![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
دكتر عبدالكريم سروش، چندي پيش در جمع دانشجويان ايراني در سوربن پاريس درباره نسبت دمكراسي و تشيع سخناني گفت كه ابتدا به صورت يك گزارش در يك وبلاگ و پس از آن در برخي سايتهاي خبري، درج شد. آنچنان كه از آن گزارش برميآمد، سروش گاه به تلويح و گاه به تصريح، مذهب تشيع و به ويژه عقيده مهدويت را با دمكراسي ناسازگار دانسته و علاوه بر اين، روحانيت شيعه را نه عوامزده كه عوام خوانده بود. اين گزارش در برخي رسانهها و مجامع تئوريك علمي و ديني، سر و صدايي به پا كرد و توجه برخي از اهل فن را برانگيخت. با اين حال، چون گزارش حاوي گزيدههايي از سخنان دكتر سروش بود، مشخص نبود كه آيا با منظور گوينده منطبق است يا خير.
پس از اندكي، يكي از روحانيون مقيم خارج از كشور كه گويا سابقه همنشيني و دوستي با سروش نيز دارد (سعيد بهمنپور) مقالهاي با عنوان «تأسفي بر سخنان يك دوست» را در نقد تقريرات اخير سروش در «بازتاب» منتشر كرد.
پس از اين بود كه يكي از مهمترين نامهها (يا مقالات) دكتر سروش در پاسخ به نقد بهمنپور، نوشته و براي «بازتاب» ارسال شد كه تقريبا به طور همزمان در پربينندهترين سايتهاي خبري فارسي (بازتاب و خبرنامه گويا) منتشر شد. (اما احتمالا به خاطر حساسيتبرانگيز بودن موضوع و لحن بيپرواي سروش در نقد و رد عقايد شيعه، در مطبوعات -حتي روزنامه شرق- بازتابي نيافت)
به اين بهانه ميخواهم اولا لب نظريات و مدعيات سروش در مقاله اخيرش را فهرست كنم تا براي برخي كه اصل مطلب را نخواندهاند، روشن شود؛ ثانيا بهطور بسيار گذرا نگاهي به زندگي و شخصيت علمي سروش داشتهباشم و ثالثا چند نكته كه به نظرم رمز ماندگاري كساني چون سروش است، را خاطرنشان كنم.
صريحتر و شفافتر
سروش مطلب اخيرش را در قالب نامهاي خطاب به «حجتالاسلام بهمنپور» و با اميد به آنكه «سايت «بازتاب» از بازتاب دادن به آن، سر باز نتابد»، نوشته است. او گزارش منتشره از سخنراني نود دقيقهاياش در سوربن پاريس، در سايت «دبش» را ناقص خوانده و محتواي همين جوابيه را مطابق نظريات و منظور خود عنوان كرده است.
مهمترين مدعيات سروش كه به قلم خود وي نوشته شده است را ميتوان چنين عنوانبندي كرد:
1ـ تمدن اسلامي، تمدني فقهمحور است و از فقهسالاري تا دمكراسي كه قلبش قانونسالاري (نوموكراسي) است، فاصله چنداني نيست. البته نظام فقهي از اين جهت كه تكليفانديش است (و نه حقانديش) براي دمكراسي و عدالت امروزين ناقص و نارساست.
2ـ سروش و مصباح يزدي از اين جهت كه هر دو معتقدند «اسلام و تشيع موجود با دمكراسي ناسازگارند» همداستانند. منتها (به ادعاي سروش) مصباح ميگويد: «يا مسلمان بمانيد و يا با دمكراسي وداع كنيد» اما سروش روش لازمه اخذ دمكراسي را ترك مسلماني نميداند (منتها وي تلويحا تشيع موجود را نحلهاي انحرافي از مسلماني ميداند).
3ـ اعتقاد به برخورداري از وحي باطني براي امامان شيعه و مفترضالطاعه دانستن آنان ـ كه تقريبا مورد اعتقاد تمام شيعيان است ـ متناقض با اعتقاد به خاتميت پيامبر اسلام است. از اين جهت، سخنان منتقدان شيعه كه شيعيان را غالي (غلوكننده) ميخوانند، خطا نيست.
