![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
این نوشته نقدی ست به مقاله "چون باد شديم..." علیرضا اشراقی، که 5 فروردین در روزنامه الکترونیکی روزآن لاین منتشر شد. در آن مقاله اشراقی نقدی عتاب آلود به جریان روشنفکری ایران امروز دارد که به عقیده او سیاست زده و سردرگم است.
مطلب اشراقی که به سبک و سیاق و ادبیات کم و بیش آشنایی نوشته شده چنان ملغمه ای از ادعاهای بزرگ و اتهامهای درشت، اما نامربوط، است که با خواندن آن این صحنه در ذهن مجسم می شود که کودکی با دیدن فیلم های جان وین و به تقلید از او، مشتی تیر و تفنگ اسباب بازی به دست گرفته و با اعتماد به نفس بالا وارد کتابخانه ای پر ابهت شده تا آدم بدها را به سزای اعمالشان برساند! شروع کرده به پرتاب تیر به هر سو و برایش مهم هم نیست که این تیرهای پلاستیکی و تفنگ های آبپاش به که نشانه رفته است. و این هم چند نمونه از آن:
" بر سر اين تابلو {سیاست} چه بيانيهها كه امضا شد و چوب حراجها كه بلند شد و فرود آمد. روشنفكران هم براي آنكه از هروله حاجيان باز نمانند و گذرگاه تنگ عافيت را جريده و گزيده نپيمايند ؛ لبيكگويان به سراي اين چارسوق آمدند. بيرقها علم كردند و روضهها خواندند. نامها بسيارند. بگذريم از عبدالكريم سروش كه خود نيز نميداند؛ حد وجودياش كجاست: فيلسوف است يا سياستمدار. اما داريوش شايگان چرا؟ او را به چه وردي جادو كردند كه پس از اين همه سال زيستن زير آسمانهاي جهان، خود را به ديگ سياست انداخت. گيريم كه يوسف اباذري از صدقه سري همسايگي با حميد رضا جلايي پور در دانشكده علوم اجتماعي تهران سياستزده شده است. خوب؛ بابك احمدي و آيدين آغداشلو و مرحوم مرتضي مميز را چه بگوييم؟ و بسياري ديگر را؟ و محمود دولتآبادي را؟"
و اینجا: "روشنفكر ايراني مرام چريكي دارد. براي خودش پارتيزاني است. دوست دارد پرومتهوار ستايش شود. يك پا تخريبچي است. چرا نباشد؟ دارد به الگوي لنينياش تمسك ميجويد: بايد فرصتها را بسنجد و از هر سوراخ فورياي كه باز شد؛ براي كسب قدرت اقدام كند. بنابراين دغدغه و مسالهاش ميشود سياست. مي شود خواب و خيالش، فكر و ذكرش، رويايش و دست از طلب نميدارد تا كام دل برآرد."
- و به خصوص این بخش: (اگر شما چیزی از آن فهمیدید به من هم بگویید!)
" امثال فروغي و بديعالزمان فروزانفر ميشوند خارج از دايره روشنفكري اما خسروگلسرخي ها و... يكراست بر اين اريكه مي نشينند .آقاي بهمن فرمانآرا فيلم ميسازد و با يك بوس ناقابل كوچولو، ابراهيم گلستان را تخطئه ميكند، اما هوشنگ گلشيري ميشود نماد روشنفكر متعهد وطني. آدمها به صرف مخالفتشان داعيه روشنفكري پيدا ميكنند. انگار هم نه انگار كه: نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست؛ كلاهداري و آيين سروري داند."
گمان می کنم نقل مقاله تا همین جا کافی باشد. تمام مقاله در لینک بالا هست و اگر کسی مایل باشد "بیشتر واصیل تر" در این باب بخواند، کافیست یکی کتاب های خاک خورده آل احمد را از کتابخانه ای یا کتابفروشی ای بگیرد و عقاید "ادبیاتی شده" فردید را بخواند تا خیلی بهتر و واضحتر بفهمد روشنفکران ایرانی چه موجوداتی هستند! گیریم آن یکی غربزده و شیر علمشان بخواند و این یکی (با همان ادبیات) سیاستزده و فرصت طلب.
