بايگانی May 2005

گویا و آزادی «بیان»! كامنت اينجا

چندی پیش مقاله‌ای در خبرنامه گویا منتشر کردم به نام "در دفاع از انصاف و نه قالیباف!" که در آن هجوم همه جانبه و بی‌انصافانه به قالیباف را نقد کرده‌بودم و ضمن آنکه صراحتاً در همان مقاله نوشته بودم که خودم به قالیباف رای نمی‌دهم (و طبعا کسی را هم به این‌کار تشویق نمی‌کنم)، یادآوری کرده بودم که قالیباف را در دامنه اختیارات خودش و با همقطارانش باید مقایسه کرد... .

همانطور که پیش‌بینی می‌کردم آن مقاله، در قالب کامنت، یادداشت، لینک و حتی نقدهای مفصل، بازتاب‌های زیادی داشت. عده‌ای آنرا درخشان، برخی مزخرف، بعضی سفارشی... خواندند و خلاصه هرکس هرچه خواست نوشت و گفت.
خوشبختانه یا متاسفانه این جزو خواص اصلی فضای سایبر است که هرکس می‌تواند هرچه بخواهد منتشر کند و جز در محضر وجدانش پاسخگوی کس دیگری نباشد. به‌ویژه آنها که یا ناشناخته‌اند و یا با نام مستعار می‌نویسند، بالقوه از این آزادی بی‌حد و مرز استفاده بیشتری می‌کنند.

برخی از این نقدها هم بر روی خبرنامه گویا منتشر شد که من چند روز پیش به طور اتفاقی دوتا از آنها را دیدم. یکی نقد ف.م.سخن و دیگری مطلبی از فردی تحت اسم مصطفی خوش‌پوش.
پیش از همه بگویم که من نه‌تنها با نفس انتشار نقد مقالات نویسندگان خبرنامه گویا، بر روی آن خبرنامه موافقم بلکه فرشاد بیان (مسوول گویا) را برای این‌کار تحسین هم می‌کنم.

اما نکته‌ای که بسیاری از دستندرکاران نشریات (به ویژه از نوع الکترونیکی آن) از آن غافل‌اند مرز میان آزادی و تجاوز است. آزادی تا آنجا محترم است که به‌ناحق، هتک حرمتی و بی‌دلیل، تهمتی صورت نگیرد و آزادی‌خواهان واقعی هر چقدر در یک سازوکار دموکراتیک باعث قداست شکنی و رواج فضای نقد می‌شوند، به همان میزان با تهمت‌زنی و هتک حرمت بی‌دلیل افراد برخورد می‌کنند (یا دست کم به رواج آن کمک نمی‌کنند!)

به عنوان نمونه، اجازه دهید همین دو مطلبی که در قالب نقد مطلب من در گویا منتشر شد را بررسی ‌کنیم.:
مطلب اول (از ف.م.سخن) نقدی مودبانه و درمورد خود موضوع (قالیباف) است و هرچند لحنی طنزآلود دارد و منطق‌اش -از نظر من- ضعیف و غیرقابل قبول است، اما تمام پارامترهای لازم برای انتشار در خبرنامه گویا دارد و اگر حتی به فرض مدیر گویا هم با انتشار آن مخالف بود، خود من از او خواهش می‌کردم آنرا منتشر کند.

اما مطلب دوم، با نام « حمایت یک عضو درچه چندم ستاد قالیباف از وی تازگی ندارد»حکایتی دیگر دارد. بخش‌هایی از آن را با هم مرور می‌کنیم:
«...یکی از نویسندگان همشهری آقای قالیباف که در صفحه اینترنت ژست اپوزوسیون می گیرد و روی کاغذ اینترنت ، موافق شدید حکومت می شود پس از حضور در ستاد سردار قالیباف به عنوان یک نیروی درجه چندم نوشته ای را به پاس تشکر از ادامه حضور ایشان در انتخابات تحت عنوان «در دفاع از انصاف و نه قالیباف»! می نویسد... نوشته اید: در این مورد به کمی تحقیق نیاز است...البته ستاد ایشان به هر کسی اجازه تحقیق نمی دهند مگر به اعضای درجه چندم ستادش!... احتمالا شما هم تحت تاثیر گریه های ایشان قرار گرفته اید که به صورت افتخاری به نیروهای درجه چندم ستاد ایشان پیوسته اید... کدامیک را بیشتر می پسندید. تحلیل منصفانه آقای مسعود بهنود یا نوشته مغرضانه عضو درجه چندم ستاد آقای قالیباف؟!»
همانطور که دیده می‌شود دراین عبارات، منتقد (به عبارت دقیق‌تر: فحاش) خودِ موضوع را رها کرده و با عباراتی که "نهایت قطعیت و اطمینان" از آنها تراوش می‌کند، بدون آوردن هیچ دلیل و مدرکی، موضوعی شخصی و حیثیتی را به نویسنده (من) وارد کرده است.
البته من کاری با اینطور افراد ندارم که زیادند در جامعه و راحت‌اند در اینترنت و معمولاً در ایامی خاص مثل انتخابات نيز، بیش از حد فعال می‌شوند! نه می‌شناسمشان و نه اگر می‌شناختمشان هم – به نصیحت شیخ سعدی- حرفی با اینها داشتم!

اما سووالی از دوست خوبم، فرشاد بیان دارم، آن‌هم نه به عنوان دوست یا همکارِ در قالب نویسنده ثابت، بلکه به عنوان یک شهروند این جهان مجازی (یا به تعبیر جدید: شبکه‌وند):
در هیچ کدام از نوشته‌های من اهانتی به کسی نیست و در نهایت اگر تندی هم کرده‌باشم با دلیل و مدرک بوده. تهمت و افشاگری‌های شخصی هم در نوشته‌های من یافت نمی‌شود. به ویژه در مقاله مورد بحث، اثری از تندی، تمسخر، تحقیر، تهمت و حتی نقد نسبت به سایرین و به خصوص کاندیداهای دیگر دیده‌نمی‌شود.ضمنا در مورد ادعاي عضويت من در ستاد انتخاباتي كانديداها آنقدر حسابم پاك هست كه از محاسبه ام باكي نباشد و هرچند هواخواهي يك كانديدا و حتي نوشتن مقاله در حمايت از او نه امر ناپسنديست و نه غيرطبيعي، با اين حال نه نوشته من در حمايت از قاليباف بود (كه اگر بود تعريض كذا را نمي زدم) و نه هيچ كس مي تواند ادعا كند كه مرا تا كنون لحظه اي در ستاد هيچ كانديدايي ديده.

