![]() |
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||
خیلی چیزها شروع شده. خوردن قرصهای آرامش بخش پدر و مادر؛ زیاد شدