![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
از این به بعد هر از گاهی بیوگرافی آدمی به اسم محمود فرجامی را می نویسم. راستش را بخواهید مدتها بود که این فکر توی سرم بود که یک اتوبیوگرافی طنزآمبز مفصل از خودم بنویسم ولی هر بار حیا میکردم! ولی اینبار فکر کنم ناله ونفرین دوستان و آشنایانی که دلِ خوشی از طنز (هجو؟ هزل؟)های من نداشتهاند گرفته و دیگر چارهای ندارم.
به عادت مرسوم، پیش از خواندن اصلِ مطلب، شما مجبورید مقدمهی بیمزه و لوسی به قلم خود من را بخوانید تا پیشاپیش ذهنتان به اهداف من آلوده شود و "مملوالذهن" به سراغ این نوشتههای دنبالهدار بروید:
1- نوشتهها طنزآمیز و در مورد آدمی به اسم محمود فرجامیاند که البته هیچ احتیاجی به وکیل و وصی ندارد. لطفا از هر گونه "خشتکبهسرکشی" یا هر عمل دیگری که مربوط به خشتک باشد خودداری فرمایید.
2- متاسفانه چون من در مکان و زمانِ خاصی به دنیا آمده و رشد و نموام هم در بحرانی ترین دورانِ سرزمین عجیب و غریبی به نام ایران بوده؛ وقتی قرار است از خودم بنویسم، بهناچار مجبور به پرداختن وقایعی میشوم که جنبه عمومی و اجتماعی و سیاسی دارند. لطفا اگر قلب نازکی دارید و دستِ بر قضا دستی هم در کار فیلترینگ و بگیروببند وغیره، قبل از هر اقدامی با خودم تماس بگیرید!
3- هر چند که متاسفانه بنده هنوز به مقام عظمای مرجعیت در وبلاگستان نرسیدهام ولی مستحب میدانم که باقی بلاگرها هم کمی از خودشان بنویسند. احتمالا ماجرای هستهای اخیر، تنها بخش مهم از زندگی ما نیست.
مرحله پیشامیلادی
در ایامی که اعلیحضرت آریامهر، هر شب خواب گران شدن نفت می دید و هر صبح خوابش تعبیر میشد و در زمانی که پیکانِ پهلوی، پتپت کنان داشت به دروازههای تمدنِ ترکخوردهی بزرگ نزدیک میشد؛ زن و مردی که از مالِ دنیا یک خانه نقلی و یک ژیان و سهتا پسرداشتند تصمیم گرفتند دختردار بشوند.
البته لابد تا بهحال حدس زدهاید که ایندو نفر پدر و مادر محمود بودند و آن دخترِ بدبخت هیچوقت به دنیا نیامد و جایش را پسری گرفت که من باشم. اما احتمالا تصورش برایتان مشکل باشد که آن آقایی که مثل آبِ خوردن بچه چهارمش را سفارش میداد، آدمی بود جیرهخوار دولت که از مهمترین وظایفش این بود که ترتیبی بدهد که لوازم کنترل جمعیت بین مردمِ شهرستانی مرزی در شرقِ کشور تقسیم شود و بعد هم برود ببیند نتیجه کار چه میشود! والبته واضح است که داش اسمال –با قد یک متر و نود سانتی و آن سبیلهای از بناگوش دررفته و رنگ شیرقهوهاش- طبعا نمیرفته توی اتاق خواب و زیر لحاف مردم که ببیند خلقالله با کاپوتهای مرحمتیِ اداره بهداشت چکار میکنند (چرا که احتمالا یکباردیدنِ چنان موجودِ مهیبی از زیر لحاف، چنان بلایی سرِ فاعلان درمیآورده که نسلشان منقرض شود!) بلکه احتمالا آماری، چیزی می گرفته از بچههای رو به تزایدِ محل و می فهمیده که داستان از چه قرار است. و اصلا شاید به خاطر همین آمار و حسابدانی بوده که این بابای ما هم اینکاره بوده و هم حسابدار بهداری. والبته استعدادهای دیگری هم داشته مثل اسلامخواهی و ارتباط با "مکتبِ اسلام" که از آن هم در جهت هدفِ مقدس خود در زمینه "کنترل موالید" بهره میگرفته و ماهانه مبالغی را بین وعاظ تقسیم می کرده تا ضمن دعا برای سلامتیِ یک آقایی(!) اندکی هم ملت را هم به حجاب حین عمل(!) دعوت کنند. یا اگر اینکار برایشان سنگین است دستِ کم اینقدر علیه برنامه کنترلِ موالید سخنرانی نکنند و آنرا در راستای کمک به اسراییل برای محو شیعیان و علامت کفر و شرک ندانند.
