![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
(این یادداشت طولانی شد. پس در دو نوبت منتشر میشود)
متاسفانه ماجرای یادداشت طنزآمیز من درباره دیدارم با داریوش محمدپور، موجب واکنشهای تند و عجیب وغریبی شده، که مجبورم میکند محض روشنسازی هم که شده، مطالبی را در پاسخ به یادداشتهای رضا شکراللهی و داریوش محمدپور بدهم.
پیش از هر چیز، توضیح بدهم که به نظر من با توجه به عوامل مختلفی مثل شخصیت هر کدام از این وبلاگنویسها، نحوه دخالتشان در ماجرا و لحن یادداشتهایی که برای اعتراض به من انتخاب کردند؛ جنس "روشن کردن"ِ هر کدام از این دوستان، باید متفاوت باشد. به همین خاطر من برای پاسخگویی به رضا، یادداشت صریح و بی تعارفی نوشتم و برایش ای میل کردم و ازش خواستم اگر دوست دارد، متن یادداشت مرا به همراه توضیحات خودش، در وبلاگش منتشر کند. چون با خودم فکر کرده بودم هم به این ترتیب قال قضیه زودتر کنده میشود و از کشدار شدن مرافعه جلوگیری میشود و هم فرستادن یک مطلب برای طرف مقابل و انتشار آن از طریق وبلاگ او، صورت دوستانهتری از انتشار آن در وبلاگ خودم دارد. و البته تاکید هم کردم که اگر دوست ندارد آنرا در وبلاگش بگذارد، در جریان باشد که نظر من چنان است که آمده و شاید آنرا در وبلاگ خودم بیاورم. به هر حال هنوز که خبری نشده... حالا یا آن مطلب را رضا منتشر می کند یا خودم. این از سیدرضا شکراللهیِ خوابگرد.
و اما در مورد داریوش، و یادداشت اخیرش باید صادقانه بگویم که هرچند یادداشت او هم –به نظر من- حاوی سوءتفاهمها، زودرنجیهای بیمورد، اهانتها و بیانصافیهایی نسبت به من بود؛ اما من ده-یکِ عصبانیتی که بعد از خواندن نوشته رضا دچارش شدم، از خواندن نوشته او بهم دست نداد. اولا که داریوش تنها طرف مستقیم ماجرا بوده و اوست که می داند که چه بین ما گذشته و چه مقدار از آن به بیرون درز کرده. (هرچند که قضاوتش را در این مورد نپسندیدم و در مورد آن توضیح خواهم داد)
ثانیا داریوش حرفش را خیلی صریحتر و بی گوشه کنایهتر زده و اتهامش –حق باشد یا ناحق- برای من مشخص است. پس می توانم درکش کنم و به آن جواب بدهم (یا ندهم) و به انتقادش –بر خلاف شکراللهی، البته به زعم من- ناشی از مسایل و غرضورزیهای دیگر نیست. گمان کرده که من مسخرهاش کردم و حرمتش را شکستهام و اسرارش را گفتهام، دیگران هم آتشبیار معرکه شدهاند، گمانش را باور کرده، عصبانی شده و رنجیده و چیزی نوشته. خْب من هم چاکرش هستم. پاسخش را می دهم.
و اما قبل از پاسخ صریح به داریوش خان، برای دوستانی که در جریان ماجرا نبودهاند، خلاصه داستان را تعریف کنم (من هم شدهام عین این سریالهای تلویزیونی: کلی مقدمه چیدهام حالا هم می خواهم خلاصه داستان تعریف کنم! ببخشید)
آشنایی من و داریوش به خاطر وبلاگستان بود. بعد ایمیلی شد و بعد تلفنی. تا اینکه داریوش در مورد رفع چند تا اشکال فنی در مورد سایت دبش، پیشنهاد داد که نسخه MT ما باید ارتقا پیدا کند. من هم برایش توضیح دادم که گویا آن نسخههای MT که مد نظر داریوش است، در دسترس بچههای ما نیستند و تحت لایسنس هستند. این بنده خدا هم گفت که حاضر است این کار را رفاقتی برای ما انجام بدهد، ما هم از خدا خواسته از این لطفش استقبال کردیم.
