![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
سلام انوش، خوبی؟
خیلی وقت است که ازت بیخبرم و مدتهاست همان دیدنهای تنک گاهبهگاه شرقیمان هم قطع شده. امروز علی برایم نوشته بود که ایران نیستی. هرجا که هستی خوب و خوش باشی.
روزی نیست که چندبار ذهنم را به خودت مشغول نکنی. دست کم هر بار که به دبش سر میزنم و چند خط اول آخرین نوشتهات را که میبینم - به خصوص آنجا را که از گریه شبانهات نوشتهای- تصویر نامانوس اما واقعیای از تو جلو چشمان قرار میگیرد. یادت میکنم، نگران میشوم، دلم میگیرد...
میدانی کدام تصویر را می گویم؟ همان تصویر تو دور میدان تجریش را میگویم، با آن کولهات و عینک بامزهات، وقتی که دسته پوسترهای "آن بابا" را از من گرفتی و رفتی که پشت شیشه مغازهها بچسبانی! همان روز را می گویم که در شرق اسم خیلیهامان خورده بود برای تشریح تبلیغی(!) در میادین شهر-که رفتیم- و اسم خیلیهایشان خورده بود - که نیامدند- و ملت هم مغز مارا خوردند: آقای باقی کی میاد؟ قوچانی کو؟ آقا عطریانفر اومده؟ (و آخرش هم ما نفهمیدیم پفیوز اصلی کدام بودهاند: آنها که اسمشان را دادند و نیامدند یا آنها که اسم دیگران را بدون اجازه و هماهنگی چاپ کردند؟)
اما ما تجریش بودیم: من و تو و امیرعربی و آن خانمی که بچهاش را سپرده بود و اسمش را نمی دانستیم و امید مهرگان و ابک و حتی احمدرضا همتی و علی ملائکه و خیلیهای دیگر در آنجا و در جاهای دیگر. و همه هم به قدر خودمان و خیلی بیشتر تلاش کردیم؛ از امید که در گوشهای بحثهای روشنفکری میکرد تا ابک که بیشتر دوست داشت رهنمود بدهد تا همتی که آن پایینها نشسته و با خجالت و بیسرزبانی ذاتی خود زمزمههایی میکرد و تا من که شده بودم آچار فرانسه معرکه!
اما کار تو از همه سختتر و صادقانهتر بود. جمع را ترک کردی و رفتی تکتک با کاسبها چانه زدن و- به حتم- دری وری هم شنیدن. و من که خودم مشابه همین کار را کردهام می دانم چقدر به آدم متلک میگویند و تحقیر میکنند - و بر عکس هیاهوی جلسات میدانی و میتینگی که کار به "جمعیت" است و همین برای آدم مصونیت میآورد- کار تک به تک، آدم را در حالتی شبیه بازجویی در یک سلول تنگ انفرادی، زیر منگنه و فشار میگذارد. تازه در مورد تو یک جور احساس گناه و عذاب وجدان هم میکردم. گهگاه با خودم میگفتم حتما ما زیاد شورش کردهبودیم و برای اینکه مردم را تشویق به رای دادن به "این یکی" کنیم، آنقدر از "آنیکی" ترسانده بودیم، که خودمان هم الکی ترس برمان داشته بود!
فکر میکردم "دیگر ماجرا آنقدرها هم هولناک نبود که انوش پوستر بچسباند!". همهاش در خاطرم، منتهاالیه قضیه، تو بودی و نه مثلا علی معظمی که رسما یک فعال سیاسی است یا خودم که ماجراجوییام به جنبههای دیگر رفتاری و اخلاقیام سایه افکنده یا ابک که ختم روزگار است یا دیگران...