ماجرای ورد و جادو!
حالا تا اینجای کار به من چه مربوط است؟ من مسوول دفاع از "روشنفکرانمان" هستم یا آنقدر همه چیز دان شده ام که برای این "جریان" و آدمهایش نسخه بپیچم؟ یا مسوول ردیابی ادبیات هوچی گرانه آل احمدی متاثر از فردید در نوشته دوستان جوان؟ خوشبختانه هیچکدام.
آنچه وادارم می کند پاسخی به این نوشته بدهم، دخالتی است که در ماجرای تنظیم حمایت نامه ای که نام بسیاری از روشنفکران در پای آن قرار گرفت، داشتم و از نزدیک آن چیزی را که به عقیده علیرضا "ورد و جادوست" را دیدم. و دیگر آنکه بنیان این مقاله بر چند بدفهمی است که حلاجی آنها شاید برای بسیاری دیگر که اشکالات مشابهی را طرح می کنند مفید باشد. اول اجازه دهید اصل ماجرا را صادقانه و خودمانی تعریف کنم:
درست در همان اولین لحظاتی که نام محمود احمدی نژاد به عنوان نامزد راه یافته به دور دوم انتخابات اعلام شد، این احساس که احتمال رای آوردن او در دور دوم زیاد است و در این صورت کشور با بحران تندروی مواجه خواهدشد؛ خیلی ها را تکان داد و من هم از همین دسته بودم. بلافاصله به فکرم رسید که اگر یک اعلام حمایت نوشته شود و به امضای افراد مشهور و محبوب و به خصوص روشنفکرانی که تا پیش از این مخالف سرسخت هاشمی بودند برسد، شاید خوب و موثر باشد. در عرض چند دقیقه متن حمایت نامه – که از فرط عجله، کوتاه و نازیبا نوشته شد- را در دفتر یک روزنامه تنظیم کردم و در اولین گام به همکاران دادم تا امضا کنند. بعضی ها امضا کردند، بعضی ها مردد بودند و بعضی هم گفتند که تحریمی اند و برایشان فرقی نمی کند چه کسی رییس جمهور شود. ساعتی نگذشته بود که من و چند نفر دیگر به صورت کاملا خودجوش افتادیم به دنبال امضا گرفتن برای حمایت نامه، حمایت نامه ای که در آن بر " مواضع كاملا متفاوت امضا کننده ها در مرحله اول انتخابات " تاکید شده بود.
اولین نفری که خودم برای امضا باهاش تماس گرفتم، محمد علی ابطحی بود که هم آشنا بود و هم اصلاح طلب و هم فعال. خیلی دمغ بود و بعد از شنیدن متن حمایت نامه گفت "این بازی بر و بچه های هاشمی است. من امضا نمی کنم. " و از این حرفها. خیلی حرفش برایم برخورنده بود و از اینکه – به نظر من- هولناک بودن اوضاع را درک نمی کرد و ضمنا اینقدر ما را دست کم می گرفت که فکر می کرد ملعبه دست "بروبچه های هاشمی" شده ایم به شدت عصبانی شدم. این جور برخوردها آن اوایل کار زیاد بود ولی به سرعت کم شد.
متن حمایت نامه را از همان اولین ساعتها روی سایت دبش گذاشتم و خیلی زود روند درج امضاها و اعلام حمایت وبلاگ ها و سایت ها بالا گرفت. صفحه اصلی هر روز چند بار با نام آدمهای امضاکننده و سایتهای حامی به روز می شد و کامنتها به صورت انفجاری می آمد. روزهای بعد چندبار اسامی به روز شده در سایت دبش، به همراه متن تند و تیز اعلام حمایت (البته با کمی تعدیل!) در روزنامه شرق چاپ شد.
