دوشنبه، 10 بهمنماه 1384

فرياد

چند روز ديگر مي شود يك‌سال و چه يك سالي! انگار همين ديروز بود كه فكر كردم همه كارهايم را كرده‌ام تا برويم قم به ديدن دوستي. هر بار اتفاقي مي افتاد و نمي‌شد. اين بار با خودم گفتم اگر سنگ هم از آسمان ببارد مي‌رويم. كاش سنگ از آسمان مي‌باريد! كاش سنگ از آسمان مي‌باريد آن‌وقتي كه توي راه‌پله بودم و تلفنم زنگ زد. صداي هادي بود كه مي لرزيد: "محسن تصادف كرده، اگه آب دستته بذار و بيا مشهد"
دلم ريخت. هادي خيلي تودار بود و هيچ‌وقت خبرهاي ناخوش را اين‌طور نمي‌داد. زانوهام لرزيد. گيج شدم. برگشتم. پريسا گفت چرا چشم‌هايت قرمز شده!

تا خبر فاجعه فقط چند دقيقه طول كشيد. آن‌قدر كه بنه‌اي بردارم و تاكسي‌اي خبر كنم. دوباره توي راه‌پله‌ بودم كه تلفن زنگ زد. دست‌هام مي‌لرزيد و جرات جواب دادن نداشتم. دم در بودم كه دوباره زنگ زد. باران نم‌نم مي‌باريد و ساعت پنج عصر بودم. فهميدم چاره‌‌اي ندارم. صدايش خيلي بيشتر از كسي كه گريه كند مي لرزيد.
"محسن مرد. خودم بالاي سرش بودم..." هيچي نگفتم. فقط احساس كردم كه بايد فرياد بلندي بكشم، گلودَر. آنچنان مهيب كه تمام حنجره‌ام پاره‌پاره شود.

خودم را كه در آغوش ضجه‌هاي مادر انداختم هم نتوانستم آن فرياد را بكشم. حتي تو را كه زرد و يخ‌زده ديدم هم نتوانتستم. فقط كنارت زانو زدم و دست به ساق پاهايت كشيدم. سفيد و كشيده. راست گفته بودي، با كلاس بدنسازي هم به پايت نرسيدم، تو برده بودي و براي هميشه عضلاتت سفت و محكم مانده‌تر از من بود!

فكر مي‌كردم آن گودال سرد را كه ببينم، حتما آن فرياد ازم كَنده مي‌شود و با پاره‌هاي گلويم، با آن دود سياه درونم، آتش‌فشان‌وار فوران مي‌كند. مي‌خواستم دود را در گورستان رها كنم تا مثل پمپئي در زير خاكستر مدفون شود. مي‌خواستم فرياد خون‌دارم را مثل لحافي در گور پهن كنم كه تا ابد گرمت نگاه دارد. نشد. نتوانستم.

فرياد ماند و ماند و يك‌سال است كه مثل عنكبوت سياهي روي سينه‌ام سنگيني مي‌كند. چند روز ديگر مي‌آييم پيشت و من باز نمي‌توانم گلويم را بدَرَم. با كسي هم نمي‌توانم حرف بزنم. اين‌جور موقع‌ها لب‌هايم مثل سرب روي هم مي‌نشيند. به مادر كه تلفن مي‌كنم، وقتي كه مي خواهم دلداري‌اش بدهم يا حواسش را پرتِ چيز ديگري كنم، دست و دل و لب‌هام مي‌لرزد. اشكي و خداحافظ.
سر مزارت هم خشك و سرد مي‌ايستم. نه فاتحه‌اي به زبانم مي‌آيد نه اشكي به چشمم. فقط خيره عكست مي‌شوم. همان عكسي كه به اصرار ازت گرفتم. يادت مي‌آيد. كشاندمت اين اتاق و گفتم "بيا حالا كه تيپ زدي يه عكس ازت بگيرم. يه روز به دردت مي‌خوره"! همين حرف خودم آتشم مي‌زند...

فقط گه‌گاهي اينجا مي‌توانم مويه كنم. انگار هنوز هم شبها وب‌گردي مي‌كني. هيچوقت برايم كامنت نگذاشتي...


 
 
 
 

آگهی