چهارشنبه، 12 بهمنماه 1384

استفراغ

حالا ديگر براي همه‌مان عادي شده كه هر روز در صفحه پر و پيمانِ حوادث روزنامه‌ها خبر دستگيري زني كه با همدستي معشوقش، شوهرش را كشته را بخوانيم. خواندن خبر اعدام مردي كه به ده‌ها زن و كودك تجاوز كرده هم دست‌كم هفنه‌اي يك‌بار مي‌رسد. هر از چندي هم، بريدنِ سر ناموس، به بادمان مي‌آورد كهايراني‌ها خيلي "ناموس‌پرست" هستند! داستان خودسوزي زنان هم آنقدر زياد است كه جذابيت‌خود را از دست داده.

من اين روزها به مرز تهوع از نوع انسان رسيده‌ام و اگر به اساطير اعتقادي مي‌داشتم، حتما جانب شيطان را مي‌گرفتم كه انسان را به چيزي نگرفت. بگذريم...

بعضي حوادث آنقدر تكان‌دهنده‌اند كه من تا چند روز گيج مي‌مانم. مثل آن ماجرايي كه يك آقاي كارمند، بعد از رساندن زن و بچه‌اش به مهدكودك، خيلي خيلي عادي و كاملا بدون هيچ نقشه يا سابقه‌اي، يك خانم را –كه رفته بوده نان بخرد- از سر كوچه سوار ماشين مي‌كند و بعد مي‌برد منزل... و بعد كه زن مقاومت مي‌كند، خيلي راحت او را با كارد آشپزخانه مثله مي‌كند و داخل كيسه زباله مي‌گذارد و خداحافظ!
خيلي راحت و طبيعي. و همين راحت و طبيعي بودن است كه نه فقط پشت مرا مي‌لرزاند بلكه از خودم هم بيزارم مي‌كند.

وحشت‌ناك‌ترين ماجرايي كه امروز خواندم و گمان نمي‌كنم تا ساليان سال اثرش از ذهنم پاك شود را حتي نمي‌توانم دوباره‌نويسي كنم. آنقدر تلخ است كه جز گريه و لعنت به خودم و قوانين بدوي ممكلتم و هر چيزي كه دم دستم بيايد (حتي شما دوست عزيز!) كار ديگري نمي‌توانم بكنم. بخشي از آن را از سايت روزنامه شرق كپي مي‌كنم:

"دو نوجوان ساكن رباط كريم از زمان اسارت پدرشان در زندان، ديگر روى خوش زندگى را نديده بودند. مادر، پدر را به دليل نپرداختن مهريه اش به زندان انداخته بود تا آنجا كه اواسط آذرماه سال ۸۳ دو نوجوان با وجود مضيقه مالى، سايه حضور جواد مرد جوانى كه با مادرشان ارتباط داشت را نيز تحمل مى كردند. جوان ۲۳ ساله از مدتى پيش هنگامى كه پدر دو نوجوان ديگر به خانه نيامد، پنهانى به منزل آنها رفت و آمد مى كرد تا اينكه محمد پسر ۱۲ساله در يك نيمه شب متوجه حضور جواد در خانه شان شد. مدتى بعد جواد ظهرها هم از روى ديوار خانه كه به سمت بيابان بود، وارد خانه مى شد و مواد مخدر استعمال مى كرد. آزار و اذيت هاى جواد آن قدر ادامه پيدا كرد تا اينكه يك روز وقتى به خانه زن و دو فرزندش آمد، بلافاصله شروع به استفاده از ترياك كرد و بعد از امين پسر ۹ ساله خواست تا وسايلى را كه از آن استفاده كرده بود، تميز كند. امين كم سن و سال تر از آن بود كه بتواند اين كار را انجام دهد و اين موضوع عصبانيت جواد را در پى داشت. جواد ناگهان از امين خواست تا با گذاشتن دست هايش به روى زمين شنا برود و محمد برادر ۱۲ ساله امين را مامور كرد تا در صورتى كه زانوى او به زمين برسد، امين را زير مشت و لگد بگيرد. امين كه ديگر حاضر نبود زورگويى هاى جوان غريبه را تحمل كند، از اين كار سر باز زد. جواد ناگهان پسرك را زير ضربات كابل و شلنگ گرفت و سپس در حالى كه با يك دست يقه و با دست ديگر مچ پاى پسرك ۹ ساله را گرفته بود، او را بلند كرد و بر زمين كوبيد، بار ديگر او را بلند كرد و بى اعتنا به فريادهاى امين ۹ ساله و فريادهاى شهناز مادر دو نوجوان كه در گوشه اى ايستاده بود و بدون مداخله فيزيكى از جواد مى خواست امين را كتك نزند، او را به زمين كوبيد... محمد برادر ۱۲ساله امين در تشريح شب حادثه گفت: آن شب جواد به خانه ما آمد. او كه دفعه قبل امين را به گونه اى كتك زده بود كه يك هفته از مدرسه غيبت كرد، اين بار پس از بحث و دعوا امين را دوبار بر زمين كوبيد و پس از آن امين ديگر حركتى نكرد. "

 
 

ارسال نظر

کد امنيتی:

یادآوری:
 
نظر:

لطفا فقط نظرات مربوط به مطالب را بنویسید.

 
 

نظرات قبلی

#1 جهان

حالم بهم خورد اما کاریش نمی شه کرد ما دچار نکبت جمهوری اسلامی هستیم و این همه گرایش به پستی و فرومایگی از این است که حکومت بیگانه و فرومایه با افکار و آئین و مرام فرومایه تری بر ما حاکم است البته این نکبت اسلام به هر جا که راه پیدا کرده همین گند را زده است .پیروز باشی

December 15, 2007 1:32 PM
Web
 
 
 
 

آگهی