![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
مامانبزرگ چشمهايش را ريز ميكند و ميگويد: «جوون بايد غذا بخوره. شما نميخوري و ضعيف ميشي و فشارت پايين ميآد. واسه همين زرد و زار و بيحالي. آدمم كه وضع مزاجيش بهم خورد، اوقات تلخ ميشه».
پريسا نيمه شوخي-نيمه جدي ميگويد: «از اعتياده. لابد يه چند وقتيه جنس خوب نرسيده، اينطوري شدي!»
حسين ميگويد: «سخت نگير بابا... اين گارانتياي ايراني همشون همينجورن. پارسال هم گوشي منو گرفتن و يه ماه امروز و فردا كردن، آخرش هم گفتن اين آب خورده. همش دروغ....»
سهراب ترحم مي كند. لپش را مي چسباند به صورتم و ميگويد: «ديوغ گفتم بابا دوستت ندالم... دوستت دالم!»
--------------------------------------
دواي دلتنگي چيست؟ كجا ميفروشندش؟ خبرهاي خوب كجايند؟ چرا راهشان به اينجا گم نميشود؟ چرا دل من اينقدر گرفته؟ چرا كسي نمي آيد بازم كند؟ چرا اينقدر دوست دارم گريه كنم؟
چرا گريهام نميگيرد؟
--------------------------------------
همه جا را سهراب و پريسا و مامان و آقاجان و محسن گرفتهاند. رويترز هر روز دهها بار محسنهاي تكهتكه را در لبنان نشانم مي دهد. AP يك روز سهراب را خوني-مالي روي تخت كثيفي در فلسطين نشان مي داد. پريسا روزي چند بار ضجهكشان در خيابانهاي بغداد موپريشان ميكند. پدر در مزار شريف مانده. مادر چادر عربي پوشيده و سر نعشها كِل ميكشد.
در بازارها رسما مشتي دزد و كلاهبردار حاكمند. تلويزيون اينجا و شبكههاي آنجا لجن ابتذال ميپراكنند. از بحثهاي روشنفكري كمافيالسابق چيزي دستگيرم نميشود. در كارهاي اداريام عمدا كارشكني ميشود. شندغاز حقوقم بخشبخش داده مي شود. بعضي همسايهها سطل آشغالشان را فقط در جوي آب خالي مي كنند. تقريبا تمام نوشتههايم با اسم مستعار و سانسور و تحريف چاپ ميشوند و با همه اينها رفقاي اطلاعاتي(!) پيغام مي دهند كه مواظب خودت باش. وضعيت يك روز بعد قابل گمان نيست. باغِ نكبت هر روز بري ميفرستد...
دوستي كه به قدر خدا رويش حساب كرده بودي ايميل ميزند كه: «... آقاي محترم! چرا از فلان فاميل بنده كه فلان كار را برايتان انجام داد به نحوه شايسته تشكر نكرديد؟ ... فكر نكن رفاقت ما چيز مهمي است!...» و حسن هر روز به جمجمعهات لگد مي زند كه "زود باش! خلاصم كن از اين وضعيت پادرهوا؛ تمامش كن" و تو نمينويسي كه ديگر هيچ حال و حوصله سوتفاهم و درگيري را نداري.
---------------------------------
بود يا نبودش به خودش مربوط است و دلايلش به متالهين! ولي من سخت محتاجم كه يكي حالم را خوب كند. بايد يك چيزي در من حلول كند تا حالا كه اوضاع لبنان و جمهوري و عراق و تلويزيون و اداره و سودان خوب شدني نيست، دست كم يك شكم سير گريه كنم. يك چيزي ميخواهم كه يا بيدارم كند، يا فراموشم كند اين كابوسِ بد را. افيوني باشد يا قدسي زياد برايم فرقي ندارد.
دلِ باز ميخواهم.چرا گريهام نمي گيرد؟!
لطفا فقط نظرات مربوط به مطالب را بنویسید.