![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
همانطور که همگان می دانند تظاهر به روزه خواری عمل بسیار زشت و شنیعی بوده بطوریکه مستوجب تعزیر و تازیانه هم میشود. و همانگونه که همگان تر می دانند انجام عکس یک عمل، باعث اخذ نتیجه معکوس خواهد شد و به طور خلاصه از این صغری و کبرای فوق می توان نتیجه گرفت که به همان میزان که تظاهر به روزهخواری عملی زشت و مستوجب عقوبت است، تظاهر به روزهداری عملی نیکو و مستحق پاداش خواهد بود.
از طرف دیگر، خیلی از خواهران برادران دینی به دلایل متفاوتی مثل بیماری، سفر، حاملگی،عادات ماهیانه (مثل حیض)، عادت روزانه(مثل خوردن غذا)،عادات ساعتانه (مثل خوردن آب) و یا عذر عقلی(جنون و فلسفه) قادر به روزه گرفتن نیستند و واجب است که از تظاهر به روزهخواری پرهیز و تظاهر بهروزهداری کنند.
از اینرو، بر پایهی پژوهشهای دقیق بر روی رفتارهای عموم روزهداران جامعه، راهنمای عملی تظاهر به روزهداری با تشریح مختصر هر بند برای استفاده این عزیزان تقدیم میشود. علاقهمندان می توانند با عمل به همه یا تعدادی از موارد زیر به روزهداری تظاهر کنند.
1- بوی بد دهان را فراموش نکنید. علیرغم توصیههای اسلامی به مسواک زدن و داشتن دهان خوشبو، اکثر روزهداران به خاطر عدم استفاده از مسواک و به خصوص نخدندان دهانهایی دارند معطر به عطر مخلوط گوشت بز و روغن نباتی و پیاز و سبزیخوردن ماکارونی و هنودانه گندیده! این معجون را تهیه کنید و پس از بودادن، در لای دندانهای خود جاسازی نمایید. میزان بو باید تا حدی باشد که تا 75 سانتیمتر اطراف شما را پوشش دهد!
2- به علت لمباردمان چندین کیلو آش رشته و پنیرو زولبیا و گوشت و ماست و حلیم و سیر و چای و خرما و پلو و سبزی و سویا و سیبزمینی و شکر در فاصله بین افطار تا سحر، در طول روز معده بینوای روزهدار چندین بار کوشش می کند تا بخشی از این بار سنگین و ناهمگون را به نای بفرستند. نای هم قاعدتا نازکتر از آن است که تحمل این بازار مکاره را داشته باشد و آنرا به حلق می فرستد. حلق هم بخشی را به دهان و بخشی را به مری می فرستد، مری هم ... .
خوردن غذاهای درهم و برهمی که باعث ترشا می شود را فراموش نکنید یا با مراجعه به عطر فروشیهای خیلی مدرن و مدیست، عطری پیدا کنید که بوی ترشیدگی بدهد. آروغ زدن به فاصله هر دو ساعت هم توصیه می شود! ضمنا این فرآیند گوارشی صدای غار و غور نسبتا عظیمی را هم تولید می کند که تا فاصله دو متری (از راس ناف) قابل استماع است. سعی کنید آن را هم به نوعی تهیه کنید که راههای گوناگونی برای این کار وجود دارد: از تقلید بوسیله دهان تا پخش صدای آبشار نیاگارا توسط یک واکمن جاسازی شده در زیر لباس!
3- کسی که تا سه ثانیه قبل از اذان صبح مشغول خوردن پلو خورش باشد، قاعدتا از ساعت ده صبح تشنه می شود و از ظهر به بعد کف به لب می آورد و اکثر روزهداران هم از لحظه-لحظه آنات ملکوتی سحر کمال استفاده را می کنند!
لبهایتان را خشک و ترک خورده نگاهدارید و باهر صدای شر شر آبی که به گوش می رسد حالت تضرع به خود بگیرید. استفاده از اسپریهای تولید حباب و کف در دهان به میزان کم بلامانع است.
