![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
اول خبر:
بنا به آخرين اخبار ارسالي از سوي ايسنا و بي بي سي، روزنامه شرق توقيف شده و از چهار نفر از مسولين ارشد روزنامه، يعني عطريانفر، خدابخش، قوچاني و رحمانيان؛ دست كم تا به حال دونفر (عطريانفر و قوچاني) بنا به حكم دادستاني تهران بازداشت شدهاند. همينطور درِ اصلي ساختمان شرق هم پلب شده و كسي حق ورود ندارد (تكليف شركتهايي كه دفترشان در آن ساختمان است چه ميشود؟!).
به گزارش فارس، سخنگوي قوه قضائيه اعلام كرده كه بنا به دستور مستقيم رييس اين قوه و بنا به درخواست مكرر مجلس و رييس جمهور، دادستاني تهران مكلف شده است تا كليه رسانههايي را كه "چوب لاي چرخ دولت عدالتگستر ميگذارند " و "با انتقادهاي مخرب در صدد نااميدي مردم و مسولان از آرمانهاي انقلاب هستند" را شناسايي و با آنها برخورد قاطع و سريع كند!
به اين ترتيب روند مقابله با مطبوعات اصلاحطلب وارد فاز عملياتي شده و به زودي نوبت به ساير رسانهها (مثل سايتها) هم خواهد رسيد.
هنوز معلوم نيست كه بازداشت و انتقال عمادالدين باقي به مكان نامعلومي كه دو روز پيش رخ داد در همين رابطه بوده يا نه. (ولي به طور قطع قصه "برخورد قاطع و سريع" سر دراز دارد!)
چند روز پيش هم محسن كديور در نزديكي منزلش مورد هجوم عدهاي چفيه بهدوش قرار گرفته و به شدت مضروب شده بود.
و اما نكته....
از خواندن اخبار و گزارشهاي بالا چه حسي به شما دست داد؟ موهاي تنتان سيخ شد؟ عرق سرد بر پيشانيتان نشست؟ نا اميد شديد؟ با خودتان گفتيد "بالاخره شروع شد..."؟
اگر حالاتي اينچنيني داشتيد خوشحال باشيد كه تمام اين اخبار و گزارشات دروغ و بيپايه بود. البته فعلا...
اگر هم از خواندن آن اخبار حس خاصي بهتان دست نداد كه ....هيچي؛ راحت باشيد! (ميگويند يك نفر دراز كشيده بود لب جوي آب و آب ميخورد.
يك نفر گفت: داداش اينطوري آب نخور.
طرف جواب داد: چرا؟
گفت: چون ميگن هركسي اينطور آب بخورد عقلش كم ميشود.
طرف پرسيد: عقل ديگه چيه؟
جواب شنيد: هيچي بابا راحت باش. آبتو بخور!)
حالا چرا اينها را سر هم كردم؟
اينها را ساختم تا بلكه به اين دوستاني كه با سادهلوحي تمام، دائما ميگويند "... مطمئن باش از اين فراتر نميروند... ديگر فضا را بيشتر از اين نمي توانند ببندند... اين ديگر آخرين حد است..." و از اينطور حرفها، و هر بار كه حضرات "از اين فراتر ميروند" بازهم اين دوستان مطمئن هستند كه "ديگر از اين فراتر نميروند"! تلنگري بزنم.
تلنگر ميتواند گاهي در قالب يك دروغِ بالقوه راست باشد. دروغي كه در اين شرايط بهراحتي ميتواند پذيرفته شود و دردناكتر آنكه بهراحتي ميتواند به واقعيت بپيوندد. در تلاقيگاه كابوس و مضحكه و واقعيت.
در اينجا...
پ.ن.
راستي اگر ميخواهيد در تلنگرزني سهيم باشيد به اين مطلب لينك بدهيد (البته طبيعتا تيتري انتخاب كنيد كه موضوع در ابتاداي امر لو نرود)
در ايام انتخابات كه براي آن حمايتنامه نسبتا مشهور امضا جمع مي كرديم، تلفني هم به مرحوم آتشي زديم براي امضا. قبول كرد اما گفت چون حروف اول اسمش "آ" و"ت" است، معمولا نامش در اول جمع امضاكنندگان بيانيهها ميآيد واين تا حالا برايش كم دردسرساز نبوده است.
جالب اينجا بود كه برخي از كساني كه بالاخره بعد از عمري امضايشان پاي اين حمايتنامه بود تماس ميگرفتند و ميگفتند اسمشان را از اول رديف ببريم به وسط! يعني اگر بر اساس فهرست الفبايي اسمشان در اول رديف يك حرف بود، همينقدر "ديدهشدن" هم برايشان وحشتآور بود؛ آنهم پاي يك حمايتنامه و نه مثلا اعتراضنامه كه دردسرهايش به مراتب ميتواند بيشتر باشد.
چند هفته پيش كه راهيافتهاي در مجلس هفتم آن تهمتها و ناسزاها را نثار آتشي كرد {-}، با خودم فكر كردم آيا واقعا سابقه "طاغوتي" منوچهر آتشي اينها را به خشم آورده يا ديدن اسم آتشي در ابتداي اسامي امضاكنندگان بسياري از بيانيههاي اعتراضآميز و ناخوشآيند به مذاق حكومت آنها را عصباني كرده؟
هرچه كه بود آتشي آدمي با شهامت و مسوليتپذير بود. آدم اهل فرهنگ اين مملكت كه از دور حتي دستي بر آتش داشته باشد، بايد پذيراي بسياري از محروميتهاي اجتماعي و اقتصادي باشد و اين رسم پليد ربطي به اين حكومت و آن حكومت ندارد. "آتشي" كه باشد وضع بدتر هم ميشود. يادش گرامي.
اول كه نوشتهي علي را ديدم كه خبر داده بود كه ديگر نميخواهد وبلاگ بنويسد؛ جا خوردم. هم جا خوردم و هم باز آن حس نااميدي و ياس پوچآلود تمام بدنم را مثل تبي درهم گرفت. اين كه علي را من هم مثل خيليهاي ديگر دوست دارم و ازش چيزهاي زيادي ياد گرفتم؛ يا اينكه چقدر در امورات دبش كمك حال بود؛ يا اينكه چه خوب وبلاگ مينوشت ... همه و همه چيزهايياند كه ميتوان درباره هر كدام يادداشتي نوشت و چاشنيِ بدرقهاي "آبرومند" با پاياني نوستالژيك كرد. اما من قصد چنين كاري ندارم.
تصميم علي به خودش مربوط است. بهخصوص آنكه علي از لحاظ شخصيتي آدمي است باوقار، آرام و متامل كه قبل از تصميم و عملي خوب فكرهايش را ميكند و جوانب را ميسنجد و لابد اين تصميمش هم همان روال را طي كرده. تازه مگر علي از وبلاگنويسي چه سودي ميبرد كه حالا من براي خسرانش دل بسوزانم و تحذيرش كنم؟ دلم هم اگر بسوزد براي خودم است كه يكي از وبلاگهاي محبوبم تعطيل ميشود، كه آخرين راه گپو گفت با بهترين دوست شرقيام مسدود مي شود...
پس بگذاريد فقط بخشي از احساسام را در مورد اين كار علي بنويسم.
من احساس ميكنم علي خستهاست و دلگير. "دلگير" واژهي ژرفيست. دستكم عميقتر از "دلخور" يا حتي "آزرده" است. و شايد مهمترين فرقش اين باشد كه آدم دلگير، از شخص معيني، به خاطر كاري مشخصي، و در يك زمان معلوم نارحت و غمگين نميشود. فرآيندي كه او را به اين حس غمبارِ به بيتفاوتيآميخته، ميرساند تدريجي است و حاصل مجموعهاي از شرايط و عوامل. طوري كه حتي اگر هم از خودش بپرسي، دقيقا نميداند از كي و چرا و از چه موقعي دلگير است.
