![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
این نوشته نقدی ست به مقاله "چون باد شديم..." علیرضا اشراقی، که 5 فروردین در روزنامه الکترونیکی روزآن لاین منتشر شد. در آن مقاله اشراقی نقدی عتاب آلود به جریان روشنفکری ایران امروز دارد که به عقیده او سیاست زده و سردرگم است.
مطلب اشراقی که به سبک و سیاق و ادبیات کم و بیش آشنایی نوشته شده چنان ملغمه ای از ادعاهای بزرگ و اتهامهای درشت، اما نامربوط، است که با خواندن آن این صحنه در ذهن مجسم می شود که کودکی با دیدن فیلم های جان وین و به تقلید از او، مشتی تیر و تفنگ اسباب بازی به دست گرفته و با اعتماد به نفس بالا وارد کتابخانه ای پر ابهت شده تا آدم بدها را به سزای اعمالشان برساند! شروع کرده به پرتاب تیر به هر سو و برایش مهم هم نیست که این تیرهای پلاستیکی و تفنگ های آبپاش به که نشانه رفته است. و این هم چند نمونه از آن:
" بر سر اين تابلو {سیاست} چه بيانيهها كه امضا شد و چوب حراجها كه بلند شد و فرود آمد. روشنفكران هم براي آنكه از هروله حاجيان باز نمانند و گذرگاه تنگ عافيت را جريده و گزيده نپيمايند ؛ لبيكگويان به سراي اين چارسوق آمدند. بيرقها علم كردند و روضهها خواندند. نامها بسيارند. بگذريم از عبدالكريم سروش كه خود نيز نميداند؛ حد وجودياش كجاست: فيلسوف است يا سياستمدار. اما داريوش شايگان چرا؟ او را به چه وردي جادو كردند كه پس از اين همه سال زيستن زير آسمانهاي جهان، خود را به ديگ سياست انداخت. گيريم كه يوسف اباذري از صدقه سري همسايگي با حميد رضا جلايي پور در دانشكده علوم اجتماعي تهران سياستزده شده است. خوب؛ بابك احمدي و آيدين آغداشلو و مرحوم مرتضي مميز را چه بگوييم؟ و بسياري ديگر را؟ و محمود دولتآبادي را؟"
و اینجا: "روشنفكر ايراني مرام چريكي دارد. براي خودش پارتيزاني است. دوست دارد پرومتهوار ستايش شود. يك پا تخريبچي است. چرا نباشد؟ دارد به الگوي لنينياش تمسك ميجويد: بايد فرصتها را بسنجد و از هر سوراخ فورياي كه باز شد؛ براي كسب قدرت اقدام كند. بنابراين دغدغه و مسالهاش ميشود سياست. مي شود خواب و خيالش، فكر و ذكرش، رويايش و دست از طلب نميدارد تا كام دل برآرد."
- و به خصوص این بخش: (اگر شما چیزی از آن فهمیدید به من هم بگویید!)
" امثال فروغي و بديعالزمان فروزانفر ميشوند خارج از دايره روشنفكري اما خسروگلسرخي ها و... يكراست بر اين اريكه مي نشينند .آقاي بهمن فرمانآرا فيلم ميسازد و با يك بوس ناقابل كوچولو، ابراهيم گلستان را تخطئه ميكند، اما هوشنگ گلشيري ميشود نماد روشنفكر متعهد وطني. آدمها به صرف مخالفتشان داعيه روشنفكري پيدا ميكنند. انگار هم نه انگار كه: نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست؛ كلاهداري و آيين سروري داند."
گمان می کنم نقل مقاله تا همین جا کافی باشد. تمام مقاله در لینک بالا هست و اگر کسی مایل باشد "بیشتر واصیل تر" در این باب بخواند، کافیست یکی کتاب های خاک خورده آل احمد را از کتابخانه ای یا کتابفروشی ای بگیرد و عقاید "ادبیاتی شده" فردید را بخواند تا خیلی بهتر و واضحتر بفهمد روشنفکران ایرانی چه موجوداتی هستند! گیریم آن یکی غربزده و شیر علمشان بخواند و این یکی (با همان ادبیات) سیاستزده و فرصت طلب.
ماجرای ورد و جادو!