4- هرچند که در روایات اسلامی به هیچ عنوان به کمکاری در ماه رمضان توصیه نشدهاست، اما در کشور ما ماه رمضان ماه پرخوابی و کم کاری است و مطابق یک توافق همگانی، قرار است در این ماه کشور به حالت نیمه تعطیل دربیاید. با در نظر داشتن این اصل صبح دیر به سر کار بروید و دست کم تا ساعت 11 صبح سفیدی چشمهایتان را سرخ نگهدارید. (برای اینکار میتوانید اندکی آب زعفران استریل در هر کدام از چشمهایتان بچکانید. اگر هم اهل شبزنده داری و تماشای برنامههای ماهواره هستید که مشکل خود به خود حل است!) کارهایتان را به کندی انجام بدهید و دائما خمیازه بکشید. یک ساعت و نیم قبل از ساعت اتمام کار جدید هم دست از کار بکشید (دو ساعت که از اول ماه مبارک خودبهخود ساعت کاریتان کمتر شدهاست)
5- اگر در هنگام افطار جایی دعوت داشتید و یا جایی گیر افتاده بودید، برای تظاهر هرچه بیشتر به روزهداری، قبل از شروع "ربنا" با چشمهای از حدقه درآمده به غذاها نگاه کنید و سه صدم ثانیه بعد از شروع افطار، به غذاها حمله کنید. در نظر داشتهباشید که اکثر روزهداران هرچند از سحر تا افطار غذایی نخوردهاند اما هر ساعت در ذهنشان با خوراکیها عشقبازی کردهاند! به همین خاطر، برای آنکه همرنگ جماعت باشید و دستتان رو نشود، فکر کنید که در مسابقه پرخورترین آدم جهان (فینال بخش سرعتی!) هستید و سعی کنید در حداکثر زمان ممکن، بیشترین و متنوعترین خوراکی ها را روانه خندق بلا کنید. اینکه لمباردمان اینهمه غذاهای شور و چرب و شیرین و ترشیجات مختلف و گرمیها وسردیها و سبزیها و چهوچه، چه بلایی به سر دهان و دندان و مری و معده و روده شما میآورد، به بحث ما مربوط نیست.
6- فراموش نکنید که یکی از دلایل انجام "تظاهر به روزهداری" شما، قلب نازک و روحیه لطیف دیگران است. بسیاری از روزهدارن با دیدن و حتی فهمیدن اینکه یک نفر روزه نیست، به شدت آزردهخاطر و عصبانی میشوند و این مطلب (یعنی روزهنگرفتن یک نفر دیگر) را در حقیقت دامی شیطانی برای تحریک اشتهای خود دانسته و در یک فرآیند غیرتمندانه دینی، به شدت به سرویس کردن دهان جماعت روزهخوار متمایل میشوند. شما هم برای تظاهر هر چه بیشتر به روزهداری، سعی کنید به شدت در مورد هر حرکت دیگران –ولو پنهانی - که به روزهخواری مشکوک است عکسالعملهای عصبی نشان دهید. برای نزدیکتر شدن به این حالت، فرض کنید که روزهخوردن دیگران مساوی است با فحش خانوادگی رکیک به شما!
7- البته این درست است که عبادت برای خداست و ریا هم درست نیست، ولی بالاخره بی هیچی که نمیشود! سعی کنید با تقلید از بعضی از روزهداران تابلودار، تظاهرتان را بیمه کنید: به "روزهای که هستید" قسم بخورید، تسبیح بچرخانید و لبهایتان را به علامت ذکر بجنبانید و از یک ساعت مانده به اذان ظهر برای شرکت در نماز جماعت کار را تعطیل کرده وبه حالت استارت دربیایید. خصوصا برای برادران توصیه می شود از دو ساعت مانده به اذان، آستینها را بالا داده، جورابهای فوقالعاده کثيفتان را به لبههای جیب شلوارتان آویزان کنید و با پای برهنه و کفشپاشنهخوابیده در محل کار بگردید.
یک توصیه ویژه برای خانومها: فراموش نکنید که دست کم پنج روز "تظاهر به روزهداری" را ترک کنید. خیلی ضایع است که یکماه تمام در صف نماز جماعت ظاهر شوید! شما که نرگس نیستید که هشتاد قسمت بلاوقفه نماز بخوانید!D:
یک توصیه ویژه همه: بهتر نیست به جای اینهمه مکافات کشیدن، روزه بگیرید؟!
موفق باشید. التماس دعا!
من: سلام. فرا رسيدن ماه مبارك را خدمت شما دوست عزيزِ پرسروصدا تبريك عرض مي نمايم. اميدوارم از فوايد و بركات اين ماه عزيز كمال استفاده را ببريد.
شيكم: وعليك. ولله اگه فوايدي هم داشته باشه مال ديگرونه. ما كه دهنمون سرويس ميشه، تو نميري.
من: اگر در هنگام غروب مثل خندق بلا سه مَن آب و چاي و پلو و زولبيا و آش را فرونبريد، شما هم از فوايد اين ماه عزيز بهرهمند خواهيد شد. لطفا يك كمي از طعام خالي شويد، تا بنده بتوانم نور معرفت ببينم.
شيكم: من سوراخ بشم كه شوما مي خواي نور معرفت ببيني؟ مي خوام صد سال سياه همچين نور معرفتِ بيمعرفتي نبيني.
من: اي كارد به شما بخورد دوست عزيز كه فقط به فكر خودتان هستيد و بنده را هر دم به خود مشغول ميداريد.
شيكم: اي كارد به اون سه تا زيرياي من بخوره كه سيبرابر من شوما به خودشون مشغول ميكنن!
