![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
وقتي در يادداشت راديو زمانه چشمم به مطلبي افتاد كه خبر از پادكستي شدن اين راديو ميداد خيلي خوشحال شدم چون استفاده از راديو زمانه سر ساعت 7 و نيم هر روز، برايم از كندن بيستون هم سختتر بود.(البته با كمي اغراق!)
اما بعد كه چشمم به نام نويسنده آن يادداشت يعني حسين درخشان، خورد برق 63 كيلو ولت از ماتحتم جهيدن گرفت (كاملا بدون اغراق!)
اِ... مگه همين چار روز پيش نبود كه جامي و درخشان، كارشان از گيس و گيسكشي گذشت و خشتكهاي مبارك را روي سر همديگر كشيدند و حتي به سوابق كاري هم، هم تركمون زدند؟! { + و + }
من البته واقعا خوشحالم كه كدورتها برطرف شده و حسين هم به زمانهايها پيوسته ولي واقعا نميتوانم درك كنم كه چطور بعد از آنكه راديو زمانه راه افتاد (همهاش 20 روز ميشود؟) آنطور ماجرايي بين حضرات درگرفت و در حالي كه هنوز ما داشتيم چرتكه ميانداختيم ببينيم كه "كي بيشتر مقصر است و كي كمتر" (همان هدفي كه بهخاطر آن، دعواهاي شخصي در وبلاگهاي طرفين گزارش ميشود!) يك باره مي بينيم كه بادا بادا مبارك بادا!!!
بابا، والله بالله هر كاري يك آدابي دارد. حالا گيريم حسين يه مقداري خون موتلفه هنوز در رگهايش مانده باشد، مگر مهدي مشاركتي است كه همه دعواها يكشبه حل شود؟ :)
يك كم از آقامون ياد بگيريد ادب قهرماني را!
مجری: بینندگان و شنوندگان گرامی، همانطور که قبلا وعده داده بودیم؛ سلسله میزگردهایی رو با حضور برخی از بزرگان وبلاگستان برگزار می کنیم. برای اولین برنامه، از خانم ها و آقایان حسین درخشان، نیک آهنگ کوثر، محمدعلی ابطحی، رضا شکراللهی، مهدی جامی، پرستو دوکوهکی، داریوش محمدپور، سيما شاخساري، نازلي و علی پیرحسینلو دعوت شد که از این میان آقای محمدعلی ابطحی توسط اساماسی که برای بنده فرستادند عذرخواهی کردند و توضیح دادند که چون آقای خاتمی سرما خوردهاند و قرار است آقای ابطحی به جای ایشان استراحت کنند، متاسفانه در این جلسه نمیتوانند حاضر شوند. آقای پیرحسینلو هم به خاطر راهاندازی ستادهای انتخاباتی شاخه جوانان مشارکت برای انتخابات خبرگان آنقدر گرفتار بودند که اصلا نتوانستیم پیدایشان کنیم و آقای جامی هم در ایمیل کوتاهی دلیل عدم حضورشان را نوشتهاند که با اجازه میهمانان محترم آنرا می خوانم:
آقای بامرام
متاسفانه به خاطر راهاندازی رادیو زمانه آنقدر سرم شلوغ شده که مدتهاست حتی وقت نکردهام ایمیلهای دوستانم را جواب بدهم و خیلیهایشان از این بابت از دستم دلگیرند که البته اصلا مهم نیست. قطعا اگر وقتی پیدا کنم به جستجو و خواندن اظهار نظرهای وبلاگنویسها درباره زمانه می گذرد تا بتوانم بصورت آنلاین و مبسوط جوابشان را بدهم. به امید روزی که هر وبلاگنویس، یک پاسخ از طرف مدیر زمانه دریافت کند.
مهدی
و در مورد آقای حسین...
سیبیل طلا: (با لحن گنده لات های اطراف محله جمشید!) جونی! یه ساعته علافمون کردی که بگی کی اومد، کی نیومد؟ بابا فدای سرت، ناز نفست، نیومدن که نیومدن... اومدهها رو بچسب!
نیکان: (با لهجه شیرازی، حوالی تخت جمشید!) یعنی چه ئی حرفو خانوم محترم؟ چرا عفت کلومو رو رعایت نمکنین؟ "بچسب" یعنی چه؟ زشته والله!
سیبیل طلا: باز تو گیر دادی به ما! اینجام دست از سر ما ورنمی داری؟ بابا ولمون کن بذار به جندگیمون برسیم دیگه.
داریوش م: (با صدایی ظریف و مرتعش) اوا خدا مرگم... منظورتون "زندگی"یه دیگه؟
سیبیلطلا: نه خوشگله... منظورم دقیقا جندگیه! جندگی یعنی جنده بودن وعبارت است از انجام عمل ارادیي...
مجری: اوهوم...اِهِم... خیلی ممنون هستم از دوستان که خودشون حرفها و تعارفات اولیه رو شروع کردن و من با اجازه تون می خوام بریم سر اصل مطلب. در ادامه این سوال رو مطرح...
داریوش م: اوا یعنی چی آقای مجری... این چه وضعیه؟ چرا اجازه میدید این بیتربیتهای بیشعور هرچی به دهنشون میاد بگن؟ مگه اینجا بیصاحابه؟
خوابگرد: (با لحنی آرام و شمرده و غلیظ و سنگین، طوریکه در شان یک مرجع تقلید باشد!) نعوذ بالله... استغفرالله...
داریوش م: آقا... تورو خدا شما یه چیزی بگین. اینا که شرم رو خوردن حیا رو قی کردن.
خوابگرد: در این بابی که سوال شد البته حرف و حدیث زیاده و خیلی باید دقت بشود که خدای ناکرده منکری از هیچ بلاگری سر نزند. برای این منظور اینجانب در رساله عملیهای که به خواهش مقلدین به مطبعه سپردهام حدود وثغور ابتذال در وبلاگستان را دربابی مشتمل بر چهارصد و بیست و یک...
داریوش م: آقا چهارصد و بیست و سه...
خوابگرد: بله شاید هم چهارصد و بیست و سه فتوا در این باب صادر کردهام که میتواند خیلی مفید باشد برای عموم مکلفین.
فرنگوپولیس: (با صدایی دورگه) مکلف دیگه چیه حاجآقا؟
خوابگرد: مکلف، وبلاگنویسی است که وبلاگش به سن تکلیف رسیدهباشد. یعنی همانطور که مثلا وقتی دختری به سن تکلیف میرسد، باید به تکلیفاتش عمل کند و فیالمثل نماز بخواند و حجاب داشته باشد و شوهر کند...