داریوش به قولش وفا کرد و ساعتها وقت برای ارتقای سایت ما انجام داد ولی متاسفانه گویا کدهای ما با آن نسخهها سازگاری نداشت و کلا سایت به هم ریخت. نسخه را باز داریوش عوض کرد و اندکی ازاشکالات رفع شدند(شرح ماوقع را نمیآورم. اگر خواستید از اینجا بخوانید) خلاصه به هر کجدار ومریزی بود سایت را نگذاشتیم داون شود، ولی مشکلات زیادی هنوز وجود داشتند (مثل کامنتها و اینترنال ارورهای وحشتناک) بعد از آن داریوش گفت که کاری برایش پیش آمده و فعلا سرش شلوغ شده. من هم بابت زحماتی که تا آن روز کشیده بود چند بار تشکر کردم و وقت بیشتری روی سایت گذاشتم تا با تغییرات دستی روی بعضی اشکالها، از خوابیدن دوباره سایت جلوگیری شود. در این مدت هم همیشه قدردان داریوش بودم.
تا اینکه بعد از چند ماه با خودم گفتم شاید حالا سر داریوش خلوتتر باشد. تماس گرفتم و گفت دارد میآید ایران. من هم گفتم چه بهتر، هم داریوش را میبینم و هم به سایت صفایی میدهیم. ناگفته نماند که چند ماه قبل که داریوش و حامد به فاصله کمی از هم به ایران آمدند، علیرغم اشتیاق زیاد من به زیارتشان به خاطر یک گرفتاری بزرگ، هیچکدام را نتوانسته بودم ببینم وحسرت به دل مانده بودم. به خصوص که حامد را دست کم یک بار که با همسرش به روزنامه شرق آمده بود دیدهبودم ولی داریوش را اصلاً.
خلاصه داریوش خان آمد و ما هی زنگ زدیم و هی اساماس فرستادیم که داداش کجایی ببینیمت. و هربار او گرفتار دید وبازدیدهای نوروزی. تا اینکه از توی فرودگاه تماس گرفت که "الان دارم میرم مشهد و تا پرواز یک-دو ساعتی مونده. بیا همو ببینیم." من هم گفتم فرصت و مکان مناسبی نیست و اگر بعدش میایی تهران، دیدار به آن وقت، که دلی از عزا درآید! بعد هم که آمد باز سرش شلوغ بود و هر بار یا قیف نبود یا قیر! و من به داریوش توضیح دادم که قصد من دیدار خودش است و رسیدن به سایت در این میان چندان فوریت و اهمیتی ندارد و آن بهتر است را بی خیال شویم... خلاصه دردسرتان ندهم که دو هفتهای طول کشید تا هم را دیدیم. دیدارمان هم دو سه ساعتی بیشتر نبود. همان اولش هم با رضا تماس گرفتیم که اگر وقتش را دارد برویم دنبالش و با هم شامی توی رگ بزنیم و از آن بیشتر گپی و حرفی. که رضا گفت تازه از شهرستان رسیده و نمیتواند.
با داریوش، دو نفری دو سه ساعت در مورد چیزهایی زیادی از جمله دین، خانواده، وضعیت کاری، وضعیت وبلاگستان و خلاصه هزار و یک چیز بی ربط و باربط حرف زدیم. عکسی داریوش از من گرفت و گفت می گذارد روی وبلاگش و بعد هم من عکسی از داریوش گرفتم به تلافی و گفتم پس من زودتر عکست را میگذارم! شام خوردیم و من داریوش را رساندم و همین.