4ـ سروش، وجود امام مهدي را غيرواقعي نميداند اما خود نيز به صلاحت اعلام ميكند كه اين «نفي سلب» مترادف با «تأييد و ايجاب» نيست به عبارت ديگر، او نميگويد «امام مهدي يك واقعيت نيست» اما از سوي ديگر عامدانه حرفي هم در مورد تأييد «امام مهدي يك واقعيت است» نميگويد.
5ـ از نظر سروش، نه آيتالله خميني نظريه ولايت فقيه (بعدا ولايت مطلقه فقيه) را دمكراتيك ميدانست و نه ديگران چنان صفتي را در خور آن ميديدند و نه بسط و تداوم عملي آن تئوري (كه قاعدعتا بايد همين نظام جمهوري اسلامي كنوني باشد) ساماني دمكراتيك به كشور داده است.
دمكراسياي كه منظور نظر سروش است، با ولايت مطلقه فقيه كه مقصود آيتالله خميني و رهروان ايشان است و با بيعملي سياسي كه محصول تفكر حجتيهايهاست... راههايي هستند كاملا جدا و متمايز.
6ـ مهمترني و جسورانهترين ادعاي سروش در اين نوشته، از قلم او عينا چنين است: «نظريه مهدويت، حق باشد يا باطل، در عرصه سياست يا به بيعملي سياسي يا سفاكي و مردمفريبي منحوي صفايه يا به ولايت فقيه و يا اسلحهسازي ايدئولوژيك ميانجامد كه عليايحال با دادگري دمكراتيك پاك بيگانهاند».
7ـ «نسبت فقه جعفري با ساير نحلههاي فقهي اسلامي ـ مثل فقه حنفي ـ با دمكراسي يكي است و هيچكدام براي طف دمكراسي نه مادر خوبي هستند، نه دايه مهرباني» به عبارت ديگر، به نظر سروش، نه فقط از دل فقه شيعه و سني، دمكراسي استخراج نميشود، بلكه بسط و گسترش در دامان فقه و حتي سازگاري دمكراسي با فقه اسلامي (و از جمله فقه جعفري) غيرممكن است مگر آنكه «حق» به فقه تكليفانديش اسلامي تزريق شود.
8ـ سروش با اقبال لاهوري در اين مورد همعقيده است كه «دمكراسي معنوي، هدف غايي اسلام است و مهدويتي را كه رتبه نبوت يا بالاتر از آن داشته باشد، مانع اين دمكراسي است». به عبار ديگر سروش نه تنها عقيده مهدويت را مانع دمكراسي سياسي بلكه حتي آن را مانع دمكراسي معنوي نيز ميداند. افزون بر اين، انتظار چنان موعودي كه شيعيان و هيوديان در انتظار آن هستند، منجر به انقراض فرد و زوال دمكراسي ميشود.
9ـ ملاك مشروعيت يك حكومت، عدالت است و نه شيعيت و اسلاميت.
از متكلم رسمي تا منتقد جدي
دكتر سروش، دستكم پس از انقلاب اسلامي، همواره به عنوان انديشمندي تأثيرگذار، مطرح بوده است. او در ابتداي انقلاب، بارها بر سر ميز مناظره با تئوريسينهاي احزاب و مكاتب الحادي و التقاطي مينشست و از مباني جمهوري اسلامي دفاع ميكرد. او سخت مسلمان بود و از حواشي گفتهها و گفتههايش براي تعصب در اين مسير نيز به مشام ميرسيد (به عنوان مثال وي در مقدمه كتاب ناآرام جهان خود، كه در شرح نظريه حركت جوهري ملاصدرا نوشته بود، تاريخ را به هجري قمري درج كرده بود!)
سروش در سمت استادي دانشگاه بر جاي دكتر فرديد نيز نشسته بود و با قدرت هرچه تمامتر، نظرات وي و شاگردانش را نقد ميكرد. اگر فرديد، بزرگترين شارح و معرفيكننده فيلسوف آلماني، مارتين هايدگر بود، سروش هم به زودي اشاعهدهنده نظرات فيلسوف برجسته منتقد هايدگر، كارل پوپر شد.
