![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
داریوش محمدپور را تا همین چند شب پیش از نزدیک ندیده بودم. ریز نقش و ظریف اندام و زودرنج است ولی زیاد کوچولو موچولو نیست. مثل تمام مشهدی ها حساب قران قران پول خودش و هزینه موبایلش را دارد والبته اهل تفکر و عمیق است. اهل خانواده است و هر لحظه موقعیت خودش را با منزل چک می کند! آرام و متین صحبت می کند، مگر اینکه در یک جای باکلاس نشسته باشد! عمیقا مسلمان و دینورز است هر چند ریش ندارد و پشمش به قاعده معمولِ بقیه حیوانات ناطقِ نر است! موقعیت خوبی هم در وبلاگستان دارد و در وبلاگنویسی آدمهای درست و حسابی ای مثل عباس معروفی و مهدی جامی، حق به گردنِ آنها و ما دارد. MT خوب بلد است و سرِ دَنگ باشد حال هم می دهد، ولی لطفش مدام نیست!
چند ساعتی بیشتر با داریوش نبودم. اول قرار بود برویم خردنامه که قضا وبلا فرود آمد ونشد. شامی خوردیم و از هر دری سخنی رفت که بیشتر به کل کل درباره دین و دینداری و مسلمانی گذشت. بیشتر استدلال های داریوش الحق که درست و کوبنده بود و من را تحت تاثیر قرار داد؛ به ویژه آنکه در کنار استدلال، پیشگویی های حیرت آوری می کرد در مورد شباهت خودِ من با بعضی مهدی ها و آخر و عاقبت طرز فکری که دارم. البته بهتر این است که بگویم "طرز فکری که داشتم" چون بعد از آن دیدار، آنقدر شیوه استدلال و استنتاج های صاحب ارض ملکوت، مرا به خود مشغول کرد که کم کم فهمیدم باید نگاهم به جهان، دین، آدم ها و حتی همین داریوش را عوض کنم. باید تا جایی که می توانم ذهنم را خالی کنم و بر اساس استدلالهای محکم و درست –از همان دست که داریوش داشت و به من نشان داد- شالوده ذهنی جدید بسازم و احکام جدیدی را در تک تک سلول های خاکستری مغزم جا بدهم.
راستش را بخواهید، من از این خواب گران بیدار بشو نبودم که نبودم. حتی هرچقدر داریوش برایم در رد یا اصلاح نظراتی که با گستاخی تمام در محضرش طرح می کردم، حرف می زد؛ به فرموده آیه شریفه "صم بکم لایعقلون"، انگار بر دل و گوش و هزار جای دیگر من قفل نهاده بودند.
مثلا او یک ساعت برای من توضیح می داد که در جریان کاریکاتورهای دانمارکی و غائله های بعد از آن به هیچ عنوان مسلمانها مقصر نبودند و تقصیر صرفا از یک سو متوجه کاریکاتوریستها و ژورنالیستهای دخیل در ماجرا و از سوی دیگر وهابیون تندرو مسلمان نما بود، من زیر بار نمی رفتم و یک سری از حرفهای چرند و بی پایه و کفر آمیز خودم را تکرا می کردم.
آنچه اولین تلنگر را به من زد و باعث شد کم کم قفلهای من باز شود، نظراتی بود که داریوش برپایه شواهد و استدلالهای غیر قابل انکار، در مورد شخص و شخصیت من ابراز می داشت و من در کمال حیرت می دیدم همه درست اند. معجزه کوچکی که توسط صاحب ارض ملکوت به طور خصوصی در یک رستوران برای من ظهور می یافت و در تمام رگ و پی ام –مثل غذا- نفوذ می کرد... .
هیچ دوست ندارم پته شرم آور گذشته خودم را پیش شما روی آب بریزم (آن هم حالا که انگار از مادر دوباره متولد شده ام) والا اندکی از آن حرف های شبه معجزه داریوش را می نوشتم تا بدانید یا داریوش علم الهی دارد و یا آنچنان نور قدسی ای در دلش تابیده که از کوچکترین شواهد به بزرگترین عقاید و احکام می رسد.