از همان اول قرار بر سختگیری بود و به همین خاطر وقتی نام برخی از امضا کننده ها یا حامیان روی سایت نمی آمد، برخی می رنجیدند و سنگ اندازی می کردند. یک هفته تمام کار من شده بود دسته بندی و گزینش امضاهایی که دوستان زحمت جمع آوری اش را می کشیدند و سایتها و وبلاگ هایی که اعلام حمایت می کردند و بعد بروزرسانی اسامی، و روزهای آخر آنقدر حجم نام امضاکنندگان زیاد شده بود، که وقت برای به روز کردن کم می آمد و کم دقتی می شد. حتی بعضی هایی که اصلا انتظارشان را نداشتیم خودشان تماس می گرفتند و می خواستند که نامشان در فهرست بیاید. ابطحی هم خودش تماس گرفت و خواست نام خودش و سایتش در لیست امضا کنندگان و حامیان قرار بگیرد ،در سایتش به آن لینک داد و بقیه را هم تشویق کرد. خیلی های دیگر که روزهای اول کل ماجرا را بازی می دانستند و بعضی تحریمی ها هم، روز های بعد که اوضاع را دیدند امضا یا حمایت کردند.
نام بعضی امضا کننده ها آنقدر حتی برای ما -که همگی در کار خبر و گزارش بودیم- عجیب بود که خودمان هم باور نمی کردیم. مثل همین داریوش شایگان و بابک احمدی. مثلا آقای احمدی به دوری از مطبوعه چی ها شهرت داشت (و دارد) و خود من به خاطر داشتم وقتی که از طرف گروه اندیشه روزنامه همشهری (جهان) و بعدا شرق با عده ای از اساتید و اندیشمندان حوزه فلسفه و کلام تماس می گرفتم، تنها کسی که حتی بدون دانستن موضوع سووال، جواب رد می داد، همین بابک احمدی بود. اما حقیقت داشت وامضا کرده بودند. حتی با بعضی ها دوبار تماس گرفتیم که مطمئن شویم. جز یکی دو نفر کسی نه نگفت.
بعضی از این تماس ها برای گرفتن امضا، باعث نوشتن حمایت نامه هایی با ادبیات و امضاهای دیگری هم شد. مثل عباس کیارستمی که وقتی یکی از بچه ها برای گرفتن امضایش در پای همان حمایت نامه باهاش تماس گرفته بود، گفته بود که متن جداگانه ای خواهد نوشت و به دفتر روزنامه می آورد. که نوشت و آورد...
و بعد روز واقعه رسید...بقیه ماجرا را هم همه می دانند.
حالا دعوا بر سر چیست؟
در حقیقت برای اکثر امضا کننده ها قبل از رای گیری دور دوم، نتیجه به ضرر آنها تمام شده بود! چرا که در صورت رای آوردن احمدی نژاد شکست مستقیم بود و در صورت انتخاب هاشمی تحریمی ها و خیلی های دیگر به سخره و حتی لعنشان می گرفتند که "ببین... ما که از اول گفتیم این بازی خود هاشمی و حکومت است برای بالا رفتن تعداد آرای عالیجناب سرخ پوش..." (و جالب آنکه عده ای هنوز هم بر همین عقیده اند!) و هیچ نفع مادی و معنوی ای هم از رییس جمهور شدن کسی مثل هاشمی برای آدمهایی مثل شایگان و احمدی و فرهادپور و آغداشلو و آتشی و فولادوند و قابل و جهانبگلو... متصور نبوده و نیست!
با اینهمه گاهی پای آن چیز فراموش شده ای به میان می آید که نامش "احساس مسوولیت" است و این علت وارد شدن به بازی ای بود که از نظر شخصی ( ونه اجتماعی و ملی)، در هر صورت نتیجه برای روشنفکران امضا کننده باخت بود.
ورد و جادویی در کار نبود. ادباری و پشیمانی ای هم از امضای آن "بيانيه آسانگير و شتابزده" نیست، که اگر هست کو چند نفر را نشان دهید.