فرنگوپولیس: یه دقیقه صبر حاجی! اینکه که گفتی..."شوهر" دیگه چه صیغهایه؟
خوابگرد: البته الزامی ندارد که حتما صیغهای باشد!
فرنگوپولیس:نه بابا... منظورم اینه که چرا تبلیغات هموفوبیایی راه انداختید؟
خوابگرد: نعوذ بالله... این ضعیفه چه می گوید؟ هموفوبیعیه دیگر چیست؟
داریوش م: اجازه بدید آقا من توضیح می دم خدمتتون.
(داریوش م دو زانو به حاج آقا نزدیک میشود و دم گوش او نجوا می کند)
خوابگرد: (همینطور که به توضیحات زیرگوشیِ داریوش م گوش می کند و با تعجب سر تکان می دهد) اِ..اِ...عجب!... که اینطور... استشها؟!... پس که اینطور!...مساحقه؟...
سیبیلطلا: (خطاب به فرنگوپولیس) حالا من کاری به این حرفها ندارم؛ ولی تو هم بی ذوقیها... من که یه مردو با صدتا زن عوض نمی کنم.
فرنگوپولیس: اوا عزیزم... این حرفا دیگه از تو بعیده... حیف نکرده موجودات به این لطیفی رو آدم ولکنه، شب پهلوی یه نرهخره بوگندو بخوابه؟ من که وقتی اون دو تا...
نیکان: (جوش آورده و هیستیریک) بس کنین دیگه نامسلمونو... چقدر بیبند و باری می کنین شماها... حیف که ریا میشه و الا به همین لب روزهدارم قسم، دهن همه شما سوسولا رو سرویس میکنم. اصلا مگه ما بچهمسلمونو مُردیم که شما بچه ژیگولوها هر کار دلتون خواست بکنین؟ ئو یکی شب میره نایت کلابو ماری جوانو کوفت میکنه، ئو یکی چهارتا دوست دخترو واسه خودش گرفته انگار نه انگار که مام هستیم، مگه هر کی کیه؟ اصلا حالا که ئیجورو (از جا بلند می شود و دوره می افتد) حزب الله... ماشاالله... حزب الله... ماشاالله...
مجری: برادر نیکان...آقای نیکآهنگ ... برادر خواهش می کنم بفرمایید بنشینید...نیکان جان شما رو به دست بریده ابوافضل اون چماقو اینطور بیهوا دور سرتون نچرخونید... برادر نیکان...
سیبیلطلا: (جیغ می کشد و فرار می کند) کمک... یکی این فاشیست دیوونه رو بگیره... کمک...
فرنگوپولیس: (به خوابگرد) آقا دستم به دامنتون... مگه شما بتونید اینو مهار کنین
خوابگرد: (آرام و با طمانینه) برادر نیکان، مرحبا به این غیرت و تعصب شما... ولی دیگر کافیست سیدجان. شما به وظیفه شرعیتان عمل کردهاید و از این به بعد حکم با مرجع تقلید است... احسنت آقاجان... بیا اینجا پسرعمو، جنب خودمان. (رو به داریوش م) آهای پسر، بپر یک لیوان قندآب برای برادرمان بیاور... آهای پسر مگر با تو نیستم؟
نیکان: ئی پسرو که رنگش شده عین گچ و فکش قفل کرده. تکون هم که نمخوره!
فرنگوپولیس: کشتیش... تو کشتیش قاتل هموفوب!
مجری: نترسین. غش کرده. جنسش لطیفه و قلبش نازکه، تحمل دیدن چیزهای خشن رو نداره. من سابقهشو دارم. کاهگل بیارین.
(قطعا ادامه دارد!)
از آنجایی که چند وقتی ست حوصله مان سررفته و جنگ و دعوایی با کسی نداشته ایم و کیسه ای به تن کسی نکشیده ایم و ليچاري نشنفته ايم، به زودی عجیب ترین و هیجان آمیزترین سلسله میزگردهای وبلاگستانی با حضور ارواح وبلاگنویسانی نظیر حسین درخشان، نیک آهنگ کوثر، محمدعلی ابطحی، رضا شکراللهی، مهدی جامی، پرستو دوکوهکی، داریوش محمدپور، سيما شاخساري، نازلي کاموري، علي پيرحسينلو را -به خول و قوه سايبرنيکي-در این وبلاگ برگزار می کنيم.
این میزگزدها از چند جهت با میزگردهای سنتی فرق دارند. از جمله اینکه شرکت کلیه میهمانان در اين ميزگرد اجباری خواهد بود(!) و فقط انصراف میهمانانی پذیرفته خواهد شد که به طور رسمی (ترجیحا محضری) از حضور ارواحشان در این میزگردها اعلام نارضایتی کنند... (عجایب بیشتر را بعدا خواهید دید)
مهلت ارسال انصرافات فقط 24 است و ميهمان هايي که در برنامه ها حضور خواهند يافت، بيشتر از اسامي بالا هستند. ضمنا خواننده ها می توانند وبلاگ نویسان جدیدی را به عنوان میهمان پیشنهاد دهند.
جناب آقاي رحيم مشائي، رياست محترم سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري و صنايع دستي
سلام، اميدوارم كه حالتان خوب باشد و در عمل به وظايفتان موفق باشيد. و اما بعد؛
اينجانب به عنوان يك شهروند دلسوز و نكتهبين مصرانه از حضرتعالي به عنوان رئيس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري ايران درخواست ميكنم كه دستور سريع و قاطعي را براي نابودي كامل مجموعه تختجمشيد (كه در نزديكي مرودشت در استان فارس است) صادر فرماييد و البته از آنجا كه طرح اين خواسته، اندكي غريب است، مجبورم توضيحاتي را در رابطه با مباني عقلاني و منطقي آن ارائه بدهم.
پيش از آن، لازم است به اين نكته توجه شود كه درخواستي كه من بر اساس وظيفه ملي خود ارائه دادهام هيچ ربطي به مسائل سياسي و حزبي و جناحي ندارد اما اينكه چرا اين د رخواست را براي شما ارسال ميكنم و براي رؤساي قبلي اين سازمان آن را مطرح نكردم، بيارتباط با اين جريانات نيست.
