مصايب طنزنويسي، چيزي شبيه مانيفست
این چندمین نوشته ایست که دارم می نویسم برای وبلاگم و امیدوارم به سرنوشت قبلی ها، که به دست خودم پاک شدند، دچار نشود. از یک طرف ساده و روان و شفاف نوشتن سخت است برایم و از طرف دیگر نمی خواهم با نوشته های قلمبه و سلمبه ای که خودم هم ازشان سر در نمی آورم وقت خودم و دیگران را بگیرم. واقعیت این است که من، الان جز روی طنزنویسی روی هیچ چیز دیگری تمرکز ندارم و هرچقدر جدی نویسی برایم سخت است، طنزنویسی راحت. البته ادعایم این نیست که خوب طنز می نویسم ولی می دانم که راحت می نویسم. از آن طرف بعضی شوخی ها و طنزهایم آنقدر باعث سوتفاهم شده که نمی توانم با خیال راحت در وبلاگ خودم مطلب بنویسم چون قلمم تیز است و دغدغه هایم مسایل روز اجتماع و سیاست و فرهنگ.
راجع به چیزهایی از قبیل دین و قومیت ها که حساسیت ها آنقدر زیاد است که خودم هم رغبت نمی کنم بنویسم. در مورد سیاست باید هزار خط قرمز را رعایت کرد و تازه باز هم هیچ اعتمادی نیست (چند وقت پیش، یک دانشجو را در نیشابور به خاطر بازچاپ کاریکاتوری از احمدی نژاد که گل آقا منتشر کرده بود، دستگیر کردند!) می ماند مسایل اجتماعی که آن هم آفت های خودش را دارد که به نظرم بزرگترین آنها، پایین بودن درک اجتماعی ما از مقوله طنز است.
برای آنکه منظورم را روشن تر بگویم باید مثل بزنم. ببینید، فرض کنید من راجع به سیاست های رییس جمهور طنز تندی می نویسم و چون حضرات را می شناسم پیه اش را هم به تنم می مالم که دردسرهای بعدی را هم تحمل کنم. حالا یا عواقبي دارد و یا نه و اگر عواقبی داشت یا من می توانم تحمل کنم و یا (بلانسبت بعضی ها) به گه خوردن می افتم و... که تمام اینها قابل هضم(!) هستند و در این پروسه، چیزی نیست که از درون آدم را آزار بدهد و افسرده کند.
حالا فرض کنید که من با همان بیان خودم مطلبی بنویسم که ناخواسته باعث رنجش دوستان یا خانواده ام بشود. خب طبیعی ست که یک صدم برخوردهای قهرآمیز مثال قبلی را نخواهم دید ولی ای بسا که این آزردگی ها به سردی و حتی طردشدگی در روابط شخصی و اجتماعی منتهی بشود و این در حالیست که آدم پیش بینی این عواقب را نکرده و در دراز مدت هم لطمات عاطفی و روحی زیادی را به این خاطر می بیند.
نمونه وبلاگی مشهورش را هم که لابد می دانید و هرچند که من و داریوش هنوز با هم دوست هستیم ولی چه اعصابی که در آن ماجرای مسخره خورد نشد و چه انرژی ای که هدر نرفت و چه آدم های فرصت طلب و سودجویی که از آن آب گل آلود ماهی نگرفتند... (آقامون هم که مدتهاست ما رو از دخول به خودش محروم کرده!)
ماجرا البته یک بخش دیگر هم دارد و آن دلسردی خود نویسنده است از پرت افتادگی مطالبش. باز اجازه بدهید مثال بزنم. به عنوان نمونه وقتی من دو نامه طنز یکی از طرف بوش و یکی از طرف پاپ خطاب به احمدی نژاد نوشتم، تمام سعی ام را کردم تا خواننده ها را با "واقعی نمایی" گول نزنم و سرکار نگذارم. چون می خواستم حرفم را در آن قالب بزنم نه اینکه خواننده را فریب بدهم و به ریشش بخندم (از آن کارهایی که گه گاه روزنامه شرق می کند) و به همین خاطر در هر کدام از آن مطلب ها ده ها فکت و نشانه گذاشتم تا خواننده بداند مطلب طنز است.
مثلا بوش در پایان نامه اش نوشته: "راستي دوست عزيز، چون نه در امريكا و در هيچ كجاي جهان، هيچ سفارتخانه و حتي شخصي حافظ منافع ايران نيست؛ مجبورم اين نامه را با يك كبوتر ارزان قيمت چيني بفرستم يا اينكه وقتي خودم آمدم ايران آنرا بهت تحويل بدهم. اميدوارم راه اول كمتر طول بكشد!" ولی با این حال در ده ها سایت این نامه به عنوان نامه ای جدی منتشر شد و ده ها نفر هم از من خواهستند متن اصلی نامه بوش را برایشان بفرستم!
یا از این اسف بارتر در نامه پاپ که مثلا آمده" فدات شم
هم اکنون آوای ناقوس به علامت نماز شامگاهی به صدا درآمده و من باید نوشتن این نامه را تمام کنم. ای کاش می توانستم بجای موعظه برای برادرانی که چشمهای خیلی هایشان وقت نظاره من، به طرز عجیبی برق می زند، کار مفیدتری انجام دهم. مثلا فیلسوفها را به جرم ارتباط با شیاطین و بیگانگان دستگیر و محاکمه کنم. افسوس...هزاران درودِ پسر، پدر و روحآلقدس بر شما باد
می بینید! همه آسیب ها و عواقب طنرنویسی عینی نیستند، بلکه در این نمونه هایی که عقوبتی از طرف حکومت یا دوستان یا خانواده نيست هم، حال نویسنده اي که به جای شمارنده مطلبش، به درک آن حساس باشد، اساسی گرفته مي شود.
با این اوصاف طنرنویسی برای آدمی با عقاید و احساسات من یک نوع جنون بی پاداش است (اصلا مگر جنون با پاداش هم –جز در مورد سیاستمداران- وجود دارد؟!) اما با همه این ها من دیوانه ی این جنونم و در روزهای آینده اندک ندک این بند را از دست و زبانم باز خواهم کرد.
این را می توانید یک مانیفست کوچولو حساب کنید برای این وبلاگ.