اما چون عقیده دارم حیف است حالا که نگنجد بحر در کوزه ای ، قسمت یک روزه ای نصیب نباشد؛ با همین زبان و قلم الکن خودم که به تازگی پاک و "ملکوتی" شده، سعی می کنم اینبارتوصیفاتی محمدپورگونه از داریوش عزیز را برایتان بنویسم. بعد خود قضاوت کنید وقتی آدمی مثل من تباه و تیره و لامصب، صرفا در عرض چند روز اینطور از این رو به آن رو می شود، ممارست و اعتکاف سالیانه در سایه این دینورزان بزرگ چه خواهد کرد... چه خواهد کرد...
شهود در محضر صاحب ارض ملکوت و توصیف خصالش به شیوه استدلالات دینی-ملکوتی
ز-ذ است
داریوش با زنش مودب صحبت می کرد و تمام زن ذلیل ها هم با زنش مودب صحبت می کنند، پس داریوش زن ذلیل است.
سه کاری مضاعف
او علاقه ویژه ای به عدد 6 دارد و همه می دانیم که 6 دوبرابر 3 است، پس داریوش به طور مضاعف سه کار است.
لجبازی
داریوش شنیسل مرغ دوست دارد و از قدیم هم می گفتند که "مرغ یه پا داره" و این کنایه از لجبازی بوده، پس او موجودی را که لجباز است دوست دارد و پس بعید نیست که او خودش هم لجباز باشد.
مسلمانی
داریوش آدم معتدل و دوست داشتنی ای به نظر می رسد و می دانیم که هر چیز معتدل و دوست داشتنی ای در این جهان متعلق به دنیای اسلام است، پس داریوش مسلمان واقعی است.
پرهیز
داریوش مسلمان است و همه مسلمانان تا آنجا معتدلند که به عقاید آنها نگاه چپ نشود، پس باید از نگاه چپ به عقاید داریوش پرهیز کرد و از آنجا که اصولا خود خدا هم محدوده عقاید و خط قرمزهای بعضی ها را نمی تواند محاسبه کند، بهتر است از نگاه چپ به هر چیز و هر کجای داریوش پرهیز کرد.
شباهت
داریوش مسلمانی است که از رسانه برای نشر عقاید خودش استفاده می کند و الزرقاوی هم مسلمانی ست که با رسانه همین کار می کند، بنابراین یا داریوش زرقاوی است و یا شبیه او است. اما از آنجا که زرقاوی فقط گوشت کفار را می خورد و شنیسل مرغ دوست ندارد پس فقط دایوش شبیه اوست.
:-)
*پی افزود: *توضیحاتی درباره "خاله خشتک نمایی"های رضا شکراللهی
آدم وقتی متهم می شود به چیزهایی که همیشه دیگران را از آنها بر حذر می داشته، بیشتر از همه از خودش عصبانی می شود. حالا اگر آن تهمت ها با رذالت و به قصد عصبانی کردن هم باشد این عصبانیت شدیدتر می شود.
بعد از خواندن مطلب اخیر رضا شکراللهی دقیقا به همچین حالاتی گرفتار شدم چون رضا مرا به دو چیزی متهم کرده که شدیدا از آنها بدم می آید و همیشه دوستانم را هم از آنها پرهیز می دهم: اول کشاندن مسایل و مشکلات حوزه خصوصی به حوزه عمومی و دوم چسباندن خود به این و آن آدم مشهور برای نمایش و پز در کردن.