من: خدا نكند! خدا نكند! چرا مساله را زود هستهاي مي كنيد دوست عزيز؟! به هر حال شما اگر هم نخواهيد، به زور از بركات اين ماه مستفيض خواهيد شد. اين از لحاظ علمي ثابت شدهاست كه...
شيكم: كدوم علم گفته دهدوازده ساعت آب نخوردن مفيده؟
من: به علم چه مربوط كه از اين غلطها بكند. در ثاني علم ابطالپذير است و مبرهن مي باشد كه...
شيكم: باز كه از رو بخارات من حرف زدي! ابطالپذيري چه ربطي به اين بحث داشت؟
من: همگان مي دانند كه زبان علم چيزي ميباشد و زبان دين چيزي ديگر. اشتباه كممايگاني مثل شما دوست عزيز اين است كه با زبان علم درباره دين حكم مي كنيد. لطفا زبان خود را اصلاح نماييد.
شيكم: من زبون مبون حاليم نميشه. آب ميخوام، آب. حالا غذا رو ميتونم يه كاريش بكنم ولي بيآبي مجروحم مي كنه. زخم ميشم. سوراخ ميشم.
من: چارهاي نيست دوست من. بايد تحمل كني.
شيكم: نمي خوام.
من: به درك. مثلا مي خواهيد چه كار كنيد و چه كاري ازتان برمي آيد. فوق فوقش مي توانيد با ايجاد سر وصدا با آبروي من بازي كنيد. ولي زهي خيال باطل. شكم تمام همكارانم از شما بيشتر غار و غور مي كنند.
شيكم: زكي. آقارو. مارو دسته كم گرفتي داش. چشاتو ضعيف مي كونم، فشارتو ميارم پايين، ميگرنتو تحريك مي كنم... سر نخ همه چي دست ماست.
من: پناه ميبرم به خدا از دست موجودات زباننفهم!
شيكم: آي گفتي!
من: سلام استاد! خيلي خوشحالم از اينكه بالاخره دمدماي صبح تونستم خدمت شما برسم.
ايشان: عليك السلام بالامجان. خوش گلدون. بنشين يك چاي زعفراني بخور، جاني بگيري
من: خيلي ممنون استاد. برام خوب نيست. يك وقت عادت مي كنم، بعدا برام دردسر ميشه!
ايشان: خوب حالا كارت چيه؟
من: كار خاصي نداشتم. مي خواستم تولد سركار و روز شعر و ادب پارسي رو بهتون تبريك بگم.
ايشان: چه گفتي بالامجان؟
من: عرض كردم...
ايشان: حالا چرا داد ميزني آقاجان؟ كر دورم كه ! منظورم اين بود كه اينها چه ربطي بهم دارند؟
من: قربونتون برم. خب روز تولد شما همون روز شعر و ادب پارسيه ديگه.
ايشان: ببين بالام جان، من حوصله شوخي ندارم. طنزت گرفته برو باغ بالايي، عبيد و محمد هاشم و ايرج ميرزا آنجايند. شايد هم اين حرفها را از "بيحالي" مي زني. چايي ميخوري؟
من: اي بابا استاد گويا خبر نداريد. عارضم به حضورتون كه روز تولد شما رو چند ساليه كه روز شعر و ادب پارسي اعلام كردن و...
استاد: لا اله الا الله. اگر گويدون اين دو قلپ چاي به جانمان بنشيند. كي دايقاه خواب ما را ديدهاي، آن را هم به فضولّوخ و خبررساني زوركي ميگذراني؟ اصلا تو بيكاري خواب مارا ميبيني؟
من: راستش يكبار هم خواب بيبيخانم استرآبادي را ديدم و ايشان هم يك "معايبالرجالي" نشانم داد كه تا چند سال خواب هيچ اديب و شاعري را نديدم.
استاد: بله. عكس مكتوباتش، بد عنق است. تازه هميشه هم پسرش كلنل علينقي هم به بهانه مزغانزني دور و بر آناسي ميپلكد. به تعبير شيخ اجل، سعدي بزرگ؛بايد عطايش را به لقايش بخشيد!
من: خب استاد با اجازه. تا سهراب نپريده روم بهتره بيدار بشم.
ايشان: تز ديردون دا! حال حكيم خوبست انشاالله؟ سلام برسان خدمتش و از قول من بگو به ايشان كه ما و همه پارسيگويان تا دنيادنياست مديون ايشانيم.
من: نخير استاد! من باباي سهرابم. يعني اسم پسرم سهرابه. وقتايي كه زودتر از من بيدار ميشه، واسه بيدار كردن من ميپيره رو شيكمم. يكي دوبار هم -روم به ديوار- قلقگيري نكرده بود، پايينتر فرود آمد كه چشمتون روز بد نبينه... بگذريم. به اين قامت ناساز ما مي خوره رستم باشيم؟
ايشان: گفتم بلكه رستم هم افتاده باشد پاي عمل. نخواستم به رويت بياورم. خب مي گفتي...
