حتما شما تا بحال لوازم الکترونیکی خریداری کرده اید که درون پوششی با حبابهای هوا محافظت میشود.فرض کنید قطعه ای از کامپیوتر مثلا سی پی یو یا رَم شما دچار مشکل شده و باید برای بررسی به فروشگاه مربوطه ببرید.خوب بسادگی میتوانید از خانمی تقاضا کنید که از آن بنحوی که خودتان هم میدانید تا رسیدن به مقصد محافظت نماید.
کیسه بکس: خوب هرچند که چنین استفاده ای از چنین موهبتی کفران نعمت است ولی بهر صورت انسانهایی پیدا میشوند که چنین طرز تفکری داشته باشند.
زیبا سازی شهرو جلب توریست: قطعا تصدیق میفرمایید که کثرت ایربگ داران چقدر به زیباسازی شهرها و تزریق نشاط  و امید بزندگی و کاهش نارضایتی شهروندان از مشکلات جامعه و البته جلب توریست موثر خواهد بود.
کاهش وزن: قطعا ایربگ را میتوان با گازهای مختلف پر کرد.خوب قطعا از این به بعد با بمباران تبلیغاتی کمپانیها روبرو میشویم که ادعای کاهش وزن بوسیله کارگزاری ایربگهایی با گاز هلیم(که از هوا سبکتر است) را دارند. و در تبلیغات آنها خواهیم دید:


قبل از عمل: انسانی که بسختی و کمک دیگران راه میرود
بعد از عمل: خانم خوشحالی که در حال پرواز است.
حتما در اخبار خواهیم شنید که در کشتی زنان، خانم جی فن وو بدلیل اضافه وزن با ایربگ هلیمی در وزن کشی شرکت کرده یا نمونه نادرتر با چهار ایربگ هلیمی.
عملیات انتحاری:خوب اگر ایربگ با هیدروژن پر شود چه؟از این به بعد باید شاهد شکل جدیدی از عملیات تروریستی باشیم.
شارلاتانیسم:خوب بازار شارلاتانیم هم داغ خواهد شد.مثلادر روزنامه ای در لس آنجلس خواهیم خواند.پر کرد ایربگ با هوای وطن.
رکورد شکنی:خوب اگر دیدید نسوان رکورد حبس نفس در سینه را شکستند تعجب نکنید.خوب هوای اضافی این قابلیت رو میده.شاید هم اکسیژن خاص کار گذاشته باشند.
افزایش نفخ:اگه نوزادتان زیاد نفخ میکند خیلی او را به این دکتر آن دکتر نشان ندهید و شاید جای دیگری نشتی دارد.
تشخیص آسان:خوب اگه دکتری گوشی خودش را برای تشخیص در مورد ایربگ داری بکار برد قطعا صدای قلب را با اکو خواهد شنید و تمام صداهای خفیف و نامورون را براحتی کشف میکند.
آلودگی صوتی:همین اکوی ضربان قلب باعث آلودگی صوتی هم میشه.فکر کن سر یک کلاس تو دانشگاه آزاد نشستی میخوای درس گوش بدی.سرسام میگیری.
استپ سینه:خوب تا حالا مردان در کنترل توپ با سینه ماهر تر بودند. چه میشه کرد. گهی پشت به زین و پهی زین به پشت.
دما سنج:همه میدانیم که هوا در اثر گرما و سرما انبساط و انقباض زیادی دارد.خوب از این به بعد با یک نگاه سرسری به عقب اتوبوس مظنه دمای هوا دستتون میاد.
آپاراتی: پنچر گیری، تنظیم باد ایربگها توسط بانو!
شعار ایربگداران فمنیست: ایر بگست این سینه و این نیست باد! ***هرکه را ایربگ نباشد نیست باد.
کاست جدید شادمهر: میخواستمت ولی نموندی پیشم***ایربگ بذاری هم  عاشقت نمیشه.
    فایده نداره اشک و گریه زاری*** نه ایربگتو میخوام نه باد خالی.
                          دروغ نگو ایربگ نه مال این زمونست***هردومون میدونیم اینا بهونست
                          بجون تو ایربگ اصل حاله***زندگی با ایربگ پر عشق و حاله.