مگر نه آنکه شایگان در دیداری که ماهها بعد با بچه های روزنامه شرق داشت از آن دفاع کرد و اظهار خوشحالی از آنکه روشنفکران ما در ماجرای دور دوم انتخابات اخیر، بیش از تمام این سالها احساس مسوولیت کردند و یکصدا شدند؟
سوء تفاهم و بد فهمی دیگری که در ذهن اشراقی و بسیاری دیگر ریشه دوانده و در همان مقاله در قالب جملاتی مثل "عبدالكريم سروش كه خود نيز نميداند؛ حد وجودياش كجاست: فيلسوف است يا سياستمدار" خود را نشان می دهد؛ معلوم می کند که در ذهن خیلی از دوستان، مرزهای "صفر و یک مانندی" میان سیاست و فلسفه و کلا دنیای روشنفکری وجود دارد که بر مبنای آن، دیگرانی مثل سروش را مواخذه می کنند که "نمی داند حد وجودياشان كجاست: فيلسوف است يا سياستمدار"؟
بی پایگی منطقی چنین ادعایی ("اگر فیلسوف و دانشمندی پس نباید در سیاست نظر بدهی") آنقدر روشن است که از آن باید گذشت ولی دست کم دوستان همه چیزدانی مثل علیرضا که چپ و راست از این و آن نویسنده و آن فیلسوف غربی شاهد مثال می آورند بد نیست به کسی مثل راسل هم نگاهی کنند؛ بله با این دیدگاه، راسل هم "نمی داند حد وجودی اش کجاست!": فیلسوف است یا منطق دان یا فعال اجتماعی یا نظریه پرداز جنسیتی یا ریاضی دان؟ و یا نزدیکتر، این همه امضا و سخنرانی روشنفکران غربی در باب جنگ الجزایر و بوسنی و افغانستان و عراق و حتی انتخابات ریاست جمهوری اخیر امریکا. مثلا نوآم چامسکی، زبان شناس مشهور. یا همان میشل فوکویی که اشراقی از او نقل قول می کند.
امضای یک بیانیه که چیزی نیست. روشنفکر نه فقط می تواند که بهتر است که اگر می تواند در سیاست و حتی حکومت هم وارد شود. به عنوان نمونه بسیاری از روشنفکران منصف به یاد می آورند که در ایامی که آنها به سن امروز من و علیرضا بودند، دکتر پرویز ناتل خانلری به خاطر ورودش به دولت مورد استهزای روشنفکران کافه نشین آن دوران قرار گرفت اما کاری که او کرد و اصلاحاتی که در ایام کوتاه وزارتش در وزارت فرهنگ دوران محمدرضاشاه پهلوی انجام داد، تاثیرگذارتر و مفیدتر از صدها مقاله و کتاب و بحث حضراتی بود که –به تعبیر اشراقی- "حد وجودی شان" مشخص بود!
و البته آنها که از دور هم دستی بر آتش نگرفتند، اگر نامی از آنها در تاریخ بماند، شاید پرونده کم عیب تری از دکتر خانلری داشته باشند؛ چرا که "نمره دیکته نا نوشته همیشه بیست است"!
