![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
دكتر عبدالكريم سروش، چندي پيش در جمع دانشجويان ايراني در سوربن پاريس درباره نسبت دمكراسي و تشيع سخناني گفت كه ابتدا به صورت يك گزارش در يك وبلاگ و پس از آن در برخي سايتهاي خبري، درج شد. آنچنان كه از آن گزارش برميآمد، سروش گاه به تلويح و گاه به تصريح، مذهب تشيع و به ويژه عقيده مهدويت را با دمكراسي ناسازگار دانسته و علاوه بر اين، روحانيت شيعه را نه عوامزده كه عوام خوانده بود. اين گزارش در برخي رسانهها و مجامع تئوريك علمي و ديني، سر و صدايي به پا كرد و توجه برخي از اهل فن را برانگيخت. با اين حال، چون گزارش حاوي گزيدههايي از سخنان دكتر سروش بود، مشخص نبود كه آيا با منظور گوينده منطبق است يا خير.
پس از اندكي، يكي از روحانيون مقيم خارج از كشور كه گويا سابقه همنشيني و دوستي با سروش نيز دارد (سعيد بهمنپور) مقالهاي با عنوان «تأسفي بر سخنان يك دوست» را در نقد تقريرات اخير سروش در «بازتاب» منتشر كرد.
پس از اين بود كه يكي از مهمترين نامهها (يا مقالات) دكتر سروش در پاسخ به نقد بهمنپور، نوشته و براي «بازتاب» ارسال شد كه تقريبا به طور همزمان در پربينندهترين سايتهاي خبري فارسي (بازتاب و خبرنامه گويا) منتشر شد. (اما احتمالا به خاطر حساسيتبرانگيز بودن موضوع و لحن بيپرواي سروش در نقد و رد عقايد شيعه، در مطبوعات -حتي روزنامه شرق- بازتابي نيافت)
به اين بهانه ميخواهم اولا لب نظريات و مدعيات سروش در مقاله اخيرش را فهرست كنم تا براي برخي كه اصل مطلب را نخواندهاند، روشن شود؛ ثانيا بهطور بسيار گذرا نگاهي به زندگي و شخصيت علمي سروش داشتهباشم و ثالثا چند نكته كه به نظرم رمز ماندگاري كساني چون سروش است، را خاطرنشان كنم.
صريحتر و شفافتر
سروش مطلب اخيرش را در قالب نامهاي خطاب به «حجتالاسلام بهمنپور» و با اميد به آنكه «سايت «بازتاب» از بازتاب دادن به آن، سر باز نتابد»، نوشته است. او گزارش منتشره از سخنراني نود دقيقهاياش در سوربن پاريس، در سايت «دبش» را ناقص خوانده و محتواي همين جوابيه را مطابق نظريات و منظور خود عنوان كرده است.
مهمترين مدعيات سروش كه به قلم خود وي نوشته شده است را ميتوان چنين عنوانبندي كرد:
1ـ تمدن اسلامي، تمدني فقهمحور است و از فقهسالاري تا دمكراسي كه قلبش قانونسالاري (نوموكراسي) است، فاصله چنداني نيست. البته نظام فقهي از اين جهت كه تكليفانديش است (و نه حقانديش) براي دمكراسي و عدالت امروزين ناقص و نارساست.
2ـ سروش و مصباح يزدي از اين جهت كه هر دو معتقدند «اسلام و تشيع موجود با دمكراسي ناسازگارند» همداستانند. منتها (به ادعاي سروش) مصباح ميگويد: «يا مسلمان بمانيد و يا با دمكراسي وداع كنيد» اما سروش روش لازمه اخذ دمكراسي را ترك مسلماني نميداند (منتها وي تلويحا تشيع موجود را نحلهاي انحرافي از مسلماني ميداند).
3ـ اعتقاد به برخورداري از وحي باطني براي امامان شيعه و مفترضالطاعه دانستن آنان ـ كه تقريبا مورد اعتقاد تمام شيعيان است ـ متناقض با اعتقاد به خاتميت پيامبر اسلام است. از اين جهت، سخنان منتقدان شيعه كه شيعيان را غالي (غلوكننده) ميخوانند، خطا نيست.
4ـ سروش، وجود امام مهدي را غيرواقعي نميداند اما خود نيز به صلاحت اعلام ميكند كه اين «نفي سلب» مترادف با «تأييد و ايجاب» نيست به عبارت ديگر، او نميگويد «امام مهدي يك واقعيت نيست» اما از سوي ديگر عامدانه حرفي هم در مورد تأييد «امام مهدي يك واقعيت است» نميگويد.