آقاي رحيم مشائي؛ شما يك اصولگرا هستيد و با سابقهاي كه همفكران شما دارند، بسياري از مسائل و پيشفرضها براي من روشن است. يعني من تا حدود زيادي ميدانم كه شما درباره مسائل مهمي نظير دين، مذهب، مليت، تاريخ و... چگونه فكر ميكنيد و اولويتها را به كدام ميدهيد اما در مورد اسلاف شما (يعني رؤساي قبلي اين سازمان) اين مسائل روشن نبود و معلوم نبود كه فلان رئيس اين سازمان فيلسوف است يا تكنونكرات يا سياستمدار يا ايدهآلگرا يا تاجر؟ و اولويت را به فرهنگ ميدهد يا افكار عمومي يا سياست يا مذهب يا سودآوري؟ به همين دليل اين نامه و درخواست را نميشد براي آنها فرستاد و به طور منطقي برايشان استدلال كرد و اِلّا اين پيشنهاد بايد سالها پيش مطرح و از سوي سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري اجرا ميشد. اين توضيح را از آن جهت نوشتم تا بدانيد چرا شما مخاطب اين نامهايد و نه مثلا آقاي مرعشي يا آقاي بهشتي.
جناب آقاي رحيم مشائي؛ اميدوارم حتي يك لحظه هم با خودتان فكر نكنيد كه درخواست نابودي مجموعه تختجمشيد از سوي كسي مطرح شده كه آدمي عصبي و عجول است و ميهن و مليت برايش اهميت كمي دارد. اتفاقا دقيقا برعكس اين است و اينجانب پس از بيست سال آزگار تأمل و تفكر صبورانه، به اين نتيجه رسيدهام كه بهترين و ميهندوستانهترين كاري كه ميتواند با اين مجموعه كرد، آن است كه كار چند ساله را چند روزه انجام دهيم و پروژه بلندمدت را در كوتاهمدت تمام كنيم.
براي اين منظور، برخي از دلايل را مختصرا برايتان مينويسم و مشروح اين درخواست را در جزوهاي بعدا برايتان ارسال خواهم كرد.
1ـ يكي از اشتباهاتي كه مصطلح است آن است كه گمان ميرود آثار باستاني در يك كشور، ميتواند در جذب توريست و گردشگر و در نتيجه وارد كردن ارز به كشور مفيد و مؤثر باشد. بقيه كشورها را نميدانم ولي قطعا در مورد كشور ما اين امر صادق نيست و الا با اين همه آثار باستاني و تاريخي از سه هزار سال پيش تا به الان، ما بايد يكي از قطبهاي توريستي جهان ميبوديم و در كنار وزارت نفت، وزارت جهانگردي هم ميداشتيم اما همانطور كه ميدانيد گردشگران براي آمدن به كشور ما چندان رغبتي ندارد و از آن عده هم كه مشتاق آمدن هستند، چنان رُسي توسط سفارتخانههاي ما در كشورهاي خارجي كشيده ميشود كه عده بسيار اندكي موفق به ورود به كشور ميشوند و اينها هم اكثرا پژوهشگران آس و پاسي هستند كه آب از دستشان نميچكد چه رسد به دلار! يعني تا اين عده از عشاق سينهچاك و فرهيخته آثار باستاني هفت خوان گرفتن ويزا و سفر به ايران را از سر بگذرانند، گردشگران خرپول و دستودلباز، ده بار ميروند مصر و يونان و هند و ايتاليا و تركيه و... و برميگردند و مثل ريگ هم پول خرج ميكنند.
حالا كه اينطور است بهتر نيست قيد اين چهار تا جهانگرد آس و پاس را هم بزنيم و زحمت برادران وزارت امور خارجه را كم كنيم؟
2ـ بعضي فكر ميكنند اينكه مردم دنيا بدانند كه ما از سه هزار سال پيش تمدن داشتهايم خيلي خوب است. من با اين فكر چندان موافق نيستم اما فعلا صلاح نميدانم وارد اين بحث بشوم. فرض كنيم اين حرف درست باشد، خب آنها ميتوانند بروند كتابهاي زيادي كه در اين زمينه وجود دارد (مثلا «تاريخ تمدن» ويل دورانت) را بخوانند. چه لزومي دارد كه بيايند ايران و خرابههاي آن تمدن را ببينند؟
شما فكر ميكنيد يك توريست وقتي ببيند فرزندان و بازماندههاي يك تمدن سه هزار ساله روي آثار باقيمانده يادگاري نوشتهاند با خودشان درباره ما (مردم) چي فكر ميكنند؟ يا وقتي ببينند وضعيت نگهداري از اين آثار تا آنجاست كه تنها باد و باران و ريشه علفهاي هرز تا چند دهه ديگر ستونهاي تخت جمشيد را نابود خواهد كرد، درباره شما (مسئولان) چي فكر ميكنند؟
به نظر من كه اصلا درست نيست آبروي ما و شما جلوي چند تا توريست خارجي بروند. نظر شما غير از اين است؟
3ـ از بعد داخلي هم اين آثار سود چنداني ندارند. نميدانم حضرتعالي خودتان تخت جمشدي تشريف بردهايد يا نه. اگر رفته باشيد حتما ميدانيد كه تنها چند ساعت (در روشنايي روز) بليت براي بازديد از اين مجموعه فروخته ميشود و هنوز ساعتي مانده به غروب، بازديد از اين مجموعه تعطيل ميشود و هزاران نفر از هموطناني كه از راههاي دور به آنجا آمدهاند، در حالي كه به چيزهاي بسيار مهمي نظير خودشان، تاريخ، فرهنگ باستان، جمشيد... (و اي بسا زبانم لال، مجموعه تحت امر شما!) ناسزا ميگويند، مجبور ميشوند دست خالي برگردند. اين در حالي است كه من دستكم ده مجموعه مذهبي يا تجاري را ميتوانم براي شما نام ببرم كه براي روشنايي مناسب شب، پستهاي برق مخصوص به خود دارند. خب اين نشان ميدهد نه فقط مساله بازديد، بلكه حتي موضوع امنيت و حفاظت از اين مكان و آثارش هم براي هيچكدام از مسوولان اهميت چنداني ندارد و لابد سودي (چه مادي و چه غير آن) ندارد كه اهميتي ندارد.
