![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
شروع خیلی خوبی داشتم: پدرم که نفوذ زیاد و اعتبار خوبی در محل کارش داشت، دمدمای تولد من، با رئیسش که تا پیش از آن دوستش بود آن چنان دعوای سختی کرد که باعث شد به شهر دیگری منتقل شود! این طور بود که بعضی از دلسوزان فامیل فهمیدند من میتوانم در آینده کارهای بزرگتری بکنم و به همین خاطر به پدرم پیشنهاد دادند تا دیر نشده من را بگذارد سرِ راه، بلکه آدم نیازمندی بَرَم دارد ببرد. پدرم اما دلسوزیاش گل کرد و به حرف آنها گوش نکرد و یک آدم نیازمند را از بدبختی نجات داد!
لبولوچ مادرم هم تا مدتها آویزان بود: منتظر دختر بود و حتی برای اینکه بخت و تقدیر را "تو رو" بگیرد، برای نوزادی که در شکم داشت فقط لباس دخترانه تهیه دیده بود؛ اما باز هم بچه پسر بود. مادرم اما هنوز امید داشت و تا مدتها فقط تن من لباس دخترانه میکرد، و بعد کمکم از رو رفت!
اولین تجربه دینیِ من در چند روزگیام اتفاق افتاد: پدرم تصمیم میگیرد اسمم را "مسعود" بگذارد. وقتی به اداره ثبت احوال برای گرفتن شناسنامهام میرود؛ کامند مربوطه می گوید که خواب دیدهاست که امروز یک سید جلیلالقدر به اداره ثبت احوال میآید و اسم پسرش را "محمود" میگذارد. و می گذارد! (البته شاید شما بگویید این تجربهی من نبوده؛ اما راجع به من که بوده. تازه از اینها گذشته این واقعه تمام خصوصیات یک تجربه دینی را داشته. نداشته؟) که البته از آنجایی که قرار بود این واقعه تاریخی همیشه به یاد من باشد و بفهمم اثرِ یک رویای صادقه (یا به عبارت بهتر: صادقهشده!) چطور می تواند تا سالهای سال بر زندگی یک نفر سایهگستر باشد؛ در محله ما یک دیوانه معروف زندگی میکرد به نام "محمودخُله" که شهرت خیلی زیادی داشت و از صدقه سریِ جنابِ کارمندِ ثبت احوال، بچههای محل بنده را هم با نامِ نامی "محمود خله" صدا میزدند و اشکِ این سید اولاد پیغمبر را هر روز درمیآورند. كه از اين موضوع ميتوان نتيجه گرفت كه گزاره "دعاي بچه مستجاب است" يا كاذب است و يا هميشه صادق نيست، چون هنوز هيچ گزارشي مبني بر زير تريلي رفتن يك كارمند ثبت احوال و تجاوز به خانواده او بدست نيامده است!
بله... با این شروع خوب، کاملا طبیعی بود که بعد از مدتی مملکتی به هم بریزد. داشتم برای خودم دندان درمیآوردم که همه شروع کردند به چنگ و دندان نشان دادن و هنوز داشتم شیر می خوردم که اوضاع پاک شیرتوشیر شد. آن اواخر طوری شده بود که هربار میخواستم کپه مرگم را بگذارم با صدای تکبیر و تهدید و شعار و گلوله و انفجار از خواب میپریدم و خودم را خیس میکردم. از بخت خوش، این اواخر مادرم هم جوگیر شده بود و اهل تظاهرات و مردهباد و زندهباد. البته من از همان دوران شدیدا دموکرات بودم و با عقاید سیاسی مادرم کاری نداشتم اما بدبختانه آنها با من کار داشتند. مادرم هر وقت می خواست برود تظاهرات، منِ طفل معصوم را هم بغل میکرد و میبرد و در جواب همسایهها که هشدارش میدادند می گفت: "خون ما (محمود و مامانش) که از بقیه رنگینتر نیست"! و هر چه منِ بدبخت زار میزدم که "مادرجان! نوکرتم! کوتاه بیا... آخه اين چه حرفيه میزنی؟... تازه حالا گیریم خون ما همرنگ خونِ بقیه باشد، برای یک حقیقت پزشکی که ما نباید خودمان رو به کشتن بدهیم...قربونت برم کوتاه بیا" مادرم میگفت "نمی دام چرا این بچه اینقدر ناآرومی میکند" و بعد یا هلیله بادام تو حلقم میچپاند یا یک زهرمار دیگری که آنقدر تلخ بود که به غلط کردن میافتادم و اعتراف می کردم "بله حق با شماست... خون ما از بقیه رنگینتر نیست؛ مرگ بر شاه"!
وهی هر روز ما می رفتیم در صفهای به هم فشرده و دنیا را بهتر میشناختیم. در همین صفها بود که ما فهمیدیم اشرف فاحشه است و هویدا بچهباز است و بختیار تریاکی است وشاه تختی را کشته و پول نفت را آمریکاییها می خورند و همه چیز زیر سرِ انگلیسیهاست و آب و برق باید مجانی باشد.
بعد یک روز که مادرم باز به میان صفوف تظاهرکنندگان آمده بود تا ثابت کند خونِ ما از دیگران رنگینتر نیست، من خسته شدم و تصمیم گرفتم کمی بخوابم (چون ديشبش تا ديروقت با همسايهها روي پشت بام بوديم و ساعتها مثل يك قاب عكس به ماه ذل زده بوديم!)
چرتی زدم و وقتی بیدار شدم دیدم انگار از میان صف تظاهر کنندگان به یک صف دیگر آمدهایم. آمدم از مادرم چیزی بپرسم اما از ترس هلیله ساکت ماندم. دیدم یکی از زنهای همسایه برای مادرم توضیح میدهد که "آری" یعنی امام و "نه" یعنی شاه.
بهت زده شدم. بعد فریاد زدم " مامان چی می شنوم؟ یعنی ما پیروز شدیم؟ به همین راحتی؟ تبریک می گم مامان" که یک آقا از جلوی صف گفت " این بچه خودشو هلاک کرد. گناه داره خواهر" و مادر به زنِ کناردستی گفت: "فکر کنم باز این بچه شاشیده"!
باز که داری خاله خشتک بازی در میاری :-) اقا حال از شوخی گذشته این خاطرات طنز امیزت وقتی که به دوران ماه و این حرفا رسید گریه دار شد داشتم به این فکر می کردم که بزرگترین دشمن ماها قبل از امریکا و اسراییل و بقیه دنیا جهل مونه که انگاری تو خونمونه!!!!!!!!!!
آقاهه نيگاه کن اين چقدر قشنگ نوشتن زندگيشو. خُب تو هم نه اينهو اين اما يه جورايی مث اين بنويس. کلی هم شوخی و طنز توی نوشته اين آقا صادق جم هستش. لوس هم نيستش!
http://sadeghjam.blogspot.com/
لطفا فقط نظرات مربوط به مطالب را بنویسید.