نميخواهم پيشداوري يا قضاوتي بدهم ولي باز هم احساس ميكنم بسياري از بچههايي كه در كار سياست بودند و به خصوص آنهايي كه مستقيم در انتخابات اخير وارد شدند (البته منظورم بچههاي علاقهمند و دغدغهدار است و نه آنهايي كه به صورت يك شغل يا براي منافع شخصي در اين زمينه وارد مي شوند) بيشتر به اين حال رسيدند. و اين زياد به خاطر شخص احمدينژاد و كارهايي كه مي كند نيست، بلكه با اين اتفاق و انتخاب، احساس زندگي در چنين جامعهاي احساسي، لجباز، غيرقابلپيشبيني، سمپاتپرور، كم حافظه و ... بيشتر و عريانتر رخ مي نمايد و اين است كه آدم را عذاب ميدهد و كمكم ممكن است همان احساس "تنهايي در ميان جمع و غريبگي بين آشنايان" به آدم دست بدهد.
يادم ميآيد وقتي نتايج دور اول اعلام شد، روزنامه بوديم.علي آمد توي اتاق و گفت "از امروز تا يه هفتهي ديگه، نميخوابيم". هيجانزده بود ومصمم. و آن يك هفته عجيب كار كرديم. بعد هم خستگي بدجوري به تنمان ماند. موقع اعلام نتيج دور دوم هم هردو همانجا بوديم. بهتمان زد. علي "گل دراومد از حموم خواند" خواند. يا شايد ميخواست بخواند. ساعت حدود 3 صبح بود كه رضا داديم برويم خانه؛ يا شايد به زور سرايدار روزنامه بيرونمان كرد. آخر خيلي ميل به رفتن نداشتيم.
علي را رساندم تا خانه. اصرار ميكرد خودش ميرود و تعارف نمي كرد. ذاتاً محجوب است. 
بين راه چند تا عكس گرفتيم. همينجوري. شايد به اصرار من. نميدانم چرا دوست داشتم آن غم و بهتزدگي آن شبمان جايي ثبت شود. ميدانستم كه عكس هم كه نگيريم، باز هم ثبت ميشود. اگر از صورتمان هم برود از دل و مغزمان نمي رود. نرفت.
بگذريم. شايد هم من از بن در اشتباهم. بيخيال؛ دست كم خاطرهاي نوشتهشد. خاطرهاي كه خيلي خاص هم نبود.
ولي عليآقا -به هر دليلي كه نمي خواهي بنويسي- اگر شرايط جور شد، يا دستكم آنقدر جور شد كه بتواني بنويسي، بنويس. خودت ميداني دستكم من چقدر مايلم كه تو اينجا باشي. هيچِ هيچ خبرت را كه داريم! و در اين زمانهي "لالپرست" اين خودش كم چيزي نيست. يادت باشد زنداني، با پنجههايش ديوار را خط مياندازد تا حداكثر بگويد "ما روزگاري اينجا بوديم".بيشتر از اين اصراري و تذكري نيست. جز اينكه
زندهاست باد
هرچند زخمي عميق
از كوه
خوردهاست
باد
((شاملو))
"عمو رضا" عموی كوچك ماست. از سن 8 سالگی، مثل یک برادر با ما زندگی کرده و حالا هم سالهاست که با زن و دو دخترش طبقه بالای خانه آقاجان زندگی میکند. هنوز 50 سالش نشده اما اكثر موي سر و صورتش سفيد شده. عمو از بيست و هفت، هشت سال پيش تا همين چند ماه قبل تكنيسين اورژانس بود و هر هفته سر و كارش با مجروح و مصدوم و مرده. عمورضا گه گاه به اصرار ما، خاطرات وحشتناكي را از برخی ماموریتهایش تعریف میکرد که مو بر بدنمان راست میشد: سرهای بریدهی یک جنایت، اجساد لهشدهی تصادفها، جسدهای سوخته، مثلهشدهها... . وقتی که از تصور این صحنهها هم نزدیک بود حالمان منقلب شود دیدن قیافه خونسرد عمو به یادمان میآورد که او "تازهتازه" و بعضا هفتهای چند مرتبه نه فقط اینطور صحنهها را میبیند که حتی در جمعآوری –بعضی وقتها سرهم کردن!- و انتقال آنها هم نقش مستقیم و بیواسطه دارد. بعد از عمورضا میپرسیدیم که حالش بد نمیشود از دیدن و لمس آنها چیزها؟ عمو هم با خونسردی پاسخ میداد که آنقدر از این صحنهها دیده که برایش عادی شده...