حالا تا اینجای کار به من چه مربوط است؟ من مسوول دفاع از "روشنفکرانمان" هستم یا آنقدر همه چیز دان شده ام که برای این "جریان" و آدمهایش نسخه بپیچم؟ یا مسوول ردیابی ادبیات هوچی گرانه آل احمدی متاثر از فردید در نوشته دوستان جوان؟ خوشبختانه هیچکدام.
آنچه وادارم می کند پاسخی به این نوشته بدهم، دخالتی است که در ماجرای تنظیم حمایت نامه ای که نام بسیاری از روشنفکران در پای آن قرار گرفت، داشتم و از نزدیک آن چیزی را که به عقیده علیرضا "ورد و جادوست" را دیدم. و دیگر آنکه بنیان این مقاله بر چند بدفهمی است که حلاجی آنها شاید برای بسیاری دیگر که اشکالات مشابهی را طرح می کنند مفید باشد. اول اجازه دهید اصل ماجرا را صادقانه و خودمانی تعریف کنم:
درست در همان اولین لحظاتی که نام محمود احمدی نژاد به عنوان نامزد راه یافته به دور دوم انتخابات اعلام شد، این احساس که احتمال رای آوردن او در دور دوم زیاد است و در این صورت کشور با بحران تندروی مواجه خواهدشد؛ خیلی ها را تکان داد و من هم از همین دسته بودم. بلافاصله به فکرم رسید که اگر یک اعلام حمایت نوشته شود و به امضای افراد مشهور و محبوب و به خصوص روشنفکرانی که تا پیش از این مخالف سرسخت هاشمی بودند برسد، شاید خوب و موثر باشد. در عرض چند دقیقه متن حمایت نامه – که از فرط عجله، کوتاه و نازیبا نوشته شد- را در دفتر یک روزنامه تنظیم کردم و در اولین گام به همکاران دادم تا امضا کنند. بعضی ها امضا کردند، بعضی ها مردد بودند و بعضی هم گفتند که تحریمی اند و برایشان فرقی نمی کند چه کسی رییس جمهور شود. ساعتی نگذشته بود که من و چند نفر دیگر به صورت کاملا خودجوش افتادیم به دنبال امضا گرفتن برای حمایت نامه، حمایت نامه ای که در آن بر " مواضع كاملا متفاوت امضا کننده ها در مرحله اول انتخابات " تاکید شده بود.
اولین نفری که خودم برای امضا باهاش تماس گرفتم، محمد علی ابطحی بود که هم آشنا بود و هم اصلاح طلب و هم فعال. خیلی دمغ بود و بعد از شنیدن متن حمایت نامه گفت "این بازی بر و بچه های هاشمی است. من امضا نمی کنم. " و از این حرفها. خیلی حرفش برایم برخورنده بود و از اینکه – به نظر من- هولناک بودن اوضاع را درک نمی کرد و ضمنا اینقدر ما را دست کم می گرفت که فکر می کرد ملعبه دست "بروبچه های هاشمی" شده ایم به شدت عصبانی شدم. این جور برخوردها آن اوایل کار زیاد بود ولی به سرعت کم شد.
متن حمایت نامه را از همان اولین ساعتها روی سایت دبش گذاشتم و خیلی زود روند درج امضاها و اعلام حمایت وبلاگ ها و سایت ها بالا گرفت. صفحه اصلی هر روز چند بار با نام آدمهای امضاکننده و سایتهای حامی به روز می شد و کامنتها به صورت انفجاری می آمد. روزهای بعد چندبار اسامی به روز شده در سایت دبش، به همراه متن تند و تیز اعلام حمایت (البته با کمی تعدیل!) در روزنامه شرق چاپ شد.