از من فورست گامپ نساز آقا!

نمي دانم چند وقت پيش يادداشت احساساتي-ستايش‌آميز-پروپاگاندايي رضا اميرخاني در سايت لوح خطاب به يك دانش آموز المپيادي را خوانديد يانه. ماجرا -آنطور كه اميرخاني تعريف كرده بود- از اين قرار بود كه گويا در مراسم اهداي جوايز شركت‌كننده اسراييلي برخلاف قوانين مراسم پرچم اسراييل را مي‌برد روي سن؛ و بعد كه اينطور مي‌شود شركت كننده ايراني (سید جلیل کاظمی تبار) هم ديگ غيرتش به جوش مي‌آيد و او هم تصميم مي‌گيرد همچين كاري كند تا يك‌وقت غرور هموطنانش جريحه دار نشود و آبروي امت اسلام هم محفوظ بماند، ولي كو پرچم؟ در نتيجه در همان فرصت كم، sampad.jpgشركت‌كننده غيور ايراني در يك حركت نيمه استشهادي پرچم ايران را از توي سالن مي‌كَنَد و با خودش روي سن مي‌برد و از اين حرف‌ها.
مثل هميشه كه ملت منتظر اين‌طور قهرمان‌بازي‌ها هستند، اين يادداشت (و به خصوص آن عكس) هم مورد استقبال وسيع رسانه‌ها قرار گرفت، تا آنجا كه سيماي جمهوري اسلامي هم در بخش ويژه خبري همين داستان حضرت اميرخاني را نقل و به همراه همين عكس (البته اسلاميزه شده!) نشان داد.
حالا اين جناب كاظمي تبار 18 ساله يك جوابي به آقاي اميرخاني داده كه خيلي بايد براي او و ديگر افتخارآفرين‌سازان عبرت آموز باشد. اين جواب آنقدر زيبا و پرمغز و در عين حال بامزه است كه من همه آن‌را از سايت لوح نقل مي كنم. اميدوارم آقاي اميرخاني هم به زودي خشك شود!