درست بهمن پارسال بود که رنگ عمو پرید و دست و پایش به لرزه افتاد. چندماه قبل از اینکه بازنشسته شود و درست زمانی که بیش از هر وقت دیگر "عادت کردهبود".
عمو میگفت که محسن سالم بوده. فقط کمی خون از بینیاش آمده و یک سوراخشدگی جزئی روی ران پایش بوده. شاید کمی هم پیشانیاش زخمی شده و تمام اینها برای جسد جوانی 18 ساله یعنی "سالم بوده". با تمام اینها حال عمو بد شد و از دیدن مرده به رعشه افتاد...
عمو رنج و مرگ دیگران را با فاصله میدید. عمو هیچ احساس قرابتی با آن جوان مثله شده یا آن دختر تجاوز دیده یا کودک بیسر نمیکرد. کارش هم درست بود. عمورضا اگر نمیتوانست آن شیشه شفاف اما ضخیم و غیر قابل نفوذ را بین خودش و آنها بگذارد، همان سالهای اول از آنهمه رنج و درد و جنایت و خون و عفن و مرگ، میبرید.
محسن اما اینسوی شیشه بود. پس نه فقط مرگش، که حتی جسدش –جسد سالمش!- عمو را لرزاند...
آنکه این روزهای هول لبخند میزند، هنوز آنسوی شیشه است. دست و پا زدنهای امثال من یا علی یا مهدی، نه به خاطر آنست که امید زیادی به فایده کارهایمان داریم یا زیادتر از بقیه می دانیم یا... نه، فقط ما اینسوی شیشهایم... .
"در قرن ما، شكار موجودات انساني شكار طبقه ممتاز است: آنهايي كه كتاب ميخوانند يا سگ دارند"
عبارتيست از كتاب والس خداحافظي ميلان كوندرا؛ آنجا كه يك زنداني سياسي قديمي –كسي كه سالها زندان گذرانده و محروميت كشيده- سگي را در پارك از دست پيرمردهاي حزبي – كه مثل تمام ايدئولوژيزدههاي دنيا، وظیفه خطیر پاکسازی جامعه از هر چیز پلید را دارند- نجات میدهد. برای درک چنین موقعیتی اصلا لازم نیست چنان شخصیتی و موقعیتی داشت. کافیست در چکسلواکی چند دهه قبل زندگی کرده باشی یا فاشیستهای 60 سال قبل را دیده باشی یا چند روزی را زیر سایه دایی یوسف به صبح رسانده باشی یا چندباری جوانان بازوبندبستهی "نژاد برتر" را در خیابان زیارت کرده باشی...
"شکار طبقه ممتاز" یک نیاز برای جوامع تودهگرایی است که طبقه حاکم سخت نیازمند سوار شدن و انرژی گرفتن از موج نفرت مردم است. همان موجی که شکل اغراق شده (یا عریانتر؟) آن در "1984" در قالب "زنگ نفرت" تجلی پیدا میکند.
شکار طبقه ممتاز برای ما هم آشناست. ما با آن زندگی میکنیم و از بخت بد یا خوش، در تیررس آن هم بودهایم. شدت و گستره این "شکار"گری به میزان نیاز طبقه حاکم به آن "موج نفرت" است. هر چه آنها ضعیفتر و در تحقق وعدههای تودهپسندشان کمتوانتر، نیاز به موج نفرت بیشتر و هر چه این بیشتر، گستره و شدت شکار طبقه ممتاز قویتر.
دولت ضعیف است و موج نفرت بالا میآید.