از همان اول قرار بر سختگیری بود و به همین خاطر وقتی نام برخی از امضا کننده ها یا حامیان روی سایت نمی آمد، برخی می رنجیدند و سنگ اندازی می کردند. یک هفته تمام کار من شده بود دسته بندی و گزینش امضاهایی که دوستان زحمت جمع آوری اش را می کشیدند و سایتها و وبلاگ هایی که اعلام حمایت می کردند و بعد بروزرسانی اسامی، و روزهای آخر آنقدر حجم نام امضاکنندگان زیاد شده بود، که وقت برای به روز کردن کم می آمد و کم دقتی می شد. حتی بعضی هایی که اصلا انتظارشان را نداشتیم خودشان تماس می گرفتند و می خواستند که نامشان در فهرست بیاید. ابطحی هم خودش تماس گرفت و خواست نام خودش و سایتش در لیست امضا کنندگان و حامیان قرار بگیرد ،در سایتش به آن لینک داد و بقیه را هم تشویق کرد. خیلی های دیگر که روزهای اول کل ماجرا را بازی می دانستند و بعضی تحریمی ها هم، روز های بعد که اوضاع را دیدند امضا یا حمایت کردند.
نام بعضی امضا کننده ها آنقدر حتی برای ما -که همگی در کار خبر و گزارش بودیم- عجیب بود که خودمان هم باور نمی کردیم. مثل همین داریوش شایگان و بابک احمدی. مثلا آقای احمدی به دوری از مطبوعه چی ها شهرت داشت (و دارد) و خود من به خاطر داشتم وقتی که از طرف گروه اندیشه روزنامه همشهری (جهان) و بعدا شرق با عده ای از اساتید و اندیشمندان حوزه فلسفه و کلام تماس می گرفتم، تنها کسی که حتی بدون دانستن موضوع سووال، جواب رد می داد، همین بابک احمدی بود. اما حقیقت داشت وامضا کرده بودند. حتی با بعضی ها دوبار تماس گرفتیم که مطمئن شویم. جز یکی دو نفر کسی نه نگفت.
بعضی از این تماس ها برای گرفتن امضا، باعث نوشتن حمایت نامه هایی با ادبیات و امضاهای دیگری هم شد. مثل عباس کیارستمی که وقتی یکی از بچه ها برای گرفتن امضایش در پای همان حمایت نامه باهاش تماس گرفته بود، گفته بود که متن جداگانه ای خواهد نوشت و به دفتر روزنامه می آورد. که نوشت و آورد...
و بعد روز واقعه رسید...بقیه ماجرا را هم همه می دانند.
حالا دعوا بر سر چیست؟
در حقیقت برای اکثر امضا کننده ها قبل از رای گیری دور دوم، نتیجه به ضرر آنها تمام شده بود! چرا که در صورت رای آوردن احمدی نژاد شکست مستقیم بود و در صورت انتخاب هاشمی تحریمی ها و خیلی های دیگر به سخره و حتی لعنشان می گرفتند که "ببین... ما که از اول گفتیم این بازی خود هاشمی و حکومت است برای بالا رفتن تعداد آرای عالیجناب سرخ پوش..." (و جالب آنکه عده ای هنوز هم بر همین عقیده اند!) و هیچ نفع مادی و معنوی ای هم از رییس جمهور شدن کسی مثل هاشمی برای آدمهایی مثل شایگان و احمدی و فرهادپور و آغداشلو و آتشی و فولادوند و قابل و جهانبگلو... متصور نبوده و نیست!
با اینهمه گاهی پای آن چیز فراموش شده ای به میان می آید که نامش "احساس مسوولیت" است و این علت وارد شدن به بازی ای بود که از نظر شخصی ( ونه اجتماعی و ملی)، در هر صورت نتیجه برای روشنفکران امضا کننده باخت بود.
ورد و جادویی در کار نبود. ادباری و پشیمانی ای هم از امضای آن "بيانيه آسانگير و شتابزده" نیست، که اگر هست کو چند نفر را نشان دهید.
