« February 2006 | Main | April 2006 »

March 2006 Archives

March 1, 2006

پيشنهادي به وبلاگ‌نويسان: استقبال از گنجي در مقابل اوين

من طرفدار پروپا قرص گنجي نيستم و توي اين يكي دو سال گذشته هم هربار كه روي كارها و نوشته‌هاي حال و گذشته گنجي بيشتر تامل كرده‌ام، اشكالات بيشتري به آنها وارد ديده‌ام. در ماجراي اعتصاب غذاي اخير گنجي كه چندي پيش، چند هفته‌اي عده‌اي - و به ويژه از ميان وبلاگ‌نويس‌ها-را به خود مشغول داشت هم خودم را داخل نكردم چون كار را بي‌برنامه و نتيجه را كم بها مي‌ديدم (و اتفاقا همينطور هم شد). حتي وقتي احساس كردم سواستفاده‌چي‌هايي مثل عيسي سحرخيز مي‌خواهند با علم كردن "گنجي"، بده‌بستان‌هاي حقير سياسي‌ خودشان را در انجمن صنفي دنبال كنند هم عصباني شدم و تذكر دادم...

اما حالا با اينكه سرِ همان مواضع قبلي خودم هستم،فكر مي‌كنم با آزاده مي‌توان هم‌راي نبود ولي نمي توان آزادگي را حرمت ننهاد.

و حالا وقت آزادگي‌ست. به دوستان وبلاگ‌نويسم پيشنهاد مي‌كنم علاوه بر شمارش معكوس براي آزادي گنجي؛ با هم قراي بگذاريم كه در روز موعود، براي استقبال گنجي در مقابل زندان اوين جمع شويم.
ganji.jpg
تقريبا دو هفته براي خبر كردن همديگر و همينطور ساير دوستانمان وقت داريم. اگر براي گنجيِ مانده در انفرادي نمي‌توانيم كاري بكنيم، در عوض مي‌توانيم در اولين لحظات آزادي گنجي به او بفهمانيم كه هيچگاه از يادش نبرديم، حتي اگر با برخي از نظراتش هم مخالف بوديم.
و اين مي‌تواند خستگي‌هاي بزرگ را از تن يك مبارز بزرگ بيرون كند. باور نداريد؟ امتحان كنيد.

March 8, 2006

وصیت‌نامه‌ای برای آقای شهردار!

بسم الله الرحمن الرحيم
از اونجایی که حدیث هست که هر مسلمونی که اهل و عیال دِره باید تکلیف مال و امولِش رِ برای بعدِ مرگش مشخص کنه تا میرات‌خوراش به جون هم نیفتن؛ به ئي وسيله، مو، حاج حسین قالیباف از اهالی طرقبه‌ مشهد وصیت مُکُنم که تمام مال و اموالُم به شرح زیر به زن و بچه‌هام برسن:

یَک. چهاریکِ باغ بالا که قباله عیاله، شرعن و عرفن مالِ ننه محن‌(محمد) باقره و باید تموم و کمال بهش برسه تا آخر عمری محتاج کسی نباشه.
دو. سه مَن زمین به جاغرق دِرُم که مِرِسه به عباس تا سر وسامونی به زندگیش بده.
سه. نصفِ خانه طرقبه مالِ داداشمه که هیچ، ئو نصفه دیگه مالِ دخترا باشه تا جلوی شوهراشا سرافکنده نباشن.
چهار. یَک نریون زواردرفته دارم که اگه تا ئو موقع نمُرد بِدِنِش به میرزا حسن نعلبند برای پولی که بابت نعلِ کردنِ ئو نریون ازم طلب داشت.
پنج. بیل و مشله و کلنگ و میخ طویلَم رِ بِدِن به شورای طرقبه محض یادگاری.
شش. گالیشام بدرد نِمُخورن، اگه تِنِستن به زوارا یا توریستها بُفروشن به جای عتیقه.
هفت. پونصد میلیون تومن پول خاک کِردُم زیر درخت شفتالو تا محن‌باقر نذر تیم ملی فوتفال کنه. محن‌باقر مشغول ذمه‌یه اگه یک قرون از ئی پول رِ خرج کارِ دیگه‌ای بکنه. موکد مُکُنُم که ئی پونصد میلیون باید برسه به تیم فوتفال وگرنه از همو بالا محن‌باقر رِ عاقش مُکُنُم.