4ـ آقا شما فكر ميكنيد وقتي يك ايراني برود آن دم و دستگاه را ببيند و با وضعيت كنوني مقايسه كند، خيلي خوش به حالش ميشود؟! ابداً اينطور نيست. در اين رابطه اجازه بدهيد –رويم به ديوار- مثالي بزنم: فرض كنيد يك هموطن برود آنجا و بفهمد كه شهرهاي ما چند هزار سال پيش سيستم آب و فاضلابِ شهري داشتهاند و بعد برود دستشوييِ همان مجموعه و ببيند از سي، چهل توالتي كه آنجا هست، 29 تايش خراب است و بقيه هم آب ندارد و اگر هم آب باشد، شيلنگها پاره است و شير دستشوييها از جا درآمده و همه جا كثيف است و... چه حالي پيدا ميكند؟! خود من چند هفته پيش دقيقا اين بلا سرم آمد و حالم از دو جهت خيلي بد شد؛ جهت اول را بالاخره رفع (و دفع!) كردم اما بدي حالم از جهت دوم همچنان پابرجاست. دليلش را كه ميدانيد؟ (راستي حالا كه حرف اين جور چيزها شد، هيچ ميدانستيد يكي از معضلات توريستها در كشور ما، همين «توالت رفتن» است؟ و اين خارجيهاي فلكزده به خاطر اينكه بلد نيستند از توالتهاي ايراني استفاده كنند، چه مكافاتي ميكشند؟ تا جايي كه بعضي به همين دليل ساده، رغبتي به مسافرت به ايران ندارند. تازه اينها وقتي است كه آب باشد و شيرها خراب نباشد و صابون باشد و... !)
توضيح ضروري: واقعا عذر ميخواهم كه به عنوان نمونه سيستم بهداشتي را مثال زدم. ميتوانستم در مورد «منشور كورش» هم مثال بزنم، منتها ديدم ممكن است باعث سوءتفاهمِ شديد شود!
5ـ آقاي رحيم مشائي عزيز، من هم مثل شما يك اصولگرا هستم و خيلي از بيبندوباريها و ولخرجيهايي كه در دوران پهلوي در تخت جمشيد ميشد (به بهانههايي مثل جشن هنز شيراز يا جشنهاي 2500 ساله يا...) بيزار و متأسف هستم. تازه اينها چيزهايي است كه ما در خرابههاي تخت جمشيد شاهدش بوديم و خدا عالم است وقتي خود اين تختِ جمشيد سرپا بودهاست، چه فسق و فجوري در آن ميشده! البته قطعا كوروش و داريوش و محمدرضا و خيليهاي ديگر كه باعث و باني آن كارها بودهاند الآن مشغول حساب دادن و كيفر ديدن هستند، اما درست هم نيست كه بگوييم خود اين تخت جمشيد اين وسط هيچكاره بوده و بگذاريم قصر دربرود و بايد حسابمان را با اين «مكان» روشن كنيم.
از سوي ديگر نابودي تدريجي و زجركش كردن در دين و اخلاق پسنديده نيست، پس يك روز بياييد قال قضيه را بكنيم برود پي كارش...
(مشروح پيشنهادات را بعدا ميفرستم)
قربان شما
يك شهروند دلسوز و ميهندوست
*- جوان پهلوانا، هنوز آيا بر همان رايي؟ هنگام بازگشت بخردانه، هنوزت هست...
+- نيك ميدانم اي پير فرزانه كه به كام اژدرها شدن، از اين ستيز هزار بار سهلتر است، با اين همه رايم همان است كه بود.
*- پس كنون كه اينگونه است جنگافزارت را بار ديگر بيازماي. خودت استوار است؟
+- آري چونان كه اگر گرزي به گراني كوهها بر آن فرود آيد، هيچ نجنبد.
*- خفتانت چه؟
+- هزار تير با پيكان آبديده، خشي بر آن پديد نياورد.
*- پاي افزارهايت؟ نيك ميداني كه به دشوار راهي پا مينهي كه تا كنون كس از آن سالم نجسته!
+- چونان پاي افزاري فراهم آوردهام كه اگر آشيل از آن ميداشت، داستانش كنون به گونهاي ديگر نبشته ميبود.
*- سپرت چگونه است؟
+- از اين بهتر سپر كس در جهان نداشته و نخواهد داشت؟
*- زيرجامهات چه؟
+- زيرجامه؟!
*- آري. "شورت آهنين" به بر كردهاي؟
+- "شورت آهنين" ديگر چيست؟
*- شگفت اي جوان كه نميداني "شورت آهنين" چيست و پاي در كارزاري مينهي كه شيرژيان از انديشهاش، بيشهاش را خيس ميكند!
+- چيست اين افزار اي پير؟
*- چيزيست كه جز به داشتن آن، كس به نزد "دكتر سروش" نشود! و تازه از آن كسان كه اينگونه به غار او اندر شدند جز پارهاي زرد(!)اندوده بدست نيامد! زينهار اي جوان، اكنون كه اين در بر نكردهاي، بر جواني خويش و نيكنامي تبار خويش دلسوزي و از اينكار دوري كن كه درشت پهلواناني كارآزموده، چون فرديد و داوري و گلشني و وحيد و نصر در اين كارزار شدند و چونان بر آنها رفت كه در داستانها نوشته آمد و ماندگانشان را هنوز از چشم خونابه روان است...!
اينكه وسط اين دعوا حق با سروش است يا نصر (يا هيچكدام!) يك حرف است و اينكه حضرات در حاشيه و بلكه متن بحثهايشان به سابقه و شخصيت و خانواده همديگر تركمون بزنند يك حرف ديگر. در باب اول كار را ميسپاريم به آدمهاي محقق و دانشمند و چيزفهم. و اما در باب دوم (تركمونزني) كه خودمان مقام و منصب و سابقهاي داريم، جسارتاً به اطلاع استادان ميرسانيم كه: بالام جان! خوبيت نداره جلو چشم چارتاي شاگردي كه شما رو مي پرستند و -بلانسبت- به درجه سمپاتّيت(!) رسيدهاند خشتكهاي مبارك رو روي سر همديگه بكشيد! يا اگه نميتوانيد جلوي خودتان را بگيريد برويد در خلوتي، جايي كه نبينندتان هر كار خواستيد با هم بكنيد. (توضيح اخلاقي: منظور قاعدتا بحث و جدل و حداكثر خشتك روي سر همديگر كشيدن است. سوتفاهم نشود!)