5ـ از نظر سروش، نه آيتالله خميني نظريه ولايت فقيه (بعدا ولايت مطلقه فقيه) را دمكراتيك ميدانست و نه ديگران چنان صفتي را در خور آن ميديدند و نه بسط و تداوم عملي آن تئوري (كه قاعدعتا بايد همين نظام جمهوري اسلامي كنوني باشد) ساماني دمكراتيك به كشور داده است.
دمكراسياي كه منظور نظر سروش است، با ولايت مطلقه فقيه كه مقصود آيتالله خميني و رهروان ايشان است و با بيعملي سياسي كه محصول تفكر حجتيهايهاست... راههايي هستند كاملا جدا و متمايز.
6ـ مهمترني و جسورانهترين ادعاي سروش در اين نوشته، از قلم او عينا چنين است: «نظريه مهدويت، حق باشد يا باطل، در عرصه سياست يا به بيعملي سياسي يا سفاكي و مردمفريبي منحوي صفايه يا به ولايت فقيه و يا اسلحهسازي ايدئولوژيك ميانجامد كه عليايحال با دادگري دمكراتيك پاك بيگانهاند».
7ـ «نسبت فقه جعفري با ساير نحلههاي فقهي اسلامي ـ مثل فقه حنفي ـ با دمكراسي يكي است و هيچكدام براي طف دمكراسي نه مادر خوبي هستند، نه دايه مهرباني» به عبارت ديگر، به نظر سروش، نه فقط از دل فقه شيعه و سني، دمكراسي استخراج نميشود، بلكه بسط و گسترش در دامان فقه و حتي سازگاري دمكراسي با فقه اسلامي (و از جمله فقه جعفري) غيرممكن است مگر آنكه «حق» به فقه تكليفانديش اسلامي تزريق شود.
8ـ سروش با اقبال لاهوري در اين مورد همعقيده است كه «دمكراسي معنوي، هدف غايي اسلام است و مهدويتي را كه رتبه نبوت يا بالاتر از آن داشته باشد، مانع اين دمكراسي است». به عبار ديگر سروش نه تنها عقيده مهدويت را مانع دمكراسي سياسي بلكه حتي آن را مانع دمكراسي معنوي نيز ميداند. افزون بر اين، انتظار چنان موعودي كه شيعيان و هيوديان در انتظار آن هستند، منجر به انقراض فرد و زوال دمكراسي ميشود.
9ـ ملاك مشروعيت يك حكومت، عدالت است و نه شيعيت و اسلاميت.
از متكلم رسمي تا منتقد جدي
دكتر سروش، دستكم پس از انقلاب اسلامي، همواره به عنوان انديشمندي تأثيرگذار، مطرح بوده است. او در ابتداي انقلاب، بارها بر سر ميز مناظره با تئوريسينهاي احزاب و مكاتب الحادي و التقاطي مينشست و از مباني جمهوري اسلامي دفاع ميكرد. او سخت مسلمان بود و از حواشي گفتهها و گفتههايش براي تعصب در اين مسير نيز به مشام ميرسيد (به عنوان مثال وي در مقدمه كتاب ناآرام جهان خود، كه در شرح نظريه حركت جوهري ملاصدرا نوشته بود، تاريخ را به هجري قمري درج كرده بود!)
سروش در سمت استادي دانشگاه بر جاي دكتر فرديد نيز نشسته بود و با قدرت هرچه تمامتر، نظرات وي و شاگردانش را نقد ميكرد. اگر فرديد، بزرگترين شارح و معرفيكننده فيلسوف آلماني، مارتين هايدگر بود، سروش هم به زودي اشاعهدهنده نظرات فيلسوف برجسته منتقد هايدگر، كارل پوپر شد.
سروش در دهه اول انقلاب، نه تنها كرسي استادي در دانشگاه و عضويت در شوراي عالي انقلاب فرهنگي را براي خود حفظ كرده بود، بلكه حتي برنامه راديويي ويژه خود در صداي جمهوري اسلامي را نيز داشت. با اين اوصاف، تمام مشاغل او تا اين زمان در ارتباط با دانش و فرهنگ بود و او به جد از ورود شخصي به عرصه قدرت و سياست پرهيز ميجست. پس از درگذشت بنيانگذار جمهوري اسلامي، سروش و جمعي از شاگردان و همفكرانش در «كيهان فرهنگي» متمركز شده و به انتشار مقالات تئوريك در باب حوزههاي مختلف علوم انساني (به ويژه دين و سياست) ميپرداختند. در اين زمان، بحثهاي آنان بيشتر مخاطبان خاص داشت.
با آغاز دهه هفتاد و تغييرات بنيادين در عرصه فرهنگ كه يكي از شاخصههاي آن، استعفاي محمد خاتمي از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي بود، سروش نيز در بيان ديدگاههاي خود، وارد فاز جديدي شدو بحثها را از سطح خواص به سطح عامه كشاند.
