![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
راستش من بر خلاف عدهای که در ایام انتخابات همه کار برای هاشمی و علیه احمدینژاد کردند و حالا موضع "کی بود کی بود من نبودم" گرفتهاند، اهل لاپوشانی و یا حتی عوض کردن موضعم نیستم. البته هیچ خلافی هم انجام ندادهام: در هر دو دور معتقد بودم "با توجه به شرایط موجود" باید به هاشمی رای داد و اگر کاری هم در این زمینه انجام دادم در چارچوب اخلاق و بهصورت شفاف بود، نه می ترسم و نه پشیمانم.
حالا این روضهخوانیها برای چیست؟ برای اینست که میخواهم یک خاطرهی کوچک را به مناسبت حرفهای اخیر حضرت احمدینژاد – بهویژه در جمع "هنرمندان"- نقل کنم.
بلانسبت جناب سهیل محمودی،"یادم میاد" قبل از اعلام نتایج دور دوم انتخابات، با عدهای بر و بچههای شرق که انصافا جانبرکفانه برای انتخاب نشدن احمدینژاد تلاش کردهبودند، در اتاقی نشسته بودیم. یکی گفت: "بچهها ولی چه فاجعهای میشه اگه طرف رای بیاره، آبرومون میره" دیگری گفت: "فاجعه وقتیه که رایش هم بالا باشه، دیگه آبروریزی کامله" وهمینطور هر کس حرفی زد. آخر سر من گفتم: "از همه اینا بدتر و فاجعه واقعی وقتیه که طرف بیاد خوب هم باشه! فکرشو بکنین اگه طرف یه رییس جمهور چیز فهم و باسواد و فرهنگی باشه ...!"
تقریبا همه تایید کردند که اگر اینطور باشد برای ما هیچ آبرویی باقی نمیماند چرا که در اصلیترین ادعا و بزرگترین دغدغهای که ما به خاطر آن در صف مقابل دکتر احمدینژاد قرار گرفتهبودیم، یعنی عرصه فرهنگ اشتباه کردهبودیم و اگر اشتباه سیاسی و پیشبینی غلط در این زمینه از ما پذیرفته بود ولی پیشبینی و فعالیت شدید و حرص جوشخوردن بر پایهی تحلیلهای غلط در حوزهی تخصصمان (فرهنگ) برای ما زشت و نابخشودنی باید باشد.
با بررسی اظهارات اخیر رییس جمهور منتخب و خصوصا اظهارات بسیار مشعشع ایشان در جمع هنرمندان (البته با ضرب و زور بسیار فقط الماسی و سلطانی و شمقدری و شورجه را در جمع آنها شناختم به علاوهی چند مدیر در صدا وسیما) باید به دوستان مژده داد خوشبختانه فاجعه بزرگ به وقوع نپیوسته و حالاحالاها خبری ازش نیست!
نیما راشدان به تازگی در خبرنامه گویا مطلبی با عنوان دولت ويشي، خاتمي و مارشال پتن، منتشر کرد که در آن به بهانه پرداختن به اعتصاب غذای اكبر گنجي، ادعاهای متعددي در قالب نقد، پرخاش، استهزا و از همه مهمتر "ادعای بی دلیل و مدرک" آورده شده بود. به نظر میرسید برخی از این موارد فارغ از ماجرای اعتصاب غذای آقای گنجی، بوده و آقای راشدان، خواسته یا ناخواسته در حاشیه، ادعاهایی بزرگتر از خود متن مطرح کردهاست.
من – ضمن آنکه شخصا طرفدار آزادی آقای گنجی و تمام زندانیان سیاسی هستم و این موضوع برایم اهمیت خاصی دارد -در اینجا قصد دارم برخی از حواشی مهم آن مقاله را به نقد کشم.
پیش از این ذکر چند نکتهی گسسته لازم است:
1-اصولا مطلب مذکور را به سختی بتوان یک مقاله یا حتی یادداشت منسجم خواند و بیشتر شبیه یک یادداشت وبلاگی با همان جسته گریختگی مطالبی است که یک نفر بالبداهه و احساسی در وبلاگش مینویسد. البته در نثر و شیوه نگارش دیگران سخنی نیست (یا اگر باشد من اهل گرفتن اشکالاتی از آن دست نیستم) اما اینقدر هست که نقد مطالبی که از منطق روشن و مبنای تعریف شدهای برخوردار نیستند به همان میزان نامنسجم و البته دشوارتر است . اگر این نقد را جسته گریخته و بعضا از نظر انسجام مطالب بیربط دیدید شاید به خاطر پیروی از ترتیب مطالب متن اصلی باشد.
2-مخالفت با یک مطلب به هیچ عنوان به معنای طرفداری از طرف مقابل نیست. متاسفانه از کامنتها و ایمیلهایی که من در پی درج مقالات اخیرم در خبرنامه گویا دریافت کردهام چنین برمیآمد که این نکتهی واضح و تا حدودی بدیهی، برای بسیاری از خوانندگان مغفول است. با توجه به مقالات انتقادآمیزی من که در این سایت و همینطور در وبلاگم تا کنون منتشر کردهام، دست کم برای خود آقای راشدان باید روشن باشد که مخالفت من با اصلاحطلبان حکومتی و در راس آنها سازمان مجاهدین و حزب مشارکت کمتر از ایشان نیست.
تحلیلهای روزنامه اینترنتی روز هم به خودشان مربوط است و انصافا در برخی از موارد به شدت سادهلوحانه و عجیب است. من با این سایت و گردانندگانش هیچ ارتباطی ندارم.
3-بر خلاف تئوریسینهای مکتبی و آدمهای ایدئولوژیمحور، مخالفت با اکثر نظریات راشدان در مطلب مذکور به معنای مخالفت با همه آنها و نیز خود وی نیست. متاسفانه در جو سیاه و سپید ما این نکته بدیهی هم باید ذکر و موکد شود.
