![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
مجری: شنوندگان و بینندگان و خوانندگان عزیز، سلام. با دومین برنامه از سلسله میزگردهای دبش در خدمت شما هستیم. میهمانان این نشست، خانم ها و آقایان سیما شاخساری از فرنگوپولیس، نازلی کاموری از سیبیل طلا، سید نیک آهنگ کوثر، داریوش م از ملکوت و حسین درخشان از حودر هستند. متاسفانه در این برنامه برخی از دوستان همچنان به دلیل مشکلات خصوصی و عمومی نتوانستند شرکت کنند و حضرت سید رضا شکراللهی از خوابگرد هم پیغام داده اند که دلایل عدم حضورشان در این برنامه را مرقوم داشته اند که توسط آقای داریوش م قرائت خواهد شد. آقای م بفرمایید لطفا.
داریوش م: "اعوذ بنفسی من الابتذال... و اما بعد. خبر رسید که در مجلسی که مقرر بود اعاظم وبلاگستانیه شرف حضور یابند، میرزا حودر ابوالبلاگ، شیخ فرقه ضاله حودریه نیز حاضر خواهد شد. عموم مکلفین و مقلدین مطلع باشند که غیبت صغرای ما از آن مجلس دلیلی ندارد جز حضور همین فاجر فاسق و فرض است بر همه بای نحو کان به پرهیز از حودریون عموما، و مشارالیه خصوصا...
حودر: بیشین بینیم بابا کسشعر تف نده. فرقه کدوم بود؟ بابا یکی به این کسخل حالی کنه فرقه وقتی درست میشه که یه دسته تو اقلیت یا اکثریت باشن. وقتی همه تو وبلاگستان زیر بیرق من سینه میزنن، دیگه فرقه معنی نداره!
نیکان: (دو دستش را میگیرد جلوی دهان و شیشکی می بندد) زززززررررررتو!
حودر: بهبه... آسید حوض کوثر! دو کلمه هم از ننه عروس...
مجری: (حرف را قطع می کند) بله... خیلی ممنون از دوستان. با اجازتون باید عرض کنم که بسیاری از مخاطبان برنامه اول میزگرد دبش، تقاضا کردهبودند که برای این برنامه یک مورد از مهمترین موضوعاتی که در وبلاگستان مطرحند در حضور میهمانان گرامی به بحث گذاشته بشه تا از نظرات عزیزان بهتر استفاده بشه. موضوع پیشنهاد من اینه که...
فرنگوپولیس: منم کاملا موافقم. همون هموفوبیا خوبه. اتفاقا معضل روزِ جامعه ایران هم هست. به خصوص که در این خصوص، عالمی اینجا وجود داره که شدیدا با عسله! (اشاره به خودش)
سیبیلطلا: با اینکه دختربچهبازی زیاد بهم نمی سازه، اما موافقم. چون بالاخره کاچی به از هیچی؛ جونی!
نیکان: (حرص می خورد) لا اله الا اللهو...
حودر: بیخود بیخود... مساله روز مساله هستهایه. موضوع بحث باید همین باشه.
سیبیلطلا: با اینم موافقم چون بالاخره لب کلومش، حرف "هسته"س!
مجری: البته منظور جناب حودر، بمب هستهای بود.
سیبیل طلا: دیگه بهترتر، آخه می دونی جونی، ترجمه بمب هستهای میشه قنبله التخمیه که هر وقت یادش میافتم، بدجور منو حالی به حالی میشم! اصلا... همین الانم که یادش می افتم ... آههه... (سیاهی چشمانش می رود!)
حودر: بابا این خیلی حالش بده... من می برمش تا بیرون یه آبی به دست و صورتش بزنه
نیکان: بیخودو... لازم نکرده ئی ضعیفو ر تو جایی ببری... صلاحیت اخلاقو نداری
حودر: اصلا به تو چه که تو کار دیگرون فضولی میکنی؟
نیکان: ئی اسمش امر به معروفو و نهی از منکرو هست. صوابش از ئی روزهای که الانو دارم و ئو نماز شبویی که دیروزو خوندم هم بالاتره. مگه از رو نعش مو رد شی با ئی ضعیفو جایی بری...