فرق بین روحانی و روشنفکر
در جای دیگری از آن مقاله آمده :" اگر آخوندي به مردمان بگويد که به کدام نامزد انتخاباتي راي دهند؛روشنفکر ما بر ميآشوبد و او را متهم ميکند و به باد پرسش ميگيرد که چرا از جايگاه روحانياش چنين به نادرست بهره ميجويد. اما خودش هم به همين راه ميرود. سرمايه اندوخته اش را به ثمن بخس پاي سياست ميريزد و علم و فلسفه و هنر و ادبياتي که آموخته را چوب حراج ميزند. پاي بيانيه را امضا ميکند و به ديگران ميگويد که چه بايد بکنند و به که بايد راي دهند و کدامين راه را بايد بروند... وظيفه روشنفکر اين نيست که به ديگران بگويد چه بايد بکنند. او به چه حقي ميخواهد اين کار را بکند؟"
این بخش حاوی چند اشتباه است، که تا به حال به طرق مختلف بارها و بارها عمدتا از طرف تحریمی ها مطرح شده. اول اینکه اعتراض ما به آخوندها، آنگاه که به دیگران اعلام می کند به فلان رای دهید و به بهمان رای ندهید، ناشی از این نیست که رایشان را اعلام می کنند بلکه به این خاطر است که متولیان رسمی دین (اعم از آخوند، کشیش، موبد...) شأن امر و نهی از طرف دین وامور الهی را برای خود ساخته اند و لاجرم وقتی به مقلیدینشان می گویند به این رای ده و به آن نده؛ حرفشان رنگ و بوی "امر و نهی قدسی" می گیرد ونوعی فرمان دینی واجب الاطاعه از جانب مومنین و مقلیدین محسوب می شود. اما بر روشنفکر یا هر کس دیگر هیچ عیبی نمی توان گرفت که چرا اعلام می کنی که به فلانی رای می دهی و از دیگران می خواهی به او رای دهند. فرق در همان "جایگاه" است که اتفاقا اشراقی هم به آن اشاره کرده. "روحانی" اگر از "جایگاه" دینی اش سخن نگوید، اشکالی بر او نیست. (همانطور که به عکس، اگر یک پزشک رای سیاسی خودش را رنگ و بوی "پزشکی" بدهد و به بیمارانش از این دریچه نظر سیاسی اش را اعلام کند، نه فقط مستحق مواخذه است که جای محاکمه هم دارد.)
کدام سرمایه بر باد رفت؟
دوم اینکه، در ماجرای استثناییِ مرحله دوم انتخابات نه"سرمایه ی اندوخته" روشنفکرانی که بر پای آن حمایت نامه امضا زدند -به تعبیر اشراقی- "به ثمن بخس به پای سیاست" ریخت و نه به " علم و فلسفه و هنر و ادبياتي"شان چوب حراج خورد. سوتفاهم از اینجاست که اشراقی و بسیاری دیگر از تحریمی ها هنوز نمی خواهند قبول کنند که این ماجرا، دوراهی انتخاب بین "بحران" و دست کم "وضع موجود" بود. داستان گناه نابخشودنی دیدن "نابینا وچاه" و خاموشی گزیدن بود که اگر غیر از این بود و این روشنفکران را سودای چیزی از خوان انتخابات بود، در دور اول که همه باور داشتند بالاخره هاشمی (یا در هر صورت آدمی معقولتر از احمدی نژاد) انتخاب خواهد شد باید نامی و نشانی از آنها در حمایت از این یا آن کاندیدا می بود.
هیچ جای سرزنشی برای هیچ گروه و جریان و فکری نیست که اگر هم باشد نه برای آن روشنفکرانی است که احساس مسوولیت می کنند و دستی بر آتش می گیرند بلکه برای آنانی است که با عملکرد خود ماجرا تا اینجا می رسانند و دست آخر طلبکار هم هستند.
(جالب اینجاست که بحران ها و سوءمدیریت های برآمدن احمدی نژاد، از آنچه ما هشدارش را می دادیم هم بیشتر شده؛ والا معلوم نبود حالا چقدر بدهکار تحریمی ها می شدیم!)
و اصلا گیریم به فتوای تحریمی ها، شایگان و احمدی و ممیز و اباذری و دولت آبادی و آغداشلو و... همه آن نخبه ها که امضا کردند؛ ذنبشان لایغفر باشد؛ کدام سبک سری این جسارت دارد که ادعا کند سرمایه آنها برباد رفته و بر علم و فلسفه و هنر و ادبیاتشان چوب حراج خورده؟ کدام چوبی آنقدر ستبر است که از سر حراجی بر رمانهای دولت آبادی بخورد؟! یا آثار درخشان شایگان؟ یا طرح های ممیز و نقاشی های آغداشلو؟...
و در اینجا بحث بر سر دفاع از اینها نیست که آنقدر بزرگند که نه از تخطئه امثال اشراقی گزندی می بینند و نه احتیاجی به دفاع مثل منی دارند. بحث بر سر این نوع نگاه گستاخ فاشیستی است که چون فلان رای یا عمل کسی را نپسندیده، نه فقط خودش تمام آثار فرد را بی ارزش می خواند بلکه وکیل جامعه و تاریخ هم می شود و چوب حراج هم به آنها می زند! اینجا دیگر فرقی بین"دولت آبادی"ای که حمایت نامه را امضا می کند با "معروفی"ای که تحریمی است، نیست. نه از ارزش "کلیدر" کم می شود نه از "سمفونی مردگان".