به خصوص حضرت دكتر سروش كه انگار تعهد داده هيچ خردهاي را بدون درشتي نگذارد. آقاجان شما كه خودت آماج حملاتي بودهاي كه ميخواستهاند با ربط سوابق خانوادگي و اجرايي و چهوچه، انديشهات و حرفت را لجن مال كنند؛ شما ديگر به رييس دفترِ فرح بودن نصر چه كار داري؟
البته من مطمئن هستم اين عبارات كه "...سر حلقه آنان كه روزگاری از دفتر فرح پهلوی با تلسكوپ اشراق به دنبال امر قدسی در آسمان حكمت خالده می گشت..." دل مسيح را شاد ميكند. منتها مسيح مهاجري، مدير روزنامه جمهوري!
سندرم حاد توهم وبلاگ نویسی یا ساوز(Severe Acute Webloger Syndrome) نوعی بیماری واگیردار است که به راحتی ممکن است هر وبلاگ نویسی را مبتلا کند. این بیماری که تا پیش از این به ندرت و آن هم در میان برخی از وبلاگر های پر سن و سال تر دیده می شد، با یک جهش ژنتیکی در کل اکوسیستم وبلاگستان شیوع یافته و نمونه های فراوانی از ابتلای به آن نه فقط در میان وبلاگر های پرسابقه بلکه حتی تا در میان وبلاگرهایی با سابقه چند ماهه نیز مشاهده شده است. از آنجایی که بهترین شیوه با شیوع این نوع بیماری های خطرناک و به شدت واگیر دار اطلاع رسانی عمومی است، علایم بیماری و برخی از راهکارهای مبارزه با آن از این طریق به اطلاع می رسد.
ساوز چیست؟
SAWS یا سندرم حاد توهم وبلاگ نویسی، نوعی بیماری است که در بین وبلاگ نویسان شیوع می یابد و باعث بروز اختلالاتی در افکار و اعمال مبتلایان می شود. وبلاگ نویس مبتلا به این سندرم، دچار خودبزرگ بینی شدیدی شده و حالاتی خدای گونه از خود بروز می دهد. "احساس مالکیت" در بیمار به شدت تقویت شده بطوریکه علاوه بر بروز واکنش های بسیار شدید در خصوص وبلاگ خود، نسبت به فضای وبلاگستان نیز دچار نوعی حس پدرخواندگی می شود. بیمار مبتلا به ساوز، احساس می کند که جزئیات افکار و حتی روابط شخصی وی، برای مخاطبان وبلاگش اهمیت حیاتی دارد و در نتیجه علی رغم احساسات خدای گونگی اش، تلاش طاقت فرسایی را برای رفع این نقیصه بکار برده و ضمنا از این طریق به ارائه نوعی الگوی کامل و دقیق از خود به دیگران اهتمام می ورزد!
بیمار به همان میزان که در مقابل انتقاد تک و پراکنده غیر قابل نفوذ می نمایاند و حالت تهاجمی به خود می گیرد، در مقابل انتقادات حجیم و متعدد، رفتارهای پارانویایی از خود بروز می دهد و به خاطر توهم و سوظن شدید حالات انفعالی از خود نشان می دهد. هرگونه تایید و تمجید از وبلاگ بیمار، وی را دچار خودبرتربینی بیشتری می کند و هر گونه انتقاد و یا حتی کم توجهی، حس بدبینی پارانویایی بیمار را تقویت کرده و وی را از توهم سوقصد دیگران به وبلاگ خود مطمئن می سازد.
کلیه نشانگاه و پالس هایی که اصولا بازخورد جایگاه و کنش وبلاگر و وبلاگش است، به صورت تحریف شده به وی می رسد و این عامل به علاوه اصرار بیمار بر نتیجه گیری های دلخواه خود از حقایق موجود، نوعی اسکیزوفرنی را در وی به وجود می آورد.
علایم شناخت بیمار مبتلا به ساوز
عدم تماس با بیماران مبتلا به ساوز ساده ترین و بهترین راه برای پیشگیری از ابتلا به این بیماری است که آن نیز مستلزم شناخت علایم این بیماری است. برخی از نشانه های ابتلا به سندرم حاد توهم وبلاگ نویسی (یا به اصطلاح بومی: متوهمین حاد وبلاگی) از این قرارند:
یک متوهم وبلاگی:
1- ... به ندرت برای دیگران کامنت می گذارد و چنانچه این کار را بکند، با نام خودش کامنت نمی گذارد.
2- ... آی پی وبلاگ نویسانی که منتقد وی هستند را BAN(مسدود) می کند.
3- ... شدیدا در کار نان قرص دادن و قرض گرفتنِ بین الوبلاگی متبحر است، منتها دایره دوستانِ نانی را وسیع نمی گیرد و صرفا با چند نفر حاضر است دست به چنین معامله هایی بزند.
4- ... هر زمان که اراده کند و به هر دلیلی که صلاح بداند، هر بلایی که دلش بخواهد روی بخش کامنتهای وبلاگش و نظرات خوانندگان اعمال می کند. مثلا بخش کامنت برای وبلاگش نمی گذارد، یا می گذارد اما هر موقع که اراده کند آن را می بندد، یا هر کامنتی را که صلاح بداند منتشر می کند... .
5- ... روزی چهل بار نام خود و وبلاگش را سرچ می کند و تمامی مطالبی را که درباره او نوشته شده یا صرفا در آنجا نامی از وی برده شده را می داند و به سرعت واکنش نشان می دهد.
6- ... به طور پیوسته و به موازات وبلاگ نویسی اش، در حال صدور رهنمودهایی در باب اخلاق وبلاگ نویسی، رسم الخط وبلاگ نویسی، شیوه نگارش و... است.
7- ... عارش می آید مستقیم و شفاف درباره وبلاگ نویسانی که منتقد هستند و یا صرفا هم عقیده نیستند بنویسد. ضمنا آنقدر گذشت ندارد که این قبیل خبط(!)ها را نادیده بگیرد و در مواقع لزوم(که زیاد هم پیش می آید) با نیش و کنایه در مورد موضوعی می نویسد و صرفا "به عنوان مثال" به قربانی اشاره می کند.
8- ... در مقابل هر نوع کم اعتنایی ای، نظیر دعوت نشدن به همایش ها، نشست ها و داوری های و کلا هر برنامه ای که نوعی با وبلاگ و وبلاگ نویسی و فضای سایبر مرتبط باشد، واکنش هایی به شکل تهمت زنی، تمسخر و ناسزاگویی بروز می دهد.