مطلب بلندي در مورد ترجمه يك كتاب بسيار معروف را با مشقت تايپ كرده بودم و ميخواستم بگذارم روي وبلاگم كه بر اثر حمله ددمنشانه خيل كثيري از ويروسهاي كامپيوتري، هاردم (... البته بديهي ست كه "هارد كامپيوتر"م منظور است!) به كما رفت و هنوز معلوم نيست سر فايلهاي نارنينم چه آمده.
اميدوارم بتوانم آن متن را بازيابي كنم والا حوصله دوبارهنويسياش را ندارم. تا اينجاي كار همينقدر بنويسم كه بازار ترجمه كتاب در ايران، خيلي آشفته است. البته اين نكته جديدي نيست و در اين مملكت كه "كپيرايت" بيشتر نوعي شوخي تلقي ميشود، عجيب نبايد باشد كه مثلاً براي زودتر چاپ كردن دنباله جديد هري پاتر- كتابي كه كتابخوانان هميشه در صحنه همهجاي دنيا، براي زودتر خواندنش جلوي كتابفروشيها صف ميكشند- ناشري شبانه به در خانه چند مترجم برود و به هر كدام چندصفحهاي را بدهد كه "اين را تا هفته آينده ترجمه كن و سريع برسان كه بچسبانيم به متنهاي ديگر مترجمان، تا از رقيب عقب نمانيم..."!
عجيب اينجاست كه صورتهاي بزككردهاي از همين "ترجمهبازي"ها در حوزههايي يافت ميشود كه به دنياي فكر و انديشه نزديكتر است و لاجرم از چنان عطشهاي نوجوانانهاي دور. و اگر باور نداريد نگاهي بكنيد به ترجمههاي ريز و درشت (متكثر!) از نويسندهاي مثل ميلان كوندرا كه برگردان اثري از او دست كم محتاج آشنايي اوليه با ادبيات و فلسفه جهان است (و البته تسلط بر زبانهاي مبدا و مقصد!).
بعضي از اين ترجمهها آنچنان خشك، زمخت، سترونشده، بهدور از زبان داستاني نويسنده و از همه مهمتر "نادرست" اند كه كشف مزخرف بودن ترجمه، احتياجي به دسترسي و مطابقت با متن اصلي ندارد. والبته معمولا اشكال از "سانسور و سانسورچيها" و "غيرقابل انتشار بودن قسمتهايي از متن اصلي كه حاوي مسايل جنسي بوده" است!
يكي از شاهكارهاي اين دست، ترجمه فردي به نام آيسل برزگر از چند داستان كوندرا، تحت عنوان "دون ژوان" است. اما چرا از ميان اينهمه شاهكار ترجمه - كه هر كدام به تنهايي براي منزجر كردن خواننده از هر چي كتاب و ادبيات و كوندارست، كفايت مي كند!- اين شاهكار را انتخاب كردم؛ دليلي دارد. و آن هم اينكه مترجم در مقدمه اظهار داشته:
"بايد هر روز هزاران بار خدا را شكر كرد كه نويسندگاني چون كوندرا، زبان فارسي نميدانند و نميدانم اگر روزي، چنين نويسندگاني، ميدانستند چه بر سر آثارشان ميآيد چه ميگفتند." و از ايندست حرفها.
بعد خواننده بدبخت كه چنين ادعاي گزاف و موضع نقادانهاي را ديده، و لابد چنان جوگير هم شده كه ديگر دريابندري و فرزانه و آشوري هم ارضايش نميكنند (...ايضاً منظور ارضاي ادبيست!)، با متني روبرو ميشود كه علاوه بر مجموعهاي از اشتباهات و بيسليقگيهاي "ديگرمترجمان" ، حتي با شمايل ظاهري ناپسندي هم روبروست (تصور كنيد تمام فونت يك كتاب بولد باشد!). بله واقعاً "بايد هر روز هزاران بار خدا را شكر كرد كه نويسندگاني چون كوندرا، زبان فارسي نميدانند..."