واین نکته آخری را یک نفر که معتقد است "بدانيم که تا سيرت ناس همين باشد؛ برآمدن و فروافتادن ملوک بيفايده است" باید بیشتر از همه رعایت کند!
---------------------
((انتشار بار اول در گويا نيوز))
---------> متاسفانه بخش كامنتها فعلا خراب است. لطفا نظرات خود را از بخش تماس با ما بفرستيد.
برای اینکه حال و روز من را خوب درک کنید؛ فرض کنید که شدیدا گرسنه هستید، اما غذای هیچ رستورانی باب طبعتان نیست. فقط یک رستوران است که دقیقا همان غذایی که شما دوست دارید را با قیمتی نسبتا مناسب و به مقدار زیاد سرو می کند. همه چیز در حد عالی است، حتی دکوراسیون و موسیقی در حال پخش. اما درست در همان لحظه ای که غذا آورده می شود و شما آماده حمله(!) هستید، متوجه می شوید جناب آشپزباشی یک نوع ادویه را به غذا زده است که شما شدیدا از آن متنفر هستید و به خاطر آن اصلا نمی توانید لب به غذای به آن خوبی بزنید. نزدیک است که گریه تان بگیرد. به سمت آشپزخانه می روید تا از سرآشپز بپرسید چه لزومی داشته که این ادویه را به غذا زده؛ ولی در آنجا با صفی از مشتریان روبرو می شوید که همه –ظرف به دست- می خواهند همین کار را بکنند... !
دفعه بعد که به رستوران می روید دوباره با همان وضعیت رویرو می شوید. غذا و همه لوازم جنبی در حد عالی اما ماجرای ادویه هم همانست که بود. و این بار تمام مشتری ها، چه آنها که غذا را می خورند وچه آنها که عطای طعم لذیذ غذا را به لقای طعم مزخرف ادویه بخشیده اند؛ همه معتقدند که اگر از آن ادویه استفاده نشود بهتر است.
دفعه سوم... باز همان داستان، باز هم با ادویه بیشتر!
من، چه آن زمان که با روزنامه شرق همکاری می کرد، و چه حالا که صرفا آن را میخوانم؛ همیشه معتقد بودم (و هستم) که شرق حرفه ای ترین روزنامه ایران است (دست کم تا آنجا که من بعد از انقلاب را به خاطر دارم) و ویژه نامه های شرق هم همیشه خوب و خواندنی اند. ولی متاسفانه به دلیل یک لجبازی معنادار، من و خیلی های دیگر –اعم از عینکی و غیره!- باید این روزنامه را با مشقت و اشکریزان – وبا یادکردی از آبا و اجداد آقایان عطریانفر و قوچانی!- بخوانیم. دلیلش را هم که لابد می دانید: شرق اصرار دارد که با فونت ریز منتشر شود و این ریز بودن تقریبا چشم همه خواننده ها را اذیت می کند. هر کسی هم از بچه های شرق در ایام جشن مطبوعات در غرفه شرق ایستاده باشد می داند که بیشترین اعتراض مردم نسبت به روزنامه، به خاطر همین فونت ریز است. این مساله بی شک ده ها و صدها بار به گوش مسوولان روزنامه هم رسیده است.
نمی توان گمان کرد که "مساله فونت" برای سردبیر و بروبچه های صفحه بندی شرق، که سر کوچکترین المانها و رنگ های صفحات اینهمه دقت می کنند، مساله بی اهمیتی باشد.
