![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
يادش بخير چند سال پيش اكبر گنجي يادداشتي نوشته بود (به گمانم در صبح امروز) و در آن مقايسهاي كرده بود بين دو روزنامه صددرصد دولتيِ كيهان و اطلاعات كه روساي هر دو منصوب رهبرياند و بودجه هاي ميلياردي و تاسيسات عالي دارند. آقاي گنجي در آن يادداشت كلي از آقاي دعايي كه مسوول موسسه اطلاعات است به خاطر "معتدل" و"ملايم" بودن حضرتش تعريف و تمجيد كرده بود و ضمن ارائه همان جمله های كليشهاي معروف كه 'هر چند نقايصي هم طبعا در عملكرد اطلاعات ديده ميشود...' از آقاي شريعتمداري خواسته بود تا روش و منش آقاي دعايي را پي بگيرد و كيهان را بكند مثل اطلاعات!
ناگفته هم نماند كه اين حضرت سيد محمود دعايي مدت ناقابل 20 سال هم نماينده مجلس بوده و جز همان سخنرانياش در دفاع از مهاجراني در مجلس پنجم، تا به حال موضعگيري خاصي و يا حتي نطق قابل ذکری از ايشان در مدت نمايندگي ديده و شنيده نشده.
احتمالا منظور از اعتدال ايشان در روزنامه اطلاعات هم چیزی از نوع "دیکته نانوشته" است که "همیشه نمره اش بیست است"!
اگر غیر از این است پس کو یادداشت ها، گزارش ها، گفتگوها، مقالات و ویژه نامه های حرفه ای این بزرگترین موسسه مطبوعاتی کشور؟ جز این است که اگر دستِ برقضا یکی مثل مهاجرانی یادداشتکی در این روزنامه بنویسد که مهم و خواندنی باشد، آنهم به مدد بازانتشار آن مطلب در روزنامه های کثیرالانتشار، مطلب خوانده شود و رو بیاید؟ باز صد رحمت به شریعتمداری که اگر گند و گه هم می زند به کیهان، "بی بو وخاصیت" نیست!
به جرات مي توان گفت پولدارترین روزنامه ایران که چاپخانه اش یکی از مجهز ترین چاپخانه های خاورمیانه است؛ يا بدترين و يا يکي از بدترين صفحه بندي ها را دارد و وضعيت گرافيکي آن افتضاح است. روزنامه ای که فقط در تهران ده ها ساختمان و صدها کارمند دارد... يکي از بدترين و غيرقابل استفاده ترين وب سايتها را در ميان روزنامه ها دارد.
البته اگر حساب میلیاردها تومانی که هر سال در اطلاعات "بی سروصدا" به چاه ریخته می شود را به بهای اینکه "به پروپای اصلاح طلبها نمی پیچد" نادیده بگیریم؛ معلوم است که باید ممنون حضرت دعایی هم باشیم. ولی اگر بدانیم که تمام این پولها از جیب و من و شماست که در این چاه ریخته می شود چه؟ اگر یادمان بیاید این جسد متحرک همان "اطلاعات"ی است که در خاورمیانه تک بوده و تیراژش به میلیون هم رسیده چه؟ اگر بدانیم که وظیفه رسانه های دولتی کمک به رشد و توسعه آزادی بیان و تربیت نسل جدید روزنامه نگاران است؛ چی؟
البته که یک مرده ی بی آزار از یک آدم مردم آزار کمتر آسیب می رساند و تحملش راحتتر است اما به شرطی که پول توجیبی, خوراک، مسکن و سایر امکاناتی که برای زنده هاست، علاف و مشغول جناب "مرده" نباشد!
ولی واقعیت تلخ این است که بسیاری کسان، چه از این جناح و چه از آن، سالهاست که مثل بختک افتاده اند روی موسسات و سازمان هایی که از پول مردم (بخوانید بیت المال) اداره می شوند و حاصل فایده آنها در حد صفر است و واقعیت تلختر این است که نه تنها بابات اینهمه حیف و میلی که در مجموعه های تحت نظر آنها انجام می شود مواخذه نمی شوند بلکه حتی از سوی اصلاح طلبانِ رادیکالی مثل آقای گنجی تشویق هم می شوند! تازه جالب اینجاست که وقتی موقع نقد هم می رسد شروع می کنند به ذکر محاسن فردی آقایان (از گونه ی تذکره الاولیایی معمولا!) مثلا در مورد همین آقای دعایی چه مدایحی هم سر می دهند که "آه او مردی بود که هرگز حقوق مجلس را نگرفت!"
نه آقا! دنیای مدرن، دنیای دودوتا چهارتاست. برای من زیاد مهم نیست که فلان مدیر خودرو شخصی دارد یا دولتی و خانه اش سرچشمه است یا نیاوران. در مقابل مهم این است که مجموعه تحت ریاستش را چطور مدیریت کرده و چقدر سود وزیان به مردم و دولت رسانده. مثلا همین آقای دعایی اگر در تمام بیست سال هیچ حقوق مجلس را نگرفته باشد (گیریم که صدتا سفر خارجی هم نرفته باشد!) حداکثر 240 ماه سود رسانده به مجلس (بگیریم مردم) که درنهایت می شود100 میلیون تومان در طول بیست سال. اما حضرت آقا چقدر در موسسه اطلاعات حیف کرده است؟ چقدر با بوجود آوردن شرایط غیرحرفه ای و بوروکراسی اداری باعث میل شده است؟ چقدر به حیثیت یک روزنامه معتبر بین المللی که هیچ نقشی در تاسیس و پرورش آن نداشته است لطمه زده است؟ در حق چند روزنامه نگار آماتور و دانشجوی روزنامه نگاری که می توانستند در اطلاعات کارورزی کنند و در اعتلای این حرفه موثر باشند ظلم شده؟ (البته اگر اطلاعات شرایط 30 سال پیش را داشت والا در شرایط فعلی که حق آنست که کارمندهای اطلاعات را بفرستند کارآموزی!)
چقدر کاغذ و امکانات دولتی که حق نشریات خصوصی بی بضاعت بوده در چاه ویل اطلاعات تبدیل به خمیر و یا کاغذ دور سبزی شده؟
بله اگر ضرری که فقط یک سال از مدیریت آقای دعایی به کشور وارد می آید را در مقابل 20 سال سودی که حضرت آقا به زعم خودش به ما رسانده قرار بدهیم، خیلی چیزها روشن می شود.
راستی امسال که رفتید نمایشگاه کتاب سری به غرفه اطلاعات بزنید و اگر یک غرفه عریض و طویلِ چند دهنه دیدید که چند تا پیرمرد تویش نشسته اند و دارند چرت می زنند، بروید یکی شان را آرام بیدار کنید و یک جلد آرشیو اطلاعات سال 57 را ازش بخرید. بعد همانجا بروید سر شماره های مربوط به زمستان.
بعد اگر ناخودآگاه خواستيد شروع به لعن و نفرین کنيد، سریعا به یاد این بیفتید که آقای دعایی سید جلیل القدری است که ان شالله اصلاح طلب بوده و حقوق مجلس را نمی گرفته.... همه را نثار شاه کنید!
شروع خیلی خوبی داشتم: پدرم که نفوذ زیاد و اعتبار خوبی در محل کارش داشت، دمدمای تولد من، با رئیسش که تا پیش از آن دوستش بود آن چنان دعوای سختی کرد که باعث شد به شهر دیگری منتقل شود! این طور بود که بعضی از دلسوزان فامیل فهمیدند من میتوانم در آینده کارهای بزرگتری بکنم و به همین خاطر به پدرم پیشنهاد دادند تا دیر نشده من را بگذارد سرِ راه، بلکه آدم نیازمندی بَرَم دارد ببرد. پدرم اما دلسوزیاش گل کرد و به حرف آنها گوش نکرد و یک آدم نیازمند را از بدبختی نجات داد!
لبولوچ مادرم هم تا مدتها آویزان بود: منتظر دختر بود و حتی برای اینکه بخت و تقدیر را "تو رو" بگیرد، برای نوزادی که در شکم داشت فقط لباس دخترانه تهیه دیده بود؛ اما باز هم بچه پسر بود. مادرم اما هنوز امید داشت و تا مدتها فقط تن من لباس دخترانه میکرد، و بعد کمکم از رو رفت!
اولین تجربه دینیِ من در چند روزگیام اتفاق افتاد: پدرم تصمیم میگیرد اسمم را "مسعود" بگذارد. وقتی به اداره ثبت احوال برای گرفتن شناسنامهام میرود؛ کامند مربوطه می گوید که خواب دیدهاست که امروز یک سید جلیلالقدر به اداره ثبت احوال میآید و اسم پسرش را "محمود" میگذارد. و می گذارد! (البته شاید شما بگویید این تجربهی من نبوده؛ اما راجع به من که بوده. تازه از اینها گذشته این واقعه تمام خصوصیات یک تجربه دینی را داشته. نداشته؟) که البته از آنجایی که قرار بود این واقعه تاریخی همیشه به یاد من باشد و بفهمم اثرِ یک رویای صادقه (یا به عبارت بهتر: صادقهشده!) چطور می تواند تا سالهای سال بر زندگی یک نفر سایهگستر باشد؛ در محله ما یک دیوانه معروف زندگی میکرد به نام "محمودخُله" که شهرت خیلی زیادی داشت و از صدقه سریِ جنابِ کارمندِ ثبت احوال، بچههای محل بنده را هم با نامِ نامی "محمود خله" صدا میزدند و اشکِ این سید اولاد پیغمبر را هر روز درمیآورند. كه از اين موضوع ميتوان نتيجه گرفت كه گزاره "دعاي بچه مستجاب است" يا كاذب است و يا هميشه صادق نيست، چون هنوز هيچ گزارشي مبني بر زير تريلي رفتن يك كارمند ثبت احوال و تجاوز به خانواده او بدست نيامده است!
بله... با این شروع خوب، کاملا طبیعی بود که بعد از مدتی مملکتی به هم بریزد. داشتم برای خودم دندان درمیآوردم که همه شروع کردند به چنگ و دندان نشان دادن و هنوز داشتم شیر می خوردم که اوضاع پاک شیرتوشیر شد. آن اواخر طوری شده بود که هربار میخواستم کپه مرگم را بگذارم با صدای تکبیر و تهدید و شعار و گلوله و انفجار از خواب میپریدم و خودم را خیس میکردم. از بخت خوش، این اواخر مادرم هم جوگیر شده بود و اهل تظاهرات و مردهباد و زندهباد. البته من از همان دوران شدیدا دموکرات بودم و با عقاید سیاسی مادرم کاری نداشتم اما بدبختانه آنها با من کار داشتند. مادرم هر وقت می خواست برود تظاهرات، منِ طفل معصوم را هم بغل میکرد و میبرد و در جواب همسایهها که هشدارش میدادند می گفت: "خون ما (محمود و مامانش) که از بقیه رنگینتر نیست"! و هر چه منِ بدبخت زار میزدم که "مادرجان! نوکرتم! کوتاه بیا... آخه اين چه حرفيه میزنی؟... تازه حالا گیریم خون ما همرنگ خونِ بقیه باشد، برای یک حقیقت پزشکی که ما نباید خودمان رو به کشتن بدهیم...قربونت برم کوتاه بیا" مادرم میگفت "نمی دام چرا این بچه اینقدر ناآرومی میکند" و بعد یا هلیله بادام تو حلقم میچپاند یا یک زهرمار دیگری که آنقدر تلخ بود که به غلط کردن میافتادم و اعتراف می کردم "بله حق با شماست... خون ما از بقیه رنگینتر نیست؛ مرگ بر شاه"!
وهی هر روز ما می رفتیم در صفهای به هم فشرده و دنیا را بهتر میشناختیم. در همین صفها بود که ما فهمیدیم اشرف فاحشه است و هویدا بچهباز است و بختیار تریاکی است وشاه تختی را کشته و پول نفت را آمریکاییها می خورند و همه چیز زیر سرِ انگلیسیهاست و آب و برق باید مجانی باشد.
بعد یک روز که مادرم باز به میان صفوف تظاهرکنندگان آمده بود تا ثابت کند خونِ ما از دیگران رنگینتر نیست، من خسته شدم و تصمیم گرفتم کمی بخوابم (چون ديشبش تا ديروقت با همسايهها روي پشت بام بوديم و ساعتها مثل يك قاب عكس به ماه ذل زده بوديم!)
