![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
بعدازظهر چهارشنبه، به خاطر فوت يكي از اقوام، راه افتادم به طرف مشهد. صبح زود رسيدم و آنهايي كه صبح زود يك روز سرد زمستاني به مشهد رسيده باشند، ميدانند چه سرماي استخوانتركاني دارد.
مادر در را باز كرد. گونه يخكردهام كه گونه نرم و گرم مادر را زيارت كرد؛ احساس قوي و غريبي را تجربه كردم. يك لحظه فهميدم كه خوشبختي چقدر ميتواند ساده و در دسترس باشد. خوشبختي، حتي در زمانه خاكستري و نااميد كنندهاي مثل حالا هم مي تواند خيلي راحت و بيپيرايه ظهور كند. شايد زيادي احساساتي شده بودم ولي مگر خوشبختي جز يك احساس است؟ مگر اين چند ماهي كه دائم احساس ميكردم خوشبخت نيستم، واقعا چيزي كم داشتم؟ گرسنه بودم يا بيمار يا مقروض؟ هيچكدام. اطرافيانم هم هيچكدام وضعيت بدي نداشتند. فقط احساس ميكردم كه در شرايط بدي هستم. نه آن احساس دروغ بود و نه اين. ميتوان از جامعهاي كه همهجايش را ريا و دروغ و خودخواهي گرفته، به خانهاي پناه برد كه گونههاي گرم و مهرباني در انتظار آدم است. ميتوان آرامش – كه سخت گريزپا و كمتر دستيافتيست- را، در هنگام شستن ظرفهاي مادر يافت.
ميتوان وقتي شام را برادرها ميخوري و با بچههايشان بازي ميكني، ناگهان عروسكي شوي و هزار بار بگويي "آه من چقدر خوشبختم!"
ميشود وقتي زغالها را براي قليان جرق ميكني توي دلت بگويي "گور پدر سياست، گور پدر هستهاي، گور پدر اقتصاد، گور پدر وبلاگ..."
بعضي وقتها چقدر راحت ميشود به همه چيز پشت پا زد. بعضي وقتها چه آسان ميتوان خوشبخت بود.
حسين درخشان در يكي از يادداشتهايش، خوانندهها را به تاسيس وبلاگ به زبان انگليسي تشويق كرده تا –به عقيده او-به اين وسيله به مردمان جهان نشان دادهشود :چقدر افكار آقاي احمدينژاد «در بين مردم ايران کم طرفدار دارد» و آدمهايي كه طرفدار نظريات رييسجمهورند « در اقليتاند».
به نظر من اين تصور كه متاسفانه الان در بين بسياري از دوستان وجود دارد نه تنها سادهدلانه است كه به خاطر «ابطالناپذيري»اش، غير علمي و حتي بيمعني هم هست.
واقعيت اين است كه آقاي احمدينژاد در سطح جهاني به خاطر موضوعاتي مثل "اعتقاد به محو اسرائيل" و "اصرار بردستيابي به فنآوري هستهاي" بحرانآفرين شناخته شده و اينها دقيقاً همانمواردي بودند كه نه احمدينژاد در ايام تبليغات انتخاباتي درباره آنها دروغ گفت و نه سفسطه كرد. هر كسي كه كمترين شعور و شناخت سياسي داشت، ميدانست كه تندروترين و اصولگراترين كانديدا از بين آن هشت نفر، احمدينژاد است. احمدينژاد شايد درباره عدالت اجتماعي و وضع معيشت عمومي وعدههايي داد كه نه تا الآن عملي شدهاند و نه اصولا امكان عملي شدن آنها هست؛ و به همين خاطر هم ميتوان بازخواستش كرد و هم ادعا كرد كه رايدهندگان به او چيز ديگري از عدالت مراد كرده بودند اما به هيچ وجه نميتوان او را متهم كرد كه مثلا در مورد مساله اسراييل يا ماجراي اتمي قول و فعلش مغاير بوده. دقيقا هم به همين خاطر است كه نه جماعتي كه به او راي دادند ميتوانند خود را در خصوص اين جريانات تبرئه كنند و نه مايي كه به احمدينژاد راي نداديم قادريم ادعا كنيم كه طرفداران نظرات احمدينژاد -در اين دو مساله بهخصوص- در اقليتاند.