آغازگر اين دوران شايد سخنراني مشهور وي در دانشگاه صنعتي اصفهان در سال 71 باشد كه تا مهر ماه سال 74 طول كشيد و باعث شد فشارها و اعتراضات بر وي بيشتر شود. در اين مدت و پس از افول «كيهان فرهنگي»، سروش و يارانش مجله «كيان» را بنا نهاده و رونق بخشيدند. در اين دوران، سروش به نوشتههاي خود، صراحت بيشتري به كار ميبرد، ديگر به مفاهيم بسنده نميكرد و به مصاديق نيز وارد ميشد، قدرت و حاكميت را نقد ميكرد، با نهاد روحانيت وارد چالش ميشد ... و به موازات اينها، محدوديتها و فشارهاي بيشتري را نيز متحمل ميشد. طبيعتا آنچه او در حوزه اين مسائل حساسيتبرانگيز بيان ميكرد، واكنشهاي فراوان و بعضا تندي را نيز به دنبال داشت و كار تا بدانجا پيش رفت كه حتي رهبر نظام (آيتالله خامنهاي) نيز به يكي از سخنرانيهاي خود، به يكي از مقالات سروش (در مورد معيشت روحانيت) به تندي پاسخ گفت... .
از مهر ماه سال 74 و آن زمان كه مراسم سخنراني دكتر سروش در تالار چمران دانشكده فني دانشگاه تهران با ضرب و شتم فيزيكي مختل شد، روند مقابله و اعتراض به سروش وارد مرحله جديدي شد و اين روند در ارديبهشت سال 75 به اوج خود رسيد. اين زماني بود كه گروه انصار حزبالله به همراهي عدهاي و پشتيباني برخي احزاب و باندهاي سياسي، «چوبه داري» را همزمان با مراسم سخنراني سروش در دانشگاه تهران به آنجا بردند و درگيريها به اين ترتيب، به اوج خود رسيد.
چنين حركات فاشيستي و نابخرادنهاي، خواه ناخواه باعث قرارگرفتن سروش و حاميان او در موضع مظلوميت و افزايش محبوبيت و اثرگذاري سروش شد. خاصه آنكه او بيان شيوا و قلم دلنشيني نيز داشت و از چنين حوادثي، نيك استفاده ميبرد تا در قالب اعتراض و شرح مصايب، نظرات خود را بيش از پيش بيان كند و مخالفان را به باد انتقاد و حمله بگيرد.
علاوه بر اينها، او در اين مدت مفاهيمي چون پلوراليسم (ديني) و جامعه مدني را نيز بسط و گسترش داده بود كه هم با اقبال خواص روبهرو شده بود و هم پتانسيل تأثير بر عوام را داشت. عناصري كه بعدا در ماجراي دوم خرداد، اهميت رهبري فكري و تئوريپردازي سروش را بيش از پيش روشن كرده اما با قدرت گرفتن اصلاحطلبان كه بزرگان آنان اكثرا يا شاگر سروش بودند و يا همفكران وي؛ اندكاندك سروش به حاشيه ميرفت.
هرچند سروش هميشه خود را در جايگاه رهبري فكري و نظريهپردازي ميخواست و سهمي از حكومت و قدرت را طلب نميكرد، اما بسياري از شاگردان و يا همفكران او كه در ساختار حاكميت جاي يافته بودند، حرمت رهبري فكري و معنوي استاد را نيز رعايت نميكردند. گويي كه جنبش اصلاحي دوم خرداد و مباني فكري آن (مثلا جامعه مدني و تكثرگرايي) محصول كساني چون حجاريان و گنجي بوده است.
با اين حال، زمانه به آنها نيز وفا نكرد و مدعيان رهبري فكري مردم، به كره يا طوع، اندكاندك از گردونه خارج شدند و باز هم نظريهپرداز قديمي ماند و نظراتش.