سروش در دهه اول انقلاب، نه تنها كرسي استادي در دانشگاه و عضويت در شوراي عالي انقلاب فرهنگي را براي خود حفظ كرده بود، بلكه حتي برنامه راديويي ويژه خود در صداي جمهوري اسلامي را نيز داشت. با اين اوصاف، تمام مشاغل او تا اين زمان در ارتباط با دانش و فرهنگ بود و او به جد از ورود شخصي به عرصه قدرت و سياست پرهيز ميجست. پس از درگذشت بنيانگذار جمهوري اسلامي، سروش و جمعي از شاگردان و همفكرانش در «كيهان فرهنگي» متمركز شده و به انتشار مقالات تئوريك در باب حوزههاي مختلف علوم انساني (به ويژه دين و سياست) ميپرداختند. در اين زمان، بحثهاي آنان بيشتر مخاطبان خاص داشت.
با آغاز دهه هفتاد و تغييرات بنيادين در عرصه فرهنگ كه يكي از شاخصههاي آن، استعفاي محمد خاتمي از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي بود، سروش نيز در بيان ديدگاههاي خود، وارد فاز جديدي شدو بحثها را از سطح خواص به سطح عامه كشاند.
آغازگر اين دوران شايد سخنراني مشهور وي در دانشگاه صنعتي اصفهان در سال 71 باشد كه تا مهر ماه سال 74 طول كشيد و باعث شد فشارها و اعتراضات بر وي بيشتر شود. در اين مدت و پس از افول «كيهان فرهنگي»، سروش و يارانش مجله «كيان» را بنا نهاده و رونق بخشيدند. در اين دوران، سروش به نوشتههاي خود، صراحت بيشتري به كار ميبرد، ديگر به مفاهيم بسنده نميكرد و به مصاديق نيز وارد ميشد، قدرت و حاكميت را نقد ميكرد، با نهاد روحانيت وارد چالش ميشد ... و به موازات اينها، محدوديتها و فشارهاي بيشتري را نيز متحمل ميشد. طبيعتا آنچه او در حوزه اين مسائل حساسيتبرانگيز بيان ميكرد، واكنشهاي فراوان و بعضا تندي را نيز به دنبال داشت و كار تا بدانجا پيش رفت كه حتي رهبر نظام (آيتالله خامنهاي) نيز به يكي از سخنرانيهاي خود، به يكي از مقالات سروش (در مورد معيشت روحانيت) به تندي پاسخ گفت... .
از مهر ماه سال 74 و آن زمان كه مراسم سخنراني دكتر سروش در تالار چمران دانشكده فني دانشگاه تهران با ضرب و شتم فيزيكي مختل شد، روند مقابله و اعتراض به سروش وارد مرحله جديدي شد و اين روند در ارديبهشت سال 75 به اوج خود رسيد. اين زماني بود كه گروه انصار حزبالله به همراهي عدهاي و پشتيباني برخي احزاب و باندهاي سياسي، «چوبه داري» را همزمان با مراسم سخنراني سروش در دانشگاه تهران به آنجا بردند و درگيريها به اين ترتيب، به اوج خود رسيد.
چنين حركات فاشيستي و نابخرادنهاي، خواه ناخواه باعث قرارگرفتن سروش و حاميان او در موضع مظلوميت و افزايش محبوبيت و اثرگذاري سروش شد. خاصه آنكه او بيان شيوا و قلم دلنشيني نيز داشت و از چنين حوادثي، نيك استفاده ميبرد تا در قالب اعتراض و شرح مصايب، نظرات خود را بيش از پيش بيان كند و مخالفان را به باد انتقاد و حمله بگيرد.
علاوه بر اينها، او در اين مدت مفاهيمي چون پلوراليسم (ديني) و جامعه مدني را نيز بسط و گسترش داده بود كه هم با اقبال خواص روبهرو شده بود و هم پتانسيل تأثير بر عوام را داشت. عناصري كه بعدا در ماجراي دوم خرداد، اهميت رهبري فكري و تئوريپردازي سروش را بيش از پيش روشن كرده اما با قدرت گرفتن اصلاحطلبان كه بزرگان آنان اكثرا يا شاگر سروش بودند و يا همفكران وي؛ اندكاندك سروش به حاشيه ميرفت.