مگر نه آنکه شایگان در دیداری که ماهها بعد با بچه های روزنامه شرق داشت از آن دفاع کرد و اظهار خوشحالی از آنکه روشنفکران ما در ماجرای دور دوم انتخابات اخیر، بیش از تمام این سالها احساس مسوولیت کردند و یکصدا شدند؟
سوء تفاهم و بد فهمی دیگری که در ذهن اشراقی و بسیاری دیگر ریشه دوانده و در همان مقاله در قالب جملاتی مثل "عبدالكريم سروش كه خود نيز نميداند؛ حد وجودياش كجاست: فيلسوف است يا سياستمدار" خود را نشان می دهد؛ معلوم می کند که در ذهن خیلی از دوستان، مرزهای "صفر و یک مانندی" میان سیاست و فلسفه و کلا دنیای روشنفکری وجود دارد که بر مبنای آن، دیگرانی مثل سروش را مواخذه می کنند که "نمی داند حد وجودياشان كجاست: فيلسوف است يا سياستمدار"؟
بی پایگی منطقی چنین ادعایی ("اگر فیلسوف و دانشمندی پس نباید در سیاست نظر بدهی") آنقدر روشن است که از آن باید گذشت ولی دست کم دوستان همه چیزدانی مثل علیرضا که چپ و راست از این و آن نویسنده و آن فیلسوف غربی شاهد مثال می آورند بد نیست به کسی مثل راسل هم نگاهی کنند؛ بله با این دیدگاه، راسل هم "نمی داند حد وجودی اش کجاست!": فیلسوف است یا منطق دان یا فعال اجتماعی یا نظریه پرداز جنسیتی یا ریاضی دان؟ و یا نزدیکتر، این همه امضا و سخنرانی روشنفکران غربی در باب جنگ الجزایر و بوسنی و افغانستان و عراق و حتی انتخابات ریاست جمهوری اخیر امریکا. مثلا نوآم چامسکی، زبان شناس مشهور. یا همان میشل فوکویی که اشراقی از او نقل قول می کند.
امضای یک بیانیه که چیزی نیست. روشنفکر نه فقط می تواند که بهتر است که اگر می تواند در سیاست و حتی حکومت هم وارد شود. به عنوان نمونه بسیاری از روشنفکران منصف به یاد می آورند که در ایامی که آنها به سن امروز من و علیرضا بودند، دکتر پرویز ناتل خانلری به خاطر ورودش به دولت مورد استهزای روشنفکران کافه نشین آن دوران قرار گرفت اما کاری که او کرد و اصلاحاتی که در ایام کوتاه وزارتش در وزارت فرهنگ دوران محمدرضاشاه پهلوی انجام داد، تاثیرگذارتر و مفیدتر از صدها مقاله و کتاب و بحث حضراتی بود که –به تعبیر اشراقی- "حد وجودی شان" مشخص بود!
و البته آنها که از دور هم دستی بر آتش نگرفتند، اگر نامی از آنها در تاریخ بماند، شاید پرونده کم عیب تری از دکتر خانلری داشته باشند؛ چرا که "نمره دیکته نا نوشته همیشه بیست است"!
فرق بین روحانی و روشنفکر
در جای دیگری از آن مقاله آمده :" اگر آخوندي به مردمان بگويد که به کدام نامزد انتخاباتي راي دهند؛روشنفکر ما بر ميآشوبد و او را متهم ميکند و به باد پرسش ميگيرد که چرا از جايگاه روحانياش چنين به نادرست بهره ميجويد. اما خودش هم به همين راه ميرود. سرمايه اندوخته اش را به ثمن بخس پاي سياست ميريزد و علم و فلسفه و هنر و ادبياتي که آموخته را چوب حراج ميزند. پاي بيانيه را امضا ميکند و به ديگران ميگويد که چه بايد بکنند و به که بايد راي دهند و کدامين راه را بايد بروند... وظيفه روشنفکر اين نيست که به ديگران بگويد چه بايد بکنند. او به چه حقي ميخواهد اين کار را بکند؟"
این بخش حاوی چند اشتباه است، که تا به حال به طرق مختلف بارها و بارها عمدتا از طرف تحریمی ها مطرح شده. اول اینکه اعتراض ما به آخوندها، آنگاه که به دیگران اعلام می کند به فلان رای دهید و به بهمان رای ندهید، ناشی از این نیست که رایشان را اعلام می کنند بلکه به این خاطر است که متولیان رسمی دین (اعم از آخوند، کشیش، موبد...) شأن امر و نهی از طرف دین وامور الهی را برای خود ساخته اند و لاجرم وقتی به مقلیدینشان می گویند به این رای ده و به آن نده؛ حرفشان رنگ و بوی "امر و نهی قدسی" می گیرد ونوعی فرمان دینی واجب الاطاعه از جانب مومنین و مقلیدین محسوب می شود. اما بر روشنفکر یا هر کس دیگر هیچ عیبی نمی توان گرفت که چرا اعلام می کنی که به فلانی رای می دهی و از دیگران می خواهی به او رای دهند. فرق در همان "جایگاه" است که اتفاقا اشراقی هم به آن اشاره کرده. "روحانی" اگر از "جایگاه" دینی اش سخن نگوید، اشکالی بر او نیست. (همانطور که به عکس، اگر یک پزشک رای سیاسی خودش را رنگ و بوی "پزشکی" بدهد و به بیمارانش از این دریچه نظر سیاسی اش را اعلام کند، نه فقط مستحق مواخذه است که جای محاکمه هم دارد.)