و اما مطلب آقای راشدان
گویا بهانه نوشتن نوشته اخیر آقای راشدان، مطلبی بوده است که در روزنامه اینترنتی روز درباره اعتصاب غذای گنجی منتشر شده و در آن ادعا شده که دستهایی درکار است تا از اعتصاب غذای گنجی و حتی مرگ وی به نفع خود و در چهت گلآلود کردن آب بهرهبرداری کند و...الخ.
نیما راشدان هم از این تحلیل عصبانی شده و در 9 بند ادعاها و تحلیلهایی ارائه داده که مبانی و حتی حواشی آنها بسیار تاملبرانگیز است و به برخی از آنها میپردازیم:
1-او در بند اول مینویسد: "مگر سياه تر از اين هم مي شود ... مگر استبداد و اختناق از اين بالاتر هم ممکن است ؟" پاسخ این است: بله آقای راشدان. سیاهتر از این هم میشود و تازه این در صورتی است که فرض شما مبنی بر سیاه بودن شرایط فعلی را بپذیریم. اما من می گویم شرایط ما در این حکومت حتی سیاه هم نیست. حکومت جمهوری اسلامی ایران در بدترین حالاتش هم هیچگاه دیکتاتوری مطلق نبوده است. در کدام حکومت دیکتاتوری این همه انتخابات برگزار میشود؟ میگویید فرمایشی است؟ من میگویم اولاً یک دیکتاتوری مطلق (که به تعبیر شما سیاه تر از آن امکانپذیر نیست) چه احتیاجی به انتخابات دارد که فرمایشی آنرا برگزار کند. ثانیا در کدام انتخابات فرمایشی، اینهمه رقابت جدی وجود دارد؟ انتخابات فرمایشی یعنی از آن نوع که صدام برگزار میکرد و صددرصد رای میآورد!
بله درست است که شورای نگهبان با اعمال نظرها و رفتارهای سلیقهای میتواند انتخابات را تا حد مجلس هفتم نزول دهد و هر آنکس را که "ولایت مطلقه فقیه" را قبول نداشتهباشد، رد صلاحیت کند؛ ولی آقای راشدان! از شما که با تاریخ شوروی آشنایی دارید میِپرسم در سیستم دیکتاتوری مطلق اصلا مگر کسی جرات ابراز مخالفت دارد که احتیاج به شورای نگهبانی باشد تا او را فیلتر کند؟
در همین انتخابات نهم بیاری عقیده دارند که تقلب و تخلف شده. در انتخابات فرمایشی چرا باید تقلب شود؟ در حکومت دیکتاتوری مطلق – اگر انتخاباتی هم به ندرت برگزار شود – لاجرم همه کاندیداها باید در نهایت سرپردگی به "او" باشند و در چنین حالتی هیچ لزومی به تقلب و تخلف نیست.
در کدام دیکتاتوری مطلق و کاملا سیاه، مخالف سیاسی میتواند از زندان مانیفست بنویسد و به "او" مستقیماً بتازد؟
البته حکومت جمهوری اسلامی ایران چندان سپید هم نیست و اشتباهات و حتی جنایات فراوانی در آن صورت گرفته است. نیروهای مخالف آزادی و دموکراسی هم در آن نه کماند و نه ضعیف. اما انصاف بدهید تمام جرم و جنایاتی که در طول این 27 سال شده با جنایاتی که در یک سال حکومت استالین شد، قابل قیاس است؟
حافظه تاریخی من پاک نشدهاست. هم خلخالی را بهیاد میآورم، هم رژه وحشت کمیتهچیها را، هم اعدامهای دهه 60 را و هم ترورهای دهه 70 را و هم بسیاری چیزهای دیگر دیدهام که شمایی که در کنج امن و عافیت اروپا نشستهاید حتی شاید نشنیدهباشید. ولی سعی میکنم سیاه و سپید مطالب را نبینم و تحلیل نکنم. خشنترین کارهای پاسدارها و کمیتهچیها و اطلاعاتیها و خلخالیها را میگذارم در کنار کارهای خمرهای سرخ کامبوج و فرامین دایی یوسف شوروی و مائوئیست های چین و ... و حتی انقلابیون فرانسهی کبیر؛ و آنوقت – بدون اینکه ذرهای آدمکشان وطنی را تایید کنم- میبینم یا جهوری اسلامی سیاه نیست و یا اگر سیاه است، حتما بالاتر از سیاهی هم رنگهایی هست!
و از همه اینها گذشته آیا این جمهوری اسلامی، این رییس جمهور، این وزارت اطلاعات ... همان برابرنهادهایشان در 20 سال پیش هستند؟
بهزودی خواهید دید که حتی با روی کار آمدن تندترین و بنیادگراترین نیروهای ذخیره این رژیم و بدست گرفتن قوه مجریه توسط احمدینژاد و یارانش، فضای اجتماعی و سیاسی ما حتی یک دهم دهه شصت هم بسته نخواهد شد.
واقیت این است که حتی با همان معیار تکرنگ شما، همیشه در ایران فضا خاکستری بوده است منتها با طیفهای مختلف.
2- در جای دیگری راشدان از "میزان منفوریت خاتمی" نوشته و آنرا با میزان محبوبیت گنجی مقایسه کرده است.