چرتی زدم و وقتی بیدار شدم دیدم انگار از میان صف تظاهر کنندگان به یک صف دیگر آمدهایم. آمدم از مادرم چیزی بپرسم اما از ترس هلیله ساکت ماندم. دیدم یکی از زنهای همسایه برای مادرم توضیح میدهد که "آری" یعنی امام و "نه" یعنی شاه.
بهت زده شدم. بعد فریاد زدم " مامان چی می شنوم؟ یعنی ما پیروز شدیم؟ به همین راحتی؟ تبریک می گم مامان" که یک آقا از جلوی صف گفت " این بچه خودشو هلاک کرد. گناه داره خواهر" و مادر به زنِ کناردستی گفت: "فکر کنم باز این بچه شاشیده"!
از این به بعد هر از گاهی بیوگرافی آدمی به اسم محمود فرجامی را می نویسم. راستش را بخواهید مدتها بود که این فکر توی سرم بود که یک اتوبیوگرافی طنزآمبز مفصل از خودم بنویسم ولی هر بار حیا میکردم! ولی اینبار فکر کنم ناله ونفرین دوستان و آشنایانی که دلِ خوشی از طنز (هجو؟ هزل؟)های من نداشتهاند گرفته و دیگر چارهای ندارم.
به عادت مرسوم، پیش از خواندن اصلِ مطلب، شما مجبورید مقدمهی بیمزه و لوسی به قلم خود من را بخوانید تا پیشاپیش ذهنتان به اهداف من آلوده شود و "مملوالذهن" به سراغ این نوشتههای دنبالهدار بروید:
1- نوشتهها طنزآمیز و در مورد آدمی به اسم محمود فرجامیاند که البته هیچ احتیاجی به وکیل و وصی ندارد. لطفا از هر گونه "خشتکبهسرکشی" یا هر عمل دیگری که مربوط به خشتک باشد خودداری فرمایید.
2- متاسفانه چون من در مکان و زمانِ خاصی به دنیا آمده و رشد و نموام هم در بحرانی ترین دورانِ سرزمین عجیب و غریبی به نام ایران بوده؛ وقتی قرار است از خودم بنویسم، بهناچار مجبور به پرداختن وقایعی میشوم که جنبه عمومی و اجتماعی و سیاسی دارند. لطفا اگر قلب نازکی دارید و دستِ بر قضا دستی هم در کار فیلترینگ و بگیروببند وغیره، قبل از هر اقدامی با خودم تماس بگیرید!
3- هر چند که متاسفانه بنده هنوز به مقام عظمای مرجعیت در وبلاگستان نرسیدهام ولی مستحب میدانم که باقی بلاگرها هم کمی از خودشان بنویسند. احتمالا ماجرای هستهای اخیر، تنها بخش مهم از زندگی ما نیست.
مرحله پیشامیلادی
در ایامی که اعلیحضرت آریامهر، هر شب خواب گران شدن نفت می دید و هر صبح خوابش تعبیر میشد و در زمانی که پیکانِ پهلوی، پتپت کنان داشت به دروازههای تمدنِ ترکخوردهی بزرگ نزدیک میشد؛ زن و مردی که از مالِ دنیا یک خانه نقلی و یک ژیان و سهتا پسرداشتند تصمیم گرفتند دختردار بشوند.
البته لابد تا بهحال حدس زدهاید که ایندو نفر پدر و مادر محمود بودند و آن دخترِ بدبخت هیچوقت به دنیا نیامد و جایش را پسری گرفت که من باشم. اما احتمالا تصورش برایتان مشکل باشد که آن آقایی که مثل آبِ خوردن بچه چهارمش را سفارش میداد، آدمی بود جیرهخوار دولت که از مهمترین وظایفش این بود که ترتیبی بدهد که لوازم کنترل جمعیت بین مردمِ شهرستانی مرزی در شرقِ کشور تقسیم شود و بعد هم برود ببیند نتیجه کار چه میشود! والبته واضح است که داش اسمال –با قد یک متر و نود سانتی و آن سبیلهای از بناگوش دررفته و رنگ شیرقهوهاش- طبعا نمیرفته توی اتاق خواب و زیر لحاف مردم که ببیند خلقالله با کاپوتهای مرحمتیِ اداره بهداشت چکار میکنند (چرا که احتمالا یکباردیدنِ چنان موجودِ مهیبی از زیر لحاف، چنان بلایی سرِ فاعلان درمیآورده که نسلشان منقرض شود!) بلکه احتمالا آماری، چیزی می گرفته از بچههای رو به تزایدِ محل و می فهمیده که داستان از چه قرار است. و اصلا شاید به خاطر همین آمار و حسابدانی بوده که این بابای ما هم اینکاره بوده و هم حسابدار بهداری. والبته استعدادهای دیگری هم داشته مثل اسلامخواهی و ارتباط با "مکتبِ اسلام" که از آن هم در جهت هدفِ مقدس خود در زمینه "کنترل موالید" بهره میگرفته و ماهانه مبالغی را بین وعاظ تقسیم می کرده تا ضمن دعا برای سلامتیِ یک آقایی(!) اندکی هم ملت را هم به حجاب حین عمل(!) دعوت کنند. یا اگر اینکار برایشان سنگین است دستِ کم اینقدر علیه برنامه کنترلِ موالید سخنرانی نکنند و آنرا در راستای کمک به اسراییل برای محو شیعیان و علامت کفر و شرک ندانند.
و گویا همیشه حضرات، وجوه کذایی را میگرفتهاند ولی از اینکه آیا مخالف اسلام هم حرفی می زدهاند یا نه خبری نیست؛ آنچه مسلم است آن پولها در سنین نوجوانی نگارنده که مقارن با ریاست جمهوری آقای هاشمی و احیای "کنترل جمعیت" بود اثر کرد و کمتر حرفی در این دوران از آن حرفها و حدیثها و تفاسیربود!
البته ممکن است در این اقدام انگیزههای دیگری هم برای آقای پدر وجود داشته. ضمنا اینکه میگویم انگیزه پدر، و از انگیزه مادر اسمی نمیبرم به این خاطر است که مادرم زنی مسلمه بوده و مانند هر مسلمه دیگری میدانسته که بزرگترین وظیفه زن ایناست که مطیع شوهرش باشد (حتی بر روی جهاز شتر!) و البته این حدیث شریف را هم حتما شنیده بوده که ارزش زن به این است که یا حامله باشد و یا بچه شیر بدهد و هرچند که آن دوران مادر من هم مثل اکثر مادران طبقه متوسط، از برکت شیرخشکهای مرغوبی که به برکت گرانی نفت در بازارهای جهانی، مفت در بازار ریخته بود، از شرفِ تدشیر (=شیردادن!) محروم بود ولی از برکت حاملهشدن خودش را محروم نمی کرد!
خلاصه اینکه ممکن است ، جز احساس همدردی با اقشار مستضعفی که دشمن خونی طرح اسراییلی کنترل موالید بودهاند، آقاجان ما اهدافی دیگری هم از کاشتن داشتهاست. از جمله اینکه ایشان هم به همراه چند میلیون نفر دیگر، به زور پسگردنی هم که شده، به حزب مترقی "رستاخیز" وارد شدهبودند و هر ماه سخنرانیهای تاثیر گذاری در باب ازدیاد پولهای نفتی و درخواست طرح و پیشنهاد برای چگونه خرج کردن آنها میشنیدهاند. خب شما فکر میکنید وقتی در یک حزب تصویب شود که به هر بچهای فلانقدر تومان مستقیما داده شود، حضار به چه حالی میافتند؟ آنهم حزبی که تنها حزب کشور باشد و اسمش یادآور "راست ایستادن" و "برخاستن" ؟!
به هر تقدیر بنده در اواخر تابستان سفارش داده شدم و در اواخر بهارِ سال بعد رسیدم. اما فکر نکنید که در کارِ این خَلقِ عظیم فقط دو موجود فانی و مادی به نامهای پدر و مادر سهیم بودند. حاشا! آنها فقط وسیله بودند و مامور به فعلیت رساندن تقدیر، و در حقیقت خدا بود که هرلحظه از روحِ خود در من میدمید و می دمید... و دمید... و آنقدر دمید که نزدیک بود مادرم بترکد!
در زایشگاهی در مشهد مادرم را از دست من و مرا از شرِ آن دمِ مدام نجات دادند!
(ادامه دارد)
چند شب پیش خانه یکی از دوستانم به نام رضا بودم. رضا یک بازیگر بسیار خوشفکرِ تئاتر است که فلسفه هم خوب میداند. این آقای رضای ما هم –که سی و پنج سالی سن دارد- تا همین اواخرِ سال 83 که من از وضعیت زبانی اش خبر داشتم، هنوز علاف موسسات آموزش زبان بود و در حد starter! و به همین خاطر تا جایی که جا داشت دستش میانداختیم، چون حتی بهelementry هم نرسیده بود! آن شب که خانه مجردی رضا و دوستش بودم، سری زدم به اتاق رضا و دیدم باز بساط "زبان" پهن است. یک سیدیمن هم بود که رضا میگفت فقط برای گوش دادن به سیدی زبان خریده. پرسیدم چیه و از کدام موسسه و تحت چه متدی؟ رضا مِنومِنی کرد و گفت "حاج آقا" فلان. خندیدم و بعد ازش سوال را جدیتر پرسیدم. باز همان پاسخ را داد. این بار متحیر شدم. گفتم فلانی؟! همان که در شبکههای لسآنجلسی تبلیغ می کند که "انگلیسی را بدون استاد و نوشتن و تکلیف فرا بگیرید" گفت بله همان! واقعا داشتم شاخ در میآوردم که می دیدم رفیقِ چیزفهم و روشنفکرم، همان که آخرین بار کتاب آموزش زبان آکسفورد را دستش دیده بودم، حالا دارد سیدی فلانی را گوش می کند!
برای اینکه باور کنم هدفون را گذاشت گوشم و قسمتی از درسی که در آن بود را پخش کرد: اول گوینده امریکایی جملهای گفت و بعد صدای ترجمه حاجآقا (لقبی که دوستم برایش انتخاب کرده) پخش شد! اول گیج شدم و اطراف رانگاه کردم که کل ماجرا یک شوخی و سناریویی برای سرِکار گذاشتن من نباشد! اما کمکم حواسم رفت به صدای امریکایی و دیدم چه جملات سختی میگوید! موضوع را از رضا جویا شدم و فهمیدم که آقارضا بعد از سرخوردگی از کلاسهای زبان، تصمیم میگیرد این راه را امتحان کند و الان یک سالی است که با حاجآقا "حال میکند". هرچند میدانستم که خودش می داند اما باز هم برایش توضیح دادم که این روشها علمی نیستند و روی حافظه کوتاه مدت کار می کنند و کلمات و جملات دمِدستی را آموزس می دهند و...
اما رضا برایم گفت که با همین "روشِ درِپیت" توانسته در دو سفری که پارسال داشته، (یک بار به مسکو و یک بار به پاریس) گلیم خودش را از آب بیرون بکشد و همین برایش غنیمت است. چند جملهای هم که برای من گفت نشان می داد پیشرفت خوبی داشته و از آن مهمتراعتماد به نفسش در صحبت به زبان انگلیسی خیلی بالا رفته بود.
جالب اینجاست که یکیدو روز قبل از آن شب کذا هم، ذهنم درگیر مساله زبان بود واز آن شب درگیریام با خودم سرِ مساله زبان بیشتر شده. همهاش فکر میکنم باید چه خاکی به سرم بریزم که پنج شش سال دیگر مجبور نشوم بروم میدان انقلاب و سیدیهای حاجآقا فلان را بخرم! مطلب آرش هم درست زمانی چسبانده شد که تنور من تب کرده بود!
راستش را بخواهید، من هم مثل خیلیهای دیگر عمری را در کلاس زبانهایی تلف کردم که بقول آرش انگار معلم آمده بود تا با پول ما زبانش را تقویت کند! البته این سخن اغراقآمیز است و الحق اساتید خوبی هم یافت میشدند ولی حقیقت تلخ برای من این است: بعد از16 سال آشنایی با زبان انگلیسی و آرزوی همیشگی برای تسلط بر دست کم یک زبان خارجی و بعد از علاف شدن در موسسات آموزش زبانی که هر کدام در دورهای شهرت و اعتبار داشتهاند (شکوه، کانون زبان، جهاد دانشگاهی، کیش و چندتای دیگر!) وبا صدها هزارتومان هزینه و... هنوز من زبان انگلیسی را آنقدر نمیدانم که بتوانم یک متن را راحت بخوانم و یا یک فیلم زبان انگلیسی را خوب درک کنم! و این برایم نه فقط ناراحت کننده که تحقیر کننده هم هست. و مانع بزرگی برای حداقل پیشرفتهایی که فکر می کنم مستحقش هستم.
