![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
وسط اين هير-و-وير شوراي امنيت و تحريم و جنگ گهگاه ابتكارات مشعشعي از آقايان صادر ميشود كه آدم نمي داند گريه كند يا خنده. مثلا همين چند روز پيش بود كه حضرت احمدينژاد ديد اي دل غافل! اين هموطنان عزيز ما در آمريكا و بهويژه لسآنجلس خيلي براي مسافرت به ايران توي زحمت ميافتند و دولت در اين باب وظايفي هم دارد. البته نفس اين قضيه كاملا درست است و قرار نيست اگر دولتمردان دو كشور با هم مشكل دارند، شهروندان به پاي اختلافات آنها بسوزند. ولي خب، من هم حق دارم تصور كنم اگر پيشنهاد تاسيس خط هوايي مستقيم تهران- لسآنجلس زبانم لال زبانم لال در دولت قبلي مطرح ميشد، مثلا در "اخبار ويژه" كيهان يا "جهت اطلاع" جمهوري اسلامي، چه ماجراهاي پشتپردهاي به اطلاع امت شريف و شهيدپرور كه نميرسيد و چه تنباني از اصلاحطلبان كه بادبان نميشد!
خب البته از حق هم نبايد گذشت كه شرايط هم فرق ميكند. نيست الان رابطه ديپلماتيكمان با دنيا محشر است، فقط مانده رابطه فيزيكي!
اين صحنه را تصور كنيد:
مكان روز- داخلي – نماي متوسط از دو مسافر صندليهاي 37A و37B خط تهران لسآنجلس، يك خانم نسبتاًمسن بدحجاب و يك آقاي نسبتاً جوان ريشو با چفيه
خانم: (با عشوه) ببخشيد عزيزم... ميشه كمك كني من كمربندمو ببندم
آقا: (چشم به پايين دوخته و حرص ميخورد) لا اله الا الله... بس كنيد ديگه، نيم ساعته پيله كرديد به من... چهاربار كمربندتون را باز كرديد و بستيد
خانم: واه... چه بداخلاق... خدابدور عين اين حزباللهيها حرف ميزني، عزيزم!
آقا: (عصبانيتر برميگردد طرف خانم) مگه حزب اللهيها چشونه؟
خانم: چشون نيست؟ مردهشورِ...
آقا: اوهوي حرف دهنتو بفهم... ميدوني من كيام؟
خانم: هر كي ميخواي باش
آقا: من مسعود دهنمكيام!
خانم: چه خوب... من مسعودها رو خيلي دوست دارم. يكيشون هم يه مدتي شوهرم بود.
آقا: من سردسته انصار حزباللهم!
خانم: (رنگش ميپرد و به لكنت ميافتد) اِ... خدا مرگم... از اول ميگفتيد برادر... اتفاقا من خيلي ارادت دارم (روسرياش را جلو ميكشد) انشاالله خدا به همه خادمين اسلام و مسلمين عزت بده
آقا: (گل از گلش شكفته و حالت پيروزمندانهاي دارد) حالا خوب شد. ديگه تكرار نشه!
(چند دقيقهبعد سرميهماندار اعلام مي كند كه هواپيما از مرز ايران گذشتهاست. خانم از حالت قبلي خارج ميشود، با آرامش روسرياش را در ميآورد و مشغول آرايش ميشود. دهان آقاي دهنمكي از حيرت بازمانده و بدون اينكه حرفي بزند، با صورتي برافروخته شاهد ماجراست)
خانم: (در حالب كه رژ لب ميكشد ودر آينه دستي خودش را نگاه ميكند) خب، حالا تو ميدوني من كيام؟... من فائقه آتشينام
آقا: يعني چي؟
خانم: يعني گوگوش
آقا: (در حالي كه كمكم از حيرت خارج ميشود) تو ايران چكار ميكردي؟
خانم: اومده بودم يه سري به بچهها بزنم و واسه كنسرت بعديام يه قرارداد به يه تهيهكننده داخلي ببندم. كنسرت بعديام تو دوبيه. بعديش هم اگه وضع همينطور پيش بره شايد تو كيش باشه. راستي اين وزير ارشاد جديد برعكس قيافهاش خيلي آدم چيزفهميه ها! از اون قبليهام خيلي اپنتره
آقا: اومدي و رفتي هيچ مشكلي برات پيش نيومد؟
خانم: (در حالي كه پودر به سينهاش ميزند)نه... مثل خانمخانوما اومدم و برگشتم. تازه وقت ورود يكي از بچههاي حراست فرودگاه منو شناخت و ازم امضا هم گرفت. راستي تو ميري آمريكا چكار كني؟
آقا: (از بوي پودرها به سرفه افتاده) من ميرم امر به معروف و نهي از منكر كنم. اگه هم ببينم با امر و نهي كار درست نميشه، يكي دو تُن تيان تي از بازار آزاد پيدا ميكنم و انتحاري ميكنم.
خانم: ولي تو فرودگاه لسانجلس ازت انگشتنگاري ميكنن
آقا: عمراً اگه بذارم همچين كاري با من بكنن
خانم: اگه نذاري همونجا بهت پابند ميزنن و با پرواز بعدي توي قسمت بار ميذارن و ميفرستن تهرون.
آقا: (به فكر فرو ميرود) اِ... اينجوريه؟ (بعد از چند لحظه) خب اگه بذارم انگشت نگاري كنن چي ميشه؟
خانم: اونوقت چون ايراني هستي، نوبت بازجوييه و دستكم هفت هشتساعت بايد بازجويي بشي، در اين صورت يا ميفهمن كيهستي و براي چي اومدي آمريكا كه در اين صورت يه راست ميفرستنت گوانتانامو، يا نمي فهمن كه در اين صورت ميتوني "تحت نظر" يه چرخي تو شهر ...
(در ميان صحبتهاي خانم گوگوش، آقاي دهنمكي جوش ميآورد. كلتي را از جيبش درآورد و ميدود به سمت كابين خلبان)
آقا: نيگه دار، دور بزن... گفتم نيگه دار لامصب... من پياده ميشم....