آقای راشدان! البته شما میتوانید از خاتمی و یا هر فرد دیگری نفرت داشته باشید. خاتمی که سهل است، گاندی بزرگ هم به تیر نفرت کشته شد! ولی آنچه در دل و ذهن شماست الزاما درست و بهحق نیست چه رسد به آنکه قیاس به نفس کنید ماجرا را به اکثریت ملت ایران هم تعمیم دهید. با عرض پوزش، این چند جمله کوتاه شما آنقدر بیربط و بیمنطق است که من واقعا ماندهام چطور آنرا نقد و تحلیل کنم :
"کافيست ميزان محبوبيت يا بهتر بگوييم « منفوريت » سيد محمد خاتمي و يا معين را با گنجي مقايسه کنيم تا دريابيم - چرا فردي مامور مي شود تا « مبارزه منفي گنجي » را « طرح مرتضوي » بنامد"
یعنی شما واقعا گمان میکنید خاتمی در نزد ملت ایران منفور است؟! با چه آمار و یا حتی برخوردی با مردم عادی به چنین تحلیلی رسیدهاید؟ گیریم که بهقول شما عامه مردم هم از خاتمی ناراضی باشند، میزان این منفوریت چقدر است و شما چگونه آنرا اندازه گرفتهاید؟
منفوریت معین را از کجا اندازهگیری کردید؟ از رای نیاوردنش؟ رای ندادن که جای خود دارد، خود من در همین خبرنامه و در بحبوحهی مرحله اول انتخابات بر علیه انتخاب معین مقاله نوشتم و به سهم خودم دیگران را هم تشویق کردم تا به او رای ندهند (و هنوز هم فکر میکنم کار درستی کردم) با این حال ذرهای از این شخص "نفرت" ندارم. حتما شما بهتر از من میدانید که عدم محبوبیت با منفوریت تفاوت زیادی دارد.
اصلا فرض کنیم که فرضهای شما در مورد میزان منفوریت و محبوبیت خاتمی و معین و گنجی درست باشد. از اینها چطور "دریابیم چرا فردي مامور مي شود تا « مبارزه منفي گنجي » را « طرح مرتضوي » بنامد"؟
4-سودپرستی و منفعتطلبیهای اکثر حضرات خط امامی به ویژه مشارکت و مجاهدین انقلاب، بر ما پوشیده نیست. همینطور نرمشهای محمد خاتمی بر سر برخی مسایل به سختی قابل اغماض است و از آن مواردند: برگزاری انتخابات محلس هفتم، سکوت در برابر بیدادگاه وقایع کوی دانشگاه، عدم واکنش جدی در مورد توقیف فلهای مطبوعات... .
اما جمع بستن تمام اینها و استخراج نتیجهای واحد نادرست است. اینکه چرا یاران قدیم گنجی در حزب مشارکت و سازمان مجاهدین دست به یک حرکت اعتراضی جدی (تحصن – راهپیمایی) برای آزادی او نزدند، پرسشیاست درست و انتقادی بجا. اما خواندن این بخش از متن شما این شک را در ذهن آدمی چون من ایجاد میکند که تحلیلگر جوانی به نام آقای راشدان نه با شرایط سیاسی در حکومت ایران آشناست و نه به طور کل وظایف، شوون و اختیارات مقام ریاست جمهوری را میشناسد:
"چرا معين و طرفدارانش براي آزادي زندانيان سياسي به تجمع مقابل اوين نپوستند ؟ چرا آقاي خاتمي استعفا ، تهديد و تحصن نمي کند ؟"
از این گذشته گزارهای که در ابتدای بند چهارم مقالهتان نوشتهاید، مغرضانه یا دستکم اشتباه است:
"سيد محمد خاتمي به شهادت مطبوعات اصلاح طلب و محافظه کار ، يک بار و فقط ، يکبار و آنهم بر سر داستان پتروپارس و احضار « بهزاد نبوي » - تهديد به استعفاء کرد."
اگر واقعا اینگونه فکر میکنید، واقعا در اشتباهید. به اطلاع شما میرسانم ماجرا برعکس است. خاتمی بارها و بارها تهدید به استعفا کرده بود (از جمله در ماجرای برگزاری انتخابات مجلس هفتم و حتی بر سر تایید صلاحیت معین در انتخابات ریاست جمهوری اخیر) و در ماجرای پتروپارس و مشکلات بهزاد نبوی، خاتمی هیچگاه تهدید به استعفا نکرده بود.
انتقاد از گشادکاریهای خاتمی در بعضی از موارد بحثیست، و نوشتن گزارههای غلط و انتظار از رییسجمهور که مثلا به متحصنین بپیوندد بحثیست جدا.
5-من بسیار بعید میدانم آدم عاقلی یافت شود که معتقد باشد ماجرای گنجی "ساخته و پرداختهی دادستانی و اطلاعات موازی است..." و بعیدتر آنست که به فرض صدور چنین اراجیفی، هیچ آدم عاقلی آنرا باور کند.
آنچه عدهای از نویسندگان روز و برخی دیگر معتقدند آنست که سعید مرتضوی در صدد است (یا بود) که این ماجرا را طوری پیش ببرد تا به اهدافی خاص برسد. البته من با این مطلب هم چندان موافق نیستم اما این ادعای برخی از روزنامهنگاران وتحلیلگران، پایهای منطقی دارد. چرا که نباید فراموش کنیم که هرچند گنجی مستقل است و این تصمیم را خودش به تنهایی و از روی عقل و اراده خود اتخاذ کرده، اما پایان بازی به دستور مرتضوی هم بستگی دارد.
اگر او دستور آزادی گنجی را بدهد ماجرا به گونهای پایان خواهد یافت و اگر همچنان گنجی را در زندان نگهدارد به گونهای دیگر. پس میبینیم که دادستانی تهران هم در پایان این ماجرا و نتایجی که از آن حاصل میشود سهیم است ولی این به هیچ عنوان ناظر بر نتیجهای که شما اشتباهاً برداشت کرده و بر آن معترضید، یعنی:" ماجرای گنجی ساخته و پرداختهی دادستانی و اطلاعات موازی است" نمیشود.