من: بله. گويا خبر ندارين. ولي بدونين كه روز تولد حضرتعالي رو گذاشتن شعر و ادب پارسي و براتون كنگرههاي متعددي هم برگزار مي كنن. تلويزيون هم چپ و راست از شما شعر پخش مي كنه.
ايشان: و لابد حيدربابا را!
من: نخير استاد. حيدر بابا كه به تركيه و ربط چنداني به روز شعر و ادب "پارسي" نداره. در عوض اون شعر شما در مورد بسيج رو پخش مي كنن كه فارسيه ...
ايشان: عجب!
من: روزنامه جمهوري هم شعر شما در وصف نماز جمعه اقاي هاشمي رو چاپ كرده بود. خيلي باحال بود!
ايشان: لااله الا الله!
من: بانك كشاورزي هم شعر شما در وصف اين بانك رو توي تبليغاتش استفاده ميكنه! همون كه مي فرماييد...
ايشان: ... به... و ... كه.... از... با ...!
من: بله؟!!!
ايشان: خودتو هم روش!
من: ببينيد استاد. درسته كه اين يه خوابه. ولي من به شما اجازه نمي دم اين حرفا رو در مورد مديران مملكتي به زبون بياريد. تازه بنده هم روش!
دهه. استاد ديگه چرا قوري رو پرت مي كنين؟! استاد خواهش مي كنم...بابا گناه من چيه؟ آهاي كمك... يكي منو بيدارم كنه... سهراب!
مجری: بینندگان، شنوندگان و خوانندگان عزیز. سلام. خوشحالم که با سومین نشست از سلسله میزگردهای دبش در خدمت شما هستیم. در این جلسه میهمانان عزیزمان حودر، سیبیل طلا، نیک آهنگ و جناب خوابگرد حضور دارند. متاسفانه داریوش م عزیز به علت افت فشار مدتی بستری بودند و تشخیص پزشکان این بوده که بهتره با توجه به روحیه حساس و بسیار لطیف ایشون، مدتی از فضای اجتماعی-وبلاگی دور باشن و براشون عرفان و تصوف تجویز شده که مشغول استعمالند. سرکار خانم فرنگوپولیس هم گویا به خاطر اینکه یکی از شیشه های خونه شون شکسته بوده و شیشه بر تقاضای 80 دلار دستمزد کرده، تصمیم گرفته اند این کار را خودشان انجام بدهند و الان سر کلاس آموزش شیشه بری هستند. در مقابل امشب میهمان بسیار عزیزی داریم که چون هنوز نرسیده اند اسمشون رو نمی گم...
نیک آهنگ: من می دونم کیه. من می دونم.
سیبیل طلا: زرشک! تو که هنو اینجایی! مگه ما پتیشن جمع نکرده بودیم که بخاطر خشونت و فاشیستی و زبون نفهمی و بی مرامی بندازنت بیرون؟ مگه من این کوفی رو نبینم، همچین با دسته کلنگ بکوبم تو ملاجش که به خر بگه آق دایی!
حودر: آره ولله... این اختراع من هیچ خاصیتی که نداشته باشه، دست کم باید تو بیرون انداختن این سید حوض خوب عمل کنه.
نیک آهنگ: نذار این دهنو...
خوابگرد: (حرف نیکان را قطع می کند) تامَّل... تامَّل آقا سید!... (سینه صاف می کند وبا طمانینه) اعوذ بنفسی من البتذال... و اما بعد، در باب مدعای رییس فرقه ضاله حودریه که ادعای "اختراع" می کند باید متذکر شد...
حودر: بیشین حاجی حال نداری!... ادعا چیه مدعا کدومه؟ دیگه همه دنیا، الان از تاج زاده تا بهارلو می دونن من شماها رو وبلاگ نویس کردم. اگه من نبودم که شماها الان داشتین سماق می مکیدین ...
نيكآهنگ: بیلاخو!
سیبیل طلا: (با دیدن شست پت و پهن و سیاه سوخته نیکان، رعشه ای خفیف بدنش را فرا می گیرد!) آآآآه ه ه ه ه !
مجری: دوستان عزیز... خواهش می کنم بس کنید ... بله خوشبختانه میهمان عزیز ما همین الان رسیدند. آقای دکتر مهدی جامی، صاحب سیبستان و مدیر رادیو زمانه. آقای جامی خواهش می کنم.
جامی: سلام به شما مجری عزیز و تشکر از برنامه بسیار ارزنده تون. اگه اجازه بدید سلام و احوالپرسی کوتاهی با دوستان داشته باشم.
مجری: خواهش می کنم.
