![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
بعد از چند هفته افسردگي و نااميدي، آخر امروز آنقدر به خودم تلقين كردم تا كمكم داشت باورم ميشد كه "نه بابا اوضاع اونقدرها هم بد نيست... شايد آسمون همهجا همين رنگه..." ساعت حدود 2 بود كه داشتم ميرفتم خانه. حوالي آزادي بودم كه هليكوپتر زردي از بالاي سرم گذشت. بعد هم آمبولانسي با نشان ارتش، آزيركشان - ولي با صبر و حوصله! – از كنارم رد شد. هيچكدام زياد عجيب نبودند و من همچنان داشتم به خودم تلقين مي كردم كه اوضاع چندان هم بد نيست...
ولي ناخودآگاه، ياد محسن، با آن مرگ آنياش در ذهنام پا ميگيرد. يعني واقعا برادر 18 ساله ما، در حالي كه كمربند ايمني بسته بوده و در خياباني در شهر مشهد رانندگي ميكرده، خورده به ستوني كه آن كنار– بي هيچ حفاظي يا فاصلهاي از خيابان- كاشته شده بوده و در دم مرده؟ درست در طرف مقابل همان خياباني كه سال قبل جوان 22 ساله همسايه، افتاد در چاه مترو و مرد؟ 200 متر پايينتر از جايي كه رضا موسوي تصادف كرد و مرد؟ واقعا همهجا آسمان همينرنگ است؟ واقعا همهجا ستونها و تيرها و ديركها و چاهها و چالهها همينقدر عشقياند؟
ظهر خانه پدرزنم بوديم. موقع ناهار مجري خبر سقوط يك هواپيماي "باري" سي130 در "چند دقيقه پيش" را اعلام كرد و البته گفت كه همكارشان در محل حادثه است و "هماكنون ارتباط برقرار ميشود". (يعني واقعا خبرنگار سيما در عرض چند دقيقه رسيده آنجا؟!)
مطابق معمول بعد از چند بار عدم برقراري، آخر سر صداي گزارشگر به گوش ميرسد. باز همان تعارفات و سلامهاي "خدمت شما خانم فلان و بينندگان عزيز و محترم...".دهها بار تپقهاي گزارشگر را به اميد اطلاعات بيشتر گوش مي كنيم ولي او –با تكنيكهايي كه فقط از يك مداح يا روضهخوان برميآيد- همان اصل خبر را بارها و بارها تكرار ميكند. فقط يكجا از دهانش ميپرد كه آمبولانسها دير آمدهاند اما فوراً حرفش را پس ميگيرد.
ميمانم چه بگويم. مبهوت ميشوم. مادر ميگويد "اتفاقي زندهايم". صداها در مغزم ميپيچد.
اتفاقي زندهايم؟ اتفاقي زندهايم. آسمان همهجا همينرنگ است؟ اتفاقي زندهايم. زندهايم؟ اتفاقي زندهايم. اتفاقي... اتفاقي...
لطفا فقط نظرات مربوط به مطالب را بنویسید.