الهم صل علی محمد و آل محمد
جعفرقلی قالیباف طرقبه‌ای به صحت و سلامت ئی وصیت‌نامه رِ با حضور چار نفر شاهد نوشت.
شهودها: سید حسن ملبند - علی شیشلیکی - مجتبی عنبرانی - میرزا علی کباب‌پز

March 21, 2006

به جای بهاریه

هر سال، هر حالی که داشتم، نیمه های اسفند که رد می شد و نسیم بهاری که شروع به وزیدن می کرد، زندگی توی تمام رگهام می دوید. طوریکه نمی توانستم سر جام بند شوم و کمترین کارم این بود که قدم بزنم یا بدوم و تا جاییکه می توانم هوای خوش بهاری را بفرستم توی ریه هام. بعضی وقت ها فکر می کردم که این آخر گامیست که روی زمین می گذارم و همین الان است که سینه پر از هوایم، مثل یک بالن از زمین بلندم کند و ببردم توی ابرها. حتی چند بار ابرهای بهاری چنان هوش از سرم برده بودند که نزدیک بود جدی-جدی سر به کوه و بیابان بگذارم.
حتی نوروز پارسال هم که اولین سال بی محسن بود و ساعت سال تحویل را مویه کنان سر خاکش تحویل کردیم هم مستثنی نبود و نسیم بهاری روح غمزده ام را تا آنجا که گمانم هم نمی رفت تر و تازه کرد.

اما این اسفند جور دیگری بود و نوروز هم طور دیگری آمد. هیچوقت اینقدر دم عید احساس جانگرانی نداشتم. چقدر خسته، چقدر ملول... چه سال بدی بود این 84 نکبت. چقدر این سال، نامیدی و یاس و سرخوردگی و علافی زیاد بود و چقدر من را فرسود و خسته کرد.
حیف از عمری که در این سال بیهوده رفت. کاش می توانستم این سال را از تقویم عمرم پاک کنم.

نوروز مبارک. رفتن آن سال نکبت مبارک. صد سال به از این سال ها.

March 24, 2006

می خواهیم فرقمان را در چشمتان فرو کنیم، با اجازه!

برای اینکه حال و روز من را خوب درک کنید؛ فرض کنید که شدیدا گرسنه هستید، اما غذای هیچ رستورانی باب طبعتان نیست. فقط یک رستوران است که دقیقا همان غذایی که شما دوست دارید را با قیمتی نسبتا مناسب و به مقدار زیاد سرو می کند. همه چیز در حد عالی است، حتی دکوراسیون و موسیقی در حال پخش. اما درست در همان لحظه ای که غذا آورده می شود و شما آماده حمله(!) هستید، متوجه می شوید جناب آشپزباشی یک نوع ادویه را به غذا زده است که شما شدیدا از آن متنفر هستید و به خاطر آن اصلا نمی توانید لب به غذای به آن خوبی بزنید. نزدیک است که گریه تان بگیرد. به سمت آشپزخانه می روید تا از سرآشپز بپرسید چه لزومی داشته که این ادویه را به غذا زده؛ ولی در آنجا با صفی از مشتریان روبرو می شوید که همه –ظرف به دست- می خواهند همین کار را بکنند... !
دفعه بعد که به رستوران می روید دوباره با همان وضعیت رویرو می شوید. غذا و همه لوازم جنبی در حد عالی اما ماجرای ادویه هم همانست که بود. و این بار تمام مشتری ها، چه آنها که غذا را می خورند وچه آنها که عطای طعم لذیذ غذا را به لقای طعم مزخرف ادویه بخشیده اند؛ همه معتقدند که اگر از آن ادویه استفاده نشود بهتر است.
دفعه سوم... باز همان داستان، باز هم با ادویه بیشتر!

