![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
يادش بخير، پارسال كه آن ناپرهيزي را كردم و مطلبكي در دفاع از قاليباف نوشتم، دوستان كاري كردند كه بي شباهت به "لگدخور سم ستوران" كردن نبود (تعبير از كورش علياني). بعد از ماجراي انتخابات هم دوستان تا مدتها هر كاري كه اين بابا ميكرد را پاي عوام فريبي و مردرندياش ميگذاشتند.
البته من هم نسبت به بعضي كارهاي قاليباف منتقد بودم و هستم. مثلا ماجراي كمك 500 ميليون تومانياش به تيم ملي فوتبال، كه بابت آن هم با يكي از نزديكان قاليباف بحث كردم و هم طنزي درباره آن كار نوشتم، ولي با همه اينها همچنان به نظر من قاليباف يكي از خوشفكرترين مديران جمهوري اسلاميست.
همه اينها را نوشتم تا برسم به اين دستور بزرگ قاليباف مبني بر ممنوعيت هر گونه پيگري قضايي مطبوعات از طرف نهادهاي زيرمجموعه شهرداري تهران. حركتي كه نميتوان به راحتي از كنارش گذشت و در اين چند روزه هم ديديم كه واكنش مثبت بسياري از منتقدان قاليباف (البته در اردوي اصلاحطلبان) را در پي داشتهاست.
البته بعضيها هستند كه اين دستور را هم نوعي كار تبليغاتي ميدانند. من نميتوانم به طور قاطع اين نظر را رد كنم اما ميگويم فرض كنيم اين ادعا درست باشد. حالا بياييد اين حركت تبليغي را با حركات تبليغي اسلاف قاليباف مقايسه كنيم. مثلا حيف و ميلهاي ميلياردي احمدينژاد در كمك به هياتهاي مذهبي، يا تشكيل بعضي از تنبلخانهها براي مشاوران روشنفكر شهرداري از طرف ملكمدني يا حتي بعضي كارهايي كه كرباسچي ميكرد(مثل حمايت غير مستقيم از كسخل بازيهاي انصار كه در نهايت به سود كارگزاران و شخص كرباسچي و به ضرر جامعه و آراديهاي مدني منجر ميشد)
اينها همه تبليغ ميكنند، درست، ولي مساله مهم در تبليغات، "چگونگي" است. مثلا همين تيزرها را درنظر بگيريد: يكي مثل موسسه قوامين تبليغ ميكند كه دچار حالت تهوع ميكندت، يكي مثل ردبول تبليغ ميكند كه -هرچند راست نيست- ولي بامزه است و ديدني، يكي هم مثل شكلات الجي كه مبهوتت ميكند و دوست داري هي ببينياش.
خب البته جامعه آرماني جامعهاي بدون عوامفريبي، تبليغات و حتي پروپاگانداست. ولي ما در يك جايي زندگي ميكنيم كه بناچار درگير اينهاييم. شما دوست داريد چطوري تبليغ ببينيد؟
مامانبزرگ چشمهايش را ريز ميكند و ميگويد: «جوون بايد غذا بخوره. شما نميخوري و ضعيف ميشي و فشارت پايين ميآد. واسه همين زرد و زار و بيحالي. آدمم كه وضع مزاجيش بهم خورد، اوقات تلخ ميشه».
پريسا نيمه شوخي-نيمه جدي ميگويد: «از اعتياده. لابد يه چند وقتيه جنس خوب نرسيده، اينطوري شدي!»
حسين ميگويد: «سخت نگير بابا... اين گارانتياي ايراني همشون همينجورن. پارسال هم گوشي منو گرفتن و يه ماه امروز و فردا كردن، آخرش هم گفتن اين آب خورده. همش دروغ....»
سهراب ترحم مي كند. لپش را مي چسباند به صورتم و ميگويد: «ديوغ گفتم بابا دوستت ندالم... دوستت دالم!»