برسد به آقای امیرخانی!
سید جلیل کاظمی تبار امیر کلایی

خدمت آقای رضا امیرخانی
این که می‌خواهید مردم به جای توجه به نرگس و... به‌اصطلاح به شخصیت‌های علمی (سمپادی‌ها، المپیادی‌ها و...) توجه داشته باشند کاملاً بجاست. منتها راجع به مقاله‌ای که نوشتید انتقاداتی دارم.
در مقاله‌تان عکسی را نشان دادید که قابل انکار نیست: یک ایرانی با پرچمش کنار یک اسرائیلی.
ولی چه مدرکی برای جملاتی از قبیل «عدم رعایت پروتكل، به خاطر در آوردن پرچم جمهوری اسلامی از میله پرچم‌های سالن كه قطعاً امری است كه موجبات جلب توجه سایران را فراهم می‌آورد» و «حرکت شجاعانه» دارید؟
در روی سن نه میله‌ای بود که من پرچم ایران را از آن کنده باشم، نه هیچ قانونی (کتباً یا شفاهاً) وجود داشت که بردن پرچم به بالای سن را ممنوع کند. نه دختر اسرائیلی کار خطائی انجام داد و نه من مقابله به مثل انجام دادم. و در نهایت فضای به وجود آمده طوری نبود که چرت کسی پاره شود.
در واقع قضیه از این قرار بود که ما با خودمان دو تا پرچم بردیم که در جشن اهداء مدال یکی را به من دادند که بالا ببرم. به طور کاملاً تصادفی نمره من با نمره آن اسرائیلی برابر بود و در روی سن پهلوی هم قرار گرفتیم. جالب این‌جا بود که او یک پرچم کوچک به صورت یک دست‌بند داشت و پرچم من خیلی خودنمایی می‌کرد و در نتیجه تصویر خلق‌شده روی سن برای ایرانیان خیلی احساس‌برانگیز جلوه می‌کند، وگرنه در حال و هوای سالن هیچ اتفاق عجیب و قابل توجهی برای حضار خارجی رخ نداد. تأکید می‌کنم، کسی کار نابهنجاری انجام نداد. وضعیت پیش‌آمده کاملاً طبیعی بود. تنها نکته واقعی هیجانی است که یک نفر ایرانی با دیدن آن عکس ممکن است به او دست دهد.
شما با دیدن عکس‌هایی که در سایت
http://imo2006.dmfa.si/images20060717.html قرار دارد (ردیف‌های آخر آن‌جایی که از سن گرفته شده است. اصلاً منظورم همان جایی است که عکس را از آن گرفتید و احیاناً خودتان نیز دیدید!) خواهید دریافت که بردن پرچم کاری بس پسندیده محسوب می‌شده است، همان طوری که سایر کشورها نیز آن کار را کرده بودند و هیچ خصومتی، طی آن صحنه، میان ایرانی‌ها و اسرائیلی‌ها رد و بدل نشد. شاید شما بخواهید از آن منظره بامزه برداشت‌های استراتژیک بکنید و یک Forrest Gump جدید بسازيد که این حاصل ذهنیات است و نه عینیات.
توضیحاتم با کمال بی‌طرفی و بر اساس اصل گزارش‌گری حقیقت بدون جانب‌داری بود. همه مطالب بالا را شما بهتر از من می‌دانستید. در هر صورت مشاهدات من (نامه‌هایی که دریافت کردم) نشان می‌دهد که احساسات ایرانیان در سراسر جهان با این مقاله کوچک شدیداً تحریک شد که به دلیل صحت نداشتن محتوای مقاله با توجه به عواقب آن که متوجه من می‌شود برایم قابل قبول نیست.
در آخر باید عرض کنم که این کارتان کم از نرگس، کوله پشتی و... نداشت.
با تشکر
سید جلیل کاظمی تبار امیرکلائی

 

احساساتي نشو دوست من! ما شكست نخورديم...

من هم معتقدم كه افشاي نامه امام از طرف هاشمي خيلي مهم بود و پس‌لرزه‌هاي قدرتمندي ايجاد خواهد كرد، هر چند كه من - با مطالعه ماجراهاي آخر جنگ و تطبيق آنها- تقريبا محتواي اين نامه را حدس مي‌زدم و بجز واكنش هاشمي؛ چيز ديگري برايم عجيب نبود. يعني اينطور نبود كه فكر كنم كه در آن دو سال آخر مردم با شوق به جبهه مي‌رفتند يا خزانه خالي نبوده يا بين مسوولان درگيري نبوده يا آن حرفها شعار نبوده... حتي اين‌ها را يك جايي هم براي يك جمع 100 نفره در قالب چيزي مثل سخنراني،گفته بودم.

اما يك چيزي رو نمي توانم اين وسط بفهمم. ببينيد در اكثر وبلاگ‌هايي كه به اين موضوع پرداخته‌اند، من ديدم كه به "شكست" اشاره كرده‌اند. والله من هيچ تعصبي ندارم ولي اصلا سردرنمي‌آورم كه اين دوستان منظورشان از "شكست" در جنگ چيه؟ بله. درسته كه ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر خيلي با علامت سووال مواجه است و اينم درسته كه پذيرش فوري قطع‌نامه خيلي بيشتر به نفع ما بود (اين ديگه اونقدر بديهيست كه محسن رضايي هم اونو فهميده!) اما ميشه دوستان بفرمايند ما چطور شكست خورديم؟ مگه قطع‌نامه 598 ، درخواست تسليم بدون قيد و شرط ايران بوده كه پذيرشش مساوي با شكست است؟