من، چه آن زمان که با روزنامه شرق همکاری می کرد، و چه حالا که صرفا آن را میخوانم؛ همیشه معتقد بودم (و هستم) که شرق حرفه ای ترین روزنامه ایران است (دست کم تا آنجا که من بعد از انقلاب را به خاطر دارم) و ویژه نامه های شرق هم همیشه خوب و خواندنی اند. ولی متاسفانه به دلیل یک لجبازی معنادار، من و خیلی های دیگر –اعم از عینکی و غیره!- باید این روزنامه را با مشقت و اشکریزان – وبا یادکردی از آبا و اجداد آقایان عطریانفر و قوچانی!- بخوانیم. دلیلش را هم که لابد می دانید: شرق اصرار دارد که با فونت ریز منتشر شود و این ریز بودن تقریبا چشم همه خواننده ها را اذیت می کند. هر کسی هم از بچه های شرق در ایام جشن مطبوعات در غرفه شرق ایستاده باشد می داند که بیشترین اعتراض مردم نسبت به روزنامه، به خاطر همین فونت ریز است. این مساله بی شک ده ها و صدها بار به گوش مسوولان روزنامه هم رسیده است.

نمی توان گمان کرد که "مساله فونت" برای سردبیر و بروبچه های صفحه بندی شرق، که سر کوچکترین المانها و رنگ های صفحات اینهمه دقت می کنند، مساله بی اهمیتی باشد.
همینطور نمی شود توجیه همیشگی مسوولان شرق مبنی بر اینکه "حجم مطالب بالا و صفحات محدود است" را پذیرفت چرا که اولا وحی منزل نیست که مثلا در هر صفحه شرق 4500 کلمه باشد و می توان اندکی از حجم مطالب هر شماره روزنامه کاست تا فونت ها بزرگتر شوند و ثانیا اگر این توجیه در مورد روزنامه (که تعداد صفحاتش ثابت است) قابل قبول باشد، در مورد سالنامه که هیچ محدودیتی برای تعداد صفحات آن نیست، توجیه قابل قبولی نیست.

به نظر من این اصرار و لجبازی در مورد فونت ریز، ریشه در لایه عمیقتری دارد و آن هم این است که "شرق" می خواهد تمایزِ مثبت خود با همنوعانش در حوزه های گرایش روشنفکری، خاص بودن و نخبه گرا بودن را (که هست) به زور در چشم ما فرو کند! و این نه فقط در فونت که در جاهای دیگر هم نمود دارد. مثلا مصاحبه آدونیس (شاعر عرب) با شرق که در صفحه اول و تیتر یک شرق قرار گرفت و این در حالی بود که نه آن کار حرفه ای بود و نه لزومی داشت. حتی به نظر من، قضیه به پز دادن به اینکه "ببینید، ماایم که آدونیس را می آوریم شرق و باهاش مصاحبه می کنیم" هم بر نمی گشت. مصاحبه هم که یک چیز جنجالی و خبرساز نبود، چهره هم که برای ایرانی ها آشنا نبود... ماجرا فقط این بود که شرق به خواننده ها اعلام کند:
مهم نیست که شما آدونیس را نمی شناسید، خودمان هم بهتر از شما می دانیم که صفحه اول یک روزنامه جای خبرها و گزارش های مهم و جنجالی است و... ولی هرچیز بهایی دارد و این است بهای روشنفکری، بهای خاص بودن، "بهای خواننده شرق بودن"!

حالا از این حرفها بگذریم الان نوروز است و منم و چهارپنج تا ویژه نامه ریز و درشت روی میزم. به نظر شما من با این چشمهای آستیگماتیک چکار کنم؟ آن ویژه نامه هایی که چشمم می تواند بخواند را مغزم نمی پسندد و آنهایی که مغزم می پسندد را چشمم عاجز است از خواندنشان. حالا نمی شود این "بهای خواننده روزنامه روشنفکری" را خشکه حساب کرد؟! به خدا تازه عینک عوض کرده ام!

March 27, 2006

چه کسی داریوش شایگان را جادو کرد؟!