--------------------------------------
دواي دلتنگي چيست؟ كجا ميفروشندش؟ خبرهاي خوب كجايند؟ چرا راهشان به اينجا گم نميشود؟ چرا دل من اينقدر گرفته؟ چرا كسي نمي آيد بازم كند؟ چرا اينقدر دوست دارم گريه كنم؟
چرا گريهام نميگيرد؟
--------------------------------------
همه جا را سهراب و پريسا و مامان و آقاجان و محسن گرفتهاند. رويترز هر روز دهها بار محسنهاي تكهتكه را در لبنان نشانم مي دهد. AP يك روز سهراب را خوني-مالي روي تخت كثيفي در فلسطين نشان مي داد. پريسا روزي چند بار ضجهكشان در خيابانهاي بغداد موپريشان ميكند. پدر در مزار شريف مانده. مادر چادر عربي پوشيده و سر نعشها كِل ميكشد.
در بازارها رسما مشتي دزد و كلاهبردار حاكمند. تلويزيون اينجا و شبكههاي آنجا لجن ابتذال ميپراكنند. از بحثهاي روشنفكري كمافيالسابق چيزي دستگيرم نميشود. در كارهاي اداريام عمدا كارشكني ميشود. شندغاز حقوقم بخشبخش داده مي شود. بعضي همسايهها سطل آشغالشان را فقط در جوي آب خالي مي كنند. تقريبا تمام نوشتههايم با اسم مستعار و سانسور و تحريف چاپ ميشوند و با همه اينها رفقاي اطلاعاتي(!) پيغام مي دهند كه مواظب خودت باش. وضعيت يك روز بعد قابل گمان نيست. باغِ نكبت هر روز بري ميفرستد...
دوستي كه به قدر خدا رويش حساب كرده بودي ايميل ميزند كه: «... آقاي محترم! چرا از فلان فاميل بنده كه فلان كار را برايتان انجام داد به نحوه شايسته تشكر نكرديد؟ ... فكر نكن رفاقت ما چيز مهمي است!...» و حسن هر روز به جمجمعهات لگد مي زند كه "زود باش! خلاصم كن از اين وضعيت پادرهوا؛ تمامش كن" و تو نمينويسي كه ديگر هيچ حال و حوصله سوتفاهم و درگيري را نداري.
---------------------------------
بود يا نبودش به خودش مربوط است و دلايلش به متالهين! ولي من سخت محتاجم كه يكي حالم را خوب كند. بايد يك چيزي در من حلول كند تا حالا كه اوضاع لبنان و جمهوري و عراق و تلويزيون و اداره و سودان خوب شدني نيست، دست كم يك شكم سير گريه كنم. يك چيزي ميخواهم كه يا بيدارم كند، يا فراموشم كند اين كابوسِ بد را. افيوني باشد يا قدسي زياد برايم فرقي ندارد.
دلِ باز ميخواهم.چرا گريهام نمي گيرد؟!
حسن بچه ساده ای بود و خیلی ها معتقدند، همان سادگی حماقت آمیز باعث رفتار و گفتار جسورانه اش می شد و خب البته همه می دانند بلایی که سر آن بیچاره آمد ناشی از همین نوع گفتار و رفتار تیزش بود هر چند که تیزی حسن فقط به خودش آسیب می رساند و بس.
حسن فکر می کرد به واسطه چندتا کتابی که خوانده و روزی 40 دقیقه تاملی که در حین پیاده روی های شبانه اش می کند عقل کل است. البته خودش اصلا همچین چیزی را به زبان نمی آورد و شدیدا شایعه خودعقل کل بینی اش را تکذیب می کرد، اما این باوری بود که اکثر کسانی که با او درگیر حرف و بحث شده بودند، داشتند و البته مسلما حقیقت نزد جمع است.
حسن ذاتا آدم پرحرفی نبود و خیلی ها در برخورد اول گول همین ناپرحرفی اش را می خوردند و فکر می کردند او آدم عمیق و باسوادی است و البته اگر حسن اینقدر اصرار نداشت که عقایدش را صریح و بی پرده بگوید و به خصوص با کسانی که متخصص امور بودند بحث کند، البته که تشت رسوایی بی سوادی و کم عمقی اش هر هفته و بلکه هر روز از بام نمی افتاد. این را بعضی دوستان دلسوز حسن هم بهش گفته بودند اما حسن هربار با لجبازی گفته بود که این را خودم می دانم و مثل مازوخیستها باز هم به کارهایش ادامه می داد.