يك قطع‌نامه‌اي به نام 598 صادر ميشود كه از طرفين مي‌خواهد برگردند سر مرزهاي بين‌المللي تا سر وقت مقصريابي بشه. ايران اول اونو قبول نمي كند. اما بعدا كه اوضاع اونطوري كه ايران پيش‌بيني مي‌كرده پيش نمي‌رود و امريكا هم بطور نيمه‌رسمي وارد جنگ عليه ايران مي‌شود؛ ايران آن‌را قبول مي‌كند. همين!

حالا ممكنه بپرسيد اگه موضوع به همين سادگي‌ست، پس چرا ماجراي پذيرش قطعنامه اونقدر براي آقايان - از امام گرفته تا مسولين تا بسيجي‌ها و حزب‌اللهي‌ها- گرون مياد. آهان! مساله اينجا سر يه اشتباه بزرگ تبليغاتيه كه متاسفانه يه جورايي الان هم داره سر مساله هسته‌اي تكرار مي‌شود.

دوستان لابد يادشان هست كه وقتي كه پيشنهاد صلح به ايران شد (عمدتا دوبار؛ يكبار بعد از فتح خرمشهر كه عراق در موضع ضعف قرار گرفت و يكبار هم سر همين قطع‌نامه) طرف ايراني به‌جاي اينكه صاف و پوست‌كنده بگه به اين دلايل صلح رو نمي‌پذيريم (مثلا عدم پرداخت خسارت كافي يا اعتماد نداشتن به ميانجي‌ها) توي بوق‌هاي تبليغاتي‌شان دميدند كه "صلح تحميلي بدتر از جنگ تحميلي... صلح خفت‌بار هرگز...  جنگ تا برافراشتن پرچم لااله الا الله در تمام عالم ادامه دارد..." و خودشان طوري وانمود كردند و به مردم تلقين كردند كه انگار پذيرش صلح مساويست با شكست! و بعد هم كه مي خواستند قطع‌نامه را قبول كنند به اندازه قبول شكست، بر آنها سخت گذشت. 

محتواي اين نامه هم هيچ چيز عجيب و غريبي ندارد، هر چند كه تصوير تكان‌دهنده‌اي از اوضاع كشور در آن سال‌ها ارائه مي دهد. يعني اصلا مي‌خواهم بگويم كه اگر چنين نامه هايي وجود نمي داشت و اوضاع خوب بود و آن‌وقت امام قطع‌نامه را مي‌پذيرفت خيلي جاي تعجب داشت! (هرچند كه انتشار اين نامه در موقعيت كنوني توسط هاشمي همچنان تعجب آور است)

 اينكه آرمان‌ها پوچ بوده يا نه و اينكه سياست‌مداران ما راستگو بودند يا دروغگو و اينكه روياها چطور با واقعيت روبرو شدند، همگي قابل تاملند و تاثر آور؛ اما پاسخ آنها هر چه كه باشد به هيچ‌وجه نمي‌توان از انها نتيجه گرفت كه ما شكست خورديم. شاهد از اين بهتر كه  يك وجب از خاك ايران از دست نرفت و يك روز هم عكس منحوس صدام را سر در خانه‌هايمان تحمل نكرديم و يك ريال هم خراج و خسارت به هيچ دشمني نداديم؟

باور كنيد دوستان؛ ما شكست نخورديم. لطفا اين‌را وقتي كه احساساتي مي‌شويد و احساس مي كنيد آرمان‌هايتان متزلزل شده‌اند؛ در نظر داشته‌باشيد!

-------------

(بايگانيوبلاگ‌هاييكه در رابطه با اين موضوع نوشته‌اند در بلاگچين)

 
 
 
 

آگهی