6-از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نوشتهاید و اینکه عدهای هنوز به کشف سناریوهای پیچیده توطئه مشغولند. راست میگویید؛ اصلاحطلبان و چپیهای این حکومت، ده سال است که اشکالات و کاستیهای خود را به گردن توطئههای حریف میاندازند و البته هرگز از این ادعا که همان رقبایشان به توهم توطئه دچار شدهاند دست برنمیدارند!
گونههای مختلف اپوزوسیون هم که هرکدام از همان مقطعی که با این رژیم بر هم زدند (چه سلطنتطلبان که از روز اول انقلاب برافتادند و چه مجاهدین که چند سالی دوام آوردند) کشف کردند که روی کار آمدن جمهوری اسلامی (یا به حکومت رسیدن قشر روحانی) حاصل نوطئه انگلیسیها یا آمریکاییهای دموکرات، یا حتی اسرائیلیهاست...!
اما اسفبارتر آنست که تحلیلگران و روزنامهنگاران ما – که منتقد تمام آن گروهها و توهمات توطئه آنها هستند –کشفیاتی میکنند از این دست: خاتمی مامور و آلت دست رهبری است و "عالیجناب خاتمی"، بنا به سرشت خط امامیاش "ذاتا" آدم نفعپرست، فرصتطلب و چاپلوسی و متملقی بوده و هست!
میزان منفوریت خاتمی و معین و محبوبیت گنجی باعث میشود تا فردي مامور شود تا « مبارزه منفي گنجي » را « طرح مرتضوي » بنامد!
هیچ فکر کردهاید که گندیدن نمک علامت چه فاجعه بزرگیست؟
سلام
توضیح اول اینکه داون بودن یکی دو روزه دبش به خاطر اشکال فنی بود که رفع شد. از شمایی که با پیام کوتاه (ایضا بلند!) پیگیر ماجرا بودید، ممنونم. بقیه هم لابد وقت نداشتهاند!
و اما توضیح بسیار مهم دیگر در رابطه با تغییراتی است که از اول مرداد (همین سه چهار روز آینده) در دبش بهوجود خواهد آمد و کاملا بدون استثنا است. نویسندگان قدیمی و همینطور دوستانی که مایلند به ما بپیوندند، لطفا این نوشته را به دقت بخوانید:
از ابتدای مردادماه امسال، وبسایت دبش بر طبق روال جدیدی به کار خود ادامه خواهدداد.
مطابق این روال، تمام نویسندگانی که متقاضی حضور و اختصاص فضا و وبلاگ بر روی این سایت و عضویت در این حلقه هستند، اعم از اعضای قدیمی و جدید، هزینهای را برای حق عضویت سالانه میپردازند.
بر این اساس نویسندگان قدیمی دبش، از امکانات جدیدی نظیر تغییر قالبها و تنظیمات، طراحی اختصاصی برای وبلاگهایشان و ویرایش کامنتها قبل از انتشاربرخوردار میشوند.
علاوه بر این در مورد ترتیب زمانی، حجم هر یادداشت، رسمالخط و چگونگی تیرها... از این پس هیچ الزامی برای نویسندگان وجود ندارد مگر اینکه نویسنده مایل به داشتن ستون در صفحه اول باشد و با مدیر سایت در مورد اختصاص فضا به وبلاگ وی در صفحه اول به توافق رسیده باشد.
نویسندگان کنونی دبش که مایل به ادامه حضور در دبش و حفظ وبلاگ خود هستند میتوانند تا 31 تیر با محمود فرجامی یا علی معظمی تماس بگیرند.
ضمنا متقاضیان حضور در سایت دبش و عضویت در این حلقه، میتوانند با آدرس admin@debsh.com مکاتبه کنند تا شرایط عضویت برای ایشان ارسال شود.
ضمنا در شرایط جدید، نرمافزارها و هوستینگ سایت ارتقا خواهد یافت و نويسنده (نويسندگان) هر وبلاگ آزاد است تا به هر ترتيب زماني و در هر حجمي كه مايل است مطالب خود را منتشر كند. امكان آپلود عکس برای تمام وبلاگها مهیاست. صاحب هر وبلاگ می تواند قالب و چیدمان وبلاگ خود را تغییر دهد و برای وبلاگ خود آگهی هم بگیرد. مدیریت دبش مجاز به درج آگهی تبلیغاتی در وبلاگهای اختصاصی اعضا نیست.
جناب حدادعادل ديروز (چهارشنبه) نطق غرايي را در حضور رييسجمهور منتخب ايراد فرمود كه از جهات گوناگوني جالب و در خور تحليل بود. جسارتا در اينجا به يكي از افاضات ايشان اشاره ميشود:
حدادعادل خطاب به احمدينژاد گفت: شما نميدانيد كه وقتي من در مجلس ششم و در آن جو حاكم بر آن در طي يك نطق 5 دقيقهاي از اقدامات شما در شهرداري حمايت كردم، چه بر من گذشت!
اگر شما هم مثل من در ابتدا گمان كرديد كه آقاي حدادعادل در جلسهاي كه همه بر ضد احمدينژاد بودهاند و اصلا دستور جلسه ترور شخصيت شهردار تهران بوده، نطق غرا و شجاعانهاي در حمايت از ايشان ايراد كرده و در نهايت كتك مفصلي نوشجان كرده يا دست كم فحش و ناسزايي شنيده، سخت در اشتباه بودهايد.