جامی: (با احترام به طرف حضرت خوابگرد رفته و با او مصافحه می کند و با گویشی که تمام حروف کاملا از مخرج ادا می شوند) سلام علیکم آقا. بلّگکم الله بالخیر و العافیه. احوال شریف به صحت و سلامت است الحمدلله! اهل بیت محترم عافیتند ان شاالله؟
خوابگرد: خدا شما را حفظ کند آقا موذن جامی. الحمدلله خوبیم.
جامی: خدا را صدهزار مرتبه شکر. ما خیلی جویای احوالات وجود شریف هستیم. از قرار معلوم کار مدرسه هفتانیه هم بالا گرفته و وجوهات هم خوب می رسد.
خوابگرد: شکراً لله. ان شالله کار مجمع جهانی نیم فاصله را عن قریب راه می افتد.
جامی: ان شالله. خدا شما را برای امت وبلاگستان حفظ کند. التماس دعا.
خوابگرد: محتاجید به دعا.
(جامی روی زانوی ادب از حضور مرجع عالیقدر وبلاگستان دور می شود و ناگهان می پرد توی بغل سیبیل طلا. دهان مجری باز می ماند و با چشمانی از حدقه درآمده ناظر ماجراست!)
جامی: چتوری جیگر؟
سیبیل طلا: کم بد نیستیم میتی جون.
جامی: دهه. چرا، قربونت برم؟
سیبیل طلا: آخه با این حزب اللهی ها (اشاره به نیکان) حالی به آدم میمونه؟ نه ولله! احوالی به آدم میمونه؟ نه ولله! بندهم کرده به ما نمی ذاره آزادی بیانمونو بکونیم.
نیک آهنگ: آزادی خانومو اینه که با ئو مرتیکه رمانیکو منو خونه خرابم کنن. افتادن دنبال درخواست برای اخراج من!
سبیل طلا: تا کور شه چشت که دیگه فاشیست بازی درنیاری. نسناس!
جامی: بی خیال سیبیل جون. خونتو کسیف نکن فدات شم. اینا هنوز مدرن نشدن که بفهمن چی میگی. من خودمم عین اینا بودم تو نمیری. ولیحالا جبران می کونم. زبون فقط يک رو بايد داشته باشه. مثل اين آمريکاييا. که انده مدرنيسمن. راستش هميشه دلم می خواست مدرن باشم و سری تو سرا دربيارم ولی فکر می کردم کلی زحمت داره. حالا می بينم چقدر آسون بوده و من خر خبر نشدم.
سیبیل طلا: ای ول میتی جون.
جامی: جیگرتو بخورم الهی. حالا با اجازه خانوم خانومای خودم، یه احوالی هم از بقیه بپرسم. رخصت.
(جامی از آغوش سیبیل طلا بیرون می آید و آرام به طرف نیک آهنگ می رود. بین راه، قطره اشکی که به گوشه چشمش آمده را با چفیه ای که در جیب دارد پاک می کند. فک مجری تا روی زمین رسیده و چشمانش از کاسه بیرون زده!)
جامی: سلام سید. کجا بودی عزیز دل برادر. به آقام ابوالفضل که خیلی نوکرتیم.
نیک آهنگ: سلام حاجی. تو رکابتیم حاج مهدی (همدیگر را در آغوش می کشند و زار می زنند)
جامی: چند شب پیش خواب بچه ها رو دیدم. همه احوالتو می پرسیدن.
نیک آهنگ: (با گریه شدید) خوش به سعادتت حاجی. خوش به سعادتت. من که هر وقت خواب می بینیم خواب این سیبیل طلا رو می بینم.
جامی: (بیشتر زار می زند) خوش به سعادت تو سیدجان. به خدا غبطه خواب تو رو، همه بچه هایی که تو خواب من میان می خورن؛ خودمم روش!
نیک آهنگ: چی می گی حاجی، دلت خوشه. (ضجه می زند) همیشه یی دسته کلنگ هم همراشه. بعد منو دمرو میکنه و...
جامی: (نعره می زند) بمیرم الهی برات برادر نیکان. من که اینو شنیدم زهره م ترکید وای به حال تو...
نیک آهنگ: (در حالی که هق هق می کند و آب قند می خورد) ئو حودرو هم هی سر به سرم می ذاره. خلاصه به جون حاجی به قدری ناخوشم که اثرات موج انفجاروی جبهه بیشتر شده. (آرام) پیش خودمون بمونه، یی مدتی به کله م زده که کلاغو شدم.
جامی: (از بر نیک آهنگ بر می خیزد و با چفیه اشکهایش را پاک می کند) خدا بزرگه سید. توکل کن.