نکته دردآورتر اینجاست که من، کجدار و مریز آنقدر انگلیسی میفهمم که بتوانم بفهمم مترجمها چه گهی به متون میزنند و چون آدم وسواسیای هستم، از این مطلب مکرر عذاب می کشم. (مقابله چند مقاله از پوپر با ترجمههایشان برایم خیلی جالب بود: در سه چهار مقاله، دستِ کم بیست جمله و حتی پاراگراف آنقدر بد ترجمه شدهبودند که من هم براحتی میفهمیدم بد ترجمه شدهاند!)
میگویند هر زبان جهانی نو است و من احساس می کنم که دانستنِ نیمبندِ یک زبان، مثل ماندن در کمپی در نقطه مرزیِ صفر است: دیگر نه میتوانی برگردی و در جهان قبلیِ خودت محصور بمانی و نه دنیایِ نو تو را میپذیرد. ای کاش آنهایی که از اینجا رد شدهاند راهش را با ما هم یاد بدهند!
این یادداشت آخرین مطلبیست که من در مورد ماجرایهای اخیر بین من و داریوش محمدزاده + رضا شکراللهی مینویسم. در یادداشت قبلیام مجبور شدم با حذف جزئیات و مسایل خصوصی، هرآنچه بین من وداریوش پیش آمده بود را بنویسم تا دوستانی که خواسته (!) و ناخواسته در این ماجرا قرار گرفته بودند لااقل پیشینیه داستان را بدانند تا این چند یادداشت اخیر گیجشان نکند. همینطور خود داریوش هم یک ریوییو پیش خودش داشته باشد تا یک وقت جدیجدی فکر نکند آنطور که بعضیها نمود میدهند بوده.
البته دیگر خواجه حافظ شیرازی مگر این نان به هم قرض دادنهای رضا و داریوش در جریان این مساله را نفهمیده باشد! چون هرچند یادداشت اول خوابگرد (که بدون آنکه هیچ ربطی به او داشته باشد خودش را داخل به قضیه کرد) با توجه به این واقعیت که بالاخره او مرجع تقلید وبلاگستان است و در قبال اینطور مسایل نمیتواند ساکت قابل درک و هضم باشد؛ اما بقیه نکات که نادیده نمیمانند.
مثل اینکه داریوش چه در وبلاگ خودش و چه حتی در بخش کامنتهای من دایم از رضا حمایتهای شبهناموسی می کند و حتی کوچکترین کنایهای به این مرد مودب، گوشهگیر و بیغرض را نمیتواند تحمل کند. یا اینکه رضا شکراللهی بعد از اینکه با بزرگواری تمام بحث را با یادداشتی (البته آنهم پر از نیشهایی که اقتضای طبیعتش شده!) خاتمه می دهد و حتی معذرت هم می خواهد(!) اما تاب مستور دیدن یادداشت داریوش بر علیه من را ندارد و در وبلاگش به یادداشت کذایی داریوش با این عنوان لینک میدهد: " داریوش ملکوت: کسی که به او اعتماد کردهام ، از اين اعتماد من سوء استفاده کرده است."
و البته اضافه کنم که این قبیل کارها از طرف آقای شکراللهی کاملا برای من قابل پیشبینی بود و قبل از اینها برای او در نامهای نوشتهبودم که دست کم من یکی گول اینطور مردِرندیهایش را نمیخورم و می دانم همه اینهایی بازیهایی است که او تحت فشار عمومی وبلاگستان (که حتی در بخش کامنتهایش هم نمود دارد) انجام داده تا هم قضیه بخوابد و هم زهرش را در موعد مقتضی بریزد. (مثل کاری که با حسین درخشان کرد)
اما داریوش حسابش فرق دارد. و من قلبا معتقدم که دست کم رذل و خبیث نیست، هر چند که به قول ما خراسانیها "بیمنظور" است و حرمت همان چند ساعت میزبانی را نگه نداشته. و هنوز من نمیتوانم بفهمم که من در آن یادداشت چه بیحرمتی یا اسرارگویی مرتکب شدهام. ماجرای ما مثل این میماند که بنده یک سفر توریستی رفتهباشم کانادا، آنوقت نیکان که سلام وعلیکی با هم داشتهایم (حالا باز آقا فکر نکند می خواهم اسم آدمهای مشهور را در وبلاگم بیاورم و خودم را به آنها بچسبانم!) لطف کند و چند ساعتی مرا در شهر بچرخاند وشامی میهمان کند و گپی بزنیم و بعد تا دم در هتل هم مرا بدرقه کند. بعد هم برای آنکه به زبانِ خودش به من بفهماند که از دیدار با من خوشحال شده، یک کاریکاتور پرتره هم از من بکشد و بگذارد در وبلاگش.
ولله که آنوقت اگر من کاری جز تماس و تشکر بکنم، آدم بیخودی هستم. حالا تو فرض کن که یک نفر که مشکلات خاص خودش را دارد بردارد به کاریکاتوریست ما هرچه دلش میخواهد بد وبیراه ولیچار هم بار کند! آنوقت دیگر من اگر خاموش بنشینم خیلی نامرد هستم. فکرش را بکن که من به اینها هم قناعت نکنم و ضمن حمایت از آقای فضولباشی، خودم هم یاوه ببافم که : "ای آقا... یعنی چه که برداشتهای بینی مرا اندازه خمره کشیدهای؟... کجا گردن من مثل غاز است؟!... آخه گوش آدمیزاد هم اینقدر کوچک میشود؟... معلوم است که تو با من پذرکشتگی داشتهای که اینطور مرا مسخره کشیدهای والا میگفتی خودم یک عکس ژرسنلی را بدهم به تو که اسکن کنی و بگذاری توی وبلاگت!...از اعتماد من سواستفاده شده..."
گفتن این حرفها گذشته از سادهلوحی،"بیمنظوری" و ناجوانمردیِ من، یک جنبه مهم دیگر قضیه را هم عیان میکند و آن اینست که من اصولا در مورد کاریکاتور دچار سوتفاهم هستم و با "زبان" و پارادایمهای دیگری از کاریکاتور حرف میزنم.
از یک طرف اصولا کاریکاتور از اغراق و هجو خالی نیست (و اگر باشد که اصلا کاریکاتور نیست) و از سوی دیگر، مضحک کشیدن یک فرد در عالم طنز و کاریکاتور به هیچ وجه الزاما دلیل مسخره کردن یا تحقیر سوژه نیست. این است که من باید خودم و دیدم را برای زندگی در قرن بیست ویکم اصلاح کنم یا دست کم با کاریکاتوریست جماعت نشست و برخاست نکنم.
یا نکنم با فیلبانان دوستی و یا در خوردِ فیل خانهام را بنا کنم. (هر چند که با فرض اینها، کاریکاتوریست مجاز است که چهره هر کس (جز پیامبر اسلام!) را بکشد و به هیچکس هم پاسخگو نباشد)
البته این طور برخوردها آنهم از طرف گروهی از انصار روشنفکری دینی، مسبوق به سابقه است. مثلا در جریان انتخابات همین نیکان اگر هر روز با کاریکاتورهایش دمار از روزگارِ قالیباف یا لاریجانی در میآورد، حضرات اصلاحطلب (تا آن زمان حکومتی!) بهبه و چهچهشان به پا بود اما اگر یک کاریکاتور از معین میکشید به هیات یک لاکپشت، فورا نیک آهنگ، "بده" میشد! اگر روزی چند مقاله علیه قالیباف و له معین در روز و گویا منتشر میشد نشان از رسالت مطبوعاتی آقایان داشت اما اگر من فقط یک مقاله در دفاع از قالیباف (و نه حمایت از کاندیداتوری او) مینوشتم صدها مقاله و یادداشت و اسام اس و کامنت می گرفتم که "ای مزدور! خودت را چند فروختی؟" یا اگر دوستانِ ما در آخرین شماره روزنامه شرق در سال 83 گزارش از کج شدن برج میلاد بدهند، مردم ومسئولان باید آنقدر شعور و ظرفیت داشته باشند تا طنز بودن خبر رادرک کنند اما اگر یک خبر کوچک از بسته شدن روزنامه شرق به همراهِ توضیح در مورد دروغ بودن خبر در یک وبلاگ ببینند، زمین را به زمان می دوزند...
بگذریم. حرف حرف آورد.
به هر حال من اینطور فکر می کنم: به شدت برای جایگاه انسانی و حقوق فردی انسانها ارزش قایلم ولی تا به حال کسی –نه رضا نه داریوش و نه هیچکس دیگر از کامنت گذارها و سایر دوستان- به من نگفته که در مورد داریوش، من کجا "حقوق فردی" کسی را نقض کردم که حالا شرمسارش باشم؟
پاچهورمالیدگی هم هیچوقت جای استدلال و شاهد را نمیگیرد والا من با همان یادداشت اول رضا قانع میشدم و از هر دو عذرخواهی می کردم.
حالا این تحقیر وتوهینهای صریح و تلویحی حضرا به کنار. اینکه "چرا تو مثل من کوتاه و مودب و عمیق و خشک و سرد و چه چه" نمینویسی که نشد حرف! نشد نقد!
توصیه دوستانهام به داریوش اینست که اندکی احتمال دهد آدمهای چیزفهم و بیغرض و مرضتری از شکراللهی هم در وبلاگستان هستند. مثلا مهدی جامی که دوست هر دوی ماست. یا نیکآهنگ که بیست سالی را با طنز و کاریکاتور دمخور بوده یا حامد قدوسی... واقعا نظر اینها را بپرسد و ببیند آنها در یادداشت من که خوشبختانه حی وحاضر است کوچکترین توهین و یا بازگوییِ اسرارِمگو میبینند؟ و در یادداشت شکراللهی چه میبینند؟...
و در انتها برای اینکه دوستانی که چه از طریق کامنت و چه از طریق تلفن و ایمیل خواسته بودند که این جدل را خاتمه دهم، بدانند که من زودتر از اینها دنبال ختم ماجرا بودم؛ متن یادداشتی که یک هفته پیش برای انتشار در وبلاگ آقای شکراللهی نوشته بودم را می اورم :
آقای رضا شکراللهی
می خواهم یادداشتی را در مورد یادداشت اخیر تو " معذرت میخواهم، ولی لطفا مراقب باش!" خطاب به خودت بنویسم تا در وبلاگت بگذاری. البته چون با توجه به سابقه ات این امکان وجود دارد که باز دچار این توهم بشوی که آدمی مثل من، می خواهد آویزان آدم هایی مثل تو بشود تا از شهرتتان سوءاستفاده کند و لابد دکان و دستگاهی درست کند؛ لازم است که بنویسم این مطلب را برای تو می فرستم تا قبل از انتشارش در وبلاگت، هر جا که توضیحی لازم دیدی، در لابلای متن بگنجانی –ترجیحا با رنگی یا فونتی دیگر تا خواننده متن مرا از توضیح تو تمیز دهد- تا هم انصاف رعایت شود، هم بتوانیم بحث و جدل را خاتمه دهیم و هم –از همه مهمتر- چیزی از این بین نصیب خواننده هایی شود که زیاد علاقهای که دوستیها و دشمنیهای شخصی من و تو ندارند.
1- سوءتفاهم بزرگی که در این ماجرا برای خیلیها رخ داده این است که فکر میکنند (و احتمالا فکر میکنی!) حرف سید خوابگرد این است که "وبلاگ نویس حق ندارد هر مزخرفی را از ارتباطات خصوصی خودش و دیگران بنویسد" و حرفِ محمود فرجامی این است که " وبلاگ نویس حق دارد هر مزخرفی را از ارتباطات خصوصی خودش و دیگران بنویسد"! نه آقا! ولله بالله اینطور نیست! من هم با قاطعیت معتقد بودم وهستم که چنین حقی برای هیچ وبلاگنویسی نیست و نباید باشد. وبلاگ که خلا نیست!