و گویا همیشه حضرات، وجوه کذایی را میگرفتهاند ولی از اینکه آیا مخالف اسلام هم حرفی می زدهاند یا نه خبری نیست؛ آنچه مسلم است آن پولها در سنین نوجوانی نگارنده که مقارن با ریاست جمهوری آقای هاشمی و احیای "کنترل جمعیت" بود اثر کرد و کمتر حرفی در این دوران از آن حرفها و حدیثها و تفاسیربود!
البته ممکن است در این اقدام انگیزههای دیگری هم برای آقای پدر وجود داشته. ضمنا اینکه میگویم انگیزه پدر، و از انگیزه مادر اسمی نمیبرم به این خاطر است که مادرم زنی مسلمه بوده و مانند هر مسلمه دیگری میدانسته که بزرگترین وظیفه زن ایناست که مطیع شوهرش باشد (حتی بر روی جهاز شتر!) و البته این حدیث شریف را هم حتما شنیده بوده که ارزش زن به این است که یا حامله باشد و یا بچه شیر بدهد و هرچند که آن دوران مادر من هم مثل اکثر مادران طبقه متوسط، از برکت شیرخشکهای مرغوبی که به برکت گرانی نفت در بازارهای جهانی، مفت در بازار ریخته بود، از شرفِ تدشیر (=شیردادن!) محروم بود ولی از برکت حاملهشدن خودش را محروم نمی کرد!
خلاصه اینکه ممکن است ، جز احساس همدردی با اقشار مستضعفی که دشمن خونی طرح اسراییلی کنترل موالید بودهاند، آقاجان ما اهدافی دیگری هم از کاشتن داشتهاست. از جمله اینکه ایشان هم به همراه چند میلیون نفر دیگر، به زور پسگردنی هم که شده، به حزب مترقی "رستاخیز" وارد شدهبودند و هر ماه سخنرانیهای تاثیر گذاری در باب ازدیاد پولهای نفتی و درخواست طرح و پیشنهاد برای چگونه خرج کردن آنها میشنیدهاند. خب شما فکر میکنید وقتی در یک حزب تصویب شود که به هر بچهای فلانقدر تومان مستقیما داده شود، حضار به چه حالی میافتند؟ آنهم حزبی که تنها حزب کشور باشد و اسمش یادآور "راست ایستادن" و "برخاستن" ؟!
به هر تقدیر بنده در اواخر تابستان سفارش داده شدم و در اواخر بهارِ سال بعد رسیدم. اما فکر نکنید که در کارِ این خَلقِ عظیم فقط دو موجود فانی و مادی به نامهای پدر و مادر سهیم بودند. حاشا! آنها فقط وسیله بودند و مامور به فعلیت رساندن تقدیر، و در حقیقت خدا بود که هرلحظه از روحِ خود در من میدمید و می دمید... و دمید... و آنقدر دمید که نزدیک بود مادرم بترکد!
در زایشگاهی در مشهد مادرم را از دست من و مرا از شرِ آن دمِ مدام نجات دادند!
(ادامه دارد)
يا حضرت روحالقدس برسان پيام را!
خداوندا تو محمود آفريدی
برای دودکش دود آفريدی
يکی چای و به پهلويش دو تا قند
اگر چه بد ولی زود آفريدی
اتوبيوغرافی بامزهای بود نخسوزن آخرش.
شروع خوبیه . آخرش هم خیلی خدنده دار بود ولی از اینکه ÷سری داشته باشم که یه روزی برام اینجوری بنویسه یه کم گریه ام گرفه ولی چون قراراه خاله خشتک بازی در نیاریم ما ساکت میشیم !
سرکار هم خودتان خيلی لوس و ننر تشريف داريد و هم نوشته تان بسيار بی مزه و لوس است. خواهشمند است حرفه ای ديگر جز نوشتن انتخاب بفرمائيد. برای آزمون خودسنجی هم شده همت بفرمائيد و نوشته های خودتان را به دست ناشری بسپاريد، اگر سرمايه اش را به مخاطره انداخت و نوشته شما را نشر و پخش کرد، به کارتان ادامه دهيد؛ وگرنه شغل شريف ديگری برای سرگرمی و امرار معاش برگزينيد. متأسفانه افرادی مثل جنابعالی که يک دو نوشته شان از روی رفاقت و رودربايستی در روزنامه ای منتشر شده، دچار اين توهم بسيار بسيار خطرناک شده اند و تصور می کنند نويسنده اند. آی ی ی زرشک.
با احترام
لطفا فقط نظرات مربوط به مطالب را بنویسید.