هرچند سروش هميشه خود را در جايگاه رهبري فكري و نظريهپردازي ميخواست و سهمي از حكومت و قدرت را طلب نميكرد، اما بسياري از شاگردان و يا همفكران او كه در ساختار حاكميت جاي يافته بودند، حرمت رهبري فكري و معنوي استاد را نيز رعايت نميكردند. گويي كه جنبش اصلاحي دوم خرداد و مباني فكري آن (مثلا جامعه مدني و تكثرگرايي) محصول كساني چون حجاريان و گنجي بوده است.
با اين حال، زمانه به آنها نيز وفا نكرد و مدعيان رهبري فكري مردم، به كره يا طوع، اندكاندك از گردونه خارج شدند و باز هم نظريهپرداز قديمي ماند و نظراتش.
درسهايي از سروش
هدف از اين نوشتار، نه نقد نظريات سروش در باب دين و مذهب و دمكراسي است و مرور زندگي وي و تعامل شاگردان سروش با او. بلكه درج مقدمات نه چندان كوتاه بالا، براي تذكر برخي از خصايل دكتر سروش است كه در نزد شاگردان او ـ كه غالبان نظريهپردازان دوم خرداد بودند ـ غايب و كمياب است و به نظر ميرسد همين مسائل باشد كه باعث افول و زوال زودهنگام اينان شده است؛ در حالي كه سروش همچنان جايگاه خود را محفوظ داشته است (صرفنظر از درستي يا نادرستي نظريات وي):
اولين ويژگي دكتر سروش كه او را از بسياري متمايز ميكند آنست كه سروش هميشه فاصله خود را با قدرت و حاكميت حفظ كرده است و حتي در زمان اقبال حاكميت به وي (دهه اول انقلاب) هرگز رداي صدارت و وزارت و وكالت نبپوشيد و اين در حالي است كه جز اكبر گنجي، تقريبا تمام آنان كه مدعي نظريهپردازي دوم خرداد بودند، به دامان قدرت درآويختند و به همان ميزان از اعتبار علمي و نظري خود كاستند. به ويژه هجوم يكباره اعضاي برجسته و خوشفكر حزب مشاركت و سازمان مجاهدين به مسوليتهاي اجرايي و مناصب حكومتي در سالهاي 76 تا 79 شايد مهترين عامل تضعيف آنها باشد. شاخصترين مصداق اينان، نظريهپرداز بزرگ و ارزشمند جبهه اصلاحات،سعيد حجاريان است كه رياست شوراي شهر را بر عهده گرفت.
دوم آنكه سروش تا آنجا كه ممكن است، عقايد خود را كه مخالف وحتي متناقض با باور عامه مردم و حكومت است، بيان ميكند و هزينه آن را نيز ميپردازد. در اين مقام، مهم نيست كه آنچه او ميانديشد و در قلم و زبان جاري ميكند، درست است يا خير، بلكه مهم آن است كه او «شترسواري دولا دولا» پيشه نميكند. در مقابل طيف عظيمي از آنها كه نام اصلاحطلب بر خود نهادهاند و نظريه ميپردازند، يا اصلا جرات نزديكشدن به مباحث مهم و حساسيت برانگيزي (مثل انتقاد از دين و مذهب و آنهم بدور از كلي گويي) و به چالش كشيدن آنها را ندارند و يا به مقتضاي زمان و نام و نان(!) هر دم به رنگي درميآيند. زماني منتقد دين ميشوند و زماني مفسر فلسفه مهدويت؛ زماني بر سر سفره جمهوري اسلامي مينشينند و گاهي بر سر ميز اپوزيسيون ظاهر ميشوند... ! حاصل رويگرداني مردم و روسياهي تاريخي براي قشري است منافق، كه معلوم نيست مارند يا ماهي!