اما چند روزیست انوش که در یک حالت پارادوکسیکال، یک جور احساس راحتی توام با ناراحتی میکنم. تا چند روز دیگر صفارهرندی میشود وزیر فرهنگ و ارشاد مملکت گل و بلبل و عدالت و تجریش! یعنی واقعا وضعیت قرمزتر از آنی بوده که ما فکرش را میکردیم. یعنی جوشهای ما و ایندر و آندر زدنهایمان بیراه نبوده. می دانی حالت آن آدم موقری را داریم که میبیند یکی رفته بالای ساختمان بلندی و شوخیاش گرفته. نگران میشود مبادا طرف بخواهد "شوخی شوخی" خودش را پرت کند پایین. با اینکه آنقدر حواسش هست که خودش را آنقدر دور کند که طرف روی سرش هوار نشود، ولی ویرش میگیرد که وارد ماجرا شود. طرف را میشناسد. می داند که سادهلوحتر و پاکتر و احساساتیتر از آن است که ته پرتابش نوعی خودکشی فیلسوفانه یا نیهیلیستی باشد! باهاش حرف میزند، نصیحتش میکند... حتی وقتی میبیند انگار قضیه پریدن جدیاست حدس میزند طرف ذلتنگ و دلخور و عصبانی است، پس همه کار میکند تا از این حال و آن تصمیم درش بیاورد: ادا در میآورد، فحش ناموسی میدهد، تقلید صدا میکند، کونش را لخت می کند و... خلاصه هرکاری تا طرف خودش را پرت نکند.
اگر کل ماجرا سرکاری باشد، این بابایی که تا درآوردن تنبانش هم مایه رفته خیلی بور میشود و حتی آبرویی هم برایش نمیماند اما راضی است که طرف خودش را پرت نکند حتی به این قیمت سنگین.
اگر خودش را پرت کند، عملا آنهمه مایه رفتن بیهوده بوده اما ته دل و وجدان این بابا از اینکه در ماجرایی به این مهمی تمام تلاشش را کرده راضی است.
حالتی عجیبیست، نه؟ هر دو حالت ضرر، هر دو حالت رضایت!
حالا من برای همهمان و از همه بیشتر از ناحیه تو احساس رضایت میکنم. راستی تو که ادبیات حالیت میشود بگو بدانم: "تلخند" واژه درستی است؟ "خونابه" را که می دانم هست!
محمود جان
تشکر،شجاعانه بود.نمی توانم تصور کنم که چه کار سختی انجام دادید به دو دلیل:
.هرگز در چنین مراسمی جتی مستمع هم نبوده ام
.اصلاً این قدر خجالتی ام که طرف مرا راضی کی کند مثل او فکر کنم!
با این حال برایت آروزی موفقیت می کنم.
پ.ن.:کسانی هستند که از بردن الفاظ رکیک شکایت می کنند،اما من فکر می کنم اصلاٌ غلط نیست اگر به بیان احساسات کمک کند(که به نظرم نوشته ات خیلی خوب مثال زنده اش است.)فقط شاید حق با آن عده باشد که انتضار داشته باشند که بر سردر سایت قبلاً آنان را از وجود احتمالی محتوی مخالف شئونات! مطلع کنی
به هر روی موفق باشی
اقا محمود این کارهای تلخ و شیرینت مرا بسال ۱۳۴۳ برد که اسدالله علم!!میخواست
چند تا از چهرهای جبهه ملی را وارد مجلس کند وقتی اسامی انها را بمغازه های
بازار تجریش بردیم اکثرا با اوقات تلخی و بیمیلی کپی ها را بگوشه ایی پرت میکردند
حق هم داشتند چون سال گذشته گاردیها درپانزده خرداد بد جوری کسبه های معترض
را مالانده بودند و انها دیگر قهر کرده بودند از نظام کار ما بعنوان اصلاح گر با
شما زمین تا اسمان فرق داشت . بهر حال زحمت میکشید برای ازادی در ایران
فقط مواظب امریکا و انگلیس باشید که سو استفاده نکنند الحمد لله از شر شوروی
لا اقل خلاص شدیم