درسهايي از سروش
هدف از اين نوشتار، نه نقد نظريات سروش در باب دين و مذهب و دمكراسي است و مرور زندگي وي و تعامل شاگردان سروش با او. بلكه درج مقدمات نه چندان كوتاه بالا، براي تذكر برخي از خصايل دكتر سروش است كه در نزد شاگردان او ـ كه غالبان نظريهپردازان دوم خرداد بودند ـ غايب و كمياب است و به نظر ميرسد همين مسائل باشد كه باعث افول و زوال زودهنگام اينان شده است؛ در حالي كه سروش همچنان جايگاه خود را محفوظ داشته است (صرفنظر از درستي يا نادرستي نظريات وي):
اولين ويژگي دكتر سروش كه او را از بسياري متمايز ميكند آنست كه سروش هميشه فاصله خود را با قدرت و حاكميت حفظ كرده است و حتي در زمان اقبال حاكميت به وي (دهه اول انقلاب) هرگز رداي صدارت و وزارت و وكالت نبپوشيد و اين در حالي است كه جز اكبر گنجي، تقريبا تمام آنان كه مدعي نظريهپردازي دوم خرداد بودند، به دامان قدرت درآويختند و به همان ميزان از اعتبار علمي و نظري خود كاستند. به ويژه هجوم يكباره اعضاي برجسته و خوشفكر حزب مشاركت و سازمان مجاهدين به مسوليتهاي اجرايي و مناصب حكومتي در سالهاي 76 تا 79 شايد مهترين عامل تضعيف آنها باشد. شاخصترين مصداق اينان، نظريهپرداز بزرگ و ارزشمند جبهه اصلاحات،سعيد حجاريان است كه رياست شوراي شهر را بر عهده گرفت.
دوم آنكه سروش تا آنجا كه ممكن است، عقايد خود را كه مخالف وحتي متناقض با باور عامه مردم و حكومت است، بيان ميكند و هزينه آن را نيز ميپردازد. در اين مقام، مهم نيست كه آنچه او ميانديشد و در قلم و زبان جاري ميكند، درست است يا خير، بلكه مهم آن است كه او «شترسواري دولا دولا» پيشه نميكند. در مقابل طيف عظيمي از آنها كه نام اصلاحطلب بر خود نهادهاند و نظريه ميپردازند، يا اصلا جرات نزديكشدن به مباحث مهم و حساسيت برانگيزي (مثل انتقاد از دين و مذهب و آنهم بدور از كلي گويي) و به چالش كشيدن آنها را ندارند و يا به مقتضاي زمان و نام و نان(!) هر دم به رنگي درميآيند. زماني منتقد دين ميشوند و زماني مفسر فلسفه مهدويت؛ زماني بر سر سفره جمهوري اسلامي مينشينند و گاهي بر سر ميز اپوزيسيون ظاهر ميشوند... ! حاصل رويگرداني مردم و روسياهي تاريخي براي قشري است منافق، كه معلوم نيست مارند يا ماهي!
نكته مهم آخر آنكه، هرچند كه امروزه سخت كوشيده ميشود تا عرصههاي «نظري» و «عملي» جدا از هم نشان داده شوند، اما در عمل، گستره اين افتراق محدود است. سروش هرگونه كه ميانديشد، هرگز در عرصه اخلاق و اجتماع، شخصا موصوف و متهم به فساد نبوده است. نه همسر چهارمش شكايت به ديوان ميبرد و نه سند ويلاي خارجهاش منتشر ميشود و نه...! و از اينها مهمتر آنكه در عين حال كه گاه تند ميراند و اهل تعارفات مرسوم نيست و حتي از پرخاش نيز ابايي ندارد، از حد نميگذرد و عقده و احساس و آرزويش بر منطق و عقلش نميچربد (مقايسه كنيد با نوشتههاي تند و افراطي انديشمندي چون مجيد محمدي!)
و همين شايد باعث آن شده كه وي دوستان بسيار معتبر و محترمي از ميان آنهايي كه كاملا از لحاظ فكري با او مخالفند، داشته باشد و بدين سان باب ارزشمند ديالوگ ميان ايشان بسته نشود.
دوستي و مراودات او با اشخاصي از سطح آيتالله سيدان (عالم تفكيكي بزرگ و نماينده و خويشاند آيتالله سيستاني) تا حجت الاسلام سعيد بهمنپور، مؤيد همين امر است.
به نظر ميرسد عدم رعايت نكاتي از اين دست باشد كه باعث شدهاست فاصله و جايگاه سروش همچنان محفوظ بماند و اميدهاي از دسترفته به روشنگري روشنفكران ديني اصلاحطلب، رو به سوي سروش نهد. سروش زنده است، بي نياز از زندهباد!
سلام انوش، خوبی؟
خیلی وقت است که ازت بیخبرم و مدتهاست همان دیدنهای تنک گاهبهگاه شرقیمان هم قطع شده. امروز علی برایم نوشته بود که ایران نیستی. هرجا که هستی خوب و خوش باشی.
روزی نیست که چندبار ذهنم را به خودت مشغول نکنی. دست کم هر بار که به دبش سر میزنم و چند خط اول آخرین نوشتهات را که میبینم - به خصوص آنجا را که از گریه شبانهات نوشتهای- تصویر نامانوس اما واقعیای از تو جلو چشمان قرار میگیرد. یادت میکنم، نگران میشوم، دلم میگیرد...