نكته مهم آخر آنكه، هرچند كه امروزه سخت كوشيده ميشود تا عرصههاي «نظري» و «عملي» جدا از هم نشان داده شوند، اما در عمل، گستره اين افتراق محدود است. سروش هرگونه كه ميانديشد، هرگز در عرصه اخلاق و اجتماع، شخصا موصوف و متهم به فساد نبوده است. نه همسر چهارمش شكايت به ديوان ميبرد و نه سند ويلاي خارجهاش منتشر ميشود و نه...! و از اينها مهمتر آنكه در عين حال كه گاه تند ميراند و اهل تعارفات مرسوم نيست و حتي از پرخاش نيز ابايي ندارد، از حد نميگذرد و عقده و احساس و آرزويش بر منطق و عقلش نميچربد (مقايسه كنيد با نوشتههاي تند و افراطي انديشمندي چون مجيد محمدي!)
و همين شايد باعث آن شده كه وي دوستان بسيار معتبر و محترمي از ميان آنهايي كه كاملا از لحاظ فكري با او مخالفند، داشته باشد و بدين سان باب ارزشمند ديالوگ ميان ايشان بسته نشود.
دوستي و مراودات او با اشخاصي از سطح آيتالله سيدان (عالم تفكيكي بزرگ و نماينده و خويشاند آيتالله سيستاني) تا حجت الاسلام سعيد بهمنپور، مؤيد همين امر است.
به نظر ميرسد عدم رعايت نكاتي از اين دست باشد كه باعث شدهاست فاصله و جايگاه سروش همچنان محفوظ بماند و اميدهاي از دسترفته به روشنگري روشنفكران ديني اصلاحطلب، رو به سوي سروش نهد. سروش زنده است، بي نياز از زندهباد!
اقای فرجامی من از طبقه عامه هستم نه خاصه(روشنفکران مثل شما)و انچه را مهم
بیابم در ارتباط دین و مذهب فقط قشر روحانیت است و بس ٬ سروش و شریعتی ها
برای روشنفکران جاذبه دارند و تازه از قشر دانشجویان در اوج انقلاب ۵۷فقط۵۵ در
صد در صحنه بودند در حالیکه بخاطر دین و خمینی ۸۵در صد عامه مردم در میدان
مبارزه بودند. حال که رادیوهای بیگانه و مطبوعات نوشتاریشان چون نیو یورک تایمز
این همه وقت و حوصله در اختیار سروش میگزارد نه بخاطر خوی لیبرالشان و مبارزه
با تئوکراسی موجود در ایرانست بلکه در تضعیف کلی کشوریست که بعد از مصدق
دو باره اصرا بر استقلالش دارد ٬بیانیه رذیلانه انگلیس ٬فرانگلیس٬ المانگلیس امریکایی
دیکته شده اژانس اتمی را بخوانید و وقتی محمد جواد ظریف که نهایت بردباری و
متانت کلام را با خارجیان بکار میبرد انرا خفت بارو توهین رذیلانه مینامد عمق
خباثت انگلیس در پروپاگاند فرمایشات سروش را
آقا محمود چند خطای تاریخی در مقاله شما بود این که گفته اید:«پس از درگذشت بنيانگذار جمهوري اسلامي، سروش و جمعي از شاگردان و همفكرانش در «كيهان فرهنگي» متمركز شده و به انتشار مقالات تئوريك در باب حوزههاي مختلف علوم انساني (به ويژه دين و سياست) ميپرداختند» درست نیست، کیهان فرهنگی سالها قبل از فوت بنیانگذار انقلاب منتشر می شد و عملا مدت نه چندان بلندی پس از فوت امام از چنگ دوستان سروش در آمد و آن ها کیان را که تنها یک هاء با کیهان تفاوت داشت منتشر کردند لطفا تصحیح شود.
برادر حمید ضدیت با روشنفکران چیزی نیست که قابل افتخار باشد نگاه کنید به انانی که خود را فقط (فقط!!) مستظهر به طبقه عامه و متنفر از روشنفکران می دانستند
هیتلر
موسیلینی
استالین
زیاد باره
شاهنشاه ایران
در ضمن این اولین بار نیز که کسی هم در صدد استقلال ایران بوده است و هم ضد روشنفکر
رضا شاه در اواخر سلطنت
محمد رضا شاه از سالهای 53
شما هم خوش باشید
باسلام اگر مصادیق ذکر شده به نظر اقای سروش حقیقی هستند من متعجبم از ایشان که چگونه است خود محمد(ص) را زیر سوال نبرده اند؟!