ولی حرفِ من این است که هر چیزی که ما از دیدارهای خصوصمان بنویسیم الزاماً به منزله افشا کردن حریم خصوصی دیگران و جفنگیاتی از این دست نیست.نمونهها هم بسیارند در آرشیو وبلاگنویسهای درست و حسابی و حتی در آرشیو خودت!
مثلا در مورد همان دیدار کذایی من و داریوش، ما با هم حرفهای جدیِ زیادی زدیم که من هیچکدامش را در وبلاگ نیاوردم و بعضی چیزهایی که به طنز در وبلاگم آوردم همگی بخاطر شوخی با نحوه استدلالالهای بعضی حضرات و شاید نوشتن گزارش دیدار با داریوش بهانهای برای آن بود. عکسی هم اول او از من گرفت و گفت میخواهد بگذارد در وبلاگش، بعد هم من عکسی از او گرفتم و گفتم پس من هم عکس او را در وبلاگم میگذارم. خب این ماجرا کجایش غیر اخلاقی بوده؟ کدام سو استفاده شده؟ حالا ممکن است تولایه زیرین آن یادداشت را نگرفته باشی، یا فهمیده باشی ولی از آن خوشت نیامده باشد، این دیگر یک بحث دیگر است. اما تو حتی در یادداشتِ مثلا عذرخواهیت، باز هم به خوانندههایت تلقین می کنی که دعوای ما بر سر این است که آیا کسی حق دارد بدون اجازه دیگران، محتوای ارتباطات خصوصیاش با آنها را بنویسد یا نه و آیا"وبلاگ برای این است که هر كسی هر چيزی که دلش میخواهد، در آن بنویسد" یا نه )کامنتها را ببین تا متوجه شوی که بعضی از خوانندههایت که حتی با تو مخالفت کردهاند هم دچار همین سوءتفاهم بودهاند) من در این باره هزار بار می گویم نه نه نه نه ... درست نیست؛ غیر اخلاقی است. ومن جز یکبار که دو سال پیش در یک مورد کوچک، چنین خبطی را کردم، هیچوقت مرتکب این کار نشدهام.
2- از نوشته اخیرت پیدا بود که هنوز بر همان باوری که افرادی مثل تو یا داریوش محمدپور آنقدر مشهورید که آدمهای جلمبری مثل من بخواهند از این شهرت -با صرف وقت و هزینه، حتی!- سوء استفاده کنند. از اینکه این حرف متضمن چه توهینی در حق من –به نمایندگی از تمام جلمبرهای وبلاگستان!- هست در میگذرم تا بحث این بار کمتر شخصی شود وبیشتر مفید باشد. فقط برای زدن تلنگری به تو و بقیه "متوهمین" وبلاگستان، توجهت را به چند نکته و فرض اشتباه جلب میکنم:
الف. واقعا فکر میکنی که آدمی مثل داریوش محمدپور (که خیلی چیزفهم و محترم ونازنین هم هست) را چند نفر در فضای وبلاگستان میشناسند؟ چند نفر در فضای اینترنت؟ چند نفر در جامعه؟
هیچ تا بهحال جرات کردهای در تاکسی، در صف اتوبوس، در فروشگاه، توی هواپیما... حرف وبلاگستان را بیندازی وسط؟ فکر میکنی اصلا چند درصد از جامعه ما میفهمند که وبلاگ چیست و از آن میان چند نفر وبلاگ ما را می خوانند و از آن میان چند نفر برایشان واقعا خود ما مهم هستیم؟ خودمان را گول نزنیم. معلوم است که وقتی میرویم جشنواره وبلاگنویسان خیلیها ما را بشناسند. معلوم است که 50 نفر کامنت گذار حرفهای همیشه دنباله بحثهای ما را پی بگیرند. ولی اینها هیچکدام نشاندهنده شهرت نیست که به فرضِ وجودش، یکی بخواهد از آن سوءاستفاده کند.
ب. آدمی که مشتری ماست، یعنی خواننده ای که توی وبلاگستان میچرخد و خوابگرد یا ملکوت یا دبش را میپسندد، در سطح نسبتا بالایی از فرهنگ ومعلومات قرار دارد. نمی خواهم برای خودمان کوکا باز کنم ولی این یک واقعیت است و نمی توان انکارش کرد. ما نه پورنو می نویسیم، نه سایت خبری داریم، نه ملودرام کاریم و نه خیلی از جذابیتهای دیگر را داریم. ما هر کدام دغدغه بخشی از فرهنگ را از منظر علوم انسانی و هنر داریم و مشتری ما هم با فاصله کمی از ما (جلوتر یا عقبتر)، همپای ماست. حالا تو فرض کن اصلا من داریوش شایگان را دیده باشم و چند ساعت هم باهاش گپ زده باشم. فکر میکنی این دیدار چه ارج و قربی برای من پیش خواننده هایم می آورد؟ هیچ. خوانندهی ما، با آن کسی که مجلههای زرد می خواند فرق دارد. او هیچ ارزشی برای این دیدار متصور نیست مگر اینکه "دامنی از گل" برایش از آن گلستان آورده باشم.
حالا فرض کن من یک ساعت با محمدرضا گلزار بوده باشم با ده تا عکس. انتشار این مطلب هم جزآنکه مرا مضحکه کند و این چارتا خواننده چیزفهم را هم از دورم بتاراند چه حاصلی خواهد داشت؟ نه برادر. فضای ما جای این کارها نیست (ماجرای مسجد و آن فعل!) حالا هرچقدر هم که از نظر شما جلمبر باشیم یا هرچقدر کسی مثل داریوش مشهور بوده باشد.
و عدم توجه به همین نکات بود که آن شکست بزرگ انتخاباتی را برایمان رقم زد. در این مورد بعدا مفصل می نویسم.
3- بعضی اوصاف برای بعضی آدمها ملکه میشوند. یعنی یک نفر آن قدر یک خصوصیت را عمدا در اعمالش بکار میگیرد که بعد از مدتی، بدون اینکه اراده کند و یا حتی متوجه باشدٰ، آن خصوصیت را بطور متناوب از خودش بروز میدهد. مثل بعضیها که آنقدر به این و آن زخم زبان میزنند که برایشان ملکه میشود و کار به جایی میرسد که حتی به افرادی که دوستشان دارند هم ناخودآگاه زخم زبان میزنند و آنها را از خودشان میرنجانند و بعد هم هرچقدر فکر میکنند نمیتوانند بفهمند فلان دوست چرا از آنها رنجیده است.
بهترین دوستی و دلسوزی در چنین مواردی، آن است که این اشخاص را به وجود آن ملکات ذهنی، آگاه کنیم تا اگر در پی اصلاحند، دست کم بدانند ماجرا از کجا آب میخورد.
به نظر من در ذهن تو هم یکی از این صفات ملکه شده و آن "خرمردِرندی" است. (و این توضیح را بدهم که این "خر" در اول "خرمردرندی" یک توهین نیست بلکه خریست از دسته همان خرانِ "خرپول" و "خرخوان" برای مبالغه.) بله برادر عزیز، من فکر میکنم تو آنقدر در این نوشته یا آن گفتهات مردِ رندی و شیطنت کردهای که احتمالا این صفت برایت ملکه شده. میگویی نه، یکبار دیگر به همان تحلیل محتوایی که در وبلاگم از نوشته قبلیات کردم نگاه کن! به همین مثلا معذرت خواهیت نگاه کن: چه چیزی جز تکرار همان حرفهای قبلیت در آن هست؟ و این شمایی که از من دادهای که انگار فقط در دو جا ظاهر شدهام و دغدغهام یا کلکل بوده یا امضا جمع کردن (و اگر حرمتی پیشت دارم بخاطر امضاها بوده!!) یعنی چه؟ فوق فوقش این است که از تندرویت اظهار پشیمانی کردهای، در حالی که رنجش من از همه چیز بود جز این مورد.
نمیخواهم بحث زیاد شخصی شود والا حرف زیاد بود. فقط دوستانه این را میگویم که اگر باز قصد رنجش مرا داشتهای که هیچ، ولی اگر قصد دیگری از نوشتن یادداشت قبلیات داشتهای بدان که همچنان رنجاندی برادر. البته من کینه شتری یا طلب ارث پدری با تو و هیچکس دیگر ندارم، ولی از خرمردِرندی، آن هم در قالب تواضع و دلجویی میرنجم و دلخور میشوم.
مثل وقتی که یک بزرگتر با لحنی به تو سلام میکند که یعنی :"ای بیپدر مادرِ حرومزاده... هنوز بهت یاد ندادن وقتی بزرگتری رو میبینی باید سلام کنی؟!" مثل وقتی که سخنران در مقابل ٰاساتیدی که در مجلس شرف حضور دارندٰ تواضع می کند و تاکید می کند که دارد ٰدرس پس میدهدٰ اما از هر گفته و نگاهش میتوان فهمید که تنها هدفش از این حرفها تحقیر همکارانش در مجلس است و دارد فریاد میزند "ای جاکشها... ببیند از من دعوت کردهاند و شما را پشم هم حساب نکردهاند". مثل وقتی که کسی با لبهای قلوهای مهربان، و با چشمهای نمناک، دست دوستش را در دست میگیرد و از او بابت بهتانهای ناحقی که نثارش کرده،عذر خواهی می کند، اما در پایان هر کلامش یک "ولی" میگذارد وباز هم همان حرفها را تکرار میکند. مثل همین کارِ تو...! و جالب اینجاست جایی با کنایه به این واقعیت که "خاله خشتک بازی..." تو خواب را چشمهای من ربود، نوشتهای "لطفا جوری بنویسید که آدم دلش بیاید تا دو و نیم نصفه شب بنشیند و دو کلمه جواب بنویسید و یا دستِکم دربارهاش فکر کند." که نشان می دهد فکر می کنی نوشتن هر مطلبی که خواب را از چشمهای دیگران بگیرد و مجبورشان کند تا 2و نیم نصفه شب، ناسزاگویان پاسخ بنویسند، هنر است و نشان دهنده عمق مطلب تو. مرحبا لک، ولی فکر نمی کنی که این هنر را حسین شریعتمداریها و مسیح مهاجریها و کاظم انبارلوییها خیلی بیشتر دارند؟
راستش رضاجان من فکر میکنم دروغ و ریاکاری بدجوری در رگ و پی ما دویده. ما تواضع نداریم، رل آدم متواضع را بازی میکنیم؛ عذرخواهی نمی کنیم، رل آدمی را که عذرخواه است بازی می کنیم... همهاش نقاب می زنیم. همهاش خنجر تیز می کنیم، آن هم برای امور پیشپا افتاده. برای موارد حقیر.
حالا هم اجازه بده تو را سیبل کنم تا با خیلیهای دیگر حرف بزنم. برای چند میلیون آدم دیگری که نمیخواهند قبول کنند آدم یا باید ژای کارش و حرفش و فکرش محکم بایستد و یا اگر قبول کرد که اشتباه کرده، یک کلمه کافی است "معذرت میخواهم... اشتباه کردم". دیگر اینهمه اما و اگر و ویراِژ و بندبازی ندارد. دارد؟
حالا هم اگر میبینی من، باب چاکرم مخلصم راه نمی اندازم ومثل ملودرامهای حسن جوهرچی نمیگویم " اوه... نه خواهش میکنم... تقصیر من هم بود" به خاطر این است که فکر میکنم آدم خشمگینِِ کینهتوزِ کم ظرفیتِ مغرور به نظر رسیدن، بهتر است از آدم متواضعِ خاکیِ عذرخواهی بودن که ضمنا دنبال فرصت مناسبی است تا مادر طرف را به عزایش بنشاند. میگی نه؟ از حسین درخشان بپرس!
{در ویرایش متن آزادی و زحمت لینکها هم گردن خودت. اگر هم به هر دلیلی نخواستی در وبلاگت بگذاریاش، بگو، شاید خودم به طور دیگری منتشرش کنم. محمود}
(این یادداشت طولانی شد. پس در دو نوبت منتشر میشود)
متاسفانه ماجرای یادداشت طنزآمیز من درباره دیدارم با داریوش محمدپور، موجب واکنشهای تند و عجیب وغریبی شده، که مجبورم میکند محض روشنسازی هم که شده، مطالبی را در پاسخ به یادداشتهای رضا شکراللهی و داریوش محمدپور بدهم.