9- ... از بخش لینکدونی و نیز بلاگ چرخان وبلاگ خود به عنوان اهرم قدرت استفاده می کند و بسته به مثبت یا منفی بودن ابراز نظرات سایروبلاگ نویسان با درج یا حذف لینک آنها واکنش سریع نشان می دهد.
10- ... بسته به نوع دلبستگی به مقولاتی که به آنها علاقه مند است (مثلا ادبیات، سیاست، فرهنگ و...) به اتکای فعالیت وبلاگی، خود را در آن مقوله صاحب نظر می داند و بعد از هر یادداشتی، منتظر اثرات سریع رهنمودها و نظرات خود در سطح جامعه و حکومت می ماند!
پیشگیری و درمان ساوز
متاسفانه مداوای بیمارانی که دچار این سندروم می شوند بسیار مشکل است اما در مراحل مقدماتی مداوای آن ممکن و نسبتا ساده است. برای این کار بهترین کار آن است که افرادی که در معرض سندرم حاد توهم وبلاگ نویسی هستند، یعنی تمامی اهالی وبلاگستان، روش های شناخت و نیز درمان اولیه را بیاموزند. چنانچه شما وبلاگ نویس هستید و احساس می کنید برخی از حالات فوق را دارا می باشید، با انجام تمرین های زیر از سقوط خود به اوهام این سندرم حاد جلوگیری کنید:
1- چنانچه رشد شمارنده وبلاگتان، شما را به این توهم انداخته که "چون وبلاگ شما در هر هفته چند برابر تیراژ یک کتاب مهم و عمیق خواننده دارد، پس مهم تر و عمیق تر است و خود شما هم از آن نویسنده، بالاتر تر و محبوب تر" ؛ با استفاده از یک فیلتر شکن، به یک وبلاگ پورنو بروید و قبل از آنکه چشم و ذهنتان مشغول بعضی چیزها بشود(!) سریعا شمارنده آن را باز کنید. در اینجا به آمار و اعدادی برخواهید خورد که شما را شگفت زده و هُشیار خواهد کرد!
همچنین با استفاده از امکانات شمارنده تان، کلماتی را که بر اساس جستجوی آنها بسیاری از کاربران به وبلاگ شما وارد شده اند را مرور کنید.(این کار به خانم های جوان توصیه نمی شود!)
2- اگر تعداد زیاد کامنتهای وبلاگتان شما را متوهم کرده است، یک بار از یکی از دوستانتان خواهش کنید که بدون خواندن یکی از یادداشت های شما در وبلاگتان، کامنتهای آن یادداشت را بخواند و بعد از او بخواهید که محتوا یا حتی کلیت موضوع یادداشت را حدس بزند. (توصیه: این خواسته را از اعضای خانواده و همچنین دوستانی که در مورد کلمات رکیک باهاشان رودربایستی دارید هم نخواهید!) خواهید دید که حدسیات رفیقتان بخاطر وجود انواع کامنتهای بی ربط، تبلیغاتی، ناسزا ، خوش و بش، تقاضای تبادل لینک و کل کل های بچه گانه؛ خیلی حنده دار خواهد بود.
3- همیشه سعی کنید که با دنیای خارج از وبلاگستان تماس لازم را داشته باشید. مثلا سعی کنید در بقالی سرکوچه یا در سلمانی یا آرایشگاه و خلاصه اینطور جاهایی که همیشه از هر دری سخنی می رود و عجیب ترین حرفها هم به راحتی هضم می شود، از وبلاگ صحبت کنید. اگر نفهمیدند وبلاگ چیست از رو نروید و بحث را به اینترنت بکشید و اگر مخاطبین باز هم دچار سوفهم بودند (مثلا فکر می کردند اینترنت همان چیزی است که چت است و عکس های داریوش اقبالی دارد و کنکور اعلام می شود!) بازهم خودتان را نبازید و بحث را به محتوای یکی از دغدغه های اخیر وبلاگستان ببرید، (مثلا هموفوبیا!) بعد نتیجه را خوب به خاطر بسپارید.
4- اگر روزی روزگاری احساس کردید که وبلاگتان خیلی مشهور شده و از شدت شهرت و مورمورتان شد، بروید سر کوچه و به طور اتفاقی از ده رهگذر راجع به وبلاگستان بپرسید. خواهید دید که از 6 نفری که با نگاه عاقل اندر سفیه از کنار شده رد نشده اند، سه نفرشان وبلاگستان را کشوری آفریقایی و یک نفر کشوری متعلق به آسیای میانه می داند. از دو نفر باقیمانده یکی سوال را جور دیگری متوجه می شود و با تهدید و فحش رکیک، یا بالعکس لبخندی معنی دار و شماره تلفن– بسته به اینکه اهل کدام محل باشید!- موضوع را دنبال می کند و احتمالا فقط یک نفر می داند وبلاگستان چیست که او هم حتما شما را نمی شناسد! حالا همین سوال را در مورد یکی از مجریان دست چندم شبکه سه سیما یا رادیو ورزش بپرسید!
با آرزوی سلامتی
سوالات خود درباره این بیماری را از این طریق با دکتر فرجامی در میان بگذارید و بدون درد و خونریزی پاسخ بگیرید:m_farjami در یاهو دات کام
س. اگر شما در زمان مشروطيت بوديد دلتان ميخواست جاي كدام يك از مبارزان – روشنفكران و سردمداران مشروطيت باشيد؟
ج. بسمالله الرحمن الرحيم. پيش از هرچيز واجبه كه از شما كه قدم رنجه فرموديد و حقير رو براي اظهار نظر كارشناسي قابل دونستيد تشكر كنم. همينطور از همكارانتون هم بسيار سپاسگزارم كه حقا زحمت زيادي ميكشند براي انتقال نظرات و آراي فضلا و علما و روشنفكران متعهد به مردم و عوام كه البته نورچشم و ولي نعمت ما هستند. همينطور همينجا هم فرصت رو مغتنم ميشمرم براي يادي از {...} كه واقعا مرد شريف و عالم و با خدا و اديب و انقلابي و البته از دوستان بودند. يادم ميآيد در ايام مبارزه، يك شبي خدمت ايشان و چند نفر از همرزمان بوديم كه...