حودر: سید حوض!... بیا برو رد کارت؛ کاری نکن بگم واسه یه لقمه نون رفتی تو خشکشویی کار می کردی!
نیکان: اونقد شرافتو داشتم که واسه یه لقمه نون برم خشکشویی، نه اینکه سی خاطر پولای ئو زنیکو برم اسرائیل...
فرنگوپولیس: دوستان خواهش می کنم بس کنید دیگه... بابا اصلا خودم سیبیل رو می برمش بیرون... اینکه اینقدر دعوا نداره.
داریوش م: اوا دیگه چی؟ دختر مردمو بدیم دست یه لوطیة؟
حودر: بهبه... اینم که زبون باز کرد! نظرم که می ده
داریوش م: پس چیکهچی... تازه از آقام خوابگرد دستخط هم دارم. ایناهاش (کاغذ چروکی با سربرگ "دفتر آیت الله العظمی نیمفاصله دامت اغلاطه" و دستخطی که پای آن مهری با نام "االاکبر السید رضا الشکراللهی" قرار دارد را نشان جمع می دهد) الان من نماینده ایشونم و حرفم واجبه الاطاعه است.
نیکان: راست میگه ئی کاکو. یعنی چه که دختر مردمو بدیم دست ئی لزو؟
فرنگوپولیس: باز که افکار ضدزن خودتونو نشون دادین. از کی تا به حال سیبیلطلا شده دختر مردم؟ چرا همیشه زنها یا دختر مردم بودن، یا خواهر مردم، یا زن مردم، یا مادر بچهها؟ چرا توی این مملکت هیچ وقت واسه خود زنها ارزش قائل نشدن؟
داریوش: اصلا هم اینطور نیست. من خودم الان سیصد و چهل چهار بیت شعر از حافظ و سعدی و مولانا جلالالدین محمد زنگباری و صناعی طوسی از حفظم که همه اونها در وصف مقام زنها بوده.
سیبیلطلا: (در حالت نیمه بیداری) در وصف مقام زنها نبوده جونی... در وصف یه چیزای دیگه زنها بوده.
داریوش م: واه واه خدابدور... شماهام که دارین حرف آدمای ظاهر بین رو میزنید. در صورتیکه هر کس یه ذره ملکوتی باشه به وضوح می فهمه که مراد شعرا و عرفای قدیم ما از بعضی از کلمات و اصطلاحات یه چیزای دیگهای بوده.
فرنگوپولیس: ببخشید... مثلا شما میشه به عنوان صاحب ارض ملکوت بفرمایید که منظور شعرا و عرفا از شراب و شاهد و خون رزان و ساقی و مطرب و طره مو و ساقسیمین و میان باریک و سینه بلورین چی بوده؟
داریوش م: اگه چشم ظاهربینتون رو یک لحظه ببندین و چشم دلتون رو باز کنین، میبینیم که همه اینها درباره مقام قدس و ملکوت و معنویاته. اما افسوس که بشر امروز در مادیات غرق شده. به قول شاعر...
فرنگوپولیس: شاعر رو ولش کن داداش. فقط بگو مثلا... مثلا منظور از میان باریک شاهد، دقیقا کجای ملکوته؟ یا ساق سیمین مقام قدس دقیقا کجاست؟
سیبیلطلا: یا سرکار بانو معنوی با سینه بلوریش به کی شیر می داده جونی؟ (با قهقهه مدل پری بلنده) ژتون هم داره اون بالا بالاها یا تک می پرونن؟
داریوش م: (بغض گلویش را گرفته و صدایش میلرزد) واقعا که مبتذلین... حیف من که بیت ملکوت رو ول کردم با شماها دمخور شدم.
نیکان: راس میگی کاکو. وقت ما رو هم تلف کردن ئی لچک بهسرو. خدا به سر شاهده، از صب تا شب به روز و زمانه و چند جای دیگه باید هی کاریکاتور و مطلب و فایل صوتی و چیزای دیگه بدم، شب تا صبح هم از طرف پایگاه مقاومت بسیج تورنتو کشیک می دم، روزه هم که هستم، وبلاگم رو هم نیم ساعته که پینگو نکردم...