پیش از هر چیز، توضیح بدهم که به نظر من با توجه به عوامل مختلفی مثل شخصیت هر کدام از این وبلاگنویسها، نحوه دخالتشان در ماجرا و لحن یادداشتهایی که برای اعتراض به من انتخاب کردند؛ جنس "روشن کردن"ِ هر کدام از این دوستان، باید متفاوت باشد. به همین خاطر من برای پاسخگویی به رضا، یادداشت صریح و بی تعارفی نوشتم و برایش ای میل کردم و ازش خواستم اگر دوست دارد، متن یادداشت مرا به همراه توضیحات خودش، در وبلاگش منتشر کند. چون با خودم فکر کرده بودم هم به این ترتیب قال قضیه زودتر کنده میشود و از کشدار شدن مرافعه جلوگیری میشود و هم فرستادن یک مطلب برای طرف مقابل و انتشار آن از طریق وبلاگ او، صورت دوستانهتری از انتشار آن در وبلاگ خودم دارد. و البته تاکید هم کردم که اگر دوست ندارد آنرا در وبلاگش بگذارد، در جریان باشد که نظر من چنان است که آمده و شاید آنرا در وبلاگ خودم بیاورم. به هر حال هنوز که خبری نشده... حالا یا آن مطلب را رضا منتشر می کند یا خودم. این از سیدرضا شکراللهیِ خوابگرد.
و اما در مورد داریوش، و یادداشت اخیرش باید صادقانه بگویم که هرچند یادداشت او هم –به نظر من- حاوی سوءتفاهمها، زودرنجیهای بیمورد، اهانتها و بیانصافیهایی نسبت به من بود؛ اما من ده-یکِ عصبانیتی که بعد از خواندن نوشته رضا دچارش شدم، از خواندن نوشته او بهم دست نداد. اولا که داریوش تنها طرف مستقیم ماجرا بوده و اوست که می داند که چه بین ما گذشته و چه مقدار از آن به بیرون درز کرده. (هرچند که قضاوتش را در این مورد نپسندیدم و در مورد آن توضیح خواهم داد)
ثانیا داریوش حرفش را خیلی صریحتر و بی گوشه کنایهتر زده و اتهامش –حق باشد یا ناحق- برای من مشخص است. پس می توانم درکش کنم و به آن جواب بدهم (یا ندهم) و به انتقادش –بر خلاف شکراللهی، البته به زعم من- ناشی از مسایل و غرضورزیهای دیگر نیست. گمان کرده که من مسخرهاش کردم و حرمتش را شکستهام و اسرارش را گفتهام، دیگران هم آتشبیار معرکه شدهاند، گمانش را باور کرده، عصبانی شده و رنجیده و چیزی نوشته. خْب من هم چاکرش هستم. پاسخش را می دهم.
و اما قبل از پاسخ صریح به داریوش خان، برای دوستانی که در جریان ماجرا نبودهاند، خلاصه داستان را تعریف کنم (من هم شدهام عین این سریالهای تلویزیونی: کلی مقدمه چیدهام حالا هم می خواهم خلاصه داستان تعریف کنم! ببخشید)
آشنایی من و داریوش به خاطر وبلاگستان بود. بعد ایمیلی شد و بعد تلفنی. تا اینکه داریوش در مورد رفع چند تا اشکال فنی در مورد سایت دبش، پیشنهاد داد که نسخه MT ما باید ارتقا پیدا کند. من هم برایش توضیح دادم که گویا آن نسخههای MT که مد نظر داریوش است، در دسترس بچههای ما نیستند و تحت لایسنس هستند. این بنده خدا هم گفت که حاضر است این کار را رفاقتی برای ما انجام بدهد، ما هم از خدا خواسته از این لطفش استقبال کردیم.
داریوش به قولش وفا کرد و ساعتها وقت برای ارتقای سایت ما انجام داد ولی متاسفانه گویا کدهای ما با آن نسخهها سازگاری نداشت و کلا سایت به هم ریخت. نسخه را باز داریوش عوض کرد و اندکی ازاشکالات رفع شدند(شرح ماوقع را نمیآورم. اگر خواستید از اینجا بخوانید) خلاصه به هر کجدار ومریزی بود سایت را نگذاشتیم داون شود، ولی مشکلات زیادی هنوز وجود داشتند (مثل کامنتها و اینترنال ارورهای وحشتناک) بعد از آن داریوش گفت که کاری برایش پیش آمده و فعلا سرش شلوغ شده. من هم بابت زحماتی که تا آن روز کشیده بود چند بار تشکر کردم و وقت بیشتری روی سایت گذاشتم تا با تغییرات دستی روی بعضی اشکالها، از خوابیدن دوباره سایت جلوگیری شود. در این مدت هم همیشه قدردان داریوش بودم.
تا اینکه بعد از چند ماه با خودم گفتم شاید حالا سر داریوش خلوتتر باشد. تماس گرفتم و گفت دارد میآید ایران. من هم گفتم چه بهتر، هم داریوش را میبینم و هم به سایت صفایی میدهیم. ناگفته نماند که چند ماه قبل که داریوش و حامد به فاصله کمی از هم به ایران آمدند، علیرغم اشتیاق زیاد من به زیارتشان به خاطر یک گرفتاری بزرگ، هیچکدام را نتوانسته بودم ببینم وحسرت به دل مانده بودم. به خصوص که حامد را دست کم یک بار که با همسرش به روزنامه شرق آمده بود دیدهبودم ولی داریوش را اصلاً.
خلاصه داریوش خان آمد و ما هی زنگ زدیم و هی اساماس فرستادیم که داداش کجایی ببینیمت. و هربار او گرفتار دید وبازدیدهای نوروزی. تا اینکه از توی فرودگاه تماس گرفت که "الان دارم میرم مشهد و تا پرواز یک-دو ساعتی مونده. بیا همو ببینیم." من هم گفتم فرصت و مکان مناسبی نیست و اگر بعدش میایی تهران، دیدار به آن وقت، که دلی از عزا درآید! بعد هم که آمد باز سرش شلوغ بود و هر بار یا قیف نبود یا قیر! و من به داریوش توضیح دادم که قصد من دیدار خودش است و رسیدن به سایت در این میان چندان فوریت و اهمیتی ندارد و آن بهتر است را بی خیال شویم... خلاصه دردسرتان ندهم که دو هفتهای طول کشید تا هم را دیدیم. دیدارمان هم دو سه ساعتی بیشتر نبود. همان اولش هم با رضا تماس گرفتیم که اگر وقتش را دارد برویم دنبالش و با هم شامی توی رگ بزنیم و از آن بیشتر گپی و حرفی. که رضا گفت تازه از شهرستان رسیده و نمیتواند.
با داریوش، دو نفری دو سه ساعت در مورد چیزهایی زیادی از جمله دین، خانواده، وضعیت کاری، وضعیت وبلاگستان و خلاصه هزار و یک چیز بی ربط و باربط حرف زدیم. عکسی داریوش از من گرفت و گفت می گذارد روی وبلاگش و بعد هم من عکسی از داریوش گرفتم به تلافی و گفتم پس من زودتر عکست را میگذارم! شام خوردیم و من داریوش را رساندم و همین.
بعد من تصمیم گرفتم گزارشی را از آن دیدار فرحبخش بگذارم روی وبلاگ، به همراه عکسی که اجازهاش را گرفتهبودم (حتی فکر می کنم به داریوش گفتم که شاید گزارش از آن دیدار هم بنویسم. شک دارم)
البته بر خلاف نیش و کنایههای دوستان، من هم مثل خیلیهای دیگر، دوستان و وبلاگنویسهای زیادی را میبینم و با آنها گپ می زنم ولی تعداد بسیار کمی از آنها به نظرم آنقدر باارزش میآیند که وقتم را برای نوشتن شرح دیدارشان بگذارم. به خصوص اگر فکر کنم که طرف اسم و رسمی دارد و به خاطر نوشتههای من ممکن است درباره خودش یا من دچار سوؤتفاهم شود؛ عمیقا از این کار پرهیز می کنم. بطوریکه دیدار و گفتگوهای به طوع یا کرهِ با آدمهای مشهور و مهم هم که دست کم هر ماه به خاطر حرفه خبرنگاریام،دست می دهد مشمول همین قاعده می شود و به ندرت کسی دیده که من از آنها و حواشی فراوانشان چیزی در وبلاگم بنویسم.
ولی در مورد داریوش ملکوت هم دیدار و حرفهایمان برایم ارزشمند بود و هم گمان میکردم که دو تا دوست همسن و سال و همشان هستیم با یک وجه مشترک مهم و ان وبلاگ نویس بودن واین جور گزارش دادن احترام مضاعفی باشد برای داریوش. بعد مطلب را نوشتم و دیدم چیز خنک و کممحتوایی شده. چون هم از ذکر مسایل جزئی وخصوصی (که همیشه سعی میکنم پرهیز کنم) پرهیز شده بود و هم هیچ نشانی از بحثهای ما نبود. به فکرم رسید که لحن نوشتهایم را عوض کنم و گزارش را طنز آمیز بنویسم تا هم خواندنیتر شود و هم بتوان بطور غیرمستقیم، اشارهای به گوشهای از بحث ما کرد. (راستش کمی هم شیطنتم گل کرده بود که یک کم سر به سر داریوش بگذارم!) ولی سخت مواظب بودم که مبادا حریمی شکسته شود و یا حرف خصوصیای بازگو. این بود که یادداشتم را به آن نحوی که در آرشیو هست منتشر کردم.
چیزی نگذشته بود که مهدی جامی از لندن تلفن زد که چه نشستهای که وبلاگستان را بهم ریختهای! (البته واضح بود که دوستانه غلو می کند) ماجرا را پرسیدم گفت که رضا شکراللهی یادداشتی نوشته عتابآلود در مورد یادداشت اخیرت. من هم تعجب کردم که چرا رضا که هیچ ربطی نوشته من به او نداشته چنین برآشفته و اگر به نظرش نوشتهام بد و غیراخلاقی بوده، چرا با خودم تماس دوستانهای نگرفته تا اصلاحش کنم. از مهدی که دست کم سن وسالی از من و داریوش و رضا بزرگتر است و از استادی دانشگاه تا خبرنگاری فرهنگی را گذارنده (و لاجرم دنیادیدهتر و به رسانه آشناتر) پرسیدم نظر خودت چیست؟ گفت من اسرار مگو و اهانت و چیزبرآشوبندهای در مطلبت ندیدم، حداکثر همان که نوشتهای فلانی زن ذلیل است! (نقل به مضمون)
که خندیدم و گفتم کیست که نباشد آقا و تازه من در مورد اثبات همان نکته بیاهمیت نیز، دلیل خندهداری گذاشتهام تا هم نشان بدهم اتهام(!) جدی نیست و هم سر به سر شیوه استدلال دوستان بگذارم. حالا هم اگر ناراحتند متواضعانه حاضرم به داریوش تلفن بزنم و بهش توضیح بدهم. فوقش هم عذرخواهی میکنم و می گذارم روی وبلاگم.
(توضیح آنکه آن قسمت زن ذلیلی این بود:
ز-ذ است
دلیل:داریوش با زنش مودب صحبت می کرد و تمام زن ذلیل ها هم با زنش مودب صحبت می کنند، پس داریوش زن ذلیل است.
همین!)
بعد رفتم مطلب شکراللهی را خواندم و بهتزده و عصبانی شدم و همانجا چیزی در جوابش نوشتم و در انتهای همان یادداشت قبلی گذاشتم. بهتزدگی من بیشتر ازاین بود که رضا طوری ماجرا را نشان داده بود که انگار من خواستهام از شهرت یک نفر سو استفاده کنم و با شرح دیدارم با او پز بدهم و جلب توجه کنم! حالا بگذریم از اینکه ماجرا هیچ ربطی به او نداشت و داریوش همان تریبونی که من و رضا داریم (وبلاگ) را خیلی بهتر دارد و بی نیاز از وکیل وسخنگوست.
بعد خواستم به داریوش تلفن بزنم. اما فکری منصرفم کرد و آن این بود که نکند داریوش هم مثل رضا فکر می کنم؟ و این سووال تمام فکرم را پر کرد که بدانم داریوش چطور قضاوت کرده؟ با خودم میگفتم رضا که رند و سیاس است و نمیتوان منظور اصلیاش و غرضش را که دنبال می کند به راحتی فهمید و داستانش طور دیگری است. اما آیا واقعا داریوش هم در مورد من فکر می کند که من می خواستهام از "شهرت" او سو استفاده کنم؟! آیا داریوش اینقدر سطح فکر من را کوچک دیده و بجای شناختنِ قدر وقتی که مخلصانه نثارش شده گمانِ به فرصتطلبی برده؟ آیا داریوش اینقدر در مورد شهرت وبلاگنویس دچار توهم است؟ نکند دیگران هم همین فکر را بکنند. نکند مهدی هم همین فکر را بکند... نکند حامد هم... نکند...