میدانی کدام تصویر را می گویم؟ همان تصویر تو دور میدان تجریش را میگویم، با آن کولهات و عینک بامزهات، وقتی که دسته پوسترهای "آن بابا" را از من گرفتی و رفتی که پشت شیشه مغازهها بچسبانی! همان روز را می گویم که در شرق اسم خیلیهامان خورده بود برای تشریح تبلیغی(!) در میادین شهر-که رفتیم- و اسم خیلیهایشان خورده بود - که نیامدند- و ملت هم مغز مارا خوردند: آقای باقی کی میاد؟ قوچانی کو؟ آقا عطریانفر اومده؟ (و آخرش هم ما نفهمیدیم پفیوز اصلی کدام بودهاند: آنها که اسمشان را دادند و نیامدند یا آنها که اسم دیگران را بدون اجازه و هماهنگی چاپ کردند؟)
اما ما تجریش بودیم: من و تو و امیرعربی و آن خانمی که بچهاش را سپرده بود و اسمش را نمی دانستیم و امید مهرگان و ابک و حتی احمدرضا همتی و علی ملائکه و خیلیهای دیگر در آنجا و در جاهای دیگر. و همه هم به قدر خودمان و خیلی بیشتر تلاش کردیم؛ از امید که در گوشهای بحثهای روشنفکری میکرد تا ابک که بیشتر دوست داشت رهنمود بدهد تا همتی که آن پایینها نشسته و با خجالت و بیسرزبانی ذاتی خود زمزمههایی میکرد و تا من که شده بودم آچار فرانسه معرکه!
اما کار تو از همه سختتر و صادقانهتر بود. جمع را ترک کردی و رفتی تکتک با کاسبها چانه زدن و- به حتم- دری وری هم شنیدن. و من که خودم مشابه همین کار را کردهام می دانم چقدر به آدم متلک میگویند و تحقیر میکنند - و بر عکس هیاهوی جلسات میدانی و میتینگی که کار به "جمعیت" است و همین برای آدم مصونیت میآورد- کار تک به تک، آدم را در حالتی شبیه بازجویی در یک سلول تنگ انفرادی، زیر منگنه و فشار میگذارد. تازه در مورد تو یک جور احساس گناه و عذاب وجدان هم میکردم. گهگاه با خودم میگفتم حتما ما زیاد شورش کردهبودیم و برای اینکه مردم را تشویق به رای دادن به "این یکی" کنیم، آنقدر از "آنیکی" ترسانده بودیم، که خودمان هم الکی ترس برمان داشته بود!
فکر میکردم "دیگر ماجرا آنقدرها هم هولناک نبود که انوش پوستر بچسباند!". همهاش در خاطرم، منتهاالیه قضیه، تو بودی و نه مثلا علی معظمی که رسما یک فعال سیاسی است یا خودم که ماجراجوییام به جنبههای دیگر رفتاری و اخلاقیام سایه افکنده یا ابک که ختم روزگار است یا دیگران...
اما چند روزیست انوش که در یک حالت پارادوکسیکال، یک جور احساس راحتی توام با ناراحتی میکنم. تا چند روز دیگر صفارهرندی میشود وزیر فرهنگ و ارشاد مملکت گل و بلبل و عدالت و تجریش! یعنی واقعا وضعیت قرمزتر از آنی بوده که ما فکرش را میکردیم. یعنی جوشهای ما و ایندر و آندر زدنهایمان بیراه نبوده. می دانی حالت آن آدم موقری را داریم که میبیند یکی رفته بالای ساختمان بلندی و شوخیاش گرفته. نگران میشود مبادا طرف بخواهد "شوخی شوخی" خودش را پرت کند پایین. با اینکه آنقدر حواسش هست که خودش را آنقدر دور کند که طرف روی سرش هوار نشود، ولی ویرش میگیرد که وارد ماجرا شود. طرف را میشناسد. می داند که سادهلوحتر و پاکتر و احساساتیتر از آن است که ته پرتابش نوعی خودکشی فیلسوفانه یا نیهیلیستی باشد! باهاش حرف میزند، نصیحتش میکند... حتی وقتی میبیند انگار قضیه پریدن جدیاست حدس میزند طرف ذلتنگ و دلخور و عصبانی است، پس همه کار میکند تا از این حال و آن تصمیم درش بیاورد: ادا در میآورد، فحش ناموسی میدهد، تقلید صدا میکند، کونش را لخت می کند و... خلاصه هرکاری تا طرف خودش را پرت نکند.
اگر کل ماجرا سرکاری باشد، این بابایی که تا درآوردن تنبانش هم مایه رفته خیلی بور میشود و حتی آبرویی هم برایش نمیماند اما راضی است که طرف خودش را پرت نکند حتی به این قیمت سنگین.