حودر: بابا تو هم ما رو نمودی با این کارات. چس مثقال وبلاگ که توش زندگی خصوصی دیگرون افشاگری میشه که دیگه اینهمه قمیش نداره. حالا منو بگی که تو وبلاگم تکلیف بمب هستهای...( سیبیل طلا:آآآآآههههههههه!) رو روشن می کنم یا از شاهرودی حمایت می کنم یا احمدینژاد رو تشویق میکنم یا واسه وبلاگستان نسخه می پیچم یا حق اون گنجی خر و عبادی گوساله رو می ذارم کف دستشون، یه چیزی.
مجری: آقای درخشان خواهش می کنم رعایت...
حودر: زر نزن بابا... حالا دیگه هر ننه قمری واسه ما معلم اخلاق شده. مگه نمی دونین من ابراهیم گلستان وبلاگستانم؟
نیکان: (باز هم دو دستش را میگیرد جلوی دهان و شیشکی می بندد) زززززررررررتو!
حودر: زروتو به اونجای کاملی...
نیکان: (خون به صورتش میدود) خفه شو لامصبوی عرق خوروی ماریجوانایی! دهنتو ببند...
حودر: (براق می شود) نبندم چی میشه؟
نیکان: حالو میبینی... (به گوشه اتاق میدود و "حزبالله... ماشاالله..."گویان، چماقش را بر می دارد و درحالی که آنرا دور سرش میچرخاند حملهور می شود. جیغ و فریاد بالا میرود و همه وحشتزده به گوشهای می خزند؛ بجز حودر که ایستاده و پوزخند می زند. با نزدیک شدن نیکان به حودر، حودر با خونسردی شلوار و مازیرها را پایین میکشد!)
نیکان: (دستش را جلوی صورتش میگیرد و فرار می کند) ای عمروعاصو!... خدا لعنتت کنه.
(از گوشه صدای جیغ ضخیم زنانهای به هوا می رود)
فرنگوپولیس: کمک... کمک... داریوش ملکوت تکون نمی خوره!
من از چیزی که برای فرنگوپولیس و سیبیل طلا نوشته اید خوشم نیامد . کل سوژه بامزه است و لی خوب این متلک پرانی های های جنسی عاقبت خوبی ندارد.
باز هم فوق العاده بود مخصوصا هودر و سيبيل.اين دو جاي كار بيشتري دارند و شايد يك اپيزود در تنفس بين برنامه اين دو با هم تنها باشند و درباره خودشان و پشت سر ديگران حرف بزنند و با هم قرار مدار بذارن موضوع جالبي در بياد.
با سلام خدمت شما دوست عزیز
از شما دعوت می شود تا از مطلب:
دیپلماسی قهوه ای و دفاع از ضرورت کشت خشخاش در ایران
دیدن فرمایید و نظر خود را درباره این نوشتار که برای افسون زدایی از ساحت مواد مخدر و دفاع از کشت خشخاش در ایران تلاش دارد ، بیان فرمایید.
با تشکر
این نوشته دقیقا چه فایدهای دارد؟
به نظرم اینگونه به لجنکشیدن افراد دیگر دور از اخلاق است.
سلام
محمود خوب می نویسی. نوشتن طنز تو خیلی قوی تر از سیاسی نویسی است.
موفق باشی
جناب آقاي فرجامي آيا ممكنه ايميل يا شماره آقاي رهبر را به بنده بدهيد ؟ كار واجبي با ايشان دارم. سپاسگذارم
آقا نيما قبلا هم كه ايميل زده بوديد برايتان نوشتم كه ايميل ايشان را ندارم. شمارهاش را هم طبيعتا مجاز نيستم بدهم. با عرض پوزش.
aghaye davood hamrah agar momkene ba man zire in e-mail tamas begirid
ardalan_hamrah@yahoo.com
لطفا فقط نظرات مربوط به مطالب را بنویسید.