البته راستش را بخواهید اینطوری هم نبود که واقعا حسن در همه چیز نظر بدهد و مثلا او در مورد علوم پایه (که از همگی جز فیزیک متنفر بود) یا پزشکی یا کامیوتر، چندان نظری نمی داد اما وقتی پای علوم انسانی، به خصوص آنها که مهمترند و به ماورا نزدیکتر، به میان می آمد؛ حسن –به تعبیر دوستانش- افسار پاره می کرد. مثلا حسن با جسارت تمام –نعوذبالله- معتقد بود که صدرالمتالهین "کس-شعر" گفته و این در حالی بود که خودش معترف بود که فقط شواهدالربوبیه را –آن هم به کمک ترجمه فارسی!- کامل خوانده؛ یا مثلا در حالی که فقط دو سه رساله از دکارت خوانده بود –این بار کاملا به فارسی!- ادعا می کرد که دکارت پایه گذار مدرنیسم است؛ یا بعد از خواندن چند کتاب نه چندان دست اول در منطق، به خودش اجازه اظهار نظر در این باب را می داد.
حسن آنقدر ساده بود که عقلش نمی کشید که اگر هم قصد همچو اظهار نظرهایی را دارد، با کمی کلی گویی و ناقاطعانه حرف زدن، جایی برای ماستمالی و برگرداندن حرفهایش داشته باشد، اما او هر بار از روی بی عقلی (یا حالات مازوخیستی اش) سعی می کرد مفاهیم را رها کند و به مصادیق برسد و ضمنا یک جوری از قطعیت فاصله بگیرد که رد و تایید حرفهایش غیر ممکن باشد. این بود که سوتی زیاد می داد اما دلش خوش بود که افکار و گفتارش "شفاف و عینی"اند.
و باز چیزی که بیش از همه کفر یاران شفیق حسن را درمی آورد و حتی منجر به اهدای سه پس گردنی و یک تیپا از طرف ایشان هم شده بود این بود که اگر گه گاهی هم ماجراهای حسن به جاهای باریکی ختم نمی شد و مثلا جمعی تحت تاثیر حرفهای حسن قرار می گرفتند و به گمان اینکه این لیسانسیه مفلس، دکتری،استادی چیزی است و بر موضوع اشراف کلی دارد؛ خود آن ملعون تاکید می کرد که مطالعاتش محدود به چند کتاب و البته تاملات خودش است و از آن نوع احاطه هایی که منظور جمعیت بوده، معاف است؛ و اینچنی، مایه ریشخند خودش و خجلت معدود رفیقی که برایش مانده بود را فراهم می کرد.
خدا عقل سلیم و به خصوص "تدبیر" را از آدم نگیرد که به روز حسن دچار شود، به خصوص آن روزی که گمان کرد که باید اشکالش در مورد ارتباط بین برهان ها و اشراق های ملا را از دکتر ا.د و آن هم در پایان یک سخنرانی بپرسد. رفقا اولش فکر می کردند که با شرح داستان غم انگیز چند دانشجوی مشنگی که غلط های مشابهی را کرده بودند و سوال هایی که بوی انتقاد از حضرت ملا و جناب شیخ داشته را از استاد پرسیده بودند، حسن را منصرف کنند؛ ولی باز حسن همان "خودم می دانم" را گفت و حتی نشانی داد که آخرین نفری که چنین خبطی را کرده بود دانشجوی دکتری بدبختی بود که بعد از سوالش در جوابِ سوالِ منکوب کننده دکتر مبنی بر اینکه "آقاجان اصلا تو چند تا از کتاب های ملا را خوانده ای که اظهار نظر هم می کنی" با سادگی تمام گفته بود "همه را و هر کدام را دست کم دوبار، چون تزم..." که دکتر مهلت نداده بود و یک ربع تمام علاوه بر ترکمون زدن به آن بیچاره، از خجالت "تمام بی سوادهای گستاخ خودنمایی که با خواندن چارتا کتاب فکر می کنند فیلسوف شده اند" درآمده بود.