تاریخ گواه بر جنایاتیست که به نام اسلام واقع شده است .لازم به تکرار نبود. چه خوش گفتید که شما و مصباح بر یک کلامید. هر دو از اسلامی سخن میگویید که بعدازمحمد تا کنون چها نکرده است! اکنون با تمام وجودم میفهمم که چگونه بود که تمام امامان ما یکی پس از دیگری در خاموشی و فقط با گفتن یک کلمه (نه)به شهادت رسیدند. وتنها امامیکه به حکومت میرسد سه جنگ علیه مسلمانان دارد. تا امروز انگاه که نخبگان جامعه راه را گم میکنند. (نه) انها روشنگر راه ما باشد.
ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی فیا سیوف خذینی
ضمنا ما شیعیان امامان را بهترین پیروان محمد میدانیم از اینروست که ان
ها را الگو و امام میدانیم.
تذکر: انگاه که علی سکوت میکند وبا حکومت وقت همکاری میکند ایا نه
برای اینست که به ما دمکراسی بیاموزد؟ما نیاموختیم.
ایا تصمیم علی در جنگ صفین شکوه علی را در خضوع وی به خواست
ورای سربازانش به نمایش نمیگذارد؟رسیدن به این سطح از دمکراسی-
هنوز دمکراسیهای موجود راه زیادی برای پیمودن دارند.
dar pasokhe dr. sorosh aghaye dr. bahman poor be doctor meegoyad nezaam mareez ast va mareez ra bayad modava kard nabayad kosht من كاملا موافق با جناب بهمن يور هستم نظام به بيماري و مرض مبتلاست كه عبارت است از (سوئ زن شديد كه در يزشكي به"اسكتسو فرنيا" معروف است كه همه دلسوزان و منتقدين نظام را ايادي دشمن ميخواند و حتي مسلمان هم انها را نميداند كه بايد از شرشان خلاص شد).اين گونه مريضان معمولان ازعان دارند كه صداهايي از غيب ميشنوند وچيزهايي ميبينند كه ديگران نميبينند مثل اينكه امام زمان (ع) باهاشان در تماس است و حرف ميزند ...و يا كيفهاي ير از يول را مي بيند كه مي ايند و به سردبيرهاي روزنامه ها داده ميشود و يا وكيلاني را درحال قدم زدن در يشت بام بيمارستاني در حال گرفتن دستور از امريكا وانتقال ان به موكلشان در زندان بيمارستانند خلاصه اقاي دكتر بهمن يور دستمان به دامنت بك تجويزي زودتر بكن دكترا راجع به اين مريضي هشدار دادنند وقتي حاد ميشه يا ادم ميكشه يا ميخواد اتوبوس تو دره يرت كنه اقاي دكتر همه اخر و عاقبت مريض جسمي را ميدانيم اگر حاد نباشد اينشاالله خوب ميشود ايا اميدي به خوب شدن افرادي كه به مريضي لا علاجي مثل "اسكتسو فرنيا" هست ؟؟؟؟البته بنده خودم مثل شما به اصل انقلاب به رهبري امام راحل و قانون اساسي اول معتقدم ولي به تبصره هايي كه به ان بدون حضور عيني مردم وارد شد معتقد نيستم .به كساني كه از اين مردمي را كه خون دادند عزيز دادند خودي و نا خودي ساخته معتقد نيستم به كساني كه در معيارهاي مبنايي امام راحل شك و شبه انداختند معتقد نيستم اقاي دكتر تو را به خدا زودتر تجوزي بكن.
با درود به پويندگان راه انديشه،و بازي كنان بازي گردان بزرگ هستي ، همه درست مي گويند و درست مي انديشند چه آن پينه دوز نشسته بر سردر حجره اي كوچك چه آن استاد دانشگاههاي معتبر جهان ، تا انديشه مان با محبت همراه باشد ، داراي ارزش افزوده براي بشريت و چنانچه بر قهرو جنون باشد داراي هزينه گران . هيچ خدايي و هيچ فرستاده اي از جانب او مقبول نباشد مگر كاهنده هزينه هاي بشري باشد ، اين اساس تفكري است كه انسان در بدو تولد در وجود خود يافت.