س- به نظر شما شيريني امضاي فرمان مشروطيت در ذائقه تاريخ بيشتر باقي مانده يا تلخي به توپ بسته شدن مجلس اول؟
ج. بله... داشتم ميگفتم. چي ميگفتم؟... ببخشيد رشته كلام پاره شد. اشكالي هم ندارد. لابد مصلحت بوده و مثل هميشه كه از دوست جز آنچه نيكوست به ما نرسيده، اينبار هم خيريتي بوده. بله در باب مشروطيت هم حرف زياد است و آرا و نظرات تا دلتان بخواهد گوناگون. ما خودمان در اين چند سالي كه اين موسسه راه افتاده، كارمان جمع آوري و بستهبندي همين نظرات بوده تا انشاالله به وقتش آنهارا تحليل كنيم. منتها يك مقداري ارگانهايي كه قرار بوده بودجه ما را تامين كنند، كوتاهي مي كنند. البته نه اينكه قصد و غرضي خدايناكرده باشه، ولي همين پارسال بودجهاي كه به ما رسيد، 4 ميليارد از ان چيزي كه انتظار داشتيم كمتر بود. ميدانيد سركار علّيه، اينها نشون مي ده كه جايگاه علم و تحقيق چقدر اينجا متزلزله. استغفرالله ربي و اتوب اليه، ميترسم غيبت بشود والّا ... حالا شما بفرماييد چايتان را بخوريد... سرد كه نشده؟... اصلا ميگم عوض كنند... نه چه زحمتي... الو، خانم به آقاي مويدي بگوييد يك چاي با باقلوا بياره... خب... خوب هستيد شما انشاالله؟...
س- به نظرتان بالاخره مردم به مشروطه رسيدند يا نرسيدند؟
حالا يك گلويي تازه كنيد به آن هم مِيرسيم... آقاي مويدي، به خانم سالاري بگيد مصاحبه واجبيه، كسي مزاحم نشه؛ در رو هم پشت سرت ببند. بله... ميدانيد، به نظر اين كمترين، ما دو مشروطه داريم: يك مشروطه ظاهري و مجازي و يك مشروطه باطني و حقيقي. اين مشروطه ظاهري براي عوام خوب است كه سرشان گرم باشد و براي روشنفكران كه پزش را بدهند و از اين حرفها. ولي مشروطه واقعي توي دل آدمهاست و نوريه كه وقتي تابيد همه اخلاق و رفتار آدم رو تحت تاثير قرار ميده. اگر هم ميخواهيم ببينيم مردم واقعا به اون رسيدن يا نه بايد به اخلاق و رفتار آدمها نيگاه كنيم. حتما خود شما هم كه علاوه بر منظرِ وجيه –ماشاالله-، خوش فكر و با كمالات هستيد هم تاييد مي فرماييد كه نميشه گفت جماعتي كه –نعوذ بالله- به صفات مذمومهاي مثل دروغ و ريا و نزولخوري و خلاصه حروم خدا رو حلال و مخصوصا «حلال خدا رو حروم كردن» متصف باشند، خيلي با مشروطه فاصله دارند.
البته اينطور هم نيست كه خداي ناكرده بگوييم كه آن مشروطه ظاهري كه صد، صد و پنجاه سال پيش اتفاق افتاده هيچ بوده. خير... بالاخره اون مثلا انقلاب مشروطه يك اتفاق مهمي در كشور ما بوده به طوري كه ما چند ساله داريم روي اون كار مي كنيم و تقريبا تمام كارمان تا بحال بر روي نقش بسيار برجسته و حياتي شيخ نوري شهيد در اين رويداد بوده و هنوز هم كارمان تمام نشده. تازه اينها در حاليست كه بعيد نيست علماي ديگري هم در اين جريان نقش داشته باشند. و صد البته به مصداق "الناس علي دين رئوسهم" عوام هم به تبعيت از علما در اين جريان بودهاند. اين رابطه دال و مدلولي تبعيت نبايد مغفول بماند. مثلا همين خود شما تابع راي آقاتون هستيد... بله ديگه؟...
اِ... آقا نداريد!...عجب! ... چه جالب! ... آها... بله... همانطور كه عرض كردم، آن مرحوم حق بزرگي به گردن آن غائله يا انقلاب يا هرچي اسمش را مي خواهيد بگذاريد داشت كه انشاالله اگر -بيفكر پيش- در تخصيص بودجه هاي آتي ما اخلال نشود، آنها را در چند مجلد و با جلد شميز منتشر خواهيم كرد. كتاب خانومِ محترم خيلي مهمه. من خودم در اوقاتي فراغت از مسووليتهاي اجرايي متنوعي كه دارم كتابهاي زيادي ميخوانم از فهيمه رحيمي تا دانيل استيل. پيش خودمان بماند ها ولي ر.اعتمادي به نظرم چيز ديگريست! بِه از شما نباشد هرچند كه مدير و محقق و مسووليم، ولي دلمان جوان و عاشق پيشه ...
فكر ميكنيد شباهت مشروطهطلبان ديروز با اصلاحطلبان امروز در چيست؟
شباهت كه خب... خيلي چيزها شبيه هم ممكن است باشند ولي در حقيقت شبيه نباشند. يا نباشند ولي باشند. مثلا خود سركار... به چشم خواهري تالي تلو يكي از عموزادههاي من هستيد كه چندي پيش آقاشان عمرش را داد به شما. ولي اين دليل نميشود كه نتيجه بگيريم كه آقاي شما هم عمرش را داده باشد به من! اصلا شايد شما ازدواج نكرده باشيد؛ كه البته زياد در اصل موضوع تغييري حاصل نمي شود، چون خيليها اذن پدر را واجب نمي دانند...
اگر شما در زمان مشروطه بوديد و ناگهان ميديديد كودتا شد چه كار ميكرديد؟
اي بابا خانم محترم... شما هم به قول بچههاي امروزي چه گيري دادهايد به اين مشروطه. حالا صد سال پيش يك كاري شده من و شما چرا اوقاتمان را تلخ كنيم. به خصوص شما كه اينقدر ماشاالله هزار ماشالله ... فتبارك الله احسن الخالقين!
ميدوني، من چه اگه زمان مشروطيت بودم و چه حالا، هميشه حواسم هست كه زبانم لال حلال خدارو حروم نكنم كه از هزار كودتا هم بدتره! ما دلمون مشروطه است و ميگه بايد قدر اين دو روز عمر رو دانست و به بهترين وجهي از حلاليات بهره برد كه اگر غير اين باشه كفران نعمته. مشروطهاي هم اگر بوده و زميني كه حتما خورده بابت همين بوده. مطمئن باشيد همون حضراتي هم كه توپ و تفنگ كردند و به تهران آمدند، اگر دربندي ميرفتند و چنجهاي مي خوردند و نكاحي مي كردند... ميفهميدند در دنيا واقعا چه خبره و اي بسا اونقدر براي خودشان و ديگران و به خصوص شيخ شهيد دردسر درست نمي كردند. راستي نگفتيد، چنجه كه دوست داريد...!