دقیقا از همان روز، و بعد از اینکه در هنگام پرسش و پاسخ، حسن با گستاخی تمام برخاست و سوالش را پرسید و در جواب سوال معروف دکتر پاسخ داد "البته یکی" و بعد هم در مقابل چشمان حیرت زده جمع، اضافه کرد "و آن هم به کمک ترجمه فارسی!" و بعد هفده دقیقه سرپا ایستاد و زل زد در چشمهای استاد پیر که گه زد به حسن و هرچه بچه پرو روی بی سواد پرمدعایی مثل اوست، و بعد هم با خونسردی همان سوال را تکرا کرد و حتی بعد از پرتاب لیوان هم از رو نرفت، و قبل از اینکه انتظامات حسن را از سالن بیرون کند، دو دوست باقیمانده حسن آنقدر برایش نگران شدند که تصمیم گرفتند حسن را ببرند پیش یک روانپزشک.
حسن اول مقاومت کرد و مثل همه بیماران روانی بر این باور بود که کارهایش طبیعی است، اما بالاخره تسلیم اصرارهای دوستانش شد و به کمک یکی از آشناها، سر از مطب یکی از بهترین روانپزشکان تهران درآورد. آقای دکتر آنقدر جنتلمن بود که 17 دقیقه تمام به حرفهای دوست حسن و حسن گوش داد و آنقدر حاذق بود که بیماری حسن را تشخیص داد و شروع کرد به دارو نوشتن، اما حسن آنجا هم دست بردار نبود و پاپی دکتر شد که آخر چطور می شود ظرف یکربع بیماری روانی یک نفر را تشخیص داد؟
دکتر در مقابل بدون اینکه از ناسپاسی حسن بخاطر آنکه سه برابر وقت سایر بیماران را به او اختصاص داده بود؛ با مهربانی به حسن گفت که نگرانی های او را درک می کند اما جای نگرانی چندانی نیست چرا که بیماری اش قابل درمان است. اما حسن آنقدر سوالش را پرسید تا آنکه دکتر به طور جدی و با لحنی سرد از حسن پرسید که او با لیسانس مکانیک سیالات چطور به خودش اجازه می دهد از یک دکتر، با سه مدرک دانشگاهی و سابقه تدریس بیست ساله در دانشگاه طوری این سوال را بپرسد که معنایش اظهار تردید در تشخیص دکتر باشد و بعد که حسن –بی توجه به آب شدن تریجی دوستش از خجالت- با گستاخی گفت که به نظر من فروید و یونگ هم در عرض یک ربع نمی توانند بیماری روانی را تشخیص دهند و دارو هم تجویز کنند، دکتر چنان از کوره دررفت که فریاد کشید و نسخه ها را پاره کرد و به حسن گفت که بیماری او لاعلاج است و او یک دیوانه خطرناک.
بعد از آب شدن دوست حسن در مطب دکتر روانپزشک، حسن مدتها تحت بازجویی بود و هرچند که چند روز بعد دوست حسن که آب شده بود و به زمین فرو رفته بود، توسط موتور یک چاه عمیق بالا کشیده شده و توی آفتابه یک پیرزن هبوط کرده بود و خودش هم به ماموران آگاهی خبر پیدا شدنش را داده بود، اما حسن همچنان بازجویی می شد و علت این کار هم ادب کردن حسن بخاطر زبان درازی های گشتاخانه اش بود. مثلا وقتی یک افسر پلیس به حسن می گفت "اگر نگویی دوستت را چه کرده ای خایه هایت را می دهم بکشند" با وجود آنکه حسن می دانست این تهدید دروغی است یا شاید هم تکه کلامی بی معنی باشد، با افسری که 25 سال کارش بازجویی و به حرف آوردن خیلی کلفتر از اوهاش بود بحث می کرد و می خواست به او ثابت کند که این شیوه بازجویی صرفنظر از اشکالات اخلاقی، از نظر حصول به نتیجه هم مشکل دارد و ای بسا که در کشف حقیقت کاملا به خطا رود. بعد هم با کمال گستاخی وقتی سابقه کار طولانی افسر مربوطه را می شنید می گفت "این که دلیل نمی شود" و سعی می کرد با نقاشی روی کاغذ نشان دهد که پسری از ترس وداع با خایه اش، شهادت دروغ می دهد و شهادت او باعث دربند افتادن بی گناهی می شود و خانواده آن بیگناه به فکر انتقام از خانواده جوان خایه دوست می افتند و به این ترتیب ممکن است یک شهر بهم بریزد.