در مورد ادعای اول، من خودم را مبرا می دانم و شاهدش هم همین متن بالاست. بله، درست است که متریال بحث یک دیدار خصوصی است اما هیچ چیز خصوصی ای که ذکرش روا نباشد در این متن نیست (حالا بماند که اصلا متن "طنز" است.) اگر به این باشد که صدی نود از نوشته های محبوب محمدعلی ابطحی هم باید از نوع "خاله خشتک بازی"های خوابگرد باشد و اگر رضا واقعا قصدش خیر باشد و بخواهد عدالت را برقرار کند، باید همنوا با کیهان و جمهوری اسلامی، هر چند روز یک بار مطلبی در این خصوص بنویسد! و از اینها گذشته مگر وقتی ما (رضا، سعید حنایی کاشانی، من و تقریبا همه!) از همدان برگشتیم هرکدام چیزی از ماجراهای خواندنی خصوصی خود نگفتیم. مگر آقای حنایی جزئیات را ننوشت و مثلا نگفت من خوب جک تعریف می کنم؟ مگر رضا خودش از خصوصیات خیلی ها چند خطی ننوشت؟ اتفاقا مگر چند کلمه ای که در مورد من نوشت به طعنه و طنز نبود؟ و اصلا مگر همان داریوش از ملاقات های خصوصی اش مثلا با یاسر میردامادی نمی نویسد؟ چه کسی گفته هر گزارشی از یک دیدار خصوصی ممنوع و غیر اخلاقی است؟!
و اما در مورد ادعای دوم صمیمانه باید به یک نوع هوشمندی آقای شکراللهی تبریک گفت و آن کشف تهمتهایی است که آدم ها را دیوانه می کند و من اعتراف می کنم از یک تهمت در این عالم، به حد جنون عصبانی می شوم و آن هم همین است که خوابگرد ساخته: چسبیدن به "آدمهای مشهور یا نامآشنا" برای خود نمایی!
و حالا فکرش را بکنید من به داریوش محمدپور چسبیده ام تا بعدبیایم در وبلاگم پز بدهم!!
امیدوارم رضا شکراللهی با من هر خرده حسابی دارد دست کم آنقدر رذل نبوده باشد که در پی آن باشد که من را به آنچنان درجه ای از عصبانیت بکشاند که مجبور شوم ترکمون بزنم به هر آن کس که به نظر او مشهور و نام آشناست!
و همین طور واقعا آرزو دارم که داریوش قبل از انتشار مطلب رضا، از محتوای آن خبر نداشته باشد و حالا هم راضی نباشد به آن.
ولی راستش کاری هم جز همان که گفتم از دستم برنمی آید. می دانید من برای آدمها و به خصوص آنهایی که دوستشان دارم ارزش زیادی قایلم. این که می گویم "ارزش" منظورم از این ارزش های پیش پاافتاده و مبتذلی که روز تا شب ملت نثار هم می کنند نیست. نه ، جدا ارزش قایلم؛ یک ارزش خاص. یک جوری که حاضرم خیلی بلاها را به جان بخرم تا آن دوستی ها ضایع نشوند، ولی فقط اگر احساس کنم که این ارزش و احترام باعث "سو تفاهماتی" (از همان دست که برای شکراللهی ایجاد شده) می شود، آنقدر احساس توهین می کنم، آنقدر غرورم جریحه دار می شود و آنقدر آمپرم دودی می شود که برای فرونشاندنش تنها راهی که بلدم این است که...م توی آن دوستی و ارتباط! حالا می خواهد طرف، آدم درست حسابی بوده باشد مثل داریوش یا نباشد مثل خودم و فکر می کنم که هر آدمی که ذره ای برای خودش ارزش و احترام و غرور قایل باشد، کاری جز این نکند؛ حالا گیرم من تندتر و آتشی مزاجتر باشم...
وقتی هم که مهدی جامی از لندن زنگ زد و قبل از اینکه خوابگرد را بخوانم، جریان یادداشت شکراللهی را خلاصه گفت؛ سریع و صمیمی گفتم "اگر تو (مهدی) تشخیصت آن است که من مطلب مگویی را گفته ام، کل نوشته ام را پاک می کنم و اگر داریوش و حتی رضا از مطلب من آزرده شده اند هم حاضرم بهشان توضیح بدهم ، هم عذرخواهی کنم و هم مطلبم را پا اصلاح کنم."
چون برای آن دوستی موهوم ارزش خاصی قایل بودم. اما بعد که خواندم دیدم نه، بحث بحث خیرخواهی یا گلایه یا حتی هشدار نیست. که اگر صحبت گلایه بود، رضا خیلی راحت تر از مهدی –که لندن است- می توانست تلفن کوچکی به من بزند و بخواهد که این نوشته را بردارم یا اصلاحش کنم یا اگر داریوش دلگیر شده، از دلش درآورم.