در اينجا بخشهايي از سخنان آقاي دكتر حدادعادل را به نقل از ايلنا{+و+} در روز كذايي ميآورم تا بدانيم دروغگويي و بيآزرمي مختص نسل جديد نيست! (در آرشيو تمام خبرگزاريهاي ديگر هم كمو بيش همين دو خبر از حداد نقل شده)
"رئيس فراكسيون اقليت مجلس گفت: « اميدوارم مجلس هفتم مجلسي باشد كه به جاي ستيزه و پرخاش و نطقهاي ملالانگيز جنجالي، از آرامش و منطق برخوردار باشد تا مردم بتوانند طعم شيريني كار و خدمت را تجربه كنند و مردمسالاري كه در كشور ما پس از قرنها استبداد، نهالي نوپاست، به دور از غوغاها و جنگ و جدالها، روز به روز بالندهتر و ريشهدارتر گردد. »
...چون در روزهاي اخير در مورد تحصن و رد صلاحيتها در مجلس به اندازه كافي صحبت شده است، لذا مناسب ميدانم كه قدري درباره شهر تهران و خدماتي كه شهرداري و شوراي شهر تهران براي شهر و شهروندان انجام دادهاند، صحبت كنم ... شهرداري تهران در فرصت كوتاه چند ماهي كه در اختيار داشته، علاوه بر اقدامات گوناگون در سطح شهر تهران، مخصوصا به نوسازي و تجهيز كوي دانشگاه تهران نيز اقدام كرده است. همچنين شهرداري، توانسته است چندين سالن ورزشي در خوابگاههاي پسران و دختران، احداث كند و به تجهيز فضاهاي ورزشي اقدام نمايد كه آمادهسازي، چمنكاري، ديواركشي زمين فوتبال و احداث ديوار سنگنوردي از جمله اين اقدامات است. همچنين شهرداري به احداث ايستگاه روزنامهخواني و سالن مطالعه در خوابگاه شهيد چمران اقدام كرده است و علاوه بر بازسازي و نوسازي تاسيسات سالن ورزشي شهيد نوروزي، خانه فرهنگ كوي دانشگاه و خوابگاه شهيد چمران را تعمير كرده است.
... امروزه فضاي كشور از تنشها و تشنجهاي شوراي سابق شهر تهران آسوده شده و كار و خدمت جاي جنگ و دعوا را گرفته است"، گفت: اميدوارم كه در انتخابات دوره هفتم مجلس شوراي اسلامي نيز كه در اول اسفند ماه برگزار ميشود، مجلسي به وجود آيد كه مجلس كار و تلاش و خدمت به مردم و چارهانديشي براي رفع مشكلات همه كشور باشد."
توجه كنيد كه:
اولا زمان نطق جناب حداد دقيقا در بحبوحه تحصن نمايندگان بوده و نوعي وقتكشي محسوب مي شده. ثانياً حاوي متلك به حاضرين و تبليغ براي جناح مربوط به خود در انتخابات مجلس هفتم بوده.
ثالثا با جستجو در آرشيوهاي مربوطه (تاريخ 8 بهمن 82 روز نطق جانفشانانه!) حتي در رسانههاي جناح راست هم هيچ خبر و مطلبي در ارتباط با تعرض يا توهين نمايندگان به آقاي حدادعادل وجود ندارد.
انتخاب شایسته و بجای سردار رشید سپاه اسلام، سرتيپ پاسدار اسماعيل احمدي مقدم به سمت فرماندهي نيروي انتظامي را خدمت برادران و خواهرانی که طی چند ماه اخیر، ترور شخصیت آدم لمپنی به نام محمدباقر قالیباف، را در دستور کار قرار داده بودند، تبریک و تهنیت عرض مینماییم.
خوشبختانه با افشاگری های عزیزانی چون استاد بهنود و دکتر نوریزاده و به خصوص طنزنویس دلسوز و بی غرض، جناب سید ابراهیم نیوی، فرماندهی نیروی انتظامی نهتنها به قالیباف بازگردانده نشد بلکه شخصیتی دقیقا متضاد با قالیباف و تیم او به این سمت گماشته شد.
این شخصیت نه مدعی مدرک دکتراست، نه عینک ری بن استفاده میکند نه خلبان ایرباس است و نه سوابق خود را کتمان میکند.
وی پیش از اين جانشين فرمانده نيروی مقاومت بسيج بوده و همزمان فرماندهی بسيج منطقه تهران را به عهده داشته است و از نیروهای نزدیک به احمدی نژاد به شمار می رود.
احمدی مقدم پيش از مسوولیت در نيروی مقاومت بسيج ، چند سال معاونت هماهنگی هدایت الله لطفیان را برعهده داشته است.
بازتاب نوشته است: به نظر می رسد یکی از دلایل انتخاب احمدی مقدم ،سوابق و نزدیکی وی با احمدی نژاد، رییس جمهور منتخب است.
پینوشت
در همین زمینه و البته و صد البته!
مطالب آقای نبوی هم که آنقدر زیادند که نمیشود به آنها لینک داد...
پیافزود
اینها هم تکههایی از مقاله "در دفاع از انصاف و نه قالیباف" من. برای ثبت در تاریخ!
"... میتوانیم به او رای ندهیم و به دیگران هم بگوییم به او رای ندهند، اما مبادا آنچنان او را خراب و ضایع کنیم که پس از انتخابات، تسلیم جریان مقابل شود و یا کلا از گردونه خارج گردد. جریان مقابلی که دلیل مخالفتش با قالیباف و افرادی چون او ، دقیقا برعکس دلایل مخالف ماست...
جریان مقابلی که اگر نیروی انتظامی را در دست داشت، الان نه از پلیس 110 و نه از همین پاسخگویی نصفه نیمه نیروی انتظامی خبری بود و نه به جای نصیحت و فرمان، از تلویزیون کارتونهای بامزه پخش میشد! جریان مقابلی که اگر ناجا را در دست داشت، موضوع ناآرامیهای خرداد دو سال پیش به دستگیری چند صدنفر ختم نمیشد، بلکه شاید با کشتهشدن صدها نفر پایان مییافت...