جامی از نیک آهنگ دور می شود و به طرف حودر می رود. سرعتش اندک اندک زیاد می شود و ناگهان شیلنگ تخته اندازان می پرد روی کول حسین درخشان! رنگ مجری که مبهوت دکتر جامی ست سفید می شود و به رعشه می افتد)
جامی: چطوري حسین جون؟
حودر: (دلخور) برو. دیگه دوسِت ندارم.
جامی: (لپ حسین را می کشد) واسه چی حلوا شیکری؟ دوسِت دارم خفن. پرکاهتم، فوت کنی فنا می شم.
حودر: بچه گول می زنی؟ یادت نیست منو از اتاقت انداختی بیرون. حالاشم از رو کولم بیا پایین کمرم درد گرفت!
جامی: بابا حالا ما کس خل شدیم یه چیزی پروندیم. تو که خدای این کاری، چرا به دل می گیری؟ جون حسین اگه بیام پایین. همینجوری می ریم زمونه.
حودر: شوخی می کنی؟
جامی: شوخی مال جای دیگه س! بزن بریم جون حسین که دیر شد هزارتا کار داریم.
حودر: بابا ملت نمی گن اینا تا دیروز خشتک همو رو سرشون می کشیدن؛ اونوخ امروز همکار شدن. خیطه آق مهدی.
جامی: خیط پیرزن هفتاد ساله س که با مینی ژوپ رو دوچرخه تک چرخ بزنه.
(در همین هنگام دود غلیظی صحنه را می پوشاند)
خوابگرد: نعوذ بالله. این دیگه چیست؟ به گمانم آخرش خداوند عذابی که گفته بودم برای حودر بفرستد را فرستاده. ولی چرا اینجا و در حضور خودمان؟ باید استغاثه کنیم (غلط نامه اش را روی سر می گیرد و تباکی می کند) الغوث... الغوث...
نیک آهنگ: (خیز سه ثانیه می رود) حاجی فکر کنم موقعیتو شیمیایی زدن. دیگه کارمون تمومه. شفاعت ما رو بکن حاج مهدی.
سیبیل طلا: (با سرفه) نه... انگار این دود از کله مجریه!
جامی: از اولش می دونستم مغزش برای تحلیل رفتار ما کوچیکه. بریم حودر جان. سید کلاغ آهنگ تو هم بیا عزیز دل برادر. (در حالی که همچنان روی کول حودر است و دور می شود) اگه به هوش اومد بهش بگید رمز موفقیت ما در رادیو زمانه همینه. هوای همه رو باید داشت. زمانه مال همه ست. خودشم اگه تونست بیاد.
دوستار!
آقاي احمدينژاد از دانشجويان درخواست كردهاست كه «بر سر رئیس جمهور فریاد بزنند كه چرا استاد لیبرال و سكولار در دانشگاه ها حضور دارد».
از آنجايي كه پيشبيني ميشود كمافيالسابق اثرات اين درخواست پيشبيني نشدهباشد و ايبسا كه همين فردا پس فردا يك سري دانشجوي خوشباور و سادهدل بروند و جدي-جدي بر سر آقاي رييس جمهور فرياد بكشند، يك سري جوابهاي از پيشآماده براي تسهيل در اختيار آقاي احمدينژاد قرار مي گيرد:
دانشجو با فرياد: چرا استاد لیبرال و سكولار در دانشگاه ها حضور دارد؟
پاسخ1: چون اصولا دانشگاه يك نهاد ليبرال و سكولار است.
پاسخ2: چون استاد حزباللهي به اندازه كافي نداريم، تازه خيليهايشان هم مثل زيباكلام و بشيريه و ملكيان بعد از مدتي يا سكولار ميشوند و يا ليبرال.
پاسخ3: چون ليبرالها و سكولارها حاضر نميشوند بروند استاد حوزه بشوند.
پاسخ4: چون اگر استادان ليبرال و سكولار در دانشگاه حضور نداشتهباشد، دانشگاهها تعطيل ميشوند و در اين صورت دانشجوها ديگر نميتوانند حضور داشتهباشند و در اينصورت ديگر نميتوان هي«خبر خوش» اعلام كرد و به دانشمندان جوان مباهات كرد و در سمينارها به آنها مدال داد و ... .
پاسخ5: چرا فرياد ميزني؟ صداتو ببُر!
مجری: شنوندگان و بینندگان و خوانندگان عزیز، سلام. با دومین برنامه از سلسله میزگردهای دبش در خدمت شما هستیم. میهمانان این نشست، خانم ها و آقایان سیما شاخساری از فرنگوپولیس، نازلی کاموری از سیبیل طلا، سید نیک آهنگ کوثر، داریوش م از ملکوت و حسین درخشان از حودر هستند. متاسفانه در این برنامه برخی از دوستان همچنان به دلیل مشکلات خصوصی و عمومی نتوانستند شرکت کنند و حضرت سید رضا شکراللهی از خوابگرد هم پیغام داده اند که دلایل عدم حضورشان در این برنامه را مرقوم داشته اند که توسط آقای داریوش م قرائت خواهد شد. آقای م بفرمایید لطفا.