قاعدتا این روش باعث برانگیختن ستوان دوم مربوطه می شد و کشدار شدن بازجویی ها، تا اینکه حسن 4 ماه بعد از پیدا شدن دوستش، با قرار وثیقه آزاد شد و از بازجویی های تادیبی خلاص شد.
((ادامه دارد))
پیش از هر چیز خدا به این دختر ننه دریا خیر بدهد که حرفی را میان انداخت که به بهانه اش بحثی مفید و جذاب درگرفته شد و خیلی خوشحالم از اینکه کم کم دبش دارد با بحثهای داغ، جانی می گیرد.
و اما بعد؛ درباره یادداشتهای قبلی ام باید توضیحاتی بدهم و شرح بیشتری درباره آنچه در ذهنم است بنویسم. گویا بعضی دوستان فکر می کنند این چیزهایی که من درباره منطق ارسطویی (و آن هم بخشی از آن) نوشته ام به معنای آن است که اصولا بحث منطقی و عقلانی را قبول ندارم و هر نوع استدلالی را تخطئه می کنم یا به تعبیر یاسر حرفم این است که "فلسفه باطل بود منطق دروغ"!
نخیر! اصلا و ابدا اینطور نیست. اتفاقا من به شدت با شبه برهان های احساسی و استدلال گریزی های اشراقی و اینطور چیزها مخالفم و اکثر بدبختی ها را هم از گور این قبیل عقلانیت گریزی ها می دانم.
آن چیزی که من با آن مشکل دارم شیوه استدلال و استنتاج منطقی به شیوه ارسطویی و آن هم در باب مسایل اجتماعی است و نمی دانم از کجای چنین اعتقاد و ادعایی می توان نتیجه گرفت که من با استدلال عقلانی و حتی بحث منطقی مخالفم؟! چه کسی عقل را برابر نهاد فلسفه و منطق گرفته است؟ و چه کسی ادعا می کند منطق منحصر در همین منطق ارسطویی است؟!
از آن سو، باید طبیعی باشد که وقتی یک نفر مبناها و روش یک نوع شیوه استدلال را قبول ندارد هیچوقت برای رد و نقد آن شیوه، با همان فرضیات و مبناها وارد بحث نخواهد شد و از ورود به اتمسفر و زبانی که قبولش ندارد و نمی شناسدش، سرباز خواهد زد. (مسخره نیست که مثلا یک ماتریالیستِ اته ایست بر سر اینکه آیا یهودای اسخریوطی به عیسی خیانت کرد و یا به فرمان خود او، لو اش داد؛ با مدعی به بحث بشیند؟! گیریم که مدعی صد دلیل در آستسن داشته باشد...)
پارادایم در منطق ارسطویی، "هست" و "نیست"ِ مطلق است و تناقض میان این دو: یا باید باشد و یا باید نباشد، نه هرد و نه هیچ کدام. این چنین زیربنای مستحکم و قاطعی البته برای حصول به نتیجه، به خوبی قابل اتکاست ولی به همان میزان سخت و غیر قابل انعطاف هم هست. منطق ارسطو، منطق مرزبندی های قاطع است و حالات بینابینی را برنمی تابد: یا چنین است و یا چنین نیست (چقدر شبیه نظام های ایدئولوژیک!)