مطلبش گلایه و هشدار و نقد (حتی کوبنده) هم نیست که انگار لجن مال کردن کل شخصیت من بوده. اینها فقط انگار به قصد آزردن من و به جان هم انداختن دو نفر (یا گروه، چه فرقی می کند؟) نوشته شده:
وقتی میبینم برخی بلاگرها که در حاشیهی وبلاگستان رفتوآمدی برقرار کردهاند ـ از جمله این دوستمان در این نوشتهاش دربارهی داریوش محمدپور ـ به مرور نوشتههایشان میشود خالهخشتکبازی، حتا اگر فرم نوشتهشان طنز باشد و حتا اگر هیچ بار منفیای هم نوشتهشان نداشته باشد، به هرحال حالم به هم میخورد. اگر قرار به این جور نوشتن باشد ـ بی که سودی به خواننده برساند ـ خود من یا داریوش محمدپور که این روزها در ایران است و با هزار جور آدم مشهور و نامآشنا رفتآمد میکند، میتوانیم برای همین چند روز پس از تعطیلی نوروز، این صفحهی شیشهای لعنتی را هر شب خطخطی کنیم؛ خطخطی از ملاقاتهایمان، اینور و آنور رفتنهایمان، با این و آن آشنا حرفزدنهایمان، و... اگر بخواهم مثال بزنم نقض غرض است وگرنه نام میبردم از آدمهای مشهور یا نامآشنایی که در همین چند روز گذشته، با آنها یا قرار حضوری داشتهام یا تلفنی برای اموری در تماس بودهام. وقتی حاصل این قرارها یا تماسها هیچ ارتباطی به خوانندهی من ندارد، چه لزومی دارد بیفتم به خالهخشتکبازی و صرفا برای این که خوابگرد را بهروز کرده باشم یا نمایشی داده باشم، چرت و پرت بنویسم و نه تنها وقت خوانندهي خودم را تلف کنم یا آزارش بدهم که بدتر از آن، با نوشتن برخی مسائل خصوصی بدون اجازهی طرف، حریمی را تیغ بیندازم که برآمده از اعتماد و تعامل و همفکریست؟
بهروز نکردن وبلاگ والله بهتر است از نوشتن چرت و پرتهایی که هیچ منفعت معنوی ندارد؛ خصوصا برای وبلاگنویسان مدعی روشنفکری و آنها که روزنامهنگارند و یا روزنامهنگار بودهاند و به همین سبب خودشان و بلاگشان بیشتر دیده میشوند و دامنهی رابطههایشان گستردهتر است. (از یادداشت شکراللهی)
به خدا حیف است که آدم روحیه رندی خودش را در مردم آزاری تلف کند. وقتی می تواند در چند کلمه هزار ناسزا و استهزا و تحقیر و خودستایی و خط و نشان کشیدن را حواله دیگران کند. می گویید نه؟ کلمات را بررسی می کنیم:
برخی بلاگرها که در حاشیهی وبلاگستان رفتوآمدی برقرار کردهاند..
منظور از "در حاشیه" در اینجا همان "صدقه سری" است. و ضمنا تاکید بر اینکه رفت و آمدها "برقرار نشده" بلکه آنهارا (به منظورهای خاصی که در ادامه مشخص می شود) برخی "برقرار کرده اند"!
از جمله این...
اصولا در نوشته های مشعشع، عار است که مطالب صریح و مستقیما مصداقی باشد و در جاهایی که از آن گریزی نباشد، باید بر مبنای اصل مطلب، جملات کلی و مفهومی ساخت بعد به عنوان مصداق با استفاده از عباراتی مثل همین "از جمله" به اصل موضوع پرداخت. اینطوری، علاوه بر حفظِ شان مطلب و نویسنده آن، موضوع اصلی در حد یک مصداق و نمونه آزمایشگاهی کوچک می شود! ضمنا اسمی هم ازش نمی بریم.