بعد من تصمیم گرفتم گزارشی را از آن دیدار فرحبخش بگذارم روی وبلاگ، به همراه عکسی که اجازهاش را گرفتهبودم (حتی فکر می کنم به داریوش گفتم که شاید گزارش از آن دیدار هم بنویسم. شک دارم)
البته بر خلاف نیش و کنایههای دوستان، من هم مثل خیلیهای دیگر، دوستان و وبلاگنویسهای زیادی را میبینم و با آنها گپ می زنم ولی تعداد بسیار کمی از آنها به نظرم آنقدر باارزش میآیند که وقتم را برای نوشتن شرح دیدارشان بگذارم. به خصوص اگر فکر کنم که طرف اسم و رسمی دارد و به خاطر نوشتههای من ممکن است درباره خودش یا من دچار سوؤتفاهم شود؛ عمیقا از این کار پرهیز می کنم. بطوریکه دیدار و گفتگوهای به طوع یا کرهِ با آدمهای مشهور و مهم هم که دست کم هر ماه به خاطر حرفه خبرنگاریام،دست می دهد مشمول همین قاعده می شود و به ندرت کسی دیده که من از آنها و حواشی فراوانشان چیزی در وبلاگم بنویسم.
ولی در مورد داریوش ملکوت هم دیدار و حرفهایمان برایم ارزشمند بود و هم گمان میکردم که دو تا دوست همسن و سال و همشان هستیم با یک وجه مشترک مهم و ان وبلاگ نویس بودن واین جور گزارش دادن احترام مضاعفی باشد برای داریوش. بعد مطلب را نوشتم و دیدم چیز خنک و کممحتوایی شده. چون هم از ذکر مسایل جزئی وخصوصی (که همیشه سعی میکنم پرهیز کنم) پرهیز شده بود و هم هیچ نشانی از بحثهای ما نبود. به فکرم رسید که لحن نوشتهایم را عوض کنم و گزارش را طنز آمیز بنویسم تا هم خواندنیتر شود و هم بتوان بطور غیرمستقیم، اشارهای به گوشهای از بحث ما کرد. (راستش کمی هم شیطنتم گل کرده بود که یک کم سر به سر داریوش بگذارم!) ولی سخت مواظب بودم که مبادا حریمی شکسته شود و یا حرف خصوصیای بازگو. این بود که یادداشتم را به آن نحوی که در آرشیو هست منتشر کردم.
چیزی نگذشته بود که مهدی جامی از لندن تلفن زد که چه نشستهای که وبلاگستان را بهم ریختهای! (البته واضح بود که دوستانه غلو می کند) ماجرا را پرسیدم گفت که رضا شکراللهی یادداشتی نوشته عتابآلود در مورد یادداشت اخیرت. من هم تعجب کردم که چرا رضا که هیچ ربطی نوشته من به او نداشته چنین برآشفته و اگر به نظرش نوشتهام بد و غیراخلاقی بوده، چرا با خودم تماس دوستانهای نگرفته تا اصلاحش کنم. از مهدی که دست کم سن وسالی از من و داریوش و رضا بزرگتر است و از استادی دانشگاه تا خبرنگاری فرهنگی را گذارنده (و لاجرم دنیادیدهتر و به رسانه آشناتر) پرسیدم نظر خودت چیست؟ گفت من اسرار مگو و اهانت و چیزبرآشوبندهای در مطلبت ندیدم، حداکثر همان که نوشتهای فلانی زن ذلیل است! (نقل به مضمون)
که خندیدم و گفتم کیست که نباشد آقا و تازه من در مورد اثبات همان نکته بیاهمیت نیز، دلیل خندهداری گذاشتهام تا هم نشان بدهم اتهام(!) جدی نیست و هم سر به سر شیوه استدلال دوستان بگذارم. حالا هم اگر ناراحتند متواضعانه حاضرم به داریوش تلفن بزنم و بهش توضیح بدهم. فوقش هم عذرخواهی میکنم و می گذارم روی وبلاگم.
(توضیح آنکه آن قسمت زن ذلیلی این بود:
ز-ذ است
دلیل:داریوش با زنش مودب صحبت می کرد و تمام زن ذلیل ها هم با زنش مودب صحبت می کنند، پس داریوش زن ذلیل است.
همین!)
بعد رفتم مطلب شکراللهی را خواندم و بهتزده و عصبانی شدم و همانجا چیزی در جوابش نوشتم و در انتهای همان یادداشت قبلی گذاشتم. بهتزدگی من بیشتر ازاین بود که رضا طوری ماجرا را نشان داده بود که انگار من خواستهام از شهرت یک نفر سو استفاده کنم و با شرح دیدارم با او پز بدهم و جلب توجه کنم! حالا بگذریم از اینکه ماجرا هیچ ربطی به او نداشت و داریوش همان تریبونی که من و رضا داریم (وبلاگ) را خیلی بهتر دارد و بی نیاز از وکیل وسخنگوست.
