![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
امشب، یعنی درست در ساعت 8 ونیم دوشنبه، بعد از خواندن نوشته آرش، احساس سرور فرحبخشی کردم و احساس کردم یک نفر پیدا شده که دقیقا می فهمد چرا سایت دبش را راه انداختم و من هم دقیقا می فهمم چرا او وبلاگ می نویسد. این "دقیقا می فهمم" برای من بار معنایی خاصی دارد؛ لذت بخش اما متروک است و فکر می کنم تمام کسانی که به نوعی درگیرِ (تاکید می کنم: "درگیر") شاخه ای از علوم انسانی یا هنر بوده یا هستند، دست کم یک بار آن را احساس کرده اند و هر بار تجربه ی این "دقیقا می فهمم" برای آنها مهم، یا بهتر است بگویم عظیم بوده است. زندگی من را هم، چند کتاب کوچک که احساس کردم "دقیقا می فهمم" از این رو به آن رو کرد.
استینسلاوسکی، بزرگترین معلم بازیگری سیستماتیک تاریخ، جایی در یکی از کتابهایش، بعد از اینکه صدها صفحه در مورد تکنیک های درک نمایشنامه و نزدیکیِ گام به گامِ بازیگر به متن، مطلب می نویسد؛ به یک نکته مهم اشاره می کند و آن این است که "در موارد نادری، بازیگر به محض خواندن متن، چنان درک عظیم و ناگهانی ای از آن پیدا می کند که مستقیما وارد نقش می شود و نیازی به این تکنیکها ندارد" (نقل به مضمون)
این درکِ معجزه وار، البته محدود به هنر یا فلسفه نیست و در همه شئون ارتباطی هست، اما متاسفانه خیلی کم یافت می شود یا من خیلی کم با آن برخورد کرده ام. مثلا در این نزدیک به 20 ماهی که از راه افتادن سایت دبش می گذرد و اظهار نظرهای مختلفی که در مورد آن شده، فقط نوشته آرش بود که نشان داد او دقیقا می فهمد من چه می خواهم و من هم دقیقا می فهمم او چه می گوید. جالب اینجاست که از این قریب 20 نفری هم که تا بحال به دبش آمده اند و از آن رفته اند و من هر کدام را دست کم ده، بیست باری دیده ام (بگذریم از جلسات و گپها و تلفن های طولانی با بعضی ها)؛ تنها آرش است که نه دیده ام و نه حتی یک لحظه باهاش حرف زده ام. فقط چند ای میل کوتاه به هم زدیم، بی هیچ ارتباط قبلی و شناختی.
راستش وبلاگش را هم با بدبینی و اکراه راه انداخته بودم، بسکه آدمها خواستند وبلاگی در دبش داشته باشند و بعد ننوشتند؛ یا نوشتند اما با فاصله های طولانی، به ضرب و زور تلفن های من و بدون آنکه در بحثی وارد شوند، یا حتی بدانند وبلاگ همسایه شان چه می نویسد. انگار که دبش یکی از این صفحاتی است که چند لینک بی ربط را اتوماتیک در یک جا جمع می کند. و بدتر از همه اینکه بعضی ها از پیگیری ها و احوالپرسی های مداوم من برای نوشتن شان در وبلاگشان، دچار توهماتی می شدند که بله فلانی از نامِ ما...(از همین دست توهماتی که سید خوابگرد دچارش شده!)
و بعد من خسته و دلزده شدم و به فکر جمع کردن کاسه و کوزه دبش افتادم. تمام کوشش هایم برای راه انداختن یک پاتوق زنده ی اینترنتی بی ثمر مانده بود و جز وقتگیری و اعصاب خوردی چیزی برایم نمانده بود. از زنده ها(!) علی معظمی به دلایل نامعلومی رفت و فقط مانده بود یاسر میردامادیِ نیمه جان، که با آن کت و شلوار و لباده، در کنارِ منِ پیژامه پوشیده، تصویر ناموزونی را تشکیل می داد و دیگر هیچ لزومی به این جمع دو نفره نبود.
و حالا آرش آمده. پر و بی اُن و پز و فعال. و می داند که ترکیب ظاهری دبش به این صورت (که او به تخت های کنار هم تشبیه می کند، چیزی که دقیقا منظور من بود و توی این 20 ماه نُک زبانم مانده بود!) برای این نبوده که چند وبلاگ متفرق را کنار هم جمع کند تا بیننده، از مراجعه تک تک راحت شود. ( کاری که بلاگ رولینگ خیلی بهتر انجام می دهد) و چرا از وبلاگ هایی با نویسنده هایی آزاد تشکیل شده و سیستم مدیریت منسجمی مثل سایتهای خبری و تحلیلی ندارد...
دبش می خواست آن پاتوق رویایی من باشد که آدمهایی درست وحسابی و عمیق، صریح و خودمانی با هم بحث کنند و یک عالمه تماشاچی داشته باشند که هر وقت بخواهند بتوانند قاطی بحث ها شوند. جایی که هیچ کس ملزم به حضور در آن نیست، ولی هیچ وقت خالی هم نمی ماند. جایی که مثل سالن سمینار نباشد که اگرکمتر از ظرفیت آدم آمد، آبروریزی شود و اگر بیشتر آمد عده ای محروم بمانند و احتیاج به پارتی بازی باشد. جایی مثل بانک های اطلاعاتیِ پویا، که به تعداد اعضایش بزرگ و کوچک بشود پس نه جا کم بیاورد و نه زیاد. جایی که کسی جوشِ چیزی را نزند. جایی که نه کسی را علاف کند و نه کسی علافش باشد. یک پاتوقِ راحتِ رویایی. جایی که هیچوقت در واقعیت نه دیدم و نه شنیدم.