گفتم آن یار کزو گشت سر دار بلند--جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد. آقای فرجامی دیدگاه و سخن شما به اندازه بسیاری درست است و همان است که میگوئید.: در رفتار و منش آقای دکتر سروش لکه ناپاکی دیده نشده ،گذشته از دیدگاههای ایشان که برای گروهی میتواند جای گفتگو داشته باشد. بنده افزون بر آن میگویم که نیکی رفتار سرچشمه از خوبی اندیشه های درون دارد. ازین پیش آمد نیکوسودی هم روا بدارید که بنده ببرم. و آن پرسشی است که از آقای دکتر سروش و یا هر خردمند دیگر دارم و آن این استکه در پرسش شمس چه نهفته بود که مولوی کسی را آن گونه دگرگون کرد ؟ در سخنرانی و نوشته های آقای دکتر سروش دیده ام که پاسخهائی داده اند. ولی این گونه و این اندازه درونمایه در پاسخها ،در خور دگرگونی مولوی دانای دارای کوله بار هفت صده فرهنگ ودانش و عرفان نمیباشد. خود شناسی و یا اینکه گنجایش بایزید کمتر بود و یااینکه تا سرزمین بیخودی و نیستی مانند بایزید باید پرواز کرد و ازین نمونه ها چیزی نیست که مولوی نداند. از پیش سپاس مرا بپذیرید که یا شما این پیام را به در گاه ایشان میفرستید و یا آدرس پست الکترونی ایشان را برای من. آدرس بنده abdol_bastami@yahoo.com
من مدتی است که در جستجوی نظرات و اعتقادات دکتر سروش به این سایت و آن سایت و مخصوصاً سایت رسمی خود ایشان میروم. من نیز به عنوان یک فرد عامی و عادی نه روشنفکر و نه فیلسوف از عقاید سروش چیز زیادی نفهمیدم و البته طبیعی است که چیز زیادی نفهمم ، اما سوالی در ذهنم نقش بسته است و از تمام علاقمندان و همفکران دکتر سروش و یا اگر التفاتی بکنند از خود ایشان خواهان پاسخگویی به آن هستم. یکی از اشکالاتی که بر اکثر دانایان و فیلسوفان وارد است این است که از زیادی دانش خویش مردم را گمراه می سازند. وقتی سوالی از آنها پرسیده شود آن را به ده گونه پاسخ میدهند که مثلا اگر این طور باشد به احتمال قوی آن طور می شود به شرط آنکه چنین باشد و چنان نباشد و به نظر فلان مکتب می تواند چنین باشد و لی مکاتب دیگر احتمال چنین حالتی را داده اندو ... ودر آخر عامی بیچاره می ماند و انبوهی از سوالات نو خلق شده و نه تنها به شبه آنان پاسخی صریح داده نمی شود بلکه شبهات جدیدی را نیز پیش پای آنان می گذارد. چه خوب بود اگر یک شخص دانشمند تمام دانسته های خود را جمع کرده و یک نتیجه کلی گرفته و به شخصی که امری بر او مشتبه شده جوابی مختصر و مفید ارایه کند و راه را بر او روشن بسازد و چه بسا این کار با یک بلی یا نخیر ممکن باشد.
بحث های فلسفی جای خود دارد و البته نمی توان انتقاد بالا را برای حالتی که یک دانشمند با دانشمند دیگری طرف است بر آنان وارد ساخت اما بلاخره عوام هم می خواهند از نظریات فیلسوفان بهره ای ببرند و خلاصه مگر نه اینست که غایت اهداف روشنفکران و دانشمندان راهنمایی و راهبری توده عام مردم است؟
این ها را من باب مقدمه عرض کردم و سوال من بالاخره این است که دکتر سروش در نظریات شان تجمع شیعه و دموکراسی را و خصوصاً عقیده مهدویت و دموکراسی را غیر قابل جمع دانسته و آنان را نقیض یک دیگر خوانده است و نیز عقیده عصمت امامان شیعه را منافی خاتمیت پیامبر دانسته است. من می خواهم بدانم که بلاخره تکلیف ما چیست به وجود حضرت مهدی معتقد باشیم یا نه؟ به معصومیت امامان معتقد باشیم یانه؟ بلاخره باید تشیع را فدای دموکراسی کنیم یا برعکس؟ یا بیاییم تشیع را با دموکراسی ساز گار کرده و موافق با آن تفسیر و تاویل کنیم یا برعکس دموکراسی را بر طبق دلخواه مذهب تشیع تغییر بدهیم.