کدام سرمایه بر باد رفت؟
دوم اینکه، در ماجرای استثناییِ مرحله دوم انتخابات نه"سرمایه ی اندوخته" روشنفکرانی که بر پای آن حمایت نامه امضا زدند -به تعبیر اشراقی- "به ثمن بخس به پای سیاست" ریخت و نه به " علم و فلسفه و هنر و ادبياتي"شان چوب حراج خورد. سوتفاهم از اینجاست که اشراقی و بسیاری دیگر از تحریمی ها هنوز نمی خواهند قبول کنند که این ماجرا، دوراهی انتخاب بین "بحران" و دست کم "وضع موجود" بود. داستان گناه نابخشودنی دیدن "نابینا وچاه" و خاموشی گزیدن بود که اگر غیر از این بود و این روشنفکران را سودای چیزی از خوان انتخابات بود، در دور اول که همه باور داشتند بالاخره هاشمی (یا در هر صورت آدمی معقولتر از احمدی نژاد) انتخاب خواهد شد باید نامی و نشانی از آنها در حمایت از این یا آن کاندیدا می بود.
هیچ جای سرزنشی برای هیچ گروه و جریان و فکری نیست که اگر هم باشد نه برای آن روشنفکرانی است که احساس مسوولیت می کنند و دستی بر آتش می گیرند بلکه برای آنانی است که با عملکرد خود ماجرا تا اینجا می رسانند و دست آخر طلبکار هم هستند.
(جالب اینجاست که بحران ها و سوءمدیریت های برآمدن احمدی نژاد، از آنچه ما هشدارش را می دادیم هم بیشتر شده؛ والا معلوم نبود حالا چقدر بدهکار تحریمی ها می شدیم!)
و اصلا گیریم به فتوای تحریمی ها، شایگان و احمدی و ممیز و اباذری و دولت آبادی و آغداشلو و... همه آن نخبه ها که امضا کردند؛ ذنبشان لایغفر باشد؛ کدام سبک سری این جسارت دارد که ادعا کند سرمایه آنها برباد رفته و بر علم و فلسفه و هنر و ادبیاتشان چوب حراج خورده؟ کدام چوبی آنقدر ستبر است که از سر حراجی بر رمانهای دولت آبادی بخورد؟! یا آثار درخشان شایگان؟ یا طرح های ممیز و نقاشی های آغداشلو؟...
و در اینجا بحث بر سر دفاع از اینها نیست که آنقدر بزرگند که نه از تخطئه امثال اشراقی گزندی می بینند و نه احتیاجی به دفاع مثل منی دارند. بحث بر سر این نوع نگاه گستاخ فاشیستی است که چون فلان رای یا عمل کسی را نپسندیده، نه فقط خودش تمام آثار فرد را بی ارزش می خواند بلکه وکیل جامعه و تاریخ هم می شود و چوب حراج هم به آنها می زند! اینجا دیگر فرقی بین"دولت آبادی"ای که حمایت نامه را امضا می کند با "معروفی"ای که تحریمی است، نیست. نه از ارزش "کلیدر" کم می شود نه از "سمفونی مردگان".
واین نکته آخری را یک نفر که معتقد است "بدانيم که تا سيرت ناس همين باشد؛ برآمدن و فروافتادن ملوک بيفايده است" باید بیشتر از همه رعایت کند!
---------------------
((انتشار بار اول در گويا نيوز))
---------> متاسفانه بخش كامنتها فعلا خراب است. لطفا نظرات خود را از بخش تماس با ما بفرستيد.