داریوش م: "اعوذ بنفسی من الابتذال... و اما بعد. خبر رسید که در مجلسی که مقرر بود اعاظم وبلاگستانیه شرف حضور یابند، میرزا حودر ابوالبلاگ، شیخ فرقه ضاله حودریه نیز حاضر خواهد شد. عموم مکلفین و مقلدین مطلع باشند که غیبت صغرای ما از آن مجلس دلیلی ندارد جز حضور همین فاجر فاسق و فرض است بر همه بای نحو کان به پرهیز از حودریون عموما، و مشارالیه خصوصا...
حودر: بیشین بینیم بابا کسشعر تف نده. فرقه کدوم بود؟ بابا یکی به این کسخل حالی کنه فرقه وقتی درست میشه که یه دسته تو اقلیت یا اکثریت باشن. وقتی همه تو وبلاگستان زیر بیرق من سینه میزنن، دیگه فرقه معنی نداره!
نیکان: (دو دستش را میگیرد جلوی دهان و شیشکی می بندد) زززززررررررتو!
حودر: بهبه... آسید حوض کوثر! دو کلمه هم از ننه عروس...
مجری: (حرف را قطع می کند) بله... خیلی ممنون از دوستان. با اجازتون باید عرض کنم که بسیاری از مخاطبان برنامه اول میزگرد دبش، تقاضا کردهبودند که برای این برنامه یک مورد از مهمترین موضوعاتی که در وبلاگستان مطرحند در حضور میهمانان گرامی به بحث گذاشته بشه تا از نظرات عزیزان بهتر استفاده بشه. موضوع پیشنهاد من اینه که...
فرنگوپولیس: منم کاملا موافقم. همون هموفوبیا خوبه. اتفاقا معضل روزِ جامعه ایران هم هست. به خصوص که در این خصوص، عالمی اینجا وجود داره که شدیدا با عسله! (اشاره به خودش)
سیبیلطلا: با اینکه دختربچهبازی زیاد بهم نمی سازه، اما موافقم. چون بالاخره کاچی به از هیچی؛ جونی!
نیکان: (حرص می خورد) لا اله الا اللهو...
حودر: بیخود بیخود... مساله روز مساله هستهایه. موضوع بحث باید همین باشه.
سیبیلطلا: با اینم موافقم چون بالاخره لب کلومش، حرف "هسته"س!
مجری: البته منظور جناب حودر، بمب هستهای بود.
سیبیل طلا: دیگه بهترتر، آخه می دونی جونی، ترجمه بمب هستهای میشه قنبله التخمیه که هر وقت یادش میافتم، بدجور منو حالی به حالی میشم! اصلا... همین الانم که یادش می افتم ... آههه... (سیاهی چشمانش می رود!)
حودر: بابا این خیلی حالش بده... من می برمش تا بیرون یه آبی به دست و صورتش بزنه
نیکان: بیخودو... لازم نکرده ئی ضعیفو ر تو جایی ببری... صلاحیت اخلاقو نداری
حودر: اصلا به تو چه که تو کار دیگرون فضولی میکنی؟
نیکان: ئی اسمش امر به معروفو و نهی از منکرو هست. صوابش از ئی روزهای که الانو دارم و ئو نماز شبویی که دیروزو خوندم هم بالاتره. مگه از رو نعش مو رد شی با ئی ضعیفو جایی بری...
حودر: سید حوض!... بیا برو رد کارت؛ کاری نکن بگم واسه یه لقمه نون رفتی تو خشکشویی کار می کردی!
نیکان: اونقد شرافتو داشتم که واسه یه لقمه نون برم خشکشویی، نه اینکه سی خاطر پولای ئو زنیکو برم اسرائیل...
فرنگوپولیس: دوستان خواهش می کنم بس کنید دیگه... بابا اصلا خودم سیبیل رو می برمش بیرون... اینکه اینقدر دعوا نداره.
داریوش م: اوا دیگه چی؟ دختر مردمو بدیم دست یه لوطیة؟
حودر: بهبه... اینم که زبون باز کرد! نظرم که می ده
داریوش م: پس چیکهچی... تازه از آقام خوابگرد دستخط هم دارم. ایناهاش (کاغذ چروکی با سربرگ "دفتر آیت الله العظمی نیمفاصله دامت اغلاطه" و دستخطی که پای آن مهری با نام "االاکبر السید رضا الشکراللهی" قرار دارد را نشان جمع می دهد) الان من نماینده ایشونم و حرفم واجبه الاطاعه است.