اصلا دموكراسي يعني همين. يعني وقتي اكثر رايدهندگان امريكايي، در حالي كه بوش طرفدار جنگ و كري مخالف آن است؛ به بوش در مقابل كري راي ميدهند، مجبوريم اينطور نتيجه بگيريم كه بيشتر امريكاييها طرفدار جنگ هستند. البته اين به هيچ وجه دليلي بر ناديدهگرفتن دموكراتها و امريكاييهاي مخالف جنگ نيست، اما هرگز كسي هم نميتواند ادعا كند كه طرفداران بوش و جنگ در امريكا در اقليتاند. جرزني معنا ندارد.
ماجراي رييسجمهور شدن آقاي احمدينژاد هم از همين دست است و متاسفانه هرچقدر كه من و حسين هم با افكار او مخالف باشيم، نميتوانيم با كارهايي مثل وبلاگ انگليسي راهانداختن ثابت كنيم كه « آدمهايي مثل او در اقليتاند». اگر 17 ميليون راي را ناديده بگيريم؛ يك نفر حق دارد اين سووال را بپرسد كه پس چگونه ميتوان فهميد مردم ايران در مورد مسايل اساسي داخلي و بينالمللي چه نظري دارند؟
چطور وقتي كه 20 ميليون راي به خاتمي داده ميشد نتيجه ميگرفتيم كه مردم طرفدار نظريات خاتمي (اصلاحات، گفتگو، صلح، آرامش و آزادي...) هستند اما وقتي 17 ميليون راي به احمدي نژاد داده ميشود نميتوان نتيجه گرفت كه مردم طرفدار نظريات احمدينژاد هستند!
ما چند ميليون نفري كه به احمدينژاد راي نداديم ميتوانيم خودمان را اثبات كنيم و حق داريم كه به عنوان اقليتي بزرگ ظاهر شويم ولي حق نداريم آن 17 ميليون را نفي يا مصادره به مطلوب كنيم.
مهمتر از همه اينكه اگر فرض كنيم بيشترِ راي دهندگان به احمدينژاد به خاطر عواملي مثل لجبازي و شوخي و بيتفاوتي به او راي دادهاند (كه متاسفانه خيلي هم احتمال آن قوي است) لازم نيست موضوع را مالهكشي كنيم. همه بايد ياد بگيريم كه هر چيزي هزينهاي دارد و شرط بلوغ، تخمين هزينه و پرداخت آن است.
مي دانم كه متاسفانه در اينطور موارد اقليت هم به آتش اكثريت ميسوزد، ولي مگر راه ديگري هم هست؟ مگر در همين امريكا وقتي دموكراتها شكست ميخورند، در پرداخت هزينه ادامه جنگ جمهوريخواهان، اجبارا سهيم نميشوند؟
يادمان باشد، مخالفت، نقد و حتي مبارزه مشروع و حق ماست ولي مصادره به مطلوب و مالهكشي حق ما نيست.
بگذار دست كم در اين داستان بد، قهرمان قصه ما به بلوغ برسد.
1-وضعيت مملكت ما، دست كم از آن روزگاري كه من يادم مي آيد؛ طوري بوده كه آدم هميشه بايد آماده شنيدن حرفها و خبرهاي عجيب و غريب از جانب دولتمردان و حكومتيها باشد. ما هم كه هميشه آمادهبودهايم و در اين چند ماه اخير، با رييسجمهور شدن آقاي احمدينژاد، در اوج آمادگي به سر ميبريم!
عجب اينجاست كه گويا در غرب هم اوضاع چندان ميزان نيست. البته قاعدتا منظور از "ناميزاني اوضاع در غرب" اصلا و ابدا قياس گرفتن آن با اوضاع "شيرتوشير" اينجا نيست. ولي خب، آدم وقتي اخباري ميخواند نظير اينكه انكار هولوكاست در آلمان و برخي كشورهاي اروپايي جرم است، حق دارد جا بخورد، نه؟
تازهترين خبر از اين دست را امشب دشت كردم. تلويزيون صداي امريكا خبر داد كه بوش از دستور خود مبني بر "استراق سمع مكالمات تروريستهاي مظنون" دفاع كردهاست!