و تب کردم و تصمیم هذیانآلودی با خودم گرفتم: صبر کن و ببین داریوش چطور فکر می کند و بعد تعمیمش بده و رفتارت با دیگران را هم با همان تنظیم کن! و منتظر ماندم...
(ادامه دارد!)
امشب، یعنی درست در ساعت 8 ونیم دوشنبه، بعد از خواندن نوشته آرش، احساس سرور فرحبخشی کردم و احساس کردم یک نفر پیدا شده که دقیقا می فهمد چرا سایت دبش را راه انداختم و من هم دقیقا می فهمم چرا او وبلاگ می نویسد. این "دقیقا می فهمم" برای من بار معنایی خاصی دارد؛ لذت بخش اما متروک است و فکر می کنم تمام کسانی که به نوعی درگیرِ (تاکید می کنم: "درگیر") شاخه ای از علوم انسانی یا هنر بوده یا هستند، دست کم یک بار آن را احساس کرده اند و هر بار تجربه ی این "دقیقا می فهمم" برای آنها مهم، یا بهتر است بگویم عظیم بوده است. زندگی من را هم، چند کتاب کوچک که احساس کردم "دقیقا می فهمم" از این رو به آن رو کرد.
استینسلاوسکی، بزرگترین معلم بازیگری سیستماتیک تاریخ، جایی در یکی از کتابهایش، بعد از اینکه صدها صفحه در مورد تکنیک های درک نمایشنامه و نزدیکیِ گام به گامِ بازیگر به متن، مطلب می نویسد؛ به یک نکته مهم اشاره می کند و آن این است که "در موارد نادری، بازیگر به محض خواندن متن، چنان درک عظیم و ناگهانی ای از آن پیدا می کند که مستقیما وارد نقش می شود و نیازی به این تکنیکها ندارد" (نقل به مضمون)
این درکِ معجزه وار، البته محدود به هنر یا فلسفه نیست و در همه شئون ارتباطی هست، اما متاسفانه خیلی کم یافت می شود یا من خیلی کم با آن برخورد کرده ام. مثلا در این نزدیک به 20 ماهی که از راه افتادن سایت دبش می گذرد و اظهار نظرهای مختلفی که در مورد آن شده، فقط نوشته آرش بود که نشان داد او دقیقا می فهمد من چه می خواهم و من هم دقیقا می فهمم او چه می گوید. جالب اینجاست که از این قریب 20 نفری هم که تا بحال به دبش آمده اند و از آن رفته اند و من هر کدام را دست کم ده، بیست باری دیده ام (بگذریم از جلسات و گپها و تلفن های طولانی با بعضی ها)؛ تنها آرش است که نه دیده ام و نه حتی یک لحظه باهاش حرف زده ام. فقط چند ای میل کوتاه به هم زدیم، بی هیچ ارتباط قبلی و شناختی.
راستش وبلاگش را هم با بدبینی و اکراه راه انداخته بودم، بسکه آدمها خواستند وبلاگی در دبش داشته باشند و بعد ننوشتند؛ یا نوشتند اما با فاصله های طولانی، به ضرب و زور تلفن های من و بدون آنکه در بحثی وارد شوند، یا حتی بدانند وبلاگ همسایه شان چه می نویسد. انگار که دبش یکی از این صفحاتی است که چند لینک بی ربط را اتوماتیک در یک جا جمع می کند. و بدتر از همه اینکه بعضی ها از پیگیری ها و احوالپرسی های مداوم من برای نوشتن شان در وبلاگشان، دچار توهماتی می شدند که بله فلانی از نامِ ما...(از همین دست توهماتی که سید خوابگرد دچارش شده!)
و بعد من خسته و دلزده شدم و به فکر جمع کردن کاسه و کوزه دبش افتادم. تمام کوشش هایم برای راه انداختن یک پاتوق زنده ی اینترنتی بی ثمر مانده بود و جز وقتگیری و اعصاب خوردی چیزی برایم نمانده بود. از زنده ها(!) علی معظمی به دلایل نامعلومی رفت و فقط مانده بود یاسر میردامادیِ نیمه جان، که با آن کت و شلوار و لباده، در کنارِ منِ پیژامه پوشیده، تصویر ناموزونی را تشکیل می داد و دیگر هیچ لزومی به این جمع دو نفره نبود.
و حالا آرش آمده. پر و بی اُن و پز و فعال. و می داند که ترکیب ظاهری دبش به این صورت (که او به تخت های کنار هم تشبیه می کند، چیزی که دقیقا منظور من بود و توی این 20 ماه نُک زبانم مانده بود!) برای این نبوده که چند وبلاگ متفرق را کنار هم جمع کند تا بیننده، از مراجعه تک تک راحت شود. ( کاری که بلاگ رولینگ خیلی بهتر انجام می دهد) و چرا از وبلاگ هایی با نویسنده هایی آزاد تشکیل شده و سیستم مدیریت منسجمی مثل سایتهای خبری و تحلیلی ندارد...
دبش می خواست آن پاتوق رویایی من باشد که آدمهایی درست وحسابی و عمیق، صریح و خودمانی با هم بحث کنند و یک عالمه تماشاچی داشته باشند که هر وقت بخواهند بتوانند قاطی بحث ها شوند. جایی که هیچ کس ملزم به حضور در آن نیست، ولی هیچ وقت خالی هم نمی ماند. جایی که مثل سالن سمینار نباشد که اگرکمتر از ظرفیت آدم آمد، آبروریزی شود و اگر بیشتر آمد عده ای محروم بمانند و احتیاج به پارتی بازی باشد. جایی مثل بانک های اطلاعاتیِ پویا، که به تعداد اعضایش بزرگ و کوچک بشود پس نه جا کم بیاورد و نه زیاد. جایی که کسی جوشِ چیزی را نزند. جایی که نه کسی را علاف کند و نه کسی علافش باشد. یک پاتوقِ راحتِ رویایی. جایی که هیچوقت در واقعیت نه دیدم و نه شنیدم.
راستش دبش را از روی عقده راه انداختم. عقده ی یک شب با پیژامه نشستن و با بچه ها حرف زدن. که این حسرت در طول 5، 6 سال درس خواندن در رشته نرم افزاری که نه دوستش داشتم و نه استعدادش را و نه می توانستم با دانشجویانش ارتباط برقرار کنم در دلم مانده بود. حسرتی که بعد از ورود به دوره کارشناسی ارشد فلسفه اسلامی و دیدن هم کلاسی های پرتِ جزوه پرست، به یک آهِ سرد تبدیل شده بود!
عقده بد چیزیست و هیچ وقت فراموش نمی شود، آنقدر که وقتی خاطرات آرش را از خوابگاهش خواندم، گریه ام گرفت...
اما الان واقعا خوشحالم. خیلی خوشحالم. از اینکه احساس می کنم بطور اتفاقی یک نفر پیدا شده که بطور اتفاقی، دست کم در یک موج، اختلاف فاز نداریم، حال می کنم. کیفم کوک است.
شاید تعجب کنید از این واکنش شدید، ولی من اینجوری ام دیگه. درست وقتی که از شدت درد کرخ می شوم و تقریبا هیچ واکنشی به اخبار هسته ای و احتمال حمله نظامی و شیرین کاریهای احمدی نژاد و چه و چه نشان نمی دهم، از یک مطلب به حد جنون عصبانی می شوم و از یک هم فازی خرکیف می شوم!
البته فقط این نیست. کارهای زیادی مانده.
اول، باید من و آرش یک پیژامه خوب تهیه کنیم برای یاسر و کمک کنیم تا کت و شلوار و عبا و دستارش را آویزان کند سر جارختی! یادم باشد چند تا پیژامه هم بیاورم برای میهمان های بعد از این.
پول و پله ای هم جور کنم برای نو کردنِ اثاثِ این جا.
کامنت دونی اش را بدهم درست کنند و یک بلاگ چرخان هم برایش تهیه کنم. شاید یک غرفه جدا هم خریدم برای اخبار و لینک هایش.
تخت های بیگناهِ دبش را هم از تحملِ این مرده-وبلاگهای متعفن راحت کنم!
و پنجره ها را باز کنم و بخار این فنجان را نفس بکشم...
داریوش محمدپور را تا همین چند شب پیش از نزدیک ندیده بودم. ریز نقش و ظریف اندام و زودرنج است ولی زیاد کوچولو موچولو نیست. مثل تمام مشهدی ها حساب قران قران پول خودش و هزینه موبایلش را دارد والبته اهل تفکر و عمیق است. اهل خانواده است و هر لحظه موقعیت خودش را با منزل چک می کند! آرام و متین صحبت می کند، مگر اینکه در یک جای باکلاس نشسته باشد! عمیقا مسلمان و دینورز است هر چند ریش ندارد و پشمش به قاعده معمولِ بقیه حیوانات ناطقِ نر است! موقعیت خوبی هم در وبلاگستان دارد و در وبلاگنویسی آدمهای درست و حسابی ای مثل عباس معروفی و مهدی جامی، حق به گردنِ آنها و ما دارد. MT خوب بلد است و سرِ دَنگ باشد حال هم می دهد، ولی لطفش مدام نیست!
چند ساعتی بیشتر با داریوش نبودم. اول قرار بود برویم خردنامه که قضا وبلا فرود آمد ونشد. شامی خوردیم و از هر دری سخنی رفت که بیشتر به کل کل درباره دین و دینداری و مسلمانی گذشت. بیشتر استدلال های داریوش الحق که درست و کوبنده بود و من را تحت تاثیر قرار داد؛ به ویژه آنکه در کنار استدلال، پیشگویی های حیرت آوری می کرد در مورد شباهت خودِ من با بعضی مهدی ها و آخر و عاقبت طرز فکری که دارم. البته بهتر این است که بگویم "طرز فکری که داشتم" چون بعد از آن دیدار، آنقدر شیوه استدلال و استنتاج های صاحب ارض ملکوت، مرا به خود مشغول کرد که کم کم فهمیدم باید نگاهم به جهان، دین، آدم ها و حتی همین داریوش را عوض کنم. باید تا جایی که می توانم ذهنم را خالی کنم و بر اساس استدلالهای محکم و درست –از همان دست که داریوش داشت و به من نشان داد- شالوده ذهنی جدید بسازم و احکام جدیدی را در تک تک سلول های خاکستری مغزم جا بدهم.
راستش را بخواهید، من از این خواب گران بیدار بشو نبودم که نبودم. حتی هرچقدر داریوش برایم در رد یا اصلاح نظراتی که با گستاخی تمام در محضرش طرح می کردم، حرف می زد؛ به فرموده آیه شریفه "صم بکم لایعقلون"، انگار بر دل و گوش و هزار جای دیگر من قفل نهاده بودند.
مثلا او یک ساعت برای من توضیح می داد که در جریان کاریکاتورهای دانمارکی و غائله های بعد از آن به هیچ عنوان مسلمانها مقصر نبودند و تقصیر صرفا از یک سو متوجه کاریکاتوریستها و ژورنالیستهای دخیل در ماجرا و از سوی دیگر وهابیون تندرو مسلمان نما بود، من زیر بار نمی رفتم و یک سری از حرفهای چرند و بی پایه و کفر آمیز خودم را تکرا می کردم.
آنچه اولین تلنگر را به من زد و باعث شد کم کم قفلهای من باز شود، نظراتی بود که داریوش برپایه شواهد و استدلالهای غیر قابل انکار، در مورد شخص و شخصیت من ابراز می داشت و من در کمال حیرت می دیدم همه درست اند. معجزه کوچکی که توسط صاحب ارض ملکوت به طور خصوصی در یک رستوران برای من ظهور می یافت و در تمام رگ و پی ام –مثل غذا- نفوذ می کرد... .