نیکان: راست میگه ئی کاکو. یعنی چه که دختر مردمو بدیم دست ئی لزو؟
فرنگوپولیس: باز که افکار ضدزن خودتونو نشون دادین. از کی تا به حال سیبیلطلا شده دختر مردم؟ چرا همیشه زنها یا دختر مردم بودن، یا خواهر مردم، یا زن مردم، یا مادر بچهها؟ چرا توی این مملکت هیچ وقت واسه خود زنها ارزش قائل نشدن؟
داریوش: اصلا هم اینطور نیست. من خودم الان سیصد و چهل چهار بیت شعر از حافظ و سعدی و مولانا جلالالدین محمد زنگباری و صناعی طوسی از حفظم که همه اونها در وصف مقام زنها بوده.
سیبیلطلا: (در حالت نیمه بیداری) در وصف مقام زنها نبوده جونی... در وصف یه چیزای دیگه زنها بوده.
داریوش م: واه واه خدابدور... شماهام که دارین حرف آدمای ظاهر بین رو میزنید. در صورتیکه هر کس یه ذره ملکوتی باشه به وضوح می فهمه که مراد شعرا و عرفای قدیم ما از بعضی از کلمات و اصطلاحات یه چیزای دیگهای بوده.
فرنگوپولیس: ببخشید... مثلا شما میشه به عنوان صاحب ارض ملکوت بفرمایید که منظور شعرا و عرفا از شراب و شاهد و خون رزان و ساقی و مطرب و طره مو و ساقسیمین و میان باریک و سینه بلورین چی بوده؟
داریوش م: اگه چشم ظاهربینتون رو یک لحظه ببندین و چشم دلتون رو باز کنین، میبینیم که همه اینها درباره مقام قدس و ملکوت و معنویاته. اما افسوس که بشر امروز در مادیات غرق شده. به قول شاعر...
فرنگوپولیس: شاعر رو ولش کن داداش. فقط بگو مثلا... مثلا منظور از میان باریک شاهد، دقیقا کجای ملکوته؟ یا ساق سیمین مقام قدس دقیقا کجاست؟
سیبیلطلا: یا سرکار بانو معنوی با سینه بلوریش به کی شیر می داده جونی؟ (با قهقهه مدل پری بلنده) ژتون هم داره اون بالا بالاها یا تک می پرونن؟
داریوش م: (بغض گلویش را گرفته و صدایش میلرزد) واقعا که مبتذلین... حیف من که بیت ملکوت رو ول کردم با شماها دمخور شدم.
نیکان: راس میگی کاکو. وقت ما رو هم تلف کردن ئی لچک بهسرو. خدا به سر شاهده، از صب تا شب به روز و زمانه و چند جای دیگه باید هی کاریکاتور و مطلب و فایل صوتی و چیزای دیگه بدم، شب تا صبح هم از طرف پایگاه مقاومت بسیج تورنتو کشیک می دم، روزه هم که هستم، وبلاگم رو هم نیم ساعته که پینگو نکردم...
حودر: بابا تو هم ما رو نمودی با این کارات. چس مثقال وبلاگ که توش زندگی خصوصی دیگرون افشاگری میشه که دیگه اینهمه قمیش نداره. حالا منو بگی که تو وبلاگم تکلیف بمب هستهای...( سیبیل طلا:آآآآآههههههههه!) رو روشن می کنم یا از شاهرودی حمایت می کنم یا احمدینژاد رو تشویق میکنم یا واسه وبلاگستان نسخه می پیچم یا حق اون گنجی خر و عبادی گوساله رو می ذارم کف دستشون، یه چیزی.
مجری: آقای درخشان خواهش می کنم رعایت...
حودر: زر نزن بابا... حالا دیگه هر ننه قمری واسه ما معلم اخلاق شده. مگه نمی دونین من ابراهیم گلستان وبلاگستانم؟
نیکان: (باز هم دو دستش را میگیرد جلوی دهان و شیشکی می بندد) زززززررررررتو!
حودر: زروتو به اونجای کاملی...
نیکان: (خون به صورتش میدود) خفه شو لامصبوی عرق خوروی ماریجوانایی! دهنتو ببند...
حودر: (براق می شود) نبندم چی میشه؟
نیکان: حالو میبینی... (به گوشه اتاق میدود و "حزبالله... ماشاالله..."گویان، چماقش را بر می دارد و درحالی که آنرا دور سرش میچرخاند حملهور می شود. جیغ و فریاد بالا میرود و همه وحشتزده به گوشهای می خزند؛ بجز حودر که ایستاده و پوزخند می زند. با نزدیک شدن نیکان به حودر، حودر با خونسردی شلوار و مازیرها را پایین میکشد!)
نیکان: (دستش را جلوی صورتش میگیرد و فرار می کند) ای عمروعاصو!... خدا لعنتت کنه.
(از گوشه صدای جیغ ضخیم زنانهای به هوا می رود)
فرنگوپولیس: کمک... کمک... داریوش ملکوت تکون نمی خوره!