سه شنبه، 1 فروردینماه 1385

به جای بهاریه

هر سال، هر حالی که داشتم، نیمه های اسفند که رد می شد و نسیم بهاری که شروع به وزیدن می کرد، زندگی توی تمام رگهام می دوید. طوریکه نمی توانستم سر جام بند شوم و کمترین کارم این بود که قدم بزنم یا بدوم و تا جاییکه می توانم هوای خوش بهاری را بفرستم توی ریه هام. بعضی وقت ها فکر می کردم که این آخر گامیست که روی زمین می گذارم و همین الان است که سینه پر از هوایم، مثل یک بالن از زمین بلندم کند و ببردم توی ابرها. حتی چند بار ابرهای بهاری چنان هوش از سرم برده بودند که نزدیک بود جدی-جدی سر به کوه و بیابان بگذارم.
حتی نوروز پارسال هم که اولین سال بی محسن بود و ساعت سال تحویل را مویه کنان سر خاکش تحویل کردیم هم مستثنی نبود و نسیم بهاری روح غمزده ام را تا آنجا که گمانم هم نمی رفت تر و تازه کرد.

اما این اسفند جور دیگری بود و نوروز هم طور دیگری آمد. هیچوقت اینقدر دم عید احساس جانگرانی نداشتم. چقدر خسته، چقدر ملول... چه سال بدی بود این 84 نکبت. چقدر این سال، نامیدی و یاس و سرخوردگی و علافی زیاد بود و چقدر من را فرسود و خسته کرد.
حیف از عمری که در این سال بیهوده رفت. کاش می توانستم این سال را از تقویم عمرم پاک کنم.

نوروز مبارک. رفتن آن سال نکبت مبارک. صد سال به از این سال ها.

 
 
 
 

آگهی