لطفا یک صاحب نظری مارا راهنمایی کنند . اگر بزرگواری حوصله نامه نوشتن به آدرس مرا داشته باشد آدرس من این است:
sarwar1357@yahoo.com
خدا حافظ
به دوست عزیز آقای سرور بگویم که اصلاً آدم عامی نباید داخل این بحثها بشود. خواص برای خودشان قواعدی دارند. اشتباه این است که گاهی این بحث ها به میان مردم عامی کشیده میشود. خود دکتر سروش به شدت از این کار پرهیز می کند و می کرد. او فقط در کیان که مجله تخصصی بود می نوشت و نه مثلاً در جوانان. این گروههای سیاسی مثل انصار بودند که از روی ناآگاهی این بحث ها را به حوزه عوام کشاندند.
گاهی بعضی نظرات در حوزه خواص برای عوام کفریات است. یا باید دانش و ظرفیتش را داشت و یا پرهیز کرد از ورود به آن. چنانکه حدیث معروفی است که اگر ابوذر می دانست در دل سلمان چه می گذرد او را تکفیر می کرد و می کشت. و درجه ایمان سلمان البته بالاتر از ابوذر بود.
بنابر این بهترین کار برای عوام پرهیز است از این مسائل و برای خواص نکشاندن آنهاست به میان عوام.
اینکه سروش کیست به اندازه اینکه سروش چه کرده مهم نیست.
طبعا علاوه بر هنرهای ذکرشده معایبی هم داشته. چرا این معایب توسط نویسنده بیان نمیشوند. نقش سروش در بلوای "انقلاب فرهنگی" یکی از این کردارهاست که نویسنده اشارهای به آن ندارد.
جالب اینکه خدای سروش برای اندیشه پاداش و جزا نمیدهد،بلکه برای کردار و ستایش پاداش و جزا تعیین کردهاست.
شاید هم این نوشته مدیحهایست و هدف آن پاداشی اخروی!!
از دوست گرامی آقای جمال متشکرم به خاطر راهنمایی هایشان. اما باید عرض کنم که بلاخره وقتی یک دانشمند وفیلسوف و اسلام شناس به یک نتیجه ای میرسد از دو حال خارج نیست یا درست است که در این صورت باید آن را پذیرفت و اگر عملی باشد آن را عمل کرد ویا اینکه غلط است و باید از آن دوری جست . آقای سروش با این نظریات جدید خود پایه های ایمان بسیاری از جوانان را متزلزل کرده است. حرف من اینست که وقتی ایشان خودشان در مورد تشیع و اسلام سوال می سازند و یا به عبارتی آن را زیر سوال می برند و آن را به چالش می کشند ، برای این معضل باید جوابی هم بیاندیشند. طرح سوال از طرف هر کسی ممکن است اما برای دانشمندان پیدا کردن جواب مسئولیت اصلی است. ایشان دریافته اند که تشیع با دموکراسی سازگار نیست . خوب تشکر از نظر ایشان اما که چه؟ بالاخره کدام را باید با کدام وفق داد؟ چگونه این ها را مسالمت آمیز با هم جمع کنیم ؟ اگر جمع شان غیر ممکن است کدام یک را باید فدا کنیم؟ همینطور هم در مورد مهدویت بلاخره باید بدانیم که خبر آمدن منجی آخر الزمان راست است یانه؟
تنها سوال و شبه آفریدن که کافی نیست. مگر خود مساله حضرت مهدی بدون نظریات سروش به اندازه کافی مغلق و شک و شبه بر انگیز نیست؟ مگر با علوم جدید ساز گار است؟ خوب وقتی مساله خودش به اندازه کافی پیچیده است با طرح سوالات بیشتر چه نیازی به مشکلتر ساختن آن است. اگر میتوانید آن را حل کنید و یا اگر می توانید آن را رد کنید نه آن که به آن سوال بیافزایید.