حتا اگر فرم نوشتهشان طنز باشد و حتا اگر هیچ بار منفیای هم نوشتهشان نداشته باشد،
این یک نوع خلع سلاح و سوزاندن پاسخ ها و توجیهات طرف مقابل است. وقتی ما حدس می زنیم که طرف چه پاسخی احتمالا خواهد داد (مثلا من می توانسم با این استدلالات از خودم دفاع کنم که اولا نوشته ام طنز بوده و ثانیا بار منفی ای نداشته) و ضمنا فکر می کنیم که خدای ناکرده شاید توجیهاتش قانع کننده باشد، با آوردن یک "حتا" در اول و یک "به هر حال..." در آخر؛ فاتحه پاسخ طرف را می خوانیم و تمام استدلال ها و دفاعش را لوث و غیرقابل قبول می کنیم!
ضمنا باز هم کلی حرف زده شده تا "از جمله..." حقیر خیلی خوش به حالش نشود و فکر نکند آنقدر مهم شده که مخاطب ما باشد، هر چند که تمام شواهد و استلالاتمان در مورد "از جمله..." باشد!
اگر قرار به این جور نوشتن باشد ـ بی که سودی به خواننده برساند ـ... نوشتن چرت و پرتهایی که هیچ منفعت معنوی ندارد ...
اصرار به تلقین اینمطلب که مطلب مورد حمله، هیچ سودی نمی رساند و دادن پیش داوری به خواننده ای که مطلب را نخوانده تا اگر هم خواست آن را بخواند، نقدطنز آمیز برخی از استدلال ها و قیاس های آبکی ( مثلا بر یر جریان کاریکاتورهای دانمارکی ) را – که منظور اصلی یادداشت بوده و نویسنده اصولا نمی توانسته صریح بنویسد- نبیند و متوجه نشود.
خود من یا داریوش محمدپور که این روزها در ایران است و با هزار جور آدم مشهور و نامآشنا رفتآمد میکند،
یعنی: اوهوی (از جمله)! اینقدر ذوق نکن! خب منم داریوش را می شناسم و حتی می دانم با کی رفت آمد می کند. ضمنا داریوش هواتو دارم ها!
میتوانیم برای همین چند روز پس از تعطیلی نوروز، این صفحهی شیشهای لعنتی را هر شب خطخطی کنیم... اگر بخواهم مثال بزنم نقض غرض است وگرنه نام میبردم از...
نویسنده با زبان بازبانی می گوید "من هم با خیلی ها از آدمهای مشهور دوست و آشنا هستم ولی چون خیلی باظرفیت هستم و با آدمهای کم جنبه ای مثل محمود فرجامی فرق دارم، اسمشان را نمی نویسم که هم نقض غرض نکرده باشم و هم اثرش بیشتر باشد و هم خواننده به طور مضاعف شیر فهم شود که من هم با خیلی از آدمهای مهم ارتباط دارم ولی نقض غرض نمی کنم!"
صرفا برای این که خوابگرد را بهروز کرده باشم یا نمایشی داده باشم، چرت و پرت بنویسم و نه تنها وقت خوانندهي خودم را تلف کنم یا آزارش بدهم که بدتر از آن... بهروز نکردن وبلاگ والله بهتر است از نوشتن چرت و پرتهایی که هیچ منفعت معنوی ندارد؛...
پیام مجدد به "از جمله...!": وبلاگت چرت و پرت است و به تشخیصِ منِ خوابگردِ مدعی العمومِ وبلاگستان، نوشته ات تنها وقت خواننده را می گیرد و صرفا برای این نوشته شده که پز بدهی که داریوش محمدپور را دیده ای و افتخار گپ زدن با او را داشته ای و ضمنا وبلاگت را هم در این روزهای بی سوژگی بعد از عید به روز کرده باشی.
با نوشتن برخی مسائل خصوصی بدون اجازهی طرف...
به خواننده باز هم وجودِ مسایلِ مهمِ خصوصیِ (موهومی) در نوشته متهم تلقین می شود، آن هم بدون اجازه طرف!