پس با چه دلیل و مدرک و حقی، چنین بهتان‌هایی را در خبرنامه گویا در مورد شخصیت حقیقی من منتشر کردید و چه کسی پاسخگوست؟
قصدم گله و شکایت نیست، می‌خواهم بدانم مرز بهتان و دروغزنی کجاست و حقوق فردی انسان‌ها در این نوع آزادی "بیان" چه می‌شود. و صادقانه امیدوارم که چنین مطلبی سهواً –یا حتی عمداً- در مورد من صورت گرفته باشد و خبرنامه گویا آنقدر بی‌در و پیکر نباشد که کسی (فرق نمی‌کند نویسنده ثابت گویا یا وبلاگ‌نویسی بی‌نام و نشان) خصومت‌های شخصی و جناحی یا تمایلات سادیستی‌اش را در قالب بهتان‌نامه‌ای – بی هیچ سند و مدرکی- در آن سایت پربیننده منتشر کند و اعتبار خبرنامه‌ای چنان پرمخاطب را کابین لذت و منفعت آنی و حقیر خود کند.

آمین!

صداي دبش و يك رهنمود طلايي

نمي‌دانم آنهايي كه از صداي دبش خوششان نيامده، از خير كامنت و پيغام گذشته‌اند، يا همه آنرا پسنديده بودند، چون هر كس كه پيامي رساند تعريف كرد و تمجيد گفت (در اينجا استثنائاً اثبات شيء نفي ماعدا مي‌كند، تا اطلاع ثانوي!).
خيلي‌ها هم احساساتي شدند و گفتند ما هم در تهيه و ضبط برنامه‌ها همكاري مي كنيم كه البته قريب به اتفاق آنها – مثلا حامد يوسفي و اميد مهرگان(طبيعتا به انضمام فرهادپور!) و سام فرزانه- فعلا مفقودال«اثر» هستند. "مهدي جامي" نامي هم پيدا شده برايم چند فايل شعرخواني با صداي خودش فرستاده كه بسكه كار عاليست شك كرده‌ام نكند كار مال شركت عظيمي باشد با كپي‌رايت مربوطه. (نيست ما هم خيلي رعايت مي‌كنيم!)

به هر حال فعلا خوب يا بد همين است كه هست و من‌هم صبح تا شب چشم‌به‌راه كه ببينم نظر دوستان چيست و در كنار اين كار، نم‌نمك برنامه بعدي را آماده مي‌كنم.
در كنار اين‌همه نظرخواهي و نقدپذيري حقير، شما هم لطف كنيد و به جاي گوش دادن مستقيم به اين برنامه، آنرا دانلود كنيد و سر يك فرصت مناسب، روي يك دستگاه مقبول (ترجيحا ام‌پي‌تري پلير، يا چيزي از آن قبيل) به صداي دبش گوش دهيد.
اين كار هزار و يك خاصيت دارد كه هزارتاي آن مربوط به آن مي‌شود كه در هنگام گوش دادن به اين برنامه، دائما صدا قطع و وصل نمي‌شود و بين برنامه سكته نمي افتد.
هزار و يكمين خاصيت هم مربوط به آن است كه با اين وسايل مي‌توانيد از آيتم‌هايي كه خوشتان نمي‌آيد (مثلا موسيقي كه با صداي من نيست!) به راحتي و سرعت صرفنظر كنيد و به بقيه برنامه گوش دهيد.

اگر از اين وسايل نداريد، راه حل ساده است: بخريد!
يك دستگاه چندكاره (راديو، فلش ديسك، ضبط صوت...) ام‌پي‌تري پلير با ظرفيت و كيفيت قابل قبول، تا 50 هزارتومان در بازار، به راحتي قابل تهيه است (نو+يك سال گارانتي)
اينطوري هم مي‌توانيد به صداي دبش گوش بدهيد و هم براي آن به راحتي گزارش و مصاحبه و كلا برنامه تهيه كنيد.
منتظر چي هستيد؟


اسلام، طلاق غيابي و تلويزيون

قسمتي از برنامه "هزار راه نرفته"، كه از يكي از شبكه‌هاي سيما پخش مي‌شود را به طور اتفاقي ديدم. گويا كل آن قسمت در مورد تعدد زوجات (آن‌هم با ديدي انتقادي!) بود و در جايي مجري از كارشناس برنامه پرسيد: "در يك نمونه نادر، ما در دادگاه به خانمي برخورديم كه حاضر بود با زن دوم همسرش زندگي‌كند، اما زن دوم حاضر به تحمل او نبود و به همين دليل شوهرش، داشت او (زن اول) را طلاق مي‌داد. آقاي دكتر واقعا چرا يك مرد...".
اما كارشناس خيلي رك به جاي پاسخ، پرسيد: "پيش از هر چيز بايد پرسيد چرا بايد قانوني وجود داشته‌باشد كه به يك مرد اجازه بدهد بدون هيچ دليل موجهي زنش را طلاق دهد؟!" (نقل‌ها به مضمون)

برايم خيلي جالب بود كه كار به جايي رسيده كه اين بحث‌ها به تلويزيون (فراگيرترين و در عين حال محافظه‌كارترين رسانه ملي ايران) رسيده‌است و اميدوارم اين نشانه‌هاي كوچك، طليعه تغييرات بزرگ باشد.
يادش به‌خير بعد از دوم خرداد كه بحث حقوق بديهي زنان از طرف كساني چون عبادي و لاهيجي و كار پيش كشيده شده‌بود؛ يكي از ايرادات همين "طلاق غيابي" بود كه طبق آن –كه آن هم گويا طبق اسلام است- يك مرد مي‌تواند نه‌تنها بدون هيچ دليل و مدركي، كه حتي بدون اطلاع همسرش، او را طلاق بدهد.
يادم نمي‌رود، چه فرياد وااسلامايي به آسمان رفت و حتي به طور مشخص از همين "طلاق غيابي" هم دفاع شد و يك خروار توجيه، توليد!

در حاشيه تجمع جمعي از خبرنگاران در مقابل مجلس، فاشيست در پوستين اصلاح‌طلب

صبح امروز، سه‌شنبه، يك تحصن (تجمع؟) اعتراض‌آميز از سوي جمعي از خبرنگاران در مقابل مجلس شوراي اسلامي برگزار شد. اين تحصن در پي تصميم ديروز اكثريت خبرنگاران حاضر در سالن اجتماعات انجمن صنفي روزنامه‌نگاران برپاشده‌بود. من در هر دو مراسم حضور داشتم و گمان مي‌كردم اين تحصن براي اعتراض به اهانت يك نماينده مجلس به روزنامه‌نگاران و "جانبداري هيات رئيسه" مجلس شوراي اسلامي از آن، برگزار مي‌شود. البته به خاطر اعتصاب غذاي اكبر گنجي، قاعدتاً انتظار مي‌رفت كه روزنامه‌نگاران از همكار دربند خود هم در اين‌ مراسم حمايت كنند كه ديروز هم اين مطلب عنوان شده بود و هرچند در مورد آن به طور شفاف راي‌گيري نشده‌بود اما عمل به آن بديهي به نظر مي‌آمد.