هیچ دوست ندارم پته شرم آور گذشته خودم را پیش شما روی آب بریزم (آن هم حالا که انگار از مادر دوباره متولد شده ام) والا اندکی از آن حرف های شبه معجزه داریوش را می نوشتم تا بدانید یا داریوش علم الهی دارد و یا آنچنان نور قدسی ای در دلش تابیده که از کوچکترین شواهد به بزرگترین عقاید و احکام می رسد.
اما چون عقیده دارم حیف است حالا که نگنجد بحر در کوزه ای ، قسمت یک روزه ای نصیب نباشد؛ با همین زبان و قلم الکن خودم که به تازگی پاک و "ملکوتی" شده، سعی می کنم اینبارتوصیفاتی محمدپورگونه از داریوش عزیز را برایتان بنویسم. بعد خود قضاوت کنید وقتی آدمی مثل من تباه و تیره و لامصب، صرفا در عرض چند روز اینطور از این رو به آن رو می شود، ممارست و اعتکاف سالیانه در سایه این دینورزان بزرگ چه خواهد کرد... چه خواهد کرد...
شهود در محضر صاحب ارض ملکوت و توصیف خصالش به شیوه استدلالات دینی-ملکوتی
ز-ذ است
داریوش با زنش مودب صحبت می کرد و تمام زن ذلیل ها هم با زنش مودب صحبت می کنند، پس داریوش زن ذلیل است.
سه کاری مضاعف
او علاقه ویژه ای به عدد 6 دارد و همه می دانیم که 6 دوبرابر 3 است، پس داریوش به طور مضاعف سه کار است.
لجبازی
داریوش شنیسل مرغ دوست دارد و از قدیم هم می گفتند که "مرغ یه پا داره" و این کنایه از لجبازی بوده، پس او موجودی را که لجباز است دوست دارد و پس بعید نیست که او خودش هم لجباز باشد.
مسلمانی
داریوش آدم معتدل و دوست داشتنی ای به نظر می رسد و می دانیم که هر چیز معتدل و دوست داشتنی ای در این جهان متعلق به دنیای اسلام است، پس داریوش مسلمان واقعی است.
پرهیز
داریوش مسلمان است و همه مسلمانان تا آنجا معتدلند که به عقاید آنها نگاه چپ نشود، پس باید از نگاه چپ به عقاید داریوش پرهیز کرد و از آنجا که اصولا خود خدا هم محدوده عقاید و خط قرمزهای بعضی ها را نمی تواند محاسبه کند، بهتر است از نگاه چپ به هر چیز و هر کجای داریوش پرهیز کرد.
شباهت
داریوش مسلمانی است که از رسانه برای نشر عقاید خودش استفاده می کند و الزرقاوی هم مسلمانی ست که با رسانه همین کار می کند، بنابراین یا داریوش زرقاوی است و یا شبیه او است. اما از آنجا که زرقاوی فقط گوشت کفار را می خورد و شنیسل مرغ دوست ندارد پس فقط دایوش شبیه اوست.
:-)
*پی افزود: *توضیحاتی درباره "خاله خشتک نمایی"های رضا شکراللهی
آدم وقتی متهم می شود به چیزهایی که همیشه دیگران را از آنها بر حذر می داشته، بیشتر از همه از خودش عصبانی می شود. حالا اگر آن تهمت ها با رذالت و به قصد عصبانی کردن هم باشد این عصبانیت شدیدتر می شود.
بعد از خواندن مطلب اخیر رضا شکراللهی دقیقا به همچین حالاتی گرفتار شدم چون رضا مرا به دو چیزی متهم کرده که شدیدا از آنها بدم می آید و همیشه دوستانم را هم از آنها پرهیز می دهم: اول کشاندن مسایل و مشکلات حوزه خصوصی به حوزه عمومی و دوم چسباندن خود به این و آن آدم مشهور برای نمایش و پز در کردن.
در مورد ادعای اول، من خودم را مبرا می دانم و شاهدش هم همین متن بالاست. بله، درست است که متریال بحث یک دیدار خصوصی است اما هیچ چیز خصوصی ای که ذکرش روا نباشد در این متن نیست (حالا بماند که اصلا متن "طنز" است.) اگر به این باشد که صدی نود از نوشته های محبوب محمدعلی ابطحی هم باید از نوع "خاله خشتک بازی"های خوابگرد باشد و اگر رضا واقعا قصدش خیر باشد و بخواهد عدالت را برقرار کند، باید همنوا با کیهان و جمهوری اسلامی، هر چند روز یک بار مطلبی در این خصوص بنویسد! و از اینها گذشته مگر وقتی ما (رضا، سعید حنایی کاشانی، من و تقریبا همه!) از همدان برگشتیم هرکدام چیزی از ماجراهای خواندنی خصوصی خود نگفتیم. مگر آقای حنایی جزئیات را ننوشت و مثلا نگفت من خوب جک تعریف می کنم؟ مگر رضا خودش از خصوصیات خیلی ها چند خطی ننوشت؟ اتفاقا مگر چند کلمه ای که در مورد من نوشت به طعنه و طنز نبود؟ و اصلا مگر همان داریوش از ملاقات های خصوصی اش مثلا با یاسر میردامادی نمی نویسد؟ چه کسی گفته هر گزارشی از یک دیدار خصوصی ممنوع و غیر اخلاقی است؟!
و اما در مورد ادعای دوم صمیمانه باید به یک نوع هوشمندی آقای شکراللهی تبریک گفت و آن کشف تهمتهایی است که آدم ها را دیوانه می کند و من اعتراف می کنم از یک تهمت در این عالم، به حد جنون عصبانی می شوم و آن هم همین است که خوابگرد ساخته: چسبیدن به "آدمهای مشهور یا نامآشنا" برای خود نمایی!
و حالا فکرش را بکنید من به داریوش محمدپور چسبیده ام تا بعدبیایم در وبلاگم پز بدهم!!
امیدوارم رضا شکراللهی با من هر خرده حسابی دارد دست کم آنقدر رذل نبوده باشد که در پی آن باشد که من را به آنچنان درجه ای از عصبانیت بکشاند که مجبور شوم ترکمون بزنم به هر آن کس که به نظر او مشهور و نام آشناست!
و همین طور واقعا آرزو دارم که داریوش قبل از انتشار مطلب رضا، از محتوای آن خبر نداشته باشد و حالا هم راضی نباشد به آن.
ولی راستش کاری هم جز همان که گفتم از دستم برنمی آید. می دانید من برای آدمها و به خصوص آنهایی که دوستشان دارم ارزش زیادی قایلم. این که می گویم "ارزش" منظورم از این ارزش های پیش پاافتاده و مبتذلی که روز تا شب ملت نثار هم می کنند نیست. نه ، جدا ارزش قایلم؛ یک ارزش خاص. یک جوری که حاضرم خیلی بلاها را به جان بخرم تا آن دوستی ها ضایع نشوند، ولی فقط اگر احساس کنم که این ارزش و احترام باعث "سو تفاهماتی" (از همان دست که برای شکراللهی ایجاد شده) می شود، آنقدر احساس توهین می کنم، آنقدر غرورم جریحه دار می شود و آنقدر آمپرم دودی می شود که برای فرونشاندنش تنها راهی که بلدم این است که...م توی آن دوستی و ارتباط! حالا می خواهد طرف، آدم درست حسابی بوده باشد مثل داریوش یا نباشد مثل خودم و فکر می کنم که هر آدمی که ذره ای برای خودش ارزش و احترام و غرور قایل باشد، کاری جز این نکند؛ حالا گیرم من تندتر و آتشی مزاجتر باشم...
وقتی هم که مهدی جامی از لندن زنگ زد و قبل از اینکه خوابگرد را بخوانم، جریان یادداشت شکراللهی را خلاصه گفت؛ سریع و صمیمی گفتم "اگر تو (مهدی) تشخیصت آن است که من مطلب مگویی را گفته ام، کل نوشته ام را پاک می کنم و اگر داریوش و حتی رضا از مطلب من آزرده شده اند هم حاضرم بهشان توضیح بدهم ، هم عذرخواهی کنم و هم مطلبم را پا اصلاح کنم."
چون برای آن دوستی موهوم ارزش خاصی قایل بودم. اما بعد که خواندم دیدم نه، بحث بحث خیرخواهی یا گلایه یا حتی هشدار نیست. که اگر صحبت گلایه بود، رضا خیلی راحت تر از مهدی –که لندن است- می توانست تلفن کوچکی به من بزند و بخواهد که این نوشته را بردارم یا اصلاحش کنم یا اگر داریوش دلگیر شده، از دلش درآورم.
مطلبش گلایه و هشدار و نقد (حتی کوبنده) هم نیست که انگار لجن مال کردن کل شخصیت من بوده. اینها فقط انگار به قصد آزردن من و به جان هم انداختن دو نفر (یا گروه، چه فرقی می کند؟) نوشته شده:
وقتی میبینم برخی بلاگرها که در حاشیهی وبلاگستان رفتوآمدی برقرار کردهاند ـ از جمله این دوستمان در این نوشتهاش دربارهی داریوش محمدپور ـ به مرور نوشتههایشان میشود خالهخشتکبازی، حتا اگر فرم نوشتهشان طنز باشد و حتا اگر هیچ بار منفیای هم نوشتهشان نداشته باشد، به هرحال حالم به هم میخورد. اگر قرار به این جور نوشتن باشد ـ بی که سودی به خواننده برساند ـ خود من یا داریوش محمدپور که این روزها در ایران است و با هزار جور آدم مشهور و نامآشنا رفتآمد میکند، میتوانیم برای همین چند روز پس از تعطیلی نوروز، این صفحهی شیشهای لعنتی را هر شب خطخطی کنیم؛ خطخطی از ملاقاتهایمان، اینور و آنور رفتنهایمان، با این و آن آشنا حرفزدنهایمان، و... اگر بخواهم مثال بزنم نقض غرض است وگرنه نام میبردم از آدمهای مشهور یا نامآشنایی که در همین چند روز گذشته، با آنها یا قرار حضوری داشتهام یا تلفنی برای اموری در تماس بودهام. وقتی حاصل این قرارها یا تماسها هیچ ارتباطی به خوانندهی من ندارد، چه لزومی دارد بیفتم به خالهخشتکبازی و صرفا برای این که خوابگرد را بهروز کرده باشم یا نمایشی داده باشم، چرت و پرت بنویسم و نه تنها وقت خوانندهي خودم را تلف کنم یا آزارش بدهم که بدتر از آن، با نوشتن برخی مسائل خصوصی بدون اجازهی طرف، حریمی را تیغ بیندازم که برآمده از اعتماد و تعامل و همفکریست؟
بهروز نکردن وبلاگ والله بهتر است از نوشتن چرت و پرتهایی که هیچ منفعت معنوی ندارد؛ خصوصا برای وبلاگنویسان مدعی روشنفکری و آنها که روزنامهنگارند و یا روزنامهنگار بودهاند و به همین سبب خودشان و بلاگشان بیشتر دیده میشوند و دامنهی رابطههایشان گستردهتر است. (از یادداشت شکراللهی)
به خدا حیف است که آدم روحیه رندی خودش را در مردم آزاری تلف کند. وقتی می تواند در چند کلمه هزار ناسزا و استهزا و تحقیر و خودستایی و خط و نشان کشیدن را حواله دیگران کند. می گویید نه؟ کلمات را بررسی می کنیم:
برخی بلاگرها که در حاشیهی وبلاگستان رفتوآمدی برقرار کردهاند..
منظور از "در حاشیه" در اینجا همان "صدقه سری" است. و ضمنا تاکید بر اینکه رفت و آمدها "برقرار نشده" بلکه آنهارا (به منظورهای خاصی که در ادامه مشخص می شود) برخی "برقرار کرده اند"!
از جمله این...
اصولا در نوشته های مشعشع، عار است که مطالب صریح و مستقیما مصداقی باشد و در جاهایی که از آن گریزی نباشد، باید بر مبنای اصل مطلب، جملات کلی و مفهومی ساخت بعد به عنوان مصداق با استفاده از عباراتی مثل همین "از جمله" به اصل موضوع پرداخت. اینطوری، علاوه بر حفظِ شان مطلب و نویسنده آن، موضوع اصلی در حد یک مصداق و نمونه آزمایشگاهی کوچک می شود! ضمنا اسمی هم ازش نمی بریم.