ولی متاسفانه دنیای اطراف ما، به خصوص هر چقدر که انسانی تر و اجتماعی تر مطالعه شود، هست و نیست های مطلق را برنمی تابد و یا بکار چندانش نمی آید. برای ما یافتن پاسخ و یا بهتر بگویم کنکاش درباره "چقدر" و "چگونه" خیلی مهم تر است از دانستن جوابهای قاطعی درباره هست و نیست و وجود و عدم.
بر پایه منطق ارسطویی، تنها سه مرز قطعی میان دنیای امتناع و امکان و وجوب می توان داشت و لاجرم دنیا را باید از این زاویه دید و اتفاقا در جدل (که یکی از اهداف غایی تنظیم منطق توسط ارسطو بود) با پرتاب هر موضوعی به یکی از این سه فضا، بحث را پیش برد و به مقصود رسید و البته فضای "ممکنات" شامل هر آنچه که ممتنع و واجب نباشد می شود و از این جهت سخت گل و گشاد و بی در وپیکر.
دنیای ممکنات ارسطویی، اصولا فاقد درجه بندی برای اعضایش است. مثلا هیمنقدر که ما ثابت کنیم که برای x الگو بودن محال نیست، فورا "الگو بودگی x" شیرجه می زند در این مجموعه و مدعای حریف مبنی بر الگو نبودن x متزلزل می شود و در جدل ما برنده شده ایم. اما واقعیت های اطراف ما آنقدر آنالوگ و بینابینی هستند که اگر منطقی هم توان توصیف آنها را داشته باشد، منطقی خواهد که بجای صفر و یک (دو مقدار متعین) گستره ای از صفر تا یک (گستره ای با بی نهایت مقدار که ضمن دو حد غایی آن هم متعین هستند) را در بر گیرد. جالب اینجاست که این منطق – که اکنون فازی خوانده می شود- هم از سوی ریاضی دانها ابداع شده و پیش از پیدا شدن سروکله اش در فلسفه، سر از صنعت درآورده. (پشت ماشین لباسشویی تان را نگاه کنید. شاید چیزی از فازی نوشته باشد)
از فازی بگذریم و همین قدر در نظر داشته باشیم که جز منطق کلاسیک، منطق های دیگری هم هستند؛ که هم ریشه در واقعیات دارند و با احوالات فکری ما سازگارترند و هم فرمول بردارند و با دقیق ترین علوم (ریاضی) قابل بیان. مثلا در همان مثال مورد مناقشه، در این نظام، به صرف ردّ محال بودن غیر قابل الگو بودن x ، مساله تمام نمی شود و باید دید نسبت این گزاره به صفر یا یک چگونه است، به کدام حد نزدیک و چقدر؟
ادامه دارد...
1- ابراهيم گلستان برايم جايگاهي متفاوت از تمام روشنفکران معاصر دارد. آدمي که حرفش را کاملا بي ملاحظه مي زند و هيچ باکش نيست که حتي شاملو را "آدمي که نمي فهميد شعر يعني چه" توصيف کند. از اين زاويه اي که من گلستان را نظاره مي کنم زياد مهم نيست که چنين حرفها و نظرهايي درست باشد يا نه؛ چيزي که مهم است اين است که يک آدم آنقدر اعتماد به نفس داشته باشد که با اظهار نظر صريح، به جنگ اسطوره ها برود آن هم در جبهه اي که -از ديدي که من بازاري اش مي دانم- چندان هم سرِ رقيب نيست. (همه مي دانند که شاملو خيلي شاعرتر از گلستان است و خيلي بعيد است که گلستان يک دهم شاملو شعر خوانده باشد يا يک صدم او شعر گفته باشد!)