این نوشته نقدی ست به مقاله "چون باد شديم..." علیرضا اشراقی، که 5 فروردین در روزنامه الکترونیکی روزآن لاین منتشر شد. در آن مقاله اشراقی نقدی عتاب آلود به جریان روشنفکری ایران امروز دارد که به عقیده او سیاست زده و سردرگم است.
مطلب اشراقی که به سبک و سیاق و ادبیات کم و بیش آشنایی نوشته شده چنان ملغمه ای از ادعاهای بزرگ و اتهامهای درشت، اما نامربوط، است که با خواندن آن این صحنه در ذهن مجسم می شود که کودکی با دیدن فیلم های جان وین و به تقلید از او، مشتی تیر و تفنگ اسباب بازی به دست گرفته و با اعتماد به نفس بالا وارد کتابخانه ای پر ابهت شده تا آدم بدها را به سزای اعمالشان برساند! شروع کرده به پرتاب تیر به هر سو و برایش مهم هم نیست که این تیرهای پلاستیکی و تفنگ های آبپاش به که نشانه رفته است. و این هم چند نمونه از آن:

" بر سر اين تابلو {سیاست} چه بيانيه‌ها كه امضا شد و چوب حراج‌ها كه بلند شد و فرود آمد. روشنفكران هم براي آن‌كه از هروله حاجيان باز نمانند و گذرگاه تنگ عافيت را جريده و گزيده نپيمايند ؛ لبيك‌گويان به سراي اين چارسوق آمدند. بير‌ق‌ها علم كردند و روضه‌ها خواندند. نام‌ها بسيارند. بگذريم از عبدالكريم سروش كه خود نيز نمي‌داند؛ حد وجودي‌اش كجاست: فيلسوف است يا سياستمدار. اما داريوش شايگان چرا؟ او را به چه وردي جادو كردند كه پس از اين همه سال زيستن زير آسمان‌هاي جهان، خود را به ديگ سياست انداخت. گيريم كه يوسف اباذري از صدقه سري همسايگي با حميد رضا جلايي پور در دانشكده علوم اجتماعي تهران سياست‌زده شده است. خوب؛ بابك احمدي و آيدين آغداشلو و مرحوم مرتضي مميز را چه بگوييم؟ و بسياري ديگر را؟ و محمود دولت‌آبادي را؟"

و اینجا: "روشنفكر ايراني مرام چريكي دارد. براي خودش پارتيزاني است. دوست دارد پرومته‌وار ستايش شود. يك پا تخريب‌چي است. چرا نباشد؟ دارد به الگوي لنيني‌اش تمسك مي‌جويد: بايد فرصت‌ها را بسنجد و از هر سوراخ فوري‌اي كه باز شد؛ براي كسب قدرت اقدام كند. بنابراين دغدغه و مساله‌اش مي‌شود سياست. مي شود خواب و خيالش، فكر و ذكرش، رويايش و دست از طلب نمي‌دارد تا كام دل برآرد."

- و به خصوص این بخش: (اگر شما چیزی از آن فهمیدید به من هم بگویید!)
" امثال فروغي و بديع‌الزمان فروزانفر مي‌شوند خارج از دايره روشنفكري اما خسروگلسرخي ها و... يك‌‌راست بر اين اريكه مي نشينند .آقاي بهمن فرمان‌آرا فيلم مي‌سازد و با يك بوس ناقابل كوچولو، ابراهيم گلستان را تخطئه مي‌كند، اما هوشنگ گلشيري مي‌شود نماد روشنفكر متعهد وطني. آدم‌ها به صرف مخالفتشان داعيه روشنفكري پيدا مي‌كنند. انگار هم نه انگار كه: نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست؛ كلاهداري و آيين سروري داند."

گمان می کنم نقل مقاله تا همین جا کافی باشد. تمام مقاله در لینک بالا هست و اگر کسی مایل باشد "بیشتر واصیل تر" در این باب بخواند، کافیست یکی کتاب های خاک خورده آل احمد را از کتابخانه ای یا کتابفروشی ای بگیرد و عقاید "ادبیاتی شده" فردید را بخواند تا خیلی بهتر و واضحتر بفهمد روشنفکران ایرانی چه موجوداتی هستند! گیریم آن یکی غربزده و شیر علمشان بخواند و این یکی (با همان ادبیات) سیاستزده و فرصت طلب.

Continue reading "چه کسی داریوش شایگان را جادو کرد؟!" »

About March 2006

This page contains all entries posted to باران در دهان نيمه باز in March 2006. They are listed from oldest to newest.

February 2006 is the previous archive.

April 2006 is the next archive.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Creative Commons License
This weblog is licensed under a Creative Commons License.
Powered by
Movable Type 3.35