اگر خودش را پرت کند، عملا آنهمه مایه رفتن بیهوده بوده اما ته دل و وجدان این بابا از اینکه در ماجرایی به این مهمی تمام تلاشش را کرده راضی است.
حالتی عجیبیست، نه؟ هر دو حالت ضرر، هر دو حالت رضایت!
حالا من برای همهمان و از همه بیشتر از ناحیه تو احساس رضایت میکنم. راستی تو که ادبیات حالیت میشود بگو بدانم: "تلخند" واژه درستی است؟ "خونابه" را که می دانم هست!
ماجراي عوض كردن سِروِر و رفع برخي از اشكالات نرمافزاري سايت، اصلا نه كار چندان سختي بود كه ما (من و آرمان انزانپور) از پساش برنياييم و نه قرار بود اينقدر طول بكشد. داستان همان داستان "ابر و باد و مه خورشيد و فلك" بود و بدشانسيهاي بعضا خندهدار كه باعث شد، دبش مادرمرده چند روز در حال احتضار بهسربرد.
به خاطر همان مسايل پيش پا افتاده (كه گمان نميكنم شرحشان فايدهاي داشته باشد) دهها برابر آن زماني كه در نظر گرفتهبوديم وقت و انرژي ما تلف شد. مثلا شبيه آنكه شما پيش خودتان گمان كنيد به خانه ميرويد، موبايتان را كه جا گذاشتهايد برميداريد و بر ميگرديد... و روي هم ده دقيقه وقت براي اين كار درنظر ميگيريد؛ اما عملا چون كليد را داخل جا گذاشتهايد مجبور ميشويد از همسايه اره قرض كنيد و قفل را ببريد و بعد موبالتان را در خانه نمييابيد و وقتي آنرا پيدا ميكنيد متوجه ميشويد بايد يك قفل نو براي در بخريد و...!
با تمام اين تفاصيل از كساني كه در دبش مينويسند و يا آنرا ميخوانند به خاطر خرابي چند روزه سايت پوزش ميخواهم و با اينكه نه كسي شكايتي كرده و نه گلهاي؛ اما خودم را موظف ميدانم علاوه بر عذرخواهي بابت اين ماجرا، خيلي صادقانه بگويم در اين چند روز نه فقط تلاش بسيار زيادي براي راه افتادن دبش داشتم بلكه فشار عصبي زيادي را هم متحمل شدم. (مسووليتپذيري را ميبينيد؟! آنوقت يك كابينه را هم به آدم نميدهند! )
اميدوارم ديگر از اين مشكلات پيش نيايد كه اصلا اعصاب ندارم!
پ.ن
راستي شايد به چشم ظاهر ديده نشود، ولي بواطن دبش تغييرات جوهري داشتهاست و اين جزيي است از: "نهاد ناآرام دبش!"
با اينكه سالهاست هر روز ساعتها با كامپيوتر كار ميكنم، اما هنوز دلبسته خواندن مطالب از روی کاغذم و به همین خاطر –ناخودآگاه- برای خودم قاعدهای گذاشتهام: در وهله اول مطالب را بهصورت آنلاین میخوانم اما اگر مطلبی بلند باشد یا بخواهم روی آن تمرکز بیشتری بگیرم، آنرا بهصورت آفلاین می خوانم. اگر مطلب خیلی درست و حسابی و جذاب باشد آنرا روی کاغذ چاپ میکنم و از آن طریق میخوانم و...
گزارش سخنرانی دکتر سروش در سوربن پاریس در مورد مذهب شیعه و دموکراسی، به نظرم آنقدر مهم آمد که صبر کردم تا نسخه چاپی آنرا زیر درختان کاج پارک لاله بخوانم!
سروش زنده است
من فقط برخی مقاله ها و کتابهای دکتر سروش را خواندهام و با اینکه همان اندک مقدار، سخت تحت تاثیرم قرار دادند، اما سالهاست که حتی مبانی فکری و اعتقادیام، اشتراک چندانی با مبانی افکار و آرای دکتر ندارند.
از سوی دیگر با اینکه هیچگاه شاگرد عبدالکریم سروش نبودهام، با این حال سخت برایاش احترام قایل بوده و هستم و آرایاش را دنبال میکنم.
با اینکه دکتر در اوایل دهه هفتاد بسیار مورد توجه و تاثیرگذار بود اما این سالها ایده وحرف چندان نو و مهمی از او برنیامده بود. اینرا به شهادت شاگردان قدیم سروش که حالا بسیاریشان اساتید فرهیختهای شدهاند (مثل مهدی جامی) میگویم.