2- هيچ باکم نيست که ديگران بفهمند چقدر بارم است. حتي گه گاه توهم زدايي هم مي کنم و بي آنکه لزومي داشته باشد مي ايستم جلوي آفتاب. به همين خاطر ابهام توي کارم نيست يا اگر هست غير عمدي است، هر چند که خوب مي دانم آدم "عاقل" و "سياستمدار" هميشه بايد يک راه فرار بگذارد تا اگر تق حرفهايش درآمد، با "منظورم چيز ديگري بود..." و "اگر خوب به عرايضم دقت مي شد..." و از اين قبيل ابزارهاي ماله کشي، هم جلوي آبروريزي هاي احتمالي را مي گيرد و هم مانع "برخوردن" به دوستان موقت و تبديل آنها به دشمنان دايم مي شود.
3- دم دستي ترين کاربرد منطق ارسطويي که خوراک متکلمين است، صدور امر ممکن از امر ناممتنع است و يکي از راه هاي در-روِ فلاسفه قديم (و اسلافشان) براي حفظ آن دسته از اعتقادات ديني شان که با عقل جور درنمي آيد، همين است که اتفاقا ابن سينا هم صريحا -به عنوان يک راه حل!- به آن اشاره و توصيه مي کند. صورت بسيار ساده اين فرآيند اين است که ابتدا ثابت مي شود يک امر غريب(مورد بحث) از نظر منطقي "ممتنع" -يعني منجر به جمع نقيضين- نيست، پس چون ممتنع نيست يا ممکن است يا واجب؛ اگر واجب است که فبه المراد و اگر ممکن است پس دست کم ادعاي خصم باطل است چون مي تواند چنين باشد و چنان نباشد.
اين طور استدلال فقط به درد جدل و سرجاي خود نشاندن خصم مي کند، بي آنکه ابهامي بزدايد و علمي بيافريند و جالبتر آنکه دينداران، که از عرفي ترين مسايل، حکم استخراج و اثبات مي کنند، پاي نفي مدعياتشان که ميان مي آيد، آنقدر "منطقي" مي شوند که جز با "امتناع" از جايشان تکان نمي خورند!
4- منشا اصلي بحث را فراموش نکنيم(دوباره نمي نويسم چون حساسيت زاست و هرچه دست شما گشاده زبان ما بسته تر). رد ادعاي مدعيه، از اين روش بسيار ساده است چرا که هر کس که اندکي با منطق ارسطويي آشنايي داشته باشد مي داند که فکر کردن و الگو شدن(!) از لحاظ منطقي هيچ دخلي به "زمان و مکان" ندارد. اصلا سهل است اي بسا که من در حال سقوط از يک برج به کشف مهمي در رياضيات دست يافته باشم (محال و ممتنع که نيست!) ولي حرف من همان است که بود؛ واقعيت و تجربه و بعد استدلال.
5- دست کم دو هزار سال "متفکرين" مي خواستند از طريق منطق و فلسفه، آسمان را بشناسند و هيات بطلميوسي آدمهاي باهوش، پرمطالعه و سخت کوش بسياري را به خود ديد که کارها کردند و مرارتها بردند اما کمتر چيزي از آسمانها شناختند. اشکال آنها اين بود که با "اگر... پس..." هاي مقدس منطق ارسطوي بزرگ مي خواستند آسمانها و اجرام را بکاوند! آنها خيلي کم از گوشه هاي دنج خود به در مي آمدند و به آسمان اندک نگاه مي کردند.
6- تا ستاره ها خوب رصد نشوند اظهار نظر و استدلال درباره روابط آنها بي معني است و ستاره ها را با تلسکوپ مي توان ديد نه ارغنون!
گاهی اوقات، وقتی که یک منطق«دان»، هر دو شانه ات را گرفته و برای دعوت ات به یک بحث منطقی، به شدت تکان می دهد؛ درافتادن به چنین مجادله ای، غیر منطقی ترین کار ممکن است! و به نظر من بحثی که یاسر میردامادی با ده ها مقدمه و موخره و صغری و کبری، بر سر الگوبودگی فاطمه درانداخته نمونه ای از همین بحث های عالمانه ای ست که بیشتر به درد مدرسیون اسکولاستیک می خورد تا مشق مباحثه شان کرده باشند یا فضل عالمانه شان را فروخته باشند... .