بهتر نیست شرایط را طوری آماده کنیم که این فرد«همیشه نظامی» بعد از انتخابات دست کم بتواند جایگاه پیشین خود را بدست آورد و به جایی که کرباسچی پرتاب شد، سقوط نکند؟ یادمان باشد که همهجا صحنه انتخابات ریاست جمهوری نیست که معین و رفسنجانی و کروبی و یزدی هماورد قالیباف باشند. آنجا که جولانگاه اصلی قالیباف است، شکارگاه رحیم صفوی و شمخانی و افشار و فیروزآبادی هم هست!...
«حذفِ» قالیباف و نظامیانی که چون او سعی میکنند پاسخگو باشند و شیک باشند و شیک بسازند و گرایش فرهنگی دارند و با مطبوعات میانهشان بد نباشد و هزار گند و کثافت شخصی و باندی و جناحی ندارند؛ جا را برای آنهایی باز میکند که سووال را با تودهنی پاسخ میدهند و اخمویند و هیچ از فرهنگ نمیفهمند و با مطبوعات دشمناند و طرفدار گرفتوبند و ...
آیا وقتی در نهادی انتخابی، احمدینژاد بر صندلی کرباسچی تکیه میزند بعید است در نهادی انتخابی امثال فیروزآبادی و نظری و رحیم صفوی بر جای قالیباف بنشینند؟
اندکی بیشتر به عواقب گفتار و کردارمان بیندیشیم. زمان در 27 خرداد 84 به پایان نمیرسد. بعد از آن هم نهادهای نظامی و انتظامی فرمانده میخواهند. فرماندهانی که سالها در جمهوری اسلامی خدمت و وفاداری خود را اثبات کرده باشند. انسانهایی از جنس همین رضاییها و رحیمصفویها و شمخانیها و فیروزآبادیها و نظریها و قالیبافها.
کدام را بیشتر میپسندیم؟"
طي چند سال اخير تغيير بسيار تامل برانگيزي در جامعه مذهبي ايران به وقوع پيوسته است كه بيشتر از همه به چشم آنهايي ميرسد كه با حال و هواي آن آشنايي دارند و در مجاورتش زندگي ميكنند. يكي از بزرگترين اين تحولات، تغيير در ساختار مراسم مذهبي (بزرگترين و پرقدرتترين نمودهاي اجتماعي شيعه) است.
دوستاني كه از نزديك هياتها و دستههاي مذهبي را ديدهاند لابد ميدانند كه يك "مجلس" معمولا از دو بخش مهم وكلي تشكيل ميشود. يكي سخنراني (وعظ، ذكر مصيبت، بيان احكام و از اين قبيل) كه توسط آخوند (شيخ، روحاني، طلبه و حتي مجتهد) گفته ميشود و ديگري مداحي (اعم از نوحه خواني يا مولوديخواني) كه توسط مداح اجرا ميشود. گهگاه هم هر دوي اين برنامهها توسط آخوندي خوشصدا عرضه ميشود.
تا پيش از اين حتي درنظر عوامترين مردم، وعظ وخطابه آخوند مقام بالاتري داشت و هرچند خيليها حوصلهشان از "پامنبريات" سر ميرفت و نوحه و مولودي و سينه و كف را بيشتر دوست داشتند ولي هميشه اولويت با آخوند و منبر بود و بعد نوحه و نوحهخوان.
حرف "آقا" هم هميشه بين مردم ارج و قرب بيشتري داشت و هرچند او معمولا بين مردم زندگي ميكرد ولي نوعي "فاصله"ي روحي و معنوي بين او و عوام وجود داشت كه براي او جايگاه ارشاد وراهنمايي اخروي ودنيوي فراهم ميكرد و اين دقيقاً بر عكس حالت "نوحهخوان" بود كه هرچند معمولا آدم خوب و باخدايي بود و خيليها به ثوابهايي كه او" به خاطر درآوردن اشك مردم" كسب كردهبود؛ غبطه ميخوردند، ولي هيچگاه در بين مردم چنان ارج معنوي و قرب علمياي نداشت كه در مقام نصيحت و ارشاد و امر ونهي قرار گيرد. و اين حتي در مورد نوحهخوانها و مداحان مشهور - كه جز به نرخهاي گران و جمعيتهاي چند هزار نفري لب از لب باز نميكردند - هم صادق بود.
به همين خاطر هم هميشه در اعلانيهها و پلاكاردهاي مراسم معروف، اسم واعظ ومنبري درشتتر نوشته ميشد و اگر هم از مداحان ذكري ميشد، كوچكتر و كمرنگتر بود. چينش هر تبليغي هم قاعدتا بيانگر سليقه و ارجيحت اجزا پيش داعي و مدعو بود.
اصلا حتي اگر جماعت صرفا براي سينهزني و نوحه گوش كردن (يا به ندرت شادماني و كفزني) به مجلسي ميرفتند، از آنجا كه در اذهان "علم آقا" بر "صداي اين بابا" اولويت داشت، مراسم مداح به عنوان مقدمه يا موخرهي سخنان واعظ محسوب ميشد و اين به عنوان يك اصل نانوشته رعايت ميشد.
اما چند ساليست كه به گونهاي محسوس اين اولويت و ارجحيت بين آخوند و مداح جا عوض كرده است. حالا نه فقط مداحان بطور مستقل مورد توجه قرار ميگيرند كه حتي از طرف تجمعات مذهبي امروزيتر (به خصوص در تهران و مشهد واصفهان و بهويژه نزد آنها كه نطفه يا شاكلهاي حكومتي دارند) توجه اصلي ملتفت آنهاست. حالا مداحي مقدمه يا موخرهي وعظ و خطابه عالم نيست بلكه منبر و سخنران در حاشيهي مدح و نوحهخوان قرار گرفته است.
اين مساله در اعلانيهها و پردهنويسيها و حتي تبليغات تلويزيوني هياتهاي عزاداري بزرگ هم نمايان است و توجه تبليغاتي مشخصا بر روي نام مداحان قرار گرفته است.