من هم –مثل خیلیهای دیگر- کمکم داشتم سروش را به عنوان اندیشمندی که "زمانی" خیلی تاثیرگذار بود، به قسمت موزهای ذهنم میسپردم که این سخنرانی سروش را برگرداند به جایگاه قبلی، البته کمی بالاتر!
گنگ خوابدیده
آدم وقتی نمی تواند حرف دلش را واضح و صریح بزند باید چکار کند؟
دو راه بیشتر ندارد: یا شتر سواری دولا دولا پیشه کند و مثل خیلی از مثلا روشنفکران مذهبی از پای منبر تا کافه شوکا با همه کس و همهچیز لاس بزند و تا آنجا که میتواند هم از آخور بخورد و هم از توبره، و هزار راست و دروغ را به بهانه "احتیاط" و "ذر شرایط فعلی" سر هم کند تا بالاخره اینچهار روز هم بگذرد و فوقش آیندگان - البته اگر به قدر پشم مبارکشان هم برای ما ارزش قایل شدند – در باب پیچیدگیهای ما تحقیق و پژوهش کنند و ...
یا اصلا حرف نزند. یعنی حرف بزند ولی اگر چیزی را نمیتواند صریح بگوید دست کم نگوید. حکایت همان "جز راست نباید گفت و هر راست نشاید گفت".
من راه دوم را انتخاب میکنم و خیلیها به راه اولند.
حالا چرا اینقدر حرافی میکنم؟ برای اینکه... (خب اگر میخواستم صریح منظورم را بنویسم که اینقدر آسمان ریسمان به هم نمیبافتم!)
و اما...
دکتر سروش در سخنرانی آخرش شجاعت عظیمی به خرج داده. شجاعت که میگویم نه فقط به خاطر "سر نترس در برابر حکومت داشتن" است (البته آنهم جگر شیر میخواهد!) بلکه در این جامعهی به شدت مذهبی و شدیدا سوتفاهمپذیر، رفتن به سراغ مبانی اعتقادی واقعا شهامت میخواهد. آنهم از طرف یک استاد دانشگاه و اندیشمند شناخته شده که اکثر (یا شاید تمام) هوادارنش از میان مذهبیها به سوی او آمدهاند. جامعهای که به طرز غیر قابل بیانی بر روی چیزهای که گمان میکند مبانی اعتقادیاش هستند متعصب و کور است.
آنهایی که مثل من در خانوادههایی طبقه متوسط (از همه نظر) زندگی کردهاند و بر سر "دگر اندیشیهایی" بسیار جزیی، رفتار دگم دیدهاند؛ شاید منظور مرا بهتر بفمند.
و ایران – جز مواردی نادر – تشکیل شده از همین آدمها و خانوادهها.
حالا سروش چکار کرده؟ آمده از یک سو روحانیت را از سطح "عوامزده" یک درجه برده پایینتر و به "عوام" رسانده و خودش را رسما سیبل حضراتی کرده که هر روز با احساسات و عقل معاش (ومعاد!) توده سر وکار دارند؛ و از آنسو تاخته به بسیاری از خرافات مذهب. آنهم نه از نوع تاختن شریعتیوار – که "این خرافه است و در اصل دین و مذهب نبوده و اصلش خیلی خوب است"- که راست زده به قلب سپاه حریف و قصد خیمهی سلطان کرده...!
سروش حالا دیگر همهچیزش را بهپای آنچیزی که گمان میکند حق و حقیقت است گذاشته. اکنون راهی را شفاف کرده (نمیگویم انتخاب، چون نمی دانم چه وقت این راه را انتخاب کرده) که جز برای اهلش راه نیست. دیگر دوران هواداری و هواخواهی گذشته، چون این آدم هم از بالا (قدرت) بریده و هم از پایین (توده). و شاید دیگر نه در جامعه جایی داشته باشد نه در حکومت نه در بین روشنفکران دینی-مذهبی و نه سکولار.
ولی چه باک؟ روشنگری، دانش میخواهد و صداقت و شجاعت. به قدرت و توده میتواند کاریش نباشد!
یعنی درست میگوید؟
اینکه آیا سروش درست میگوید و میاندیشد را بحثها و نقدهای علمی و گذشت زمان نشان خواهد داد. اما در مورد خودم میتوان بگویم بسیاری از آرای سروش را هنوز قبول ندارم و هنوز فکر میکنم مبانی فکری-اعتقادی من با مبانی او مشترک نیست. محتوای آرای اخیرش هم نه برایم نو بود و نه تاثیری بر افکارم گذاشت.
اما موضع اخیر او به شدت برایم مهم است و دلیل آن "شفافیت" و "تاویلگریزی" آن است.