همینطور نمی شود توجیه همیشگی مسوولان شرق مبنی بر اینکه "حجم مطالب بالا و صفحات محدود است" را پذیرفت چرا که اولا وحی منزل نیست که مثلا در هر صفحه شرق 4500 کلمه باشد و می توان اندکی از حجم مطالب هر شماره روزنامه کاست تا فونت ها بزرگتر شوند و ثانیا اگر این توجیه در مورد روزنامه (که تعداد صفحاتش ثابت است) قابل قبول باشد، در مورد سالنامه که هیچ محدودیتی برای تعداد صفحات آن نیست، توجیه قابل قبولی نیست.
به نظر من این اصرار و لجبازی در مورد فونت ریز، ریشه در لایه عمیقتری دارد و آن هم این است که "شرق" می خواهد تمایزِ مثبت خود با همنوعانش در حوزه های گرایش روشنفکری، خاص بودن و نخبه گرا بودن را (که هست) به زور در چشم ما فرو کند! و این نه فقط در فونت که در جاهای دیگر هم نمود دارد. مثلا مصاحبه آدونیس (شاعر عرب) با شرق که در صفحه اول و تیتر یک شرق قرار گرفت و این در حالی بود که نه آن کار حرفه ای بود و نه لزومی داشت. حتی به نظر من، قضیه به پز دادن به اینکه "ببینید، ماایم که آدونیس را می آوریم شرق و باهاش مصاحبه می کنیم" هم بر نمی گشت. مصاحبه هم که یک چیز جنجالی و خبرساز نبود، چهره هم که برای ایرانی ها آشنا نبود... ماجرا فقط این بود که شرق به خواننده ها اعلام کند:
مهم نیست که شما آدونیس را نمی شناسید، خودمان هم بهتر از شما می دانیم که صفحه اول یک روزنامه جای خبرها و گزارش های مهم و جنجالی است و... ولی هرچیز بهایی دارد و این است بهای روشنفکری، بهای خاص بودن، "بهای خواننده شرق بودن"!
حالا از این حرفها بگذریم الان نوروز است و منم و چهارپنج تا ویژه نامه ریز و درشت روی میزم. به نظر شما من با این چشمهای آستیگماتیک چکار کنم؟ آن ویژه نامه هایی که چشمم می تواند بخواند را مغزم نمی پسندد و آنهایی که مغزم می پسندد را چشمم عاجز است از خواندنشان. حالا نمی شود این "بهای خواننده روزنامه روشنفکری" را خشکه حساب کرد؟! به خدا تازه عینک عوض کرده ام!
هر سال، هر حالی که داشتم، نیمه های اسفند که رد می شد و نسیم بهاری که شروع به وزیدن می کرد، زندگی توی تمام رگهام می دوید. طوریکه نمی توانستم سر جام بند شوم و کمترین کارم این بود که قدم بزنم یا بدوم و تا جاییکه می توانم هوای خوش بهاری را بفرستم توی ریه هام. بعضی وقت ها فکر می کردم که این آخر گامیست که روی زمین می گذارم و همین الان است که سینه پر از هوایم، مثل یک بالن از زمین بلندم کند و ببردم توی ابرها. حتی چند بار ابرهای بهاری چنان هوش از سرم برده بودند که نزدیک بود جدی-جدی سر به کوه و بیابان بگذارم.
حتی نوروز پارسال هم که اولین سال بی محسن بود و ساعت سال تحویل را مویه کنان سر خاکش تحویل کردیم هم مستثنی نبود و نسیم بهاری روح غمزده ام را تا آنجا که گمانم هم نمی رفت تر و تازه کرد.
اما این اسفند جور دیگری بود و نوروز هم طور دیگری آمد. هیچوقت اینقدر دم عید احساس جانگرانی نداشتم. چقدر خسته، چقدر ملول... چه سال بدی بود این 84 نکبت. چقدر این سال، نامیدی و یاس و سرخوردگی و علافی زیاد بود و چقدر من را فرسود و خسته کرد.
حیف از عمری که در این سال بیهوده رفت. کاش می توانستم این سال را از تقویم عمرم پاک کنم.
نوروز مبارک. رفتن آن سال نکبت مبارک. صد سال به از این سال ها.