راستش دبش را از روی عقده راه انداختم. عقده ی یک شب با پیژامه نشستن و با بچه ها حرف زدن. که این حسرت در طول 5، 6 سال درس خواندن در رشته نرم افزاری که نه دوستش داشتم و نه استعدادش را و نه می توانستم با دانشجویانش ارتباط برقرار کنم در دلم مانده بود. حسرتی که بعد از ورود به دوره کارشناسی ارشد فلسفه اسلامی و دیدن هم کلاسی های پرتِ جزوه پرست، به یک آهِ سرد تبدیل شده بود!
عقده بد چیزیست و هیچ وقت فراموش نمی شود، آنقدر که وقتی خاطرات آرش را از خوابگاهش خواندم، گریه ام گرفت...
اما الان واقعا خوشحالم. خیلی خوشحالم. از اینکه احساس می کنم بطور اتفاقی یک نفر پیدا شده که بطور اتفاقی، دست کم در یک موج، اختلاف فاز نداریم، حال می کنم. کیفم کوک است.
شاید تعجب کنید از این واکنش شدید، ولی من اینجوری ام دیگه. درست وقتی که از شدت درد کرخ می شوم و تقریبا هیچ واکنشی به اخبار هسته ای و احتمال حمله نظامی و شیرین کاریهای احمدی نژاد و چه و چه نشان نمی دهم، از یک مطلب به حد جنون عصبانی می شوم و از یک هم فازی خرکیف می شوم!
البته فقط این نیست. کارهای زیادی مانده.
اول، باید من و آرش یک پیژامه خوب تهیه کنیم برای یاسر و کمک کنیم تا کت و شلوار و عبا و دستارش را آویزان کند سر جارختی! یادم باشد چند تا پیژامه هم بیاورم برای میهمان های بعد از این.
پول و پله ای هم جور کنم برای نو کردنِ اثاثِ این جا.
کامنت دونی اش را بدهم درست کنند و یک بلاگ چرخان هم برایش تهیه کنم. شاید یک غرفه جدا هم خریدم برای اخبار و لینک هایش.
تخت های بیگناهِ دبش را هم از تحملِ این مرده-وبلاگهای متعفن راحت کنم!
و پنجره ها را باز کنم و بخار این فنجان را نفس بکشم...
جناب با همه اينها بی مايه فطيره. پيژامه پوشيدن يا کت و شلوار در آوردن دردی را دوا نمی کند. يک بحث و مناظره دبش و آبدار سواد می خواهد عزيز! فهميدی جناب سواد. سواد هم نه تنها خواندن و فهميدن که تجربه کردن و زيستن و اندکی پير شدن و کورمال کورمال راه رفتن می خواهد. به همين خاطر هم می گويم که بی مايه فطير است. وبلاگ و روزنامه و مجله و نشريه و کتاب و هر رسانه ای فقط و فقط يک ابزار است نه بيشتر و نه کمتر. بايد فضای جدل و مناظره آفريد و برای پديد آوردن چنين فضايی بايد دنبال مسائل جدی رفت؛ مسائلی که تا مغز استخوان آدم نفوذ کند و خونت را چنان با شتاب به جريان بيندازد که شب و روز نداشته باشی و مثل ديوانه ها در پی ابزاری باشی که با آن حرفت را بزنی. اما اگر حرفی، مسئله ای برای طرح کردن نداشته باشی درست مثل آن فروشنده دورگردی ميمانی که جنس بنجل داری و کسی به داد و فريادهايت توجه نمی کند. عيب بزرگ بيشتر وبلاگ نويس های همنسل تو اين است که چون تحصيلکی کرديد - آنهم نه همه و آنهم نه در دانشگاهی درست و حسابی - بعد هم دو سه تا گزارش و يادداشت در اين روزنامه و اون روزنامه نوشته ايد و يا حضرت عباس حالا ديگه هيچ کس حريف شما نيست. خيال می کنيد شاخ غول را شکستيد و علامه دهر شده ايد. راستش را بگوئيد شماها! در همين چند سال گذشته، بيشتر وبگردی کرده ايد يا چهارتا کتاب درست و حسابی خوانده ايد؟ جز اين فعاليتهای به اصطلاح نيمه سياسی و اين روز دنبال اين و روز ديگر دنبال آن سياست پيشه راه افتادن، چه تجربه ای در زندگی داشته ايد شماها؟
بيا دلت می خواهد جدل و مناظره دبش کنی؟ بفرما! به اين يک دو پرسش من پاسخ بده تا آغازی باشد برای بحث و گفتگوهای بعدی. دمت گرم و سرت سبز و دلت شادمان.
با نظر شماموافقم آقاي نوابي و به همين خاطر بجاي كل انداهتن با شما ترجيح مي دهم مطالب خوب و مغزدار بنويسم. يهتره. نه؟
داااااش! يه چاي آلبالوي قندپهلو داري واسه ما؟ با اين تيريپ متانتت هم بعد اون آمپر چسبوندنه كلي صفا كرديم. بد مالونديش اين ريفيق قاااتمونو! زت زياد!
حرف های احمقانه زدن با قیافه جدی در کشور ما معمول است امیدوارام با پیژامه حرف های جدی بزنید تا ارتباطتان با مخاطبان پر شمارتان قطع نشود.
لطفا فقط نظرات مربوط به مطالب را بنویسید.