![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
بعدازظهر چهارشنبه، به خاطر فوت يكي از اقوام، راه افتادم به طرف مشهد. صبح زود رسيدم و آنهايي كه صبح زود يك روز سرد زمستاني به مشهد رسيده باشند، ميدانند چه سرماي استخوانتركاني دارد.
مادر در را باز كرد. گونه يخكردهام كه گونه نرم و گرم مادر را زيارت كرد؛ احساس قوي و غريبي را تجربه كردم. يك لحظه فهميدم كه خوشبختي چقدر ميتواند ساده و در دسترس باشد. خوشبختي، حتي در زمانه خاكستري و نااميد كنندهاي مثل حالا هم مي تواند خيلي راحت و بيپيرايه ظهور كند. شايد زيادي احساساتي شده بودم ولي مگر خوشبختي جز يك احساس است؟ مگر اين چند ماهي كه دائم احساس ميكردم خوشبخت نيستم، واقعا چيزي كم داشتم؟ گرسنه بودم يا بيمار يا مقروض؟ هيچكدام. اطرافيانم هم هيچكدام وضعيت بدي نداشتند. فقط احساس ميكردم كه در شرايط بدي هستم. نه آن احساس دروغ بود و نه اين. ميتوان از جامعهاي كه همهجايش را ريا و دروغ و خودخواهي گرفته، به خانهاي پناه برد كه گونههاي گرم و مهرباني در انتظار آدم است. ميتوان آرامش – كه سخت گريزپا و كمتر دستيافتيست- را، در هنگام شستن ظرفهاي مادر يافت.
ميتوان وقتي شام را برادرها ميخوري و با بچههايشان بازي ميكني، ناگهان عروسكي شوي و هزار بار بگويي "آه من چقدر خوشبختم!"
ميشود وقتي زغالها را براي قليان جرق ميكني توي دلت بگويي "گور پدر سياست، گور پدر هستهاي، گور پدر اقتصاد، گور پدر وبلاگ..."
بعضي وقتها چقدر راحت ميشود به همه چيز پشت پا زد. بعضي وقتها چه آسان ميتوان خوشبخت بود.