خصوصا برای وبلاگنویسان مدعی روشنفکری و آنها که روزنامهنگارند و یا روزنامهنگار بودهاند و به همین سبب خودشان و بلاگشان بیشتر دیده میشوند و دامنهی رابطههایشان گستردهتر است....
نشان دادن تیریپ منصف برای متهمی که تا به حال شخصیتش لجن مالی شده، تنها هنر آقای شکر اللهی در انتهای نوشته اش نبوده، بلکه اوج هنر آنجاست که با این تیرِ آخری چند منظور دیگر هم بر آورده شود. مثلا شیرفهم کردن خواننده که بداند احتمالا متهم دیگر روزنامه نگار نیست و دوم اینکه اگر وبلاگش چهارتا خواننده هم دارد از صدقه سری و طفیلی همان شغل کذا بوده.
اما رندی رذیلانه تحسین آمیز در اینجا که می تواند مورد توجه هنر(!)جویان باشد در این قسمت است:
با منسوب –یا مدعی- کردن یک نفر متوسط (محمود فرجامی)، به جریان حساسیت برانگیزِ روشنفکری؛ راه برای بمباران شخصیت او توسط کامنت گذاران محترم به شدت هموار می شود و این بهترین راه برای تحریک این گروه است.
البته من نتوانستم بخش نظرات یادداشت رضا را ببینم (اِرور می داد)، ولی بیراه نیست کامنتهای نوشته و نانوشته ای از این دست: "برو بابا... اگه این محمود فرجامیِ جلمبر، روشنفکره که باید شاشید به روشنفکری... چه غلطا" (اتفاقا خودم هم همین نظر را دارم!)
فکر می کنم دیگر بس باشد. وقتِ آقای شکراللهی را نمی دانم، ولی خودم امشب خانه را خلوت کرده بودم که بخشی از یک داستان بلند را بنویسم. شوخی-شوخی دو سه ساعت وقتم تلف شد. وقت شما را هم ضایع کردم. کارمان شده ضایع کاریِ وقت و شخصیت همدیگر. راستش به اینجای نوشته که رسیده ام از نوشتنش پشیمانم. گه گاه وارد بازی هایی می شوم که هیچ سودی از آنها نمی برم. مثل همین ماجرای احمقانه. آخر مگر چند نفر من را می شناسند که بخواهم از خودم دفاع کنم؟ دنیا را کوچک کرده ایم به اندازه شمارنده وبلاگ هایمان و خودمان را ستاره مرکز منظومه خواننده هایمان می بینیم. غافل از آنکه آنها نه به دور ما و نه به دور هیچ کس دیگر نمی چرخند. مثل مشتریهای سخت گیری اند که ویترین هزار تا مغازه را می بینند و دست آخر هم جز لبخند تمسخر آمیز و فحش های زیر لبی، چیزی نثار فروشنده ها نمی کنند.
به خصوص خودم را می گویم که نه این وبلاگ نویسی برایم شهرتی داشت و نه مایه تیله ای و نه حتی دستت دردنکنه ای از کسی شنیدم. والا حتما دیگرانی هستند که شهرت و عزت شان را مدیون وبلاگستانند و اخیرا هم که درآمدزایی خوبی داشته اند از این سایت و آن وبلاگ .
حالا هم که شهوت "ابوالبلاگی" به جان خیلی ها افتاده، شاید این منکوب کردن این و پاچه خواری از آن ، قابل درک تر باشد. پس چرا اینقدر مساله را مهم گرفتم؟ چرا زودتر دورریالی ام نیفتاد؟
حالا دیگرحیفم می آید نوشته ام را بیندازم دور. ولی کاش کمی صبر می کردم و نهایتا به جمله ای از این دست قناعت می کردم: "آن پشه هم تویی، ما در این میان نیستیم".
---------------------------------
خواننده های عزیز با عرض پوزش؛ اگر همچنان بخش کامنتها خراب بود می توانید از بخش تماس با ما برای من نظرات خودتان را ایمیل کنید. نظرات خواندنی (اعم از مثبت یا منفی) را در ته همین یادداشت به روز می کنم.