بسم الله الرحمن الرحيم
از اونجایی که حدیث هست که هر مسلمونی که اهل و عیال دِره باید تکلیف مال و امولِش رِ برای بعدِ مرگش مشخص کنه تا میراتخوراش به جون هم نیفتن؛ به ئي وسيله، مو، حاج حسین قالیباف از اهالی طرقبه مشهد وصیت مُکُنم که تمام مال و اموالُم به شرح زیر به زن و بچههام برسن:
یَک. چهاریکِ باغ بالا که قباله عیاله، شرعن و عرفن مالِ ننه محن(محمد) باقره و باید تموم و کمال بهش برسه تا آخر عمری محتاج کسی نباشه.
دو. سه مَن زمین به جاغرق دِرُم که مِرِسه به عباس تا سر وسامونی به زندگیش بده.
سه. نصفِ خانه طرقبه مالِ داداشمه که هیچ، ئو نصفه دیگه مالِ دخترا باشه تا جلوی شوهراشا سرافکنده نباشن.
چهار. یَک نریون زواردرفته دارم که اگه تا ئو موقع نمُرد بِدِنِش به میرزا حسن نعلبند برای پولی که بابت نعلِ کردنِ ئو نریون ازم طلب داشت.
پنج. بیل و مشله و کلنگ و میخ طویلَم رِ بِدِن به شورای طرقبه محض یادگاری.
شش. گالیشام بدرد نِمُخورن، اگه تِنِستن به زوارا یا توریستها بُفروشن به جای عتیقه.
هفت. پونصد میلیون تومن پول خاک کِردُم زیر درخت شفتالو تا محنباقر نذر تیم ملی فوتفال کنه. محنباقر مشغول ذمهیه اگه یک قرون از ئی پول رِ خرج کارِ دیگهای بکنه. موکد مُکُنُم که ئی پونصد میلیون باید برسه به تیم فوتفال وگرنه از همو بالا محنباقر رِ عاقش مُکُنُم.
الهم صل علی محمد و آل محمد
جعفرقلی قالیباف طرقبهای به صحت و سلامت ئی وصیتنامه رِ با حضور چار نفر شاهد نوشت.
شهودها: سید حسن ملبند - علی شیشلیکی - مجتبی عنبرانی - میرزا علی کبابپز
من طرفدار پروپا قرص گنجي نيستم و توي اين يكي دو سال گذشته هم هربار كه روي كارها و نوشتههاي حال و گذشته گنجي بيشتر تامل كردهام، اشكالات بيشتري به آنها وارد ديدهام. در ماجراي اعتصاب غذاي اخير گنجي كه چندي پيش، چند هفتهاي عدهاي - و به ويژه از ميان وبلاگنويسها-را به خود مشغول داشت هم خودم را داخل نكردم چون كار را بيبرنامه و نتيجه را كم بها ميديدم (و اتفاقا همينطور هم شد). حتي وقتي احساس كردم سواستفادهچيهايي مثل عيسي سحرخيز ميخواهند با علم كردن "گنجي"، بدهبستانهاي حقير سياسي خودشان را در انجمن صنفي دنبال كنند هم عصباني شدم و تذكر دادم...
اما حالا با اينكه سرِ همان مواضع قبلي خودم هستم،فكر ميكنم با آزاده ميتوان همراي نبود ولي نمي توان آزادگي را حرمت ننهاد.
و حالا وقت آزادگيست. به دوستان وبلاگنويسم پيشنهاد ميكنم علاوه بر شمارش معكوس براي آزادي گنجي؛ با هم قراي بگذاريم كه در روز موعود، براي استقبال گنجي در مقابل زندان اوين جمع شويم.

تقريبا دو هفته براي خبر كردن همديگر و همينطور ساير دوستانمان وقت داريم. اگر براي گنجيِ مانده در انفرادي نميتوانيم كاري بكنيم، در عوض ميتوانيم در اولين لحظات آزادي گنجي به او بفهمانيم كه هيچگاه از يادش نبرديم، حتي اگر با برخي از نظراتش هم مخالف بوديم.
و اين ميتواند خستگيهاي بزرگ را از تن يك مبارز بزرگ بيرون كند. باور نداريد؟ امتحان كنيد.