به عبارت ديگر در بين اكثريت عوام مذهبي (يا بخش بزرگي از ايشان) ارزش فرم دين ومذهب از محتوا پيشي گرفته و حاشيه (مداح) جايش را با متن(آخوند) عوض كرده است.
متاسفانه اين "فرم" هم فرم دلنشين و هنرمندانهاي نيست تا بتوان آنرا در حوزه فرهنگ وزيباييشناسي مورد بحث قرارداد. اين فرم در پي ارائه كاركردهاي "محتوايي" است و در مجموع رويكردي معطوف به قدرتِ "دنيايي ومادي" دارد!
به نظر من اين مطلب به هر دليلي كه پيش آمده باشد حامل پيامهاي بديست كه مجموعاً نشاندهنده گسترش بيش از پيش "ابتذال" در بين قشر مذهبي، يعني بخش بزرگي از جامعه ايران است. ابتذالي ناشي از ريزش پوستهي عقلمحور و داناييدوستِ متين از بدنه مذهبِ توده و رويش پوستهي احساسمحور و آسانرِس عجول و عصبي، به جاي آن است.
اولين رويارويي بزرگي كه محصول اين امر بود، انتخاب محمود احمدي نژاد به نمايندگي از اكثريت "نوحهخوان محور"ِ قشر مذهبي ايران در مقابل اكبر هاشمي رفسنجاني به نمايندگي از اقليت "آخوند محور"ِ قشر مذهبي ايران است. در حاليكه اكثريت روحانيون خوشنام و محبوب اقشار مذهبي وبرخي علماي طراز اول ايران در دور دوم از هاشمي حمايت كردند، احمدينژاد كه از طرف جامعه مداحان و نوحهخوانها حمايت ميشد بيشترين راي را طرف اقشار مذهبي و سنتي كسب كرد.
احمدي نژاد مي تواند موج بلندي باشد كه يك سونامي آنرا باعث شده است. سونامياي كه مي تواند دهها و صدها موج ديگر توليد كند!
حالا كه زورمان به احزاب و دستهجات برای اعمال اصلاحات نمیرسد، تصمیم گرفتهایم خودمان را اصلاح کنیم! بنابراین از تمام دوستان دبش، اعم از نویسندگان و خوانندگان درخواست میشود تا پیشنهاداتشان را به آدرس مدیر سایت بفرستند.
برای ما بنویسید که آیا از طراحی صفحه اول، رنگهای بکار رفته، فونت نوشتهها، ترکیببندی متن و عکس راضی هستید یا نه. البته از آنجایی که شما ایرانی هستید، حتما از وضع موجود ناراضی هستید! به همین خاطر لطفا طرحهای عملیتان برای بهبود دبش را بنویسید.
ضمنا اگر به فرض قریب به محال، نقطه قوتی در این سایت دیدید یا با ویژگی هایی از آن موافق بودید حتما بنویسید وگرنه ممکن است ما فکر کنیم همه از همه چیز دبش ناراضی هستند و کلش را زیر و رو کنیم!
در اینجا من به عنوان یک نمونه عملی، فنی و شفاف، نامه مراد هامون عزیز (همحجرهای یاسر میردامادی در حباب) را میآورم. شما حتی میتوانید با بحث در مورد این نامه یا نوشتن نظرات متفاوت در "بخش کامنتها"ی همین یادداشت - که قابل نقد و نظر بوسیله دیگران هم هست و از این جهت از نامه خیلی بهتر است- در بهبود دبش مارا یاری کنید.
++راستی تا یادم نرفته بگویم که بنا به تصویب اکثریت، از این به بعد مدیریت محتوایی دبش از طریق انتخابات تعیین و هزینههای دبش هم بین اعضا سرشکن میشود. (نگران نباشید: عطف بماسبق نمیشود!) همینطور آییننامه سایت دبش مورد بازنگری قرار میگیرد.
اعضای دبش با ارسال ایمیل به آدرس ادمین حتما انتخابشان را در این مورد اعلام کنند.
نامه مراد هامون
سلام آقاىِ فرجامى!
ياسر گفت كه تصميم گرفته ايد دستي بر سرِ تمپلتِ «دبش» بكشيد و از من هم خواست تا چند پيشنهاد از طرفِ خودم و خودش براىِ تمپلتِ جديد بدهم. البته من اينها را در مقامِ يكي از خوانندههاىِ دائمىِ دبش پيشنهاد مىكنم و نه يكي از نويسندههاىِ «هر-چند-ماه-يك-بار-نويسِ» آن!
۱. مشكلي كه من تقريباً هميشه در موردِ دبش با آن مواجه بوده ام، عدمِ امكان دسترسىِ آفلاين به نوشتهها ست. نمىدانم مشكل از سيستمِ من است يا از دبش ولى بههرحال من اين مشكل را با ديگر وبلاگها ندارم. اميدوار ام در طراحىِ جديد حتما فكري براىِ حلِ اين مسئله بكنيد.