اینکه یک اندیشمند مهم و تاثیرگذار که طرفداران زیاد و دشمنان نیرومندی هم دارد، محافظهکاری را کنار میگذارد و بهجای لاس زدنهای مزخرف و صدور آرای تاویل و تفسیر پذیر، رک و پوست کنده میگوید این را قبول دارم و آنرا قبول ندارم و دایرهی تاویلات را تنگ میکند برای من خیلی مهم است و فکر میکنم اگر این نوع گفتمان در جامعه ما (حتی در سطح نخبگان) شیوع یابد، یک گام بلند به جلو محسوب میشود.
دکتر سروش به همان میزان که درصد تاویلپذیری آرای خود را با پرهیز از دو پهلوگویی و یکی به نعل و به یکی میخ زدن... پایین آورده، به همان میزان برای جایگاه خودش خطر خریده: از بگیر و ببند حکومتی و دار آوردن... تا ریزش بخشی از هوادارانش که به هواهایی دور او جمع شده بودند... تا لعن و تکفیر وعاظ و حتی اعتراضات و تعرضات و شاید در نهایت طرد مردمی.
اما به همین میزان گامی به جلو برداشته و شاید حتی جامعه ما را با دعوت به تغییر نوع گفتمان، به سوی عصر روشنگری بومیمان هل داده باشد.
چیزی که برایم هیجانانگیز است.
فکر میکنید اسپینوزا بهتر است یا شریعتی؟
سربازاني كه در جنگ هستند، نفرت را نمیشناسند؛ آنها ترس، خستگی، محرومیت جنسی و غم دوری از خانواده را میشناسند. آنها با تمکین میجنگند برای اینکه حق انتخاب ندارند. گاهی هم با شور وهیجان بهخاطر وطن، عدالت یا مذهب میجنگند که در اینگونه موارد محرک آنها نفرت نیست بلکه وفاداری به مشروعیت رژیم است.
آدمکشی مدیون محرکهای خودخواهانه و غیره، از نظر آماری، جای بسیار کوچکی در تمام فرهنگها اشغال میکند. آدمکشی به انگیزهی محرکهای بزرگوارانه، برعکس، پدیدهی غالب در تاریخ بشری است. تراژدی انسان ناشی از داشتن پرخاشگری زیاد نیست بلکه از داشتن روحیهی فداکاری بیش از حد و ایمان زیاد است. اگر شما برچسب انسان آدمکش را با انسان وفادار عوض کنید، به حقیقت نزدیکتر خواهید بود. این وفاداری به وضع موجود و ایمان است که متعصبها را بهوجود میآورد...
ادعا میشود که اصل جنگ را باید در نیروی فشار بیولوژیکی شناخت که بعضی حیوانات، وقتی میخواهند به هر قیمیتی از فضایی که به عنوان قلمرو شخصی خود میشناسند، حمایت کنند؛ بروز میدهند. این فریبندهترین مشابهتی است که میتوان تصور کرد. بجز استثناهایی نادر، انسانها هرگز برای دفاع از املاک فردی خود نمیجنگند. در واقع سرباز، خانه و خانواده خود را ترک میکند و دفاع از آنها را متوقف می کند چون او را میفرستند که دور از آنها بجنگد. و اگر میجنگد، برای این نیست که از یک نیروی فشار بیولوژیکی تبعیت می کند، برای این نیست که غریزهی حمایت از مزرعه و قطعه زمین خود را دارد، بلکه برای این است که خود را فدای پرچم، فدای نمادهای قبیله، فدای فرامین خدا و دیگر علل مقدس میکند. بخاطر سرزمین به جنگ نمیروند بلکه بهخاطر کلمات میروند...
انسان سلاحی کشندهتر از زبان ندارد. انسان همانقدر که در معرض خطر بیماریهای عفونی است، در معرض هیپنوز شعارها و نمادهاست. و وقتی اپیدمی آغاز میشود، روح گروهی تفوق مییابد، روحی که قوانینش بکلی با قواعد رفتاری فرد متفاوت است.
هنگامی که یک موجود در یک گروه احراز هویت می کند، توان انتقادی خود را از دست میدهد و احساساتش از نوعی طنین هیجانی سرشار میشود. فرد نمیخواهد بکشد؛ گروه می خواهد بکشد و با احراز هویت در گروه: فرد تبدیل به یک قاتل میشود...
بدترین دیوانه قدیسیاست که دیوانه شده...
از کتاب تلفنیها (THE CALL-GIRLS) نوشتهی آرتور کوستلر. ترجمهی نادعلی همدانی. نشر آسونه 1382 . 19500 ریال.
داستان دوازده دانشمند برجستهی جهانی –با تخصصهای گوناگون- که با وسواس دستچین و به سمپوزیومی دعوت شدهاند تا راههای بقای بشر را بررسی کنند.