بعد خواستم به داریوش تلفن بزنم. اما فکری منصرفم کرد و آن این بود که نکند داریوش هم مثل رضا فکر می کنم؟ و این سووال تمام فکرم را پر کرد که بدانم داریوش چطور قضاوت کرده؟ با خودم میگفتم رضا که رند و سیاس است و نمیتوان منظور اصلیاش و غرضش را که دنبال می کند به راحتی فهمید و داستانش طور دیگری است. اما آیا واقعا داریوش هم در مورد من فکر می کند که من می خواستهام از "شهرت" او سو استفاده کنم؟! آیا داریوش اینقدر سطح فکر من را کوچک دیده و بجای شناختنِ قدر وقتی که مخلصانه نثارش شده گمانِ به فرصتطلبی برده؟ آیا داریوش اینقدر در مورد شهرت وبلاگنویس دچار توهم است؟ نکند دیگران هم همین فکر را بکنند. نکند مهدی هم همین فکر را بکند... نکند حامد هم... نکند...
و تب کردم و تصمیم هذیانآلودی با خودم گرفتم: صبر کن و ببین داریوش چطور فکر می کند و بعد تعمیمش بده و رفتارت با دیگران را هم با همان تنظیم کن! و منتظر ماندم...
(ادامه دارد!)
گه قبول داری اشتباه کردی یه معذرت خواهی کن و تمومش کن.
اگه قبول نداری اشتباه کردی بگو .... لقشونو تمومش کن.
به هر حال تمومش کن.
سلام آقاي فرجامي.راستش من تازه براي خودم وبلاگ درست كردم در بلاگفا. اما از مدتها پيش مشتري هميشگي دبش بودم. تا اين اواخر هم نمي دانستم كه اين دبش چه جور جايي است اما از نويسندگانش كه شما و ياسر خان مير دامادي و جناب فرهاد پور و ...باشند فهميده ام دبش درست آن جايي است كه من دوستش دارم. من هم هميشه دغدغه عميق بودن داشته ام. دبش پاتوق بسيار خوبي است براي اينكه عميق بودن را ياد بگيرم كه اخيرا در نوشته جوجه اردك زشت ديدم {متاسفانه نامش را نمي دانم} .من هم مي خواهم اگر امكان داشته باشد به جمع اهالي دبش بپيوندم. البته ادعاي عميق بودن ندارم.متاسفانه مدتهاست كه بنا به اجبار مطالعه را هم كنار گذاشته ام. تنها دل مشغولي ام هم همين اينترنت و روزنامه و دبش است .به تعامل و كنش جمعي علاقه دارم. اينها را نوشتم چون مي دانم تمامي آنهايي كه در دبش مي نويسند با سوادتر و فهميده تر از من هستند و اگر خواهشي براي ورودم به جمع شما مي كنم از سر اين است كه دقيقا مثل اهالي دبش به عميق بودن اعتقاد دارم. دبش خواندن و در دبش نوشتن هيچ مزيتي نداشته باشد همين يك مزيت براي دوست داشتنش كافي است. به هر حال منتظر پاسخ شما هستم.
در ضمن لطف كنيد اگر امكان دارد پاسخ ايميل را در وبلاگ خودم ارسال كنيد. چون احتمالا به صورت نا خوانا ارسال بشود.
دوست نادید ه ام چندی نیست که می خوانمت راستش از خوابگرد انتظار ان نوشته را نداشتم ولی تا حدی به داریوش حق می دهم که آزارده شود به نظرم امد که شما حرف دلتان را در قالب طنز زدید هیچ ایرادی نیست ولی قبل آن که این کدورت به کینه بدل شود به زمزم صفا و دوستی بشوییدش حیف آن انرژی که در این راه صرف شود ان دو دیگر به ظاهر با بستن کامنت هایشان بحث را بسته اند شما هم بی آنکه احساس بدی داشته باشی به پایان ببر این قصه را.
لطفا فقط نظرات مربوط به مطالب را بنویسید.