متاسفانه به هزار دلیل نمی توان در مورد موضوعی تا این حد حساسیت برانگیز راحت اظهار نظر کرد و همه حرفی –هرچند مودبانه و با رعایت سختگیرانه ترین خط قرمزهایی که از ابتدای خلقت آفریده شده!- را زد و من با اینکه چند بار پاسخ هایی را برای حلاجی حرفهای دخترننه دریا و یاسر میردامادی نوشتم، ولی عقل نیمه سلیم ام حکم می کند که هیچ کدام را روی وبلاگ نگذارم.
به ناچار –و در حالی که از شدت حرف دارم منفجر می شوم!- به همین مختصر قناعت می کنم ولی حاضرم با یاسر و یا هرکدام از بروبچه های دبش که با او هم عقیده اند، مباحثه صوتی کنم - البته طبيعتا نه از مدخل منطق ارسطویی ای که یاسر وارد آن شده- و اگر این کار را کردم فایلش را می گذارم روی همین دبش برای شنیدن. (تجربه ام نشان می دهد فایل های صوتی به خاطر کم مشتری و صعب الوصول بودنشان حساسیت کمتری برمی انگیزند)
یک توضیح هم می ماند برای مکابیز که در یکی از کامنتهایش برای دختر ننه دریا، به ارکی تایپ اشاره کرده، و معتقد است که بین اسطوره ها و حقایق تاریخی باید تفاوت قایل شد و نگاه تاریخی به اسطوره ها اشتباه است. او در همین رابطه به عنوان نمونه به رستم اشاره کرده و نوشته چه فایده ای دارد که ما به دنبال حقیقت تاریخی رستم شاهنامه باشیم و بفهمیم و ثابت کنیم " رستم آدم شکم گنده ی وحشی ای بوده که با شاهان برای قتل مخالفان ساخت و پاخت می کرده؟"
خیلی مختصر در جواب این دوست باید بگویم: کاملا با شما موافقم. برای ما توده ای که زندگی خودمان را می کنیم و حداکثر شاهنامه ای می خوانیم و حالی می کنیم –یعنی محقق و کاوشگر تاریخی یا شاهنامه شناس نیستيم- آنطور موشکافی ها هیچ نفعی که ندارد بماند، کار احمقانه ای هم هست. اما به نظر شما اگر یک نفر آمد و خواست از همان اسطوره یک حقیقت تاریخی بسازد و بعد همسان سازی ایدئولوژیکی ما با جناب رستم را شروع کند چه باید کرد؟مثلا اگر جدي-جدي قرار شد عصایمان مدل گرزه گاوسر و کلاهمان، شبیه خودِ رستم بشود آنوقت چه؟!
بگذریم. می گویند مکتب دار حریصی را طفلان گفتند استاد، پوستینی در رودخانه بالاو پایین می شود، برگیر و بپوش تا از سرما نلرزی. مکتب دار به هوای پوستین به رودخانه شد و خرسی را بجای پوستین یافت و در تقلا شد. بچه ها که خرس را نمی دیدند ندا دادند که استاد غرقه می شوی پوستین را رها کن. استاد فریاد زد من پوستین را رها کرده ام او مرا رها نمی کند!
--------
يک توضيح: از چند خط اول اين نوشته قصد آزردن ياسر را ندارم، آن هم به خصوص در اين دوره سوتفاهم و سرگيجه و ترور شخصيت وبلاگي ام. منتها وقتي مي بينيم يکي آمده و با تکنيک هاي نخ نما شده منطق و رياضي جديد، مي خواهد طرف نقدش و ضمنا خواننده هاي وبلاگش (که من هم يکي از آنها هستم) را گيج و مبهوت کند، لجم مي گيرد!
آقا، به جاي اين همه آسمون و ريسمون بافتن و همه چيز را به وادي ممکنات بردن (به تعبير ابن سينايي) يک بار حامله شو يا از يک نفر که شده بپرس ببين ماجرا از چه قرار است!