۲. فونتِ «تاهوما/وردانا»، گرچه كمكم بدلِ به يك فونتِ يونيورسال (!) شده است اما، كاراكترهاىِ فارسىِ آن (كه در دبش و بسياري از وبلاگهاىِ فارسىزبانِ ديگر استفاده مىشوند)، برخلافِ كاراكترهاىِ لاتيناش، هيچ به طبعِ كساني كه به زباننگارهىِ (رسمُ الخطِ) نوشتههاىِ خود اهميت مىدهند خوش نمىآيد؛ چرا كه هم «كسرهىِ اضافه» (-ِ) را ابتر و ناخوانا نشان مىدهد و هم «ياىِ نكره» (ياىِ با دو نقطه در زيرش، يعنى: «ي») را. پيشنهادِ من ـ وهمينطور تأكيدِ مؤكدِ ياسر ـ اين است كه به جاىِ اين فونت از فونتِ « تريديشينال اربيك» (Traditional Arabic ) استفاده كنيد كه تو گويى خود ساخته شده است براىِ همين موارد و، جز اين، به گمانِ ما، بسيار هم زيباتر و در مجموع خوشخوانتر از فونتِ تاهوما ست. مثلا اگر بخواهي يك آيهىِ قرآن را با رعايتِ اعراباش با فونتِ تاهوما بنويسى، تماماً ناخوانا خواهد شد؛ ولي در موردِ فونتِ تريديشينال اربيك درست عكس آن صادق است. اين فونت گرچه چندان در ميانِ وبلاگها باب نيست (البته نمونهاش را مىتوانيد در « مومنتوگراف»، وبلاگِ پيشينِ من، ببينيد)، اما در اغلب سيستمعاملها (نظيرِ XP و ME و 98) موجود است و كاربران با هيچ مشكلي در موردِ اين فونت مواجه نخواهند شد. دستِكم بد نيست كه تمپلتِ هركدام از وبلاگها را در دسترسِ نويسندگانِشان قرار دهيد تا، اگر هم با تغييرِ فونتِ صفحهىِ اصلىِ دبش موافق نيستيد، هر كسي در انتخابِ فونت و اندازه و پاراگرافبندىِ نوشتههاىِ وبلاگِ خودش مختار باشد.
۳. به نظرِ من مهمترين فاكتور در زيبايىِ يك سايت يا وبلاگ «لوگو»ىِ اصلىِ بالاىِ صفحهىِ آن است كه البته لوگوىِ دبش در اين مورد ـ جسارتاً ـ نقشي كاملاً مخالف ايفا مىكند! خاصه به علتِ تركيب شدناش با لوگوىِ «گردون» كه ديگر بهكل كار را خراب كرده است. شايد لوگوىِ دبش در صفحهىِ «نگاه»، كه لابد كارِ انزانپور است، مناسب باشد. (لوگوی پیشنهادی آرمان را ببینید)
جز اين، فكر مىكنم بهتر باشد تا بهجاىِ چينشِ كنونىِ وبلاگها در بالا و پايين و كنارِ يكديگر، وبلاگها به ترتيبِ بهروز شدن در زيرِ هم قرار بگيرند و به جاىِ اينكه دو-سه پاراگرافِ اول هر نوشته در صفحهىِ اول دبش نمايش داده شود، تنها چهار-پنج جمله به صفحهىِ اول بيايد؛ آن هم تنها براىِ نمكاش و اينكه مانندِ ـ مثلاً ـ صفحهىِ اولِ ملكوت لختوپتى نباشد. يعني صحفهىِ اول دبش چيزي باشد شبيه «روز آنلاين» ـ منظورم قسمت تيترهايش است كه بعد از عكسِ صفحهىِ اول قرار دارد. با اين تدبير ديگر نهتنها نيازي به تبعيد وبلاگِ آنهايي كه ديربهديرتر مىنويسند را به پايين صفحه نخواهيد داشت (چرا كه اينكار بهطورِ خودكار انجام مىشود) بلكه مشكلِ نوشتههاىِ كوتاهي كه به گرافيكِ صفحهىِ اول دبش خدشه وارد مىكنند نيز مرتفع خواهد شد ـ همينطور درازاىِ تيترها.
عزتِتان زياد!
مرادِ هامون
در مورد دعواي قديميِ بهروزشدهي فرهادپور-مهرگان و يزدانجو- مقانلو، من هيچ كاري جز تماشا كردن و ناخن زدن نميتوانم بكنم!
اما در مورد تكهاي از مطلب خانم مقانلو بايد حتماً توضيحي بدهم. او نوشته: "...خواندن مقالهی حاضر در درک کامل نه تنها سطح فکری و علمی و استدلالی، بلکه سطح خانوادگی و اخلاقی و تربیتی ایشان، و در کل درک محضر این بزرگوار، مفید خواهد بود... اگر کسی حوصله و وقت داشته باشد، شاید بتواند از درون عبارات متن ایشان جلد دیگری به "فرهنگ کوچه" اضافه کند و برای عبرت آیندگان برگی به دفتر زرین لاتمنشی بیفزاید. شخصا در حد خودم نمیدانم که با زبان خودشان وارد مقولهی لمپنیسم و قدارهکشی کلامی ایشان در سر گذر کوچهی وبلاگیشان بشوم چون راستش در تمام عمرم، و در این مدت کوتاه وبلاگنویسی، به عفت کلام بسیار معتقد بوده ام."
به استحضار همگان ميرساند، يكي از شرايط نوين نوشتن در دبش، عدم پايبندي به ادب متعارف و تربيت خانوادگي (از نوع مورد نظر ايشان) است. به همين دليل به افراد زير 18 سال، خانمهاي پابهماه، بيماران قلبي، روشنفكرشناسان شهير و نويسندگان سوپر مودب... توصيه ميشود در مراجعه به اين سايتِ بيپدر و مادر خودداري فرمايند!
ضمنا از تمام دوستاني كه از ديدن كلمه مستهجن (و حياتيِ) "ت.." در مطلب قبلي من آزردهخاطر شدهبودند و تذكر داده بودند؛ عذر خواهي كرده و به استحضار ميرسانم كه از اين به بعد تصميم گرفتهام تندتر و بيپرواتر بنويسم.
حالا از ما گفتن!
پی افزود
سرکار خانم مقانلو!
از رهنمود شما چنین برمی آید که گمان کرده اید جای لغات بی ادبانه در «فرهنگ کوچه» است.
«فرهنگ کوچه» بر خلاف تصور حضرتعالی، «دفتر زرین لات منشی» و فرهنگی از«لمپنیسم» نیست. لطفا دقت فرمایید.