این چندمین نوشته ایست که دارم می نویسم برای وبلاگم و امیدوارم به سرنوشت قبلی ها، که به دست خودم پاک شدند، دچار نشود. از یک طرف ساده و روان و شفاف نوشتن سخت است برایم و از طرف دیگر نمی خواهم با نوشته های قلمبه و سلمبه ای که خودم هم ازشان سر در نمی آورم وقت خودم و دیگران را بگیرم. واقعیت این است که من، الان جز روی طنزنویسی روی هیچ چیز دیگری تمرکز ندارم و هرچقدر جدی نویسی برایم سخت است، طنزنویسی راحت. البته ادعایم این نیست که خوب طنز می نویسم ولی می دانم که راحت می نویسم. از آن طرف بعضی شوخی ها و طنزهایم آنقدر باعث سوتفاهم شده که نمی توانم با خیال راحت در وبلاگ خودم مطلب بنویسم چون قلمم تیز است و دغدغه هایم مسایل روز اجتماع و سیاست و فرهنگ.
راجع به چیزهایی از قبیل دین و قومیت ها که حساسیت ها آنقدر زیاد است که خودم هم رغبت نمی کنم بنویسم. در مورد سیاست باید هزار خط قرمز را رعایت کرد و تازه باز هم هیچ اعتمادی نیست (چند وقت پیش، یک دانشجو را در نیشابور به خاطر بازچاپ کاریکاتوری از احمدی نژاد که گل آقا منتشر کرده بود، دستگیر کردند!) می ماند مسایل اجتماعی که آن هم آفت های خودش را دارد که به نظرم بزرگترین آنها، پایین بودن درک اجتماعی ما از مقوله طنز است.
برای آنکه منظورم را روشن تر بگویم باید مثل بزنم. ببینید، فرض کنید من راجع به سیاست های رییس جمهور طنز تندی می نویسم و چون حضرات را می شناسم پیه اش را هم به تنم می مالم که دردسرهای بعدی را هم تحمل کنم. حالا یا عواقبي دارد و یا نه و اگر عواقبی داشت یا من می توانم تحمل کنم و یا (بلانسبت بعضی ها) به گه خوردن می افتم و... که تمام اینها قابل هضم(!) هستند و در این پروسه، چیزی نیست که از درون آدم را آزار بدهد و افسرده کند.
حالا فرض کنید که من با همان بیان خودم مطلبی بنویسم که ناخواسته باعث رنجش دوستان یا خانواده ام بشود. خب طبیعی ست که یک صدم برخوردهای قهرآمیز مثال قبلی را نخواهم دید ولی ای بسا که این آزردگی ها به سردی و حتی طردشدگی در روابط شخصی و اجتماعی منتهی بشود و این در حالیست که آدم پیش بینی این عواقب را نکرده و در دراز مدت هم لطمات عاطفی و روحی زیادی را به این خاطر می بیند.
نمونه وبلاگی مشهورش را هم که لابد می دانید و هرچند که من و داریوش هنوز با هم دوست هستیم ولی چه اعصابی که در آن ماجرای مسخره خورد نشد و چه انرژی ای که هدر نرفت و چه آدم های فرصت طلب و سودجویی که از آن آب گل آلود ماهی نگرفتند... (آقامون هم که مدتهاست ما رو از دخول به خودش محروم کرده!)
ماجرا البته یک بخش دیگر هم دارد و آن دلسردی خود نویسنده است از پرت افتادگی مطالبش. باز اجازه بدهید مثال بزنم. به عنوان نمونه وقتی من دو نامه طنز یکی از طرف بوش و یکی از طرف پاپ خطاب به احمدی نژاد نوشتم، تمام سعی ام را کردم تا خواننده ها را با "واقعی نمایی" گول نزنم و سرکار نگذارم. چون می خواستم حرفم را در آن قالب بزنم نه اینکه خواننده را فریب بدهم و به ریشش بخندم (از آن کارهایی که گه گاه روزنامه شرق می کند) و به همین خاطر در هر کدام از آن مطلب ها ده ها فکت و نشانه گذاشتم تا خواننده بداند مطلب طنز است.
مثلا بوش در پایان نامه اش نوشته: "راستي دوست عزيز، چون نه در امريكا و در هيچ كجاي جهان، هيچ سفارتخانه و حتي شخصي حافظ منافع ايران نيست؛ مجبورم اين نامه را با يك كبوتر ارزان قيمت چيني بفرستم يا اينكه وقتي خودم آمدم ايران آنرا بهت تحويل بدهم. اميدوارم راه اول كمتر طول بكشد!" ولی با این حال در ده ها سایت این نامه به عنوان نامه ای جدی منتشر شد و ده ها نفر هم از من خواهستند متن اصلی نامه بوش را برایشان بفرستم!
یا از این اسف بارتر در نامه پاپ که مثلا آمده" فدات شم
هم اکنون آوای ناقوس به علامت نماز شامگاهی به صدا درآمده و من باید نوشتن این نامه را تمام کنم. ای کاش می توانستم بجای موعظه برای برادرانی که چشمهای خیلی هایشان وقت نظاره من، به طرز عجیبی برق می زند، کار مفیدتری انجام دهم. مثلا فیلسوفها را به جرم ارتباط با شیاطین و بیگانگان دستگیر و محاکمه کنم. افسوس...هزاران درودِ پسر، پدر و روحآلقدس بر شما باد
می بینید! همه آسیب ها و عواقب طنرنویسی عینی نیستند، بلکه در این نمونه هایی که عقوبتی از طرف حکومت یا دوستان یا خانواده نيست هم، حال نویسنده اي که به جای شمارنده مطلبش، به درک آن حساس باشد، اساسی گرفته مي شود.
با این اوصاف طنرنویسی برای آدمی با عقاید و احساسات من یک نوع جنون بی پاداش است (اصلا مگر جنون با پاداش هم –جز در مورد سیاستمداران- وجود دارد؟!) اما با همه این ها من دیوانه ی این جنونم و در روزهای آینده اندک ندک این بند را از دست و زبانم باز خواهم کرد.
این را می توانید یک مانیفست کوچولو حساب کنید برای این وبلاگ.