توجه داريد؟ "تروريستهاي مظنون" و نه "مظنون به اعمال تروريستي"!
2- اين آقاي ضرغامي گهگاهي كارهايي ميكند كه آدم مجبور ميشود "براي لحظاتي چند" هم كه شده، ازش خوشش بيايد! چند روز پيش در محل كارم چند لحظهاي تلويزيون روشن بود و اخبار شبكه خبر پخش ميشد. مجري از "ارباط مستقيم با خبرنگار صدا و سيما از محل رزمايش عاشقان ولايت" خبر داد. ارتباط برقرار شد و ديدم مجري هم ظاهرش و هم نامش چقدر شبيه ضرغامي، رييس صدا و سيماست! با اينهمه به چند دليل شك كردم كه نكند كس ديگري (مثلا برادر رييس صدا وسيما) باشد. اولا چون مجري خوب و مسلطي بود و از اتاق فرمان هم دستور ميگرفت در حالي كه هم مجريگري و هم دستور گرفتن از زير دست، شديدا دور از شان مديران طراز اول ماست. ثانيا چون لباس اسپورت با جليقه خبرنگاري تنش بود و اين از مديران تيپ سنتي-نظامي كه يا كت و شلوار ميپوشند و يا كاپشن مدل احمدينژادي، بعيد است و ثالثا اينكه نه گوينده اخباراشارهاي به رييس بودن مجري كرد و نه در زير نويس، به آن اشارهاي شده بود (در زير نويس فقط نوشته شده بود: ضرغامي، خبرنگار{يا همكار} اعزامي صدا وسيما). البته قاعدتا اين يك حركت نمايشيست و هيچكس از رييس صدا وسيما انتظار ندارد كه واقعا برود گزارشگر بشود اما ابتكار بسيار خوبي بود و صدها بار براي احترام گذاشتن به حرفه خبرنگاري، از سخنرانيهاي ملالآور آقاي ضرغامي بهتر و موثر بود. تازه ميتواند درسي باشد براي گويدگان اخبار و گزارشگران صدا سيما كه اينهمه براي هم تعارف تيكه پاره نكنند و چاپلوسي هم را نكنند.
3- دكتر جلايي پور در مقاله بسيار خوبي كه در شرق چاپ كرده، چهار مدل تغيير ساختار سياسي را به همراه مختصات و نتايج هر كدانم تشريح كرده و مدل دومي هم براي اصلاحطلبي عرضه كرده. اينها عبارتند از چهار الگوى تغييرات از بالا، تغييرات از پايين (انقلاب)، تغييرات از وسط (اصلاحات) و اصلاح طلبى سه جانبه .مطلب خيلي جالب است و به نظر من در صورت پيگيري، بر آينده سياسي ايران تاثير گذار خواهد بود. برايم خيلي جالب بود كه من يكي دو سال پيش به صورت خام و مبهم به همچين نتيجهاي رسيدهبودم و چيزهايي هم در رابطه نوشته بودم. البته مطلب دكتر جلايي پور پختهتر و تا حدودي آكادميك است. توصيه مي كنم حتما آنرا بخوانيد.
اين هم قسمتي از خلاصه متن:
در الگوى اصلاحات اين «شهروندان فعال سياسى» هستند كه بيشتر مورد توجه قرار مى گيرند، در صورتى كه در اغلب جوامع مدرن فعلى ما با «شهروندان فعال غيرسياسى» هم روبه رو هستيم. در الگوى اصلاح طلبى سه جانبه با «حق سياسى نبودن» شهروندان برخورد واقع بينانه ترى صورت مى گيرد.
اصلاحات سه جانبه، حداقل به دو دليل قابل دفاع است. دليل اول سلبى است زيرا هر سه الگوى ديگر در جامعه ايران تجربه شده و هر كدام با معضلاتى همراه بوده است. دليل دوم اينكه، اشاره به چهار نمونه تجربى شوراها، صندوق هاى قرض الحسنه، كميته امداد و برخى موسسات فرهنگى و آموزشى به عنوان شواهدى است كه نشان مى دهد اگر اين الگو جهت گيرى اصلى نيروهاى فعال جامعه قرار بگيرد مى تواند موثر واقع شود.