حتا اگر فرم نوشتهشان طنز باشد و حتا اگر هیچ بار منفیای هم نوشتهشان نداشته باشد،
این یک نوع خلع سلاح و سوزاندن پاسخ ها و توجیهات طرف مقابل است. وقتی ما حدس می زنیم که طرف چه پاسخی احتمالا خواهد داد (مثلا من می توانسم با این استدلالات از خودم دفاع کنم که اولا نوشته ام طنز بوده و ثانیا بار منفی ای نداشته) و ضمنا فکر می کنیم که خدای ناکرده شاید توجیهاتش قانع کننده باشد، با آوردن یک "حتا" در اول و یک "به هر حال..." در آخر؛ فاتحه پاسخ طرف را می خوانیم و تمام استدلال ها و دفاعش را لوث و غیرقابل قبول می کنیم!
ضمنا باز هم کلی حرف زده شده تا "از جمله..." حقیر خیلی خوش به حالش نشود و فکر نکند آنقدر مهم شده که مخاطب ما باشد، هر چند که تمام شواهد و استلالاتمان در مورد "از جمله..." باشد!
اگر قرار به این جور نوشتن باشد ـ بی که سودی به خواننده برساند ـ... نوشتن چرت و پرتهایی که هیچ منفعت معنوی ندارد ...
اصرار به تلقین اینمطلب که مطلب مورد حمله، هیچ سودی نمی رساند و دادن پیش داوری به خواننده ای که مطلب را نخوانده تا اگر هم خواست آن را بخواند، نقدطنز آمیز برخی از استدلال ها و قیاس های آبکی ( مثلا بر یر جریان کاریکاتورهای دانمارکی ) را – که منظور اصلی یادداشت بوده و نویسنده اصولا نمی توانسته صریح بنویسد- نبیند و متوجه نشود.
خود من یا داریوش محمدپور که این روزها در ایران است و با هزار جور آدم مشهور و نامآشنا رفتآمد میکند،
یعنی: اوهوی (از جمله)! اینقدر ذوق نکن! خب منم داریوش را می شناسم و حتی می دانم با کی رفت آمد می کند. ضمنا داریوش هواتو دارم ها!
میتوانیم برای همین چند روز پس از تعطیلی نوروز، این صفحهی شیشهای لعنتی را هر شب خطخطی کنیم... اگر بخواهم مثال بزنم نقض غرض است وگرنه نام میبردم از...
نویسنده با زبان بازبانی می گوید "من هم با خیلی ها از آدمهای مشهور دوست و آشنا هستم ولی چون خیلی باظرفیت هستم و با آدمهای کم جنبه ای مثل محمود فرجامی فرق دارم، اسمشان را نمی نویسم که هم نقض غرض نکرده باشم و هم اثرش بیشتر باشد و هم خواننده به طور مضاعف شیر فهم شود که من هم با خیلی از آدمهای مهم ارتباط دارم ولی نقض غرض نمی کنم!"
صرفا برای این که خوابگرد را بهروز کرده باشم یا نمایشی داده باشم، چرت و پرت بنویسم و نه تنها وقت خوانندهي خودم را تلف کنم یا آزارش بدهم که بدتر از آن... بهروز نکردن وبلاگ والله بهتر است از نوشتن چرت و پرتهایی که هیچ منفعت معنوی ندارد؛...
پیام مجدد به "از جمله...!": وبلاگت چرت و پرت است و به تشخیصِ منِ خوابگردِ مدعی العمومِ وبلاگستان، نوشته ات تنها وقت خواننده را می گیرد و صرفا برای این نوشته شده که پز بدهی که داریوش محمدپور را دیده ای و افتخار گپ زدن با او را داشته ای و ضمنا وبلاگت را هم در این روزهای بی سوژگی بعد از عید به روز کرده باشی.
با نوشتن برخی مسائل خصوصی بدون اجازهی طرف...
به خواننده باز هم وجودِ مسایلِ مهمِ خصوصیِ (موهومی) در نوشته متهم تلقین می شود، آن هم بدون اجازه طرف!
خصوصا برای وبلاگنویسان مدعی روشنفکری و آنها که روزنامهنگارند و یا روزنامهنگار بودهاند و به همین سبب خودشان و بلاگشان بیشتر دیده میشوند و دامنهی رابطههایشان گستردهتر است....
نشان دادن تیریپ منصف برای متهمی که تا به حال شخصیتش لجن مالی شده، تنها هنر آقای شکر اللهی در انتهای نوشته اش نبوده، بلکه اوج هنر آنجاست که با این تیرِ آخری چند منظور دیگر هم بر آورده شود. مثلا شیرفهم کردن خواننده که بداند احتمالا متهم دیگر روزنامه نگار نیست و دوم اینکه اگر وبلاگش چهارتا خواننده هم دارد از صدقه سری و طفیلی همان شغل کذا بوده.
اما رندی رذیلانه تحسین آمیز در اینجا که می تواند مورد توجه هنر(!)جویان باشد در این قسمت است:
با منسوب –یا مدعی- کردن یک نفر متوسط (محمود فرجامی)، به جریان حساسیت برانگیزِ روشنفکری؛ راه برای بمباران شخصیت او توسط کامنت گذاران محترم به شدت هموار می شود و این بهترین راه برای تحریک این گروه است.
البته من نتوانستم بخش نظرات یادداشت رضا را ببینم (اِرور می داد)، ولی بیراه نیست کامنتهای نوشته و نانوشته ای از این دست: "برو بابا... اگه این محمود فرجامیِ جلمبر، روشنفکره که باید شاشید به روشنفکری... چه غلطا" (اتفاقا خودم هم همین نظر را دارم!)
فکر می کنم دیگر بس باشد. وقتِ آقای شکراللهی را نمی دانم، ولی خودم امشب خانه را خلوت کرده بودم که بخشی از یک داستان بلند را بنویسم. شوخی-شوخی دو سه ساعت وقتم تلف شد. وقت شما را هم ضایع کردم. کارمان شده ضایع کاریِ وقت و شخصیت همدیگر. راستش به اینجای نوشته که رسیده ام از نوشتنش پشیمانم. گه گاه وارد بازی هایی می شوم که هیچ سودی از آنها نمی برم. مثل همین ماجرای احمقانه. آخر مگر چند نفر من را می شناسند که بخواهم از خودم دفاع کنم؟ دنیا را کوچک کرده ایم به اندازه شمارنده وبلاگ هایمان و خودمان را ستاره مرکز منظومه خواننده هایمان می بینیم. غافل از آنکه آنها نه به دور ما و نه به دور هیچ کس دیگر نمی چرخند. مثل مشتریهای سخت گیری اند که ویترین هزار تا مغازه را می بینند و دست آخر هم جز لبخند تمسخر آمیز و فحش های زیر لبی، چیزی نثار فروشنده ها نمی کنند.
به خصوص خودم را می گویم که نه این وبلاگ نویسی برایم شهرتی داشت و نه مایه تیله ای و نه حتی دستت دردنکنه ای از کسی شنیدم. والا حتما دیگرانی هستند که شهرت و عزت شان را مدیون وبلاگستانند و اخیرا هم که درآمدزایی خوبی داشته اند از این سایت و آن وبلاگ .
حالا هم که شهوت "ابوالبلاگی" به جان خیلی ها افتاده، شاید این منکوب کردن این و پاچه خواری از آن ، قابل درک تر باشد. پس چرا اینقدر مساله را مهم گرفتم؟ چرا زودتر دورریالی ام نیفتاد؟
حالا دیگرحیفم می آید نوشته ام را بیندازم دور. ولی کاش کمی صبر می کردم و نهایتا به جمله ای از این دست قناعت می کردم: "آن پشه هم تویی، ما در این میان نیستیم".
---------------------------------
خواننده های عزیز با عرض پوزش؛ اگر همچنان بخش کامنتها خراب بود می توانید از بخش تماس با ما برای من نظرات خودتان را ایمیل کنید. نظرات خواندنی (اعم از مثبت یا منفی) را در ته همین یادداشت به روز می کنم.
تا همین چند وقت پیش، من گاه به گاه از مسایل داخلی و اوضاع فنی سایت دبش چیزهایی می نوشتم. اما بعد با خودم فکر کردم نکند اینها نشانه های یک نوع "خودمهم بینی" شایع باشد؛ از همان نوعی که گریبان بسیاری از بر و بچه های نشریات و سایت ها و وبلاگ های ما را گرفته و آنچنان خودشان را مهم و فریبا می بینند که فکر می کنند مخاطبان آنها همیشه تشنه آن هستند که از کوچکترین و جزئیترین مسایل درونی آنها باخبر باشند .(نمونه آبرومندتر اینگونه طرز تفکر را در هفته چلچراغ می توان دید) اما اخیرا که یاسر میردامادی تلفنی و بعد هم وبلاگی، نسبت به اوضاع فنی و همینطور نحوه اطلاع رسانی درباره اشکالات سایت اعتراض و گلایه کرد، (و البته کسان دیگری هم نسبت به این وضعیت سووال یا اعتراض کرده بودند، مثل مهدی جامی که هم در ایمیلی برای من و هم در وبلاگ به این موضوع اشاره داشت) تصمیم گرفتم در این باره چیزکی بنویسم:
راستش بلاهای زیادی تا به حال از طرف آدم های زیادی بر این دبش بد بخت نازل شده که معمولا هم در قالب "لطف نا تمام" بوده. آخرین و البته پردامنه ترین هم از طرف داریوش محمدپور (صاحب ارض ملکوت که ساکن انگلیس است) بود. به این صورت که:
بعد از بعد از چند بار آه و ناله ما به خاطر کامنت های مزاحم (اکثرا تبلیغاتی)، داریوش پیشنهاد کرد که نسخه MT مان را ارتقا دهیم (ام تی مخفف موویبل تایپ و نام نرم افزاری است که ما با استفاده از آن وبلاگ ها را روی دبش مدیریت می کنیم). بعد هم خودش گفت که می تواند این کار را بکند. من هم با خوشحالی از این لطفش استقبال کردم و در اولین فرصتی که داریوش وقت کافی برای کار داشت، ارتقا را شروع کردیم، که البته با اشکالاتی هم روبرو شد، از جمله کم آوردن فضا در وسط کار که باعث زحمت زیاد و همینطور کشدار شدن ماجرا شد.
بعد از آن دوباره یک نسخه تکمیلی (ام تی 32) را داریوش نصب کرد و چند روز و ساعت، من و داریوش (یکی از ایران و یکی از انگلیس) وقت گذاشتیم و چند هزار کامنت مزاحم را به صورت گروهی پاک کردیم و... بالاخره کار تمام شد. ولی چه تمام شدنی! عجیب ترین اتفاق تاریخ ام تی آغاز شد:
چند ساعت بعد از انتشار هر نوشته جدید، آن نوشته حذف می شد و هیچکس نه تا به حال چنین چیزی دیده بود و نه می دانست اشکال از کجاست و چطور باید برطرفش کرد. از آن طرف سِروِر سایت هم روزی چند بار با من تماس می گرفت و با حیرت می پرسید جدیدا در دبش چه اتفاقی افتاده که بیش از 90 درصد سی پی یوی دستگاه را (که 60 سایت دیگر را هم سرویس می دهد) به خودش مشغول کرده؟
تا چند روز مدام دنبال داریوش بودم که ببینم دوباره کی وقت دارد روی سایت کار کند، و معمولا وقتی پیدایش می کردم و او می خواست برود بخش مدیریت، متوجه می شدیم که سرور، سایت ما را داون کرده ( وتا جناب سرور را پیدا می کردم، داریوش گم می شد)!
تا اینکه عاقبت فهمیدیم اشکال از تغییر مداوم (و خودکار!) پرمیژن فایلهاست و اینجا بود که هر کدام از دو طرف -دارویش خان و سرورخان- هم مطمئن بود که هرتقصیری است متوجه آن طرف دیگر است. یکی دو هفته هم این طور گذشت تا عاقبت داریوش نسخه تکمیلی ام تی 32 را برداشت، ام تی3.16 آمد جای آن و اشکال حذف خودکارِ یادداشت ها برطرف شد، اما همراه با آن، آن همه زحمت ما در حذف کامنتها هم فنا شد همگی به عافیت برگشتند سرجای اول! اما چند اشکال عجیب دیگر هم تازه بوجود آمده بود و یکی اینکه بعد از هر بار انتشار یک مطلب، کل وبلاگ تا یک روز بعد با اشکال مواجه می شد و بعد به صورت خودکار درست می شد!
دراین میان من عاقبت آرمان انزانپور را که مرتکب ازدوا