![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
اول كه نوشتهي علي را ديدم كه خبر داده بود كه ديگر نميخواهد وبلاگ بنويسد؛ جا خوردم. هم جا خوردم و هم باز آن حس نااميدي و ياس پوچآلود تمام بدنم را مثل تبي درهم گرفت. اين كه علي را من هم مثل خيليهاي ديگر دوست دارم و ازش چيزهاي زيادي ياد گرفتم؛ يا اينكه چقدر در امورات دبش كمك حال بود؛ يا اينكه چه خوب وبلاگ مينوشت ... همه و همه چيزهايياند كه ميتوان درباره هر كدام يادداشتي نوشت و چاشنيِ بدرقهاي "آبرومند" با پاياني نوستالژيك كرد. اما من قصد چنين كاري ندارم.
تصميم علي به خودش مربوط است. بهخصوص آنكه علي از لحاظ شخصيتي آدمي است باوقار، آرام و متامل كه قبل از تصميم و عملي خوب فكرهايش را ميكند و جوانب را ميسنجد و لابد اين تصميمش هم همان روال را طي كرده. تازه مگر علي از وبلاگنويسي چه سودي ميبرد كه حالا من براي خسرانش دل بسوزانم و تحذيرش كنم؟ دلم هم اگر بسوزد براي خودم است كه يكي از وبلاگهاي محبوبم تعطيل ميشود، كه آخرين راه گپو گفت با بهترين دوست شرقيام مسدود مي شود...
پس بگذاريد فقط بخشي از احساسام را در مورد اين كار علي بنويسم.
من احساس ميكنم علي خستهاست و دلگير. "دلگير" واژهي ژرفيست. دستكم عميقتر از "دلخور" يا حتي "آزرده" است. و شايد مهمترين فرقش اين باشد كه آدم دلگير، از شخص معيني، به خاطر كاري مشخصي، و در يك زمان معلوم نارحت و غمگين نميشود. فرآيندي كه او را به اين حس غمبارِ به بيتفاوتيآميخته، ميرساند تدريجي است و حاصل مجموعهاي از شرايط و عوامل. طوري كه حتي اگر هم از خودش بپرسي، دقيقا نميداند از كي و چرا و از چه موقعي دلگير است.
نميخواهم پيشداوري يا قضاوتي بدهم ولي باز هم احساس ميكنم بسياري از بچههايي كه در كار سياست بودند و به خصوص آنهايي كه مستقيم در انتخابات اخير وارد شدند (البته منظورم بچههاي علاقهمند و دغدغهدار است و نه آنهايي كه به صورت يك شغل يا براي منافع شخصي در اين زمينه وارد مي شوند) بيشتر به اين حال رسيدند. و اين زياد به خاطر شخص احمدينژاد و كارهايي كه مي كند نيست، بلكه با اين اتفاق و انتخاب، احساس زندگي در چنين جامعهاي احساسي، لجباز، غيرقابلپيشبيني، سمپاتپرور، كم حافظه و ... بيشتر و عريانتر رخ مي نمايد و اين است كه آدم را عذاب ميدهد و كمكم ممكن است همان احساس "تنهايي در ميان جمع و غريبگي بين آشنايان" به آدم دست بدهد.
يادم ميآيد وقتي نتايج دور اول اعلام شد، روزنامه بوديم.علي آمد توي اتاق و گفت "از امروز تا يه هفتهي ديگه، نميخوابيم". هيجانزده بود ومصمم. و آن يك هفته عجيب كار كرديم. بعد هم خستگي بدجوري به تنمان ماند. موقع اعلام نتيج دور دوم هم هردو همانجا بوديم. بهتمان زد. علي "گل دراومد از حموم خواند" خواند. يا شايد ميخواست بخواند. ساعت حدود 3 صبح بود كه رضا داديم برويم خانه؛ يا شايد به زور سرايدار روزنامه بيرونمان كرد. آخر خيلي ميل به رفتن نداشتيم.
علي را رساندم تا خانه. اصرار ميكرد خودش ميرود و تعارف نمي كرد. ذاتاً محجوب است. 
بين راه چند تا عكس گرفتيم. همينجوري. شايد به اصرار من. نميدانم چرا دوست داشتم آن غم و بهتزدگي آن شبمان جايي ثبت شود. ميدانستم كه عكس هم كه نگيريم، باز هم ثبت ميشود. اگر از صورتمان هم برود از دل و مغزمان نمي رود. نرفت.
بگذريم. شايد هم من از بن در اشتباهم. بيخيال؛ دست كم خاطرهاي نوشتهشد. خاطرهاي كه خيلي خاص هم نبود.
ولي عليآقا -به هر دليلي كه نمي خواهي بنويسي- اگر شرايط جور شد، يا دستكم آنقدر جور شد كه بتواني بنويسي، بنويس. خودت ميداني دستكم من چقدر مايلم كه تو اينجا باشي. هيچِ هيچ خبرت را كه داريم! و در اين زمانهي "لالپرست" اين خودش كم چيزي نيست. يادت باشد زنداني، با پنجههايش ديوار را خط مياندازد تا حداكثر بگويد "ما روزگاري اينجا بوديم".بيشتر از اين اصراري و تذكري نيست. جز اينكه
زندهاست باد
هرچند زخمي عميق
از كوه
خوردهاست
باد
((شاملو))
سلام
شاید مشکلات زندگی و یا توهین کس یا نمی دانم رنجش از دست این و آن ولی هر چه هست این را می دانم ادمی که به قلم و کاغذ عادت کرد باید یک جایی این را بنویسد. چه در وب و یا روزنامه. علی هم یک روزی می آید.
salam agha mahmood age lotf konid oon payannama ro baram befrestid... ostad ke vel nemikone ke...
لطفا فقط نظرات مربوط به مطالب را بنویسید.