حرفهاي اخير آقاي احمدينژاد در مورد اسرائيل را من بطور موازي ناشي از چند چيز ميدانم:
اول علاقه شديد به داشتن چهرهاي كاريزماتيك، جلب توجه جهاني(به هر قيمتي) و ماندگاري در تاريخ (ايضا به همان قيمت قبلي!)
دوم تحريك قدرتهاي منطقهاي و فرامنطقهاي نسبت به برخورد با ايران و حتي تعرض نظامي. اين هم بهاي سنگيني است كه رييس اين دولت حاضر است بپردازد (البته از كيسه من و شما) تا به اين وسيله نسبت به ناكارآمديهاي داخلي فرافكني شود. تجربه درخشان (!)دهه اول انقلاب واقعا هر آدمي در موقيت رييس دولت را وسوسه ميكند. هزينه جنگ را با كمال ميل بپرداز (ايضا از همان كيسه قبلي!) اما در عوض خيالت بابت تركتازي در زمينه آزاديهاي فردي و اجتماعي، مقوله اقتصاد و فرهنگ و ... راحت باشد!
سوم باور كردن پروژههاي به ظاهر افشاگرانهاي كه توسط رسانه رسمي صدا وسيما و روزنامههايي مثل كيهان و مثلا پژوهشگراني از قبيل سليمي نمين در اين ده پانزده سال توليد و دنبال شده و ميشود به راحتي ميتواند بر ذهن سادهدلان و عوام تاثير بگذارد. "توهم نفوذ صهيونسم در همه چيز و همه جا" يكي از مهمترين پروژههاي رسانهاي-تبليغاتي اين ايام بوده كه يكي از شاخههاي آن همين اعتقاد به "ساخته و پرداخته بودن اخبار جعلي مبني بر آدمسوزي و حتي بدرفتاري با يهوديان در جنگ جهاني دوم" است. حالا فرض كنيد يكي از كساني كه شديدا تحت تاثير اين القائات بوده، بشود رييس جمهور!
پ.ن.
در خبرهاي يك رسانه خارجي و در حاشيه صحبتهاي اخير آقاي احمدي نژاد آمده بود:
طبق قوانين آلمان هر كس واقعه بدرفتاري (يا هولوكاست، درست يادم نيست) با يهوديان توسط هيتلر را انكار كند مجرم شناخته ميشود! {نقل به مضمون}
واقعا هنوز نميتوانم اين خبر را باور كنم ولي اگر چيزي شبيه به اين واقعيت داشته باشد، واقعا بايد براي آزادي بيان و انديشه در آلمان هم متاسف بود. چه فرقي ميكند كه سوژه "اعتقاد به وجود خدا" باشد يا هولوكاست؟ اصلا شايد يكي دلش بخواهد همهچيز را انكار و آنرا اعلام هم بكند. به كسي چهمربوط؟ يك بام و دو هوا كه نميشود.
بعد از چند هفته افسردگي و نااميدي، آخر امروز آنقدر به خودم تلقين كردم تا كمكم داشت باورم ميشد كه "نه بابا اوضاع اونقدرها هم بد نيست... شايد آسمون همهجا همين رنگه..." ساعت حدود 2 بود كه داشتم ميرفتم خانه. حوالي آزادي بودم كه هليكوپتر زردي از بالاي سرم گذشت. بعد هم آمبولانسي با نشان ارتش، آزيركشان - ولي با صبر و حوصله! – از كنارم رد شد. هيچكدام زياد عجيب نبودند و من همچنان داشتم به خودم تلقين مي كردم كه اوضاع چندان هم بد نيست...
ولي ناخودآگاه، ياد محسن، با آن مرگ آنياش در ذهنام پا ميگيرد. يعني واقعا برادر 18 ساله ما، در حالي كه كمربند ايمني بسته بوده و در خياباني در شهر مشهد رانندگي ميكرده، خورده به ستوني كه آن كنار– بي هيچ حفاظي يا فاصلهاي از خيابان- كاشته شده بوده و در دم مرده؟ درست در طرف مقابل همان خياباني كه سال قبل جوان 22 ساله همسايه، افتاد در چاه مترو و مرد؟ 200 متر پايينتر از جايي كه رضا موسوي تصادف كرد و مرد؟ واقعا همهجا آسمان همينرنگ است؟ واقعا همهجا ستونها و تيرها و ديركها و چاهها و چالهها همينقدر عشقياند؟
ظهر خانه پدرزنم بوديم. موقع ناهار مجري خبر سقوط يك هواپيماي "باري" سي130 در "چند دقيقه پيش" را اعلام كرد و البته گفت كه همكارشان در محل حادثه است و "هماكنون ارتباط برقرار ميشود". (يعني واقعا خبرنگار سيما در عرض چند دقيقه رسيده آنجا؟!)
مطابق معمول بعد از چند بار عدم برقراري، آخر سر صداي گزارشگر به گوش ميرسد. باز همان تعارفات و سلامهاي "خدمت شما خانم فلان و بينندگان عزيز و محترم...".دهها بار تپقهاي گزارشگر را به اميد اطلاعات بيشتر گوش مي كنيم ولي او –با تكنيكهايي كه فقط از يك مداح يا روضهخوان برميآيد- همان اصل خبر را بارها و بارها تكرار ميكند. فقط يكجا از دهانش ميپرد كه آمبولانسها دير آمدهاند اما فوراً حرفش را پس ميگيرد.
ميمانم چه بگويم. مبهوت ميشوم. مادر ميگويد "اتفاقي زندهايم". صداها در مغزم ميپيچد.
اتفاقي زندهايم؟ اتفاقي زندهايم. آسمان همهجا همينرنگ است؟ اتفاقي زندهايم. زندهايم؟ اتفاقي زندهايم. اتفاقي... اتفاقي...
ميگويند بر روي سفينههايي كه در فضا، به سوي مقصدهاي دور و گاه نامعلوم رها ميشوند؛ جملاتي را به زبانهاي زنده زميني مينويسند تا اگر روزي روزگاري به دست موجوداتي هوشمند افتاد، يا اگر در پس هزاران سال باز به دست اخلاف همين آدميان رسيد، بدانند كه مايي بوديم و حرفي داشتيم. اين شايد مثل همان "نامه در بطري"هايي باشد كه آدمهاي گير افتاده در جزيرههاي دور دست و متروك، بارها و بارها به دريا ميافكندند. نوشتههايي كه فقط براي كمك خواستن نبوده، براي اعلام بودن و رنج بردن هم بوده...
چند روزيست كه به اين فكر ميكنم كه با اين فراگيري دنياي سايبر و ماناييِ اشياءِ اين فضا، انگار ما هر روز بطري-نامهاي به اقيانوس يا سفينهاي به آسمان ميفرستيم. حالا حتي پاك كردن منبع اصلي هم باعث پاك شدن و نابودي قطعي نوشتهها نميشود. به همين نسخههاي ذخيره شدهاي كه موتورهاي جستجو – فارغ از بود يا نبود منبع اصلي- در اختيارمان مي گذارند نگاه كنيد. نسلهاي بعدي براي يافتن منابع و نوشتار مانند نسلهاي قبلي محدود نخواهند بود. شايد همه چيز زير انگشتان آنها باشد.
نوشتههاي كوچك و كم اهميت من هم شايد روزي روزگاري در يك جستجوي اتفاقي از ميان هزاران ميليارد صفحه ذخيرهشده، براي نوادههايم زنده شوند. شايد آن روزگار، روزگار بهتري باشد، شايد هم نباشد؛ ولي دست كم خيلي با اين ايام متفاوت خواهد بود. دلم ميخواهد آنها بدانند آدمهايي بودند در اين زمان و مكان كه رنج ميبردند، آزار ميديدند و هر روز روحشان آزرده ميشد. افسردگاني كه هر سازي شنيدند بدآهنگ بود و هررنگي كه ديدند ريا داشت. آدمهايي كه عاقبت در پلشتي غرق شدند....
من حالا كف اقيانوس هستم