صبح رفتم مقابل مجلس. آقاي شمس‌الواعظين حاضربود به همراه حدود ده نفر از همكاران، كه البته هيچكدامشان را نمي شناختم و بعدا ده، بيست‌نفري به ما اضافه شدند. هيچ پلاكاردي در كار نبود و شمس الواعظين هم مي‌گفت پريروز بچه‌ها خودشان پلاكارد آورده بودند (يعني امروز هم طبيعتاً شما بايد با خودتان مي‌آورديد!) غافل از اينكه كار پريروز (تحصن شمس) يك كار فردي بوده و كار امروز يك كار گروهي و از طرف يك انجمن صنفي.
به پيشنهاد من و اصرار چند نفر، بالاخره يكي از بچه‌ها را فرستاديم يك پرده‌نويس پيدا كند و پلاكاردي، پرده‌اي چيزي كه نشان بدهد اين عده براي چه اينجا جمع شده‌اند، بنويسد و بياورد. دست كم دو سه گروه معترض ديگر هم از كارگران و كارمندان جلوي مجلس در حال اعتراض بودند كه همين باعث مي‌شد، در حالي كه تا ساعتي مانده به پايان آن هيچ نوشته‌اي وجود نداشت كه ناظران را از چرايي تجمع ما – آنهم نه مثل بقيه،ايستاده مقابل "در"، بلكه نشسته روي سبزه‌هاي حاشيه!- آگاه كند، اين تجمع كم‌رمق جلوه كند (خود اگر جلوه‌اي تواند بود!).

نيم‌ساعتي از آغاز ماجرا گذشته بود كه تصميم گرفته شد شعار بدهيم. كار خوب و عاقلانه‌اي بود؛ اما متاسفانه بجز يكي دو شعار بقيه شعارها، هيچكدام نشاني از اعتراض به هتك حرمت خبرنگاران نداشت.
بقيه شعارها مضاميني درباره اعتراض به زنداني ماندن اكبر گنجي، تحديد آزادي بيان، توقيف مطبوعات... بود كه گرچه همگي درست بودند اما تند و ضمنا بدون ارتباط با موضوع و مكان به‌نظر مي‌رسيدند.
چندبار به طور خصوصي و فروتنانه به شمس يادآوري كردم كه هدف "اصلي" ما از اين تجمع، اعتراض به هتك حرمت و حمايت هيات رئيسه از آن بوده و بنابراين بايد "اكثريت" يا دست كم "نيمي" از شعارها و خواسته‌ها ناظر به اين موضوع باشد. وقعي نهاده نشد ولي با اين‌حال، ما ( من و چند نفري كه با من موافق بودند) هم به تحصن ادامه داديم و هم به هم‌صدايي با شعاردهندگان.
عيسي سحرخيز شعارهاي تندي را به شمس پيشنهاد داد و او هم گفت: "اجماع نيست، اعتراض ميشه" و با سر مرا نشان داد. من هم وقتي ديدم مساله -در همان حد خودمان- عام شده، دلايل خودم را گفتم و تاكيد كردم هرچند من هم خواستار آزادي بيان و مطبوعات و گنجي ووو هستم ولي خواسته اصلي ما در اينجا چيز ديگري است و به ساير مسايل بايد به طور جنبي پرداخته شود تا زودتر به هدفمان برسيم. بحث بالا گرفت (البته در حقيقت "تهاجم"، ولي با تسامح آنرا بحث مي‌خوانم) و چند نفر به پشتيباني از تصميم سحرخيز پرداختند و به تندي به من تاختند.
حرف من همان بود كه بود و فقط با بالا رفتن صداي مخالفان، صدايم بالا مي‌رفت، اما حرف آنها علاوه بر تُناژ، از نظر ادبيات هم تغيير مي‌كرد. دو تا از اين فرمايشات گهربار را به مصداق مشتي نمونه خروار ميآورم.
‍ژيلا بني‌يعقوب: "اگه تو دفعه اولته كه مياي اينجور مراسم من دفعه صدممه... تو عمداً اومدي اينجا كه شلوغ كني و به هم بريزي"
عيسي سحرخيز: "موافق نيستي... برو رد كارت، اينجا وانيسا"
كه البته من هم تا آخر تحصن حضور فعال داشتم و هم در سردادن شعارها – به خاطر نظر اكثريت- جمع را همراهي مي‌كردم.
ناگفته نماند كه ديروز هم در نشست انجمن، همچون هميشه، از حداكثر امكانات "صنفي" براي صدور شعارهاي تند سياسي (تا حد ناسزاي مستقيم به...) استفاده شده بود كه قبل از اينكه من در آن‌مورد انتقاد كنم، خانم بدرالسادات مفيدي به آن اعتراض و يادآوري كرد و نشست‌هاي ما صنفي است و نه سياسي.
البته به مصداق "هنرش نيز بگوي" بايد دانست كه ديروز آقايان سحرخيز و شمس در اقدامي شگفت و شايان تحسين كوتاه آمدند و از آقايان كديور و يزدي – علي رغم حضور آنها- براي سخنراني دعوت نكردند، كه تقريباً كاري بي‌سابقه بود.

و اما مسالتن
خانم بني يعقوب!
همان‌طور كه حضوراً هم گفتم از ميزان نتايجي كه تا به حال از اين "صد"ها تجمع و تحصني كه شما آنها را رهبري و همراهي كرده‌ايد، حاصل شده؛ معلوم است كه چقدر شيوه‌تان درست بوده! خواهش مي‌كنم به شيوه مالوف، نتيجه تمام اشتباهاتتان را به گردن "تماميت‌خواه" بودن حريف نيندازيد. اگر آنها اين‌گونه‌ نبودند كه اصولا تحصن معني نداشت!
ضمنا فرافكني‌هاي تهمت‌آلود اگر از حسين‌ شريعتمداري عيب است از شما -شمايي كه در مقام متهم، چنين جفنگياتي از جانب كيهان را تحمل كرده‌ايد- صدعيب محسوب مي‌شود. (البته اگر قبول داشته باشيد كه ملاك زشتي عملِ فاعل، خود فعل است و نه چپ يا راست بودن فاعل!)
از چنين ادبياتي معلوم مي‌شود كه شما هم گمان مي‌كنيد هر كس كه اعتراض كرد از جايي فرستاده شده و منظور پليدي را دنبال مي‌كند. اي واي... شما كه يك عمر است معترضيد، هم ؟!
يا شايد از سر دلسوزي و به اين خاطر كه ممكن است از اين اعتراض كوچك، نامحرمان و بيگانه‌ها سواستفاده كنند، برآشفتيد؟
اين ادبيات و استدلال به نظرتان آشنا نمي‌آيد و فكر نمي‌كنيد روزي ده‌ها بار از صداوسيما و كيهان و رسالت و... چنين استدلالاتي تئوريزه مي‌شوند؟
(و گذشته از اين ...مگر نه اين بود كه شما در مقابل صدها دوربين داخلي و خارجي دست‌هايتان را به هم بستيد و نامه نوشتيد و و و)

و اما آقاي سحرخيز؛ حيف كه تذكر و يادآوري مفهوم اصلاح‌طلبي و كار جمعي و هزار و يك چيز ديگر -كه خودتان لابد تا حالا صدها ساعت راجع به آنها "حرف" زده‌ايد- ميخ آهنين در سنگ كوفتن است و گرنه مفهوم عميق فاشيسمي كه در اين چنين ادبياتي نهفته بود را به شما نشان مي دادم.
فقط خلاصه مي گويم كه انجمن صنفي روزنامه‌نگاران ايران ملك طلق هيچ‌كس نيست. به شهادت آنها كه ديروز در انجمن بودند و همين‌طور فراخوان‌خودتان كه در نشريات امروز چاپ شده است، حق با ما بوده است. گيريم كه نباشد، وقتي نقد ما دموكراتيك است شما با چه منطقي و از آن مهمتر با چه "حقي" يك عضو –بخوانيد اقليت- را از يك "تحصن" تهديد به اخراج مي‌كنيد؟ (و از كجا؟ از روي چمن؟ از تحصن صنفي و بدون مجوز؟)

ختم كلام
اصلاح طلبي "شيوه" است. فاشيست و انحصارطلب هم شاخ و دم ندارد. هر موقع
سويه‌هاي فاشيسم در گفتار و كردارمان ظهور كرد، بايد بدانيم يا به فاشيسم بيش از حد نزديك شده‌ايم و يا اصلا فاشيست شده‌ايم، بي آنكه بدانيم.
فاعل و مفعول گفتار فاشيستي، اصلا مهم نيست، "ادبيات" آن مهم است!

پ.ن. 1
اگر حمايت من از "گنجي" ناگفته پيدانبود، در همين ستون براده‌هاي وبلاگم، حمايت مرا از او ببينيد. خوشبختانه تاريخ مربوط به ماضي است. مجبور شدم اين پي‌نوشت را اضافه كنم كه حضرات موضوع اعتراض مرا به اهميت گنجي مربوط نكنند و مرا به يك روزنامه‌نگار بي‌اعتنا به همكار دربندش نكاهند.

پ.ن. 2متن خبري كه در صفحه اصلي گويا نيوز در اين مورد آمده چنين است:
"صبح سه شنبه ميدان بهارستان برای دومین بار در روزهای اخیر شاهد تحصن روزنامه نگاران بود. آن ها با شعارهای خود خواهان آزادی روزنامه نگاران زندانی، اکبر گنجی، رضا علیجانی، هدی صابر و تقی رحمانی شدند و در عین حال از اعتصاب غذای اکبر گنجی حمایت کردند. اعتراض نسبت به توهین به روزنامه نگاران توسط نماینده مجلس دلیل دیگر این تحصن بود." (تاكيد از من)
انگار دوستان جدي‌جدي دچار توهم شده‌اند.

پ.ن.3
با عرض پوزش بخش كامنت ها را بستم. حال و حوصله خواندن جفنگياتي از قبيل "تو نفوذي قاليباف هستي" و "اي...مال" را ندارم. هر كس حرف حساب دارد يا دنبالك بگذارد يا از طريق اي ميل مطلبش را بفرستد تا همين جا منتشرش كنم.

خاتمی مهربان و کمپانی هیولاها!

یکی از مهمترین‌ دلایلی که من رغبتی به تماشای فیلم‌های سینمایی خارجی از تلویزیون ایران ندارم، دوبله‌های افتضاحی‌ست که بر روی فیلمها گذاشته می‌شود. صداهای نامنعطف، ترجمه‌های نادقیق و بعضا نادرست و تبدیل صداهای پس زمینه و افکت‌ها به صداهای نامفهوم و وزوزمانند و ده‌ها بی‌دقتی و کم سلیقگی دیگر، همه و همه ملغمه‌ای می‌شود، گوش‌آزار و اعصاب‌خوردکن که باعث می‌شود عطای دیدن این فیلم‌ها به لقایشان بخشیده شود.

کار که در رسانه ملی و یکی از پولدارترین تلویزیون‌های دنیا –با آن سابقه طولانی و درخشان قبلی و امکانات بی‌شمار فعلی- چنین باشد، تکلیف بسیاری از شرکت‌های ریز و درشت خصوصی که با استفاده ار بلبشوی «وی‌سی‌‌دی» بازار کنونی در کار زیرنویس و دوبله وارد شده‌اند، قاعدتاً مشخص است.
با اینهمه یکی دو روز پیش در جایی، صحنه کوتاهی از یک فیلم کارتونی را با دوبله بسیار خوبی دیدم که پیش از همه دوبله درخشان آن –با صداهایی همه آماتور، اما تلاش و دقتی ستودنی- باعث شد یک‌بار دیگر تمام فیلم را ببینم.
کمپانی هیولاها کاری از کمپانی‌های پیکسار و والت دیزنی و واقعاً یک شاهکار است که با یک فیلنامه درخشان موضوع نسبتا پیچیده‌ای را با متریالی خشن (هیولا-ترس) در لطیف‌ترین حالت ممکن نمایش می‌دهد.

داستان فیلم را کامل نمی‌نویسم که اگر آنرا ندیده‌اید، بتوانید لذت بیشتری از دیدن آن ببرید. به ناچار همین قدر بیان می‌کنم که:
در سرزمین هیولاها انرژی از طریق جیغ بچه‌انسان‌ها تامین می‌شود و به همین دلیل برخی کمپانی‌ها با استخدام هیولاهای وحشتناک، جیغ بچه‌ها را برای تامین انرژی جمع می‌کنند. بر خلاف ترسانندگی ظاهری، خود هیولاها به شدت از بچه‌ها پرهیز دارند و باور آنها بر این است که کوچک‌ترین تماس بچه‌انسان‌ها با هیولاها، باعث مرگ هیولاها می‌شود. طی یک سری از ماجراهای با مزه یکی از هیولاهایی که قهرمان ترساندن بچه‌هاست (به نام سولیوان) دلبسته یک کودک می‌شود و در می‌یابد که بچه‌ها هیچ خطری برای هیولا‌ها ندارند. کارهای او کمپانی هیولاها را تا مرز ورشکستگی و تعطیلی می‌کشاند و این یعنی فاجعه بحران انرژی در سرزمین هیولاها!
اما به ابتکار او از این به بعد، هیولاها از طریق خنداندن (و نه ترساندن) جیغ بچه تولید می‌کنند و در نتیجه کارها در سرزمین هیولاها به روال عادی خود بر می‌گردد و کار کمپانی هیولاها هم رونق می‌گیرد.

این‌ها همه را نوشتم که برسم به وضعیت کنونی کشورمان، به خصوص در حالت پیش از انتخابات فعلی. جایی که سیاست‌مدارن وزمامدارانش تا پیش از این در کار ترساندن و ارعاب و تهدید بودند و حالا همه طرفدار آزادی و شادی و دلسوز جوان‌ها شده‌اند... !

یعنی واقعاً خاتمی سولیوانِ ما بوده؟

در دفاع از انصاف و نه قالیباف!

اینکه در یک انتخابات،عده ای از کاندیدای خاصی حمایت کنند الفِ الفبای انتخاباتی آزاد و دوکراتیک است. انتقاد از یک کاندیدا هم امری طبیعی و معقول است. حتی مبارزه با انتخاب شدن کاندیدایی که گمان می شود انتخاب او به ضرر منافع ملی است هم امری غیرطبیعی نیست.

با این حال در انتخابات اخیر و به ویژه بر سر کاندیداتوری محمدباقر قالیباف اشتباهی در حال تکرار است که به نظر می‌رسد نه تنها غیراخلاقی است، که عواقب بدی را هم به دنبال خود خواهد داشت. اشتباهی که – مثل اکثر اشتباهات ما- یک سر آن ریشه در فقر حافظه تاریخی ما دارد.

ماجرا بسیار ساده است: یک نفر «نظامی» از کار خود استعفا داده تا کاندیدای ریاست جمهوری شود. او ادعا می‌کند که از امکانات دولتی – و به ویژه نظامی- برای مبارزات انتخاباتی خود استفاده نمی کند، گروه فشار ندارد (گرچه برخی از اعضای آن –البته بدون خشونت- از او حمایت می کنند)، مدعی است که مدرک دکتری دارد و خلبان هم هست، شعار آزادی بیان می دهد...

تا اینجای کار که چیز عجیب و خلاف قانونی در این ماجرا دیده نمی شود چرا که:
آن آدم نظامی از کار خود «استعفا» داده و بعد کاندیدا شده؛ ظاهر امر نشان از تخلف گسترده او در استفاده از امکانات دولتی ندارد (چیزی که تا همین چهار سال پیش و به ویژه در سال 76 بسیار عادی محسوب می شد)، زور و ارعابی حتی برای پرسنل تحت امر اخیر او در رای دادن به وی در کار نیست؛ برای تایید صحت و سقم مدارک او می توان رسما تحقیق کرد و یا مستندات را از وی خواست؛ شعارها را همه می دهند...

با این حال برخی (از کسانی که در انتخابات قصد شرکت دارند) گمان می کنند که این شخص مناسب احراز پست ریاست جمهوری نیست. بعضی از این برخی معتقدند که رییس جمهوری این فرد نه تنها برای مملکت مفید نیست که مضر هم هست و بعضی معتقدند که مساله اینقدر حاد نیست اما در میان همین کاندیداهای موجود، افراد مناسبتری برای رفتن به کاخ ریاست جمهوری وجود دارند (که خود من از گروه دوم هستم). طبعا هر دو دسته ای که موافق ریاست جمهوری این کاندیدا نیستند نه تنها حق دارند برای کاندیدای مورد نظر خود فعالیت کنند بلکه مجازند دلایل خود علیه وی را ابراز و تبلیغ کنند.

اما ماجرا در این‌جا ختم نمی‌شود. بلکه این روزها تخریب و تمسخر قالیباف تبدیل به مدی شده که خیلی ها در تلاشند از آن عقب نمانند. از کودکي او تا شرکتش در جنگ و از شهادت برادرش تا فرماندهی او در سپاه و از خلبانی اش تا دانشگاه رفتنش و از امضای نامه ای تند به خاتمی تا قبول مسوولیتش در نیروی انتظامی و حتی شرکتش در یک برنامه تلویزیونی، همه و همه تبدیل به سوژه هایی شده برای تخریب قالیباف و گویا آنقدر هم جذاب اند که حتی کسی چون ابراهیم نبوی هم در ماههای اخیر اگر هفته ای چند طنز (دقیقتر: هجو) در مورد قالیباف ننویسد، آرام نمی گیرد.

برخی از این موارد گرچه تا حدودی غیراخلاقی‌اند، اما بهانه نوشتن این مطلب نیستند، چراکه در هرحال قالیباف – با توجه به آرایش فعلی نیروها- در انتخابات شکست خواهد خورد و دیر یا زود، گذشت زمان نشان خواهد داد که ادعاهای هواداران و منتقدان او تا چه حد راست بوده است.
نوشتن این مطلب شباهت عجیبی است که میان ماجرای کرباسچی و قالیباف دیده‌می‌شود! بله، درست خواندید «کرباسچی» و «قالیباف»!

می دانم که «تقدس شهردار چیز فهم و باعرضه»، و «منفوریت نظامی خشن بی منطق» سنخیتی با هم ندارند و این‌دو راحت کنار هم نمی نشینند، جز برای تخریب یکی. اما اجازه دهید اندکی منصفانه به ماجرا نگاه کنیم:

کرباسچی شهردار اصفهان بود. زمانی هم آخوند بود و همیشه هم با نظام جمهوری اسلامی و به ویژه هاشمی رفسنجانی رابطه اش خوب. شهردار تهران که شد، سعی کرد به وظیفه اش درست عمل کند: زباله ها را جمع کند، پارک بسازد، اتوبان ایجادکند ، پل درست کند ... و در کنار اینها ابتکارات فرهنگی هم داشت: روزنامه تاسیس کرد و فرهنگسرا راه انداخت و شهر را زیباسازی می‌کرد ... .

البته همیشه انتقاداتی هم از نحوه عملکرد او وجود داشت، اما درست در زمانی که کرباسچی در کارش اوج گرفته بود، کم کم انتقادات جایش را به تهمتها و ناسزاهایی می داد که نمونه های بارزش هنوز در نشریه طبرزدی، "پیام دانشجو" موجود است و عجبا که این نشریه بیشترین فروش را در میان مردمانی داشت که هر روز همشهری می خواندند و بچه هایشان را به فرهنگسرا می فرستادند و اتوبانها را می دیدند و به پارکهایی که به جای شیره کش خانه ها و فاحشه خانه ها ساخته شده بود، می‌رفتند!

بعد ماجرای دوم خرداد پیش آمد و مردم متوجه شدند که متهم آقای طبرزدی، یعنی کرباسچی که اکنون در همان جایگاه اما در برابر قاضی ایستاده بود و جوابهای دندان شکنی به او می داد، قهرمان بزرگی است که دارند برایش پاپوش می‌دوزند و شدیدا درست‌کار است وجزو اپوزوسیون است و... .

فریاد واشهردارا و واامیرکبیرا به آسمانها رفت و جماعتی که تا سالی قبل اگر دستشان به کرباسچی – که گمان می کردند گرانی مسکن و سنگینی ترافیک و هزار و یک مشکل دیگر، زیر سر اوست- می رسید سرش را می شکستند، برای آزادی او بسیج شدند و کوچه اش را گلباران کردند.

اما این قهرمان که قاضی و سیستم قضایی را سکه یک پول کرده بود، در کمال حیرت همگان، نه فقط انتخابات مجلس خبرگان را تحریم نکرد بلکه به همراه حزب متبوعش از برخی نامزدها هم حمایت کرد!

یکشبه شهردار قهرمان از افلاک به خاک فروافتاد و بر همه مشخص شد که نه تنها کرباسچی در پی برانداختن جمهوری اسلامی و بردن آبروی آخوندها و هزار و یک چیز دیگر – که اغلب زاییده اذهان مردم بود- نیست، بلکه دانسته شده، او همان شهرداری است که زمانی طلبه بوده و همیشه همراه نظام جمهوری اسلامی و رابطه‌اش با رفسنجانی خوب... . چیزهایی که قبلا همه واضح بود و پنهان نبود.

"امیرکبیر" تنها ماند و موج انتقادات به سوی او روان شد. دیگر نه تنها افعال کنونی‌اش که حتی اقدامات روشنش در دوران شهرداری‌ او همه به زیر سوال رفت. دیگر اصلا مهم نبود که او فرهنگسرا ساخته و شهر را زیباسازی کرده و نرده پارک‌ها را برداشته و سیستم دفع زباله را بهبود بخشیده و و و بلکه مهم آن بود که اقدام سیاسی نامعقولی کرده(البته شاید!) و با اینکار خیانت به دوم خرداد. گویی اولین ومهمترین وظیفه یک شهردار سیاست است.

ادبار مردم باعث شد تا قوه قضاییه، علی رغم حامیان قدرتمند کرباسچی، او را چنان از گردونه خارج کند که اکنون نیز امیدی به بازگشتش نباشد و نه تنها مملکت برای همیشه یک مدیر منحصر به‌فرد فرهنگ‌دوست را از دست بدهد، که سیستم مدیریت کلان نیز که می‌رفت به کندی اندکی اصلاح شود – با عبرت‌گرفتن از سرنوشت کرباسچی- به جای اول خود برگردد.

طلب عفو شهردار و به دنبال آن رهایی‌اش از زندان، بانی آخرین تیری بود که از افکار قهرمان‌زده و سیاه وسفید مردم به سوی شهردار شلیک شد... . در دهان مردم کوچه و بازار، اصطلاح «دمش گرم...» برای گفتار سابق شهردار، جایش را به «هنر که نکرد...» برای افعال اسبق او می‌داد. روزنامه‌نگار ها و تئوریسین‌ها و روشنفکرها هم تغییری در همین حدود داشتند، منتها مکلف‌تر!

با این حال، در عرض زمان نه چندان کوتاه هفت‌ساله، روشن شد که بسیاری از کارهای شهردار، که به راحتی در پس هیاهوی سیاست گم شدند، واقعا «هنر» بوده‌اند!

وقتی در یک انتخابات «آزاد»، منتخبین مردم اولین شورای شهر پایتخت را به دست گرفتند و شهرداری را معین کردند، نه خود با منتخبشان – و جانشین او- ساختند و نه حتی توانستند یکدیگر را تحمل کنند و کاری را برای این ابرشهر به پیش برند. درنتیجه آنچنان افتضاحی به بار آوردند که شهردار عزل و شورا منحل شد و میل و رغبتی برای مردم در دوره بعدی باقی نماند. بدتر از آنهم وقتی بود که کار به دست شورای شهر کنونی افتاد... بگذریم!

مهم این است که به مرور بیشتر مردم (و به «موازات» آنها تئوریسین‌ها و روزنامه‌نگاران و روشنفکران...) فهمیدند که اهمیت یک شهردار را باید با کاری که در حوزه «وظایفش» انجام داده سنجید و نه به موضع‌گیری‌های سیاسی و نحوه تعامل او با حکومت. یا مثلا مسایلی از این دست نباید مهم باشد که او دست رهبر ایران را می‌بوسید یا به او به اعتنا بود؛ بلکه اهمیت از آنِ پارامترهایی باید می‌بود که نحوه اداره شهر توسط او را توسط آنها ‌کاویده می‌شد.

اما دیر شده بود. کرباسچی رفته و صدها جوانه مدیریت جسور و نوآوری که به تقلید از او در حال جوانه بود، پژمرده بودند.

اینها که آمد، چیز نوی نبود. یادآوری خاطراتی بود برای عبرت‌آموزی در مورد آنچه در جریان است و مقدمه‌ای برای آنچه می‌خواهم در مورد جریان قالیباف بنویسم:

قالیباف یک «نظامی» است و او را باید از همین دریچه دید و کارهایش را سنجید. اگر او خود ازاین قاب خارج شده و کاندیدای ریاست جمهوری، ما نیز می‌توانیم خارج از قاب نظامی گری او را نقد کنیم، و به او رای ندهیم؛ولی حق نداریم حوزه نظامی‌گری او را تخریب و نابود کنیم.

او را شایسته ریاست جمهوری نمی‌دانیم؟ مشکلی نیست، می‌توانیم به او رای ندهیم و به دیگران هم بگوییم به او رای ندهند، اما مبادا آنچنان او را خراب و ضایع کنیم که پس از انتخابات، تسلیم جریان مقابل شود و یا کلا از گردونه خارج گردد. جریان مقابلی که دلیل مخالفتش با قالیباف و افرادی چون او ، دقیقا برعکس دلایل مخالف ماست.

جریان مقابلی که اگر نیروی انتظامی را در دست داشت، الان نه از پلیس 110 و نه از همین پاسخگویی نصفه نیمه نیروی انتظامی خبری بود و نه به جای نصیحت و فرمان، از تلویزیون کارتونهای بامزه پخش می‌شد! جریان مقابلی که اگر ناجا را در دست داشت، موضوع ناآرامی‌های خرداد دو سال پیش به دستگیری چند صدنفر ختم نمی‌شد، بلکه شاید با کشته‌شدن صدها نفر پایان می‌یافت. (من خود در کسوت خبرنگار از نزدیک در جریان آن حوادث بودم و اگر محدودیتی وجود نمی داشت برایتان برخی از شعارهایی که حاوی فحش های رکیک ناموسی به پلیس، رییس آن و حتی شخص اول مملکت بود را می نوشتم. همین‌طور از هدایت کنترل لحظه به لحظه اوضاع توسط خود قالیباف و حضور دائم طلایی و جلوگیری فداکارانه پلیس از درگیری جدی گروه‌های فشار با مردم و دانشجویان).

می‌خواهم خواهش کنم همان سووالی را که اکنون در مورد کرباسچی از خودمان می‌پرسیم قبل از آنکه دیر شود در مورد قالیباف بپرسیم. بپرسیم مگر یک شهردار یا یک رییس نیروی انتظامی چه‌کار باید بکند و در شرایط معاصر و با توجه به ساختار قدرت، چه کار «می‌تواند» بکند؟ بپرسیم جایگزین بهتر برای انتقاد شونده، کدام بوده و هست؟

وقتی ندانم کاری‌ها و ضعف‌های آنها را زیر ذره بین‌ می گذاریم، نیم نگاهی هم به ابداعات و درست‌کاری‌هایشان داشته باشیم و مهمتر آنکه آلترناتیوهای آنها را هم در حالتی واقع‌بینانه درنظر آوریم.

یادمان باشد نظامیان در همه جای دنیا از میان افرادی انتخاب می‌شوند که بیش از منطق، پایبند وفاداری باشند. مسایل را با هم مخلوط نکنیم و مشکل خودمان را با مدیرانی که هم کاری‌اند و هم وفادار به نظام (که کرباسچی و قالیباف علی‌رغم تباعدشان در گرایشات سیاسی و نیز تخصص، هر دو در این دسته‌اند) روشن کنیم. اگر اصلاح‌طلبیم، باید آنها را در محدوده خودشان بسنجیم و وفاداری آنها به نظام (نظامی که ممکن است اصلا با آن موافق نباشیم) تاثیری بر داوری ما از ایشان نداشته باشد. اگر هم برانداز و اپوزوسیون هستیم که اصلا باید با نفس شرکت در انتخابات و نیز با شخصیت تمام کاندیداها مخالف باشیم و خیلی صریح و واضح مخالفت خودمان را با تمام کاندیداها و نیز اصل انتخابات اعلام کنیم،.

برای رسیدن به هدف (انتخاب شدن کاندیدای خود یا انتخاب نشدن این کاندیدا) به هر وسیله‌ای چنگ نزنیم. چرا کار باید به جایی برسد که کسی مثل حنیف مزروعی، برای کوبیدن قالیباف از مرتضوی دفاع کند؟

بهتر نیست شرایط را طوری آماده کنیم که این فرد«همیشه نظامی» بعد از انتخابات دست کم بتواند جایگاه پیشین خود را بدست آورد و به جایی که کرباسچی پرتاب شد، سقوط نکند؟ یادمان باشد که همه‌جا صحنه انتخابات ریاست جمهوری نیست که معین و رفسنجانی و کروبی و یزدی هماورد قالیباف باشند. آنجا که جولانگاه اصلی قالیباف است، شکارگاه رحیم صفوی و شمخانی و افشار و فیروزآبادی هم هست!

«حذفِ» قالیباف و نظامیانی که چون او سعی می‌کنند پاسخگو باشند و شیک باشند و شیک بسازند و گرایش فرهنگی دارند و با مطبوعات میانه‌شان بد نباشد و هزار گند و کثافت شخصی و باندی و جناحی ندارند؛ جا را برای آنهایی باز می‌کند که سووال را با تودهنی پاسخ می‌دهند و اخمویند و هیچ از فرهنگ نمی‌فهمند و با مطبوعات دشمن‌اند و طرفدار گرفت‌و‌بند و در وجود آنها جز فضاحت شخصی و باندی و جناحی نمی‌توان یافت.
راستی بهتر نیست همین آدم نظامی چندی بعد مثلا به سمت فرماندهی کل سپاه منصوب شود تا بلکه آنرا از سیستمی ناکارآمد، پرخرج، جهت‌دار و خودسری که اکنون است، «اندکی» بهبود بخشد و اصلاحاتی که در نیروی انتظامی انجام داد را در آنجا هم اعمال کند؟

آیا وقتی در نهادی انتخابی، احمدی‌نژاد بر صندلی کرباسچی تکیه می‌زند بعید است در نهادی انتخابی امثال فیروزآبادی و نظری و رحیم صفوی بر جای قالیباف بنشینند؟
اندکی بیشتر به عواقب گفتار و کردارمان بیندیشیم. زمان در 27 خرداد 84 به پایان نمی‌رسد. بعد از آن هم نهادهای نظامی و انتظامی فرمانده می‌خواهند. فرماندهانی که سالها در جمهوری اسلامی خدمت و وفاداری خود را اثبات کرده باشند. انسانهایی از جنس همین رضایی‌ها و رحیم‌صفوی‌ها و شمخانی‌ها و فیروزآبادی‌ها و نظری‌ها و قالیباف‌ها.
کدام را بیشتر می‌پسندیم؟

نظرسنجي در مورد شركت در انتخابات رياست جمهوري

نتيجه نظر سنجي اخير سايت دبش در مورد شركت در انتخابات نشان مي‌دهد كه نزديك به 43 درصد از پاسخ‌دهندگان در انتخابات رياست جمهوري سال84 شركت نمي كنند، حدود 41 درصد در انتخابات شركت خواهند كرد و بقيه منتظر هستند تا شرايط برگزاري انتخابات را بررسي كرده و سپس تصميم به شركت يا عدم شركت بگيرند.

در اين نظر سنجي اينترنتي 1512 نفر (تا اين لحظه) شركت كرده‌اند كه در پاسخ به پرسشِ «موضع شما در برابر انتخابات ریاست جمهوری امسال چیست؟»، 611 نفر گزينه «شركت مي‌كنم»، 644 نفر گزينه «شركت نمي‌كنم» و 257 نفر گزينه «به شرايط بستگي دارد» را انتخاب كرده‌اند.

در طراحي اين نظر سنجي حداكثر توان بكار رفته است تا از يك آي‌پي، امكان شركت مجدد در نظر سنجي وجود نداشته باشد.

تغيير سِرور دبش (با سَرور اشتباه نشود!)

روزهاي دوشنبه و سه شنبه همين هفته (نوزدهم و بيستم خرداد) سرور ميزبان دبش تغيير مي كند و به همين خاطر هيچ يادداشت نوي در اين دو روز از طرف نويسندگان حلقه دبش نوشته نخواهد شد.
آرشيو مطالب هيچ تغييري نخواهد كرد و در اين دو روز همچنان بازديدكننده ها مي توانند دبش را بخوانند. تنها مساله مهم؛ از بين رفتن ميل باكس اي ميل هاي دبش است و به همين خاطر، تمام كساني كه از اي ميل هاي با پسوندdebsh.com استفاده مي كنند، ظرف امروز و فردا مي توانند از ميل باكس خود نسخه پشتيبان تهيه كنند. شايد بهترين راه براي اين كار نصب آوت لوك و داون لود تمام اي ميل ها باشد.

در آينده اي نزديك وبلاگ هاي دبش فعال تر و به روز تر خواهد بود و امكانات جديدي به سايت اضافه خواهد شد.

بي تو هرگز

دكمه‌هاي جليقه‌ام را كه بستم، رنگش پريد. همين‌طور كه داشت ناخن‌هايش را مي‌جويد وسعي مي‌كرد خودش را بي تفاوت نشان دهد، گفت : «كي مي‌ريم؟»
نگاه معني داري كردمش و گفتم: «فكر مي‌كردم احتياج به توضيح نباشه... ايندفعه نمي تونم ببرمت. » مثل هميشه واكنشش تند و احساسي بود: زد زير گريه و مثلا شروع كرد به زدن خودش! دلم سوخت و كمي متزلزل شدم، ولي زود خودم را جمع و جور كردم. كتم را پوشيدم و ادكلن زدم. زير چشمي هم را مي‌پاييديم و به سرعت گريه‌اش فروكش كرد. در ميان هق‌هق‌هايش – كه سعي مي‌كردم فكر كنم ساختگي است- شروع به متلك گفتن كرد: «خب آره ديگه... آقا مهم شده!... حضرت استاد دكتر فرجامي داور جشنواره بين المللي وبلاگ نويسي دانشجويان كهكشان راه شيري... با كت و شلوار و جليقه و عينك و كيف سامسونت!... مشخصه كه نمي تونند بچه با خودشون ببرند، اونم با هواپيما...!»
بدون اينكه نگاهش كنم، آخرين كارهاي نكرده را كردم و راه افتادم طرف در. خشمي كه از شنيدن حرفهايش در من ايجاد مي‌شد، به وجدانم كمك مي‌كرد كه با ناراحتي ناشي از همراه نبردن او آسوده‌تر كنار بيايد. ناگهان از پشت به من چسبيد: «تو رو جون مادرت منو ببر... اوندفعه كه با هم رفتيم همدون، خوب نديدمش... آخه مگه من چمه؟»
برگشتم، نشستم و در چشمهاي درشت معصومش خيره شدم.
«ببين، ايندفعه با دفعه‌هاي قبلي فرق داره... عزيز دلم، من مثلا داورم... يه بچه‌بازي كوچولوي تو مي‌تونه حيثيت منو به باد بده، مي فهمي؟»
«نه!»
در حالي كه كفشهايم را مي‌پوشيدم حرفي را كه چند وقت اخير، بارها برايش گفته بودم، تكرار كردم: «من 28 سالمه... زن و بچه دارم... ارواح عمه‌ام فوق ليسانس فلسفه هم دارم»
زيادي ساكت بود. معمولا اينطور وقت‌ها با لودگي خاصي از ميانه جمله‌ها با من همراه مي‌شد و دستم مي‌انداخت. نگران شدم و برگشتم. نگاهم به نگاهش افتاد. گُر و گُر اشك مي‌ريخت، بي صدا. دلم لرزيد.
هيچوقت بي او جايي نمي‌رفتم و او هم البته هيچوقت برايم آبرو نمي‌گذاشت، ولي همه مرا با او مي‌شناختند. چطور مي‌توانستم به اين راحتي، اشكريزان، تنهايش بگذارم؟
«به يه شرط»
گل از گلش شكفت.
«باشه قبول... هرچي»
«تا فرودگاه با من مياي... اگه اوضاع جور بود، مي‌برمت. اگه هم نبود، بي ننه‌من‌غريبم، مي‌موني»
پريد بغلم و هفت‌تا ماچ آبدارم كرد.
«آخ جون مي‌ريم همدون!»
بعد هم زد زير آواز كوچه باغي.
*****
جوان اتوكشيده‌ي كت و شلوارپوشي كه بليط‌ها را آورده بود را كه ديد، باز رنگش پريد. ما اولين نفر بوديم و هنوز هيچ‌كس ديگر نيامده بود. ساكت بود و تو لب ولي يك دفعه جيغ بلندي كشيد و شروع به خواندن ترانه‌اي "بشكن و بالا بنداز" كرد. حق هم داشت. نيما اكبرپور هم با همراه آمده بود. تا خواستم ساكتش كنم سيد خوابگرد هم آمد و هرچند به رو نمي‌آورد ولي واضح بود كه او هم كودكش را آورده.
وقتي آقاي اروج زاده‌ي پا به سن هم با همين وضعيت سر رسيد، داشت از زور خوشي از حال مي‌رفت!
*****
بعدا كه حتي استاد حنايي كاشاني هم دلي‌دلي كنان با «كودك درونش» به همدان آمد، با خودم عهد كردم كه بي كودكم هيچ جا نروم. به عهدم هم وفادار بودم و حتي بيانه هيات داوران را هم كه مي خواستم بخوانم، او را روي سن بردم. او هم كم نگذاشت و قبل و بعد و حتي در ميانه قرائت بيانه، مزه‌پراني كرد.
پايين كه آمديم اميد معماريان گفت خيلي خوب بود.
نگاهش كردم. چشمهايش مي‌درخشيد.


راپورت اولين فستيوال وبلاگ نويسي محصلين در همدان-2

امروز دوشنبه 23 ربيع الاول، بعد التماسات خاصه همراهان به خصوص نیماخان اکبرپور که خیلی خواهش داشت به جهت آنکه طوایفی از عناصر اناث ممکن است قاری این راپورت ها باشند، قدری از آن مخذوف شود، بر آن مقرر شد که رساله همدانیه را به دست خودمان قلع و قمع کرده، صرفا از مسایل مشروع و معروف تحریر شود. فلذا همین بس که مراسم افتتاحیه خیلی مقبول بود و جمیع خطابه گویان از حرافی های مالوف دوری کرده، مثل دیگر مراسم، ملال آور نبود. یک تقدیری هم از آسید ممدلی خان ابطحی که سید صحیح النسب و از خاندان صاحب عالم ارواح می باشد، شد که معظی الیه خیلی به جهت آن مشعوف گردید. از قرار اخبار، قبل این، جمعی از «بساجنه» بلوا کرده بودند که به ای نحوِ کان ما نمی گذاریم این پروگرام اجرا شود، لاکن به همت میرزا یحیی خان صفی آریان و آقا نوید لطیف المک که سرکرده فستیوالیون هستند، بلوا می خوابد.
شب، جماعت را با چند ماشین دودی فرستادند عباس آباد که جای خوش آب و هوایی بوده، به جهت ارتفاع، شیب مسیر آن زیاد است و به قرار شایعات بین راه مرکوب آسید ممدلی خان ابطحی که به معیت ایشان سردار عطاالله خلیقیِ صاحب بلاگ خانه پرشین بلاگ هم بوده، از فرط هیبت این دو از وسط راه برگشته، موتورخانه آن دود می کند!
به هر تقدیر جماعت را آنجا تغذیه داده، به کمال صحت و عافیت بر گرداندند.
دیروز هم بدون هیچ پرابلمی کارها به انجام رسید و شهاب خان مباشری و امید آقای معمارباشی و الپر الدوله معین ممالک و چند تن دیگر از اوتاد باگستان به قافله پیوستند.
کارها تحت انضباط به انجام می رسند و قابل به ذکر زیاد نیست،فقط خبر موثق رسیده که نیماخان اکپرپور دو شب است که از اطراق گاه خود غایب بوده جای خواب و همخواب مشالیه هم نامعلوم!
------------
قسمت اول

 
 
 
 

آگهی

 
 

تشکر


Syndicate this site
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35