![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
من: سلام استاد! خيلي خوشحالم از اينكه بالاخره دمدماي صبح تونستم خدمت شما برسم.
ايشان: عليك السلام بالامجان. خوش گلدون. بنشين يك چاي زعفراني بخور، جاني بگيري
من: خيلي ممنون استاد. برام خوب نيست. يك وقت عادت مي كنم، بعدا برام دردسر ميشه!
ايشان: خوب حالا كارت چيه؟
من: كار خاصي نداشتم. مي خواستم تولد سركار و روز شعر و ادب پارسي رو بهتون تبريك بگم.
ايشان: چه گفتي بالامجان؟
من: عرض كردم...
ايشان: حالا چرا داد ميزني آقاجان؟ كر دورم كه ! منظورم اين بود كه اينها چه ربطي بهم دارند؟
من: قربونتون برم. خب روز تولد شما همون روز شعر و ادب پارسيه ديگه.
ايشان: ببين بالام جان، من حوصله شوخي ندارم. طنزت گرفته برو باغ بالايي، عبيد و محمد هاشم و ايرج ميرزا آنجايند. شايد هم اين حرفها را از "بيحالي" مي زني. چايي ميخوري؟
من: اي بابا استاد گويا خبر نداريد. عارضم به حضورتون كه روز تولد شما رو چند ساليه كه روز شعر و ادب پارسي اعلام كردن و...
استاد: لا اله الا الله. اگر گويدون اين دو قلپ چاي به جانمان بنشيند. كي دايقاه خواب ما را ديدهاي، آن را هم به فضولّوخ و خبررساني زوركي ميگذراني؟ اصلا تو بيكاري خواب مارا ميبيني؟
من: راستش يكبار هم خواب بيبيخانم استرآبادي را ديدم و ايشان هم يك "معايبالرجالي" نشانم داد كه تا چند سال خواب هيچ اديب و شاعري را نديدم.
استاد: بله. عكس مكتوباتش، بد عنق است. تازه هميشه هم پسرش كلنل علينقي هم به بهانه مزغانزني دور و بر آناسي ميپلكد. به تعبير شيخ اجل، سعدي بزرگ؛بايد عطايش را به لقايش بخشيد!
من: خب استاد با اجازه. تا سهراب نپريده روم بهتره بيدار بشم.
ايشان: تز ديردون دا! حال حكيم خوبست انشاالله؟ سلام برسان خدمتش و از قول من بگو به ايشان كه ما و همه پارسيگويان تا دنيادنياست مديون ايشانيم.
من: نخير استاد! من باباي سهرابم. يعني اسم پسرم سهرابه. وقتايي كه زودتر از من بيدار ميشه، واسه بيدار كردن من ميپيره رو شيكمم. يكي دوبار هم -روم به ديوار- قلقگيري نكرده بود، پايينتر فرود آمد كه چشمتون روز بد نبينه... بگذريم. به اين قامت ناساز ما مي خوره رستم باشيم؟
ايشان: گفتم بلكه رستم هم افتاده باشد پاي عمل. نخواستم به رويت بياورم. خب مي گفتي...
من: بله. گويا خبر ندارين. ولي بدونين كه روز تولد حضرتعالي رو گذاشتن شعر و ادب پارسي و براتون كنگرههاي متعددي هم برگزار مي كنن. تلويزيون هم چپ و راست از شما شعر پخش مي كنه.
ايشان: و لابد حيدربابا را!
من: نخير استاد. حيدر بابا كه به تركيه و ربط چنداني به روز شعر و ادب "پارسي" نداره. در عوض اون شعر شما در مورد بسيج رو پخش مي كنن كه فارسيه ...
ايشان: عجب!
من: روزنامه جمهوري هم شعر شما در وصف نماز جمعه اقاي هاشمي رو چاپ كرده بود. خيلي باحال بود!
ايشان: لااله الا الله!
من: بانك كشاورزي هم شعر شما در وصف اين بانك رو توي تبليغاتش استفاده ميكنه! همون كه مي فرماييد...
ايشان: ... به... و ... كه.... از... با ...!
من: بله؟!!!
ايشان: خودتو هم روش!
من: ببينيد استاد. درسته كه اين يه خوابه. ولي من به شما اجازه نمي دم اين حرفا رو در مورد مديران مملكتي به زبون بياريد. تازه بنده هم روش!
دهه. استاد ديگه چرا قوري رو پرت مي كنين؟! استاد خواهش مي كنم...بابا گناه من چيه؟ آهاي كمك... يكي منو بيدارم كنه... سهراب!
طنز قشنگی بود، به خصوص بعد از آن چند تا ميزگرد که چندان برايم جالب نبود (خنديدم، اما خندهاش کفارهدار بود!) اما اين که پرسيدهايد چرا کامنت نمیگذارند ملت، والا من هر وقت خواستم کامنت بذارم کامنتگير شما خراب بوده. بعد اين کد امنيتی هم که اضافه شده، درصد مواقعی که کامنتگيرتان کامنت آدم را میخورد و منتشر نمیکند خيلی زياد شده.
در باب لينک دادن به دبش. سايت خوبی است اما وبلاگ به وبلاگ لينک میدهد.
راستش میخونم گاه به گاه اینجا رو. الآن نوشته اون روبهرو رو دیدم که لینک و این حرفا بود .... خوشم اومد.فعلا که ماه هاست وبلاگم تعطیله ولی با کمال میل هر وقت راه افتاد .... ( این هم یه جور دلخوشیه دیگه) .
مطالبت رو دنبال می کنم مخصوصا بحث شیرین "یک نفر" رو که خدای وبلاگ و ایناست. حسین نیست اسمش! خدای رسم الخطه ولی!
مخلص همه تون.
لطفا فقط نظرات مربوط به مطالب را بنویسید.