![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
اينكه وسط اين دعوا حق با سروش است يا نصر (يا هيچكدام!) يك حرف است و اينكه حضرات در حاشيه و بلكه متن بحثهايشان به سابقه و شخصيت و خانواده همديگر تركمون بزنند يك حرف ديگر. در باب اول كار را ميسپاريم به آدمهاي محقق و دانشمند و چيزفهم. و اما در باب دوم (تركمونزني) كه خودمان مقام و منصب و سابقهاي داريم، جسارتاً به اطلاع استادان ميرسانيم كه: بالام جان! خوبيت نداره جلو چشم چارتاي شاگردي كه شما رو مي پرستند و -بلانسبت- به درجه سمپاتّيت(!) رسيدهاند خشتكهاي مبارك رو روي سر همديگه بكشيد! يا اگه نميتوانيد جلوي خودتان را بگيريد برويد در خلوتي، جايي كه نبينندتان هر كار خواستيد با هم بكنيد. (توضيح اخلاقي: منظور قاعدتا بحث و جدل و حداكثر خشتك روي سر همديگر كشيدن است. سوتفاهم نشود!)
به خصوص حضرت دكتر سروش كه انگار تعهد داده هيچ خردهاي را بدون درشتي نگذارد. آقاجان شما كه خودت آماج حملاتي بودهاي كه ميخواستهاند با ربط سوابق خانوادگي و اجرايي و چهوچه، انديشهات و حرفت را لجن مال كنند؛ شما ديگر به رييس دفترِ فرح بودن نصر چه كار داري؟
البته من مطمئن هستم اين عبارات كه "...سر حلقه آنان كه روزگاری از دفتر فرح پهلوی با تلسكوپ اشراق به دنبال امر قدسی در آسمان حكمت خالده می گشت..." دل مسيح را شاد ميكند. منتها مسيح مهاجري، مدير روزنامه جمهوري!
پیدا کنید ربط شاد شدن دل مسیح را با سوختن .... بعضی ها .
محض خنده عرض شد..
لطفا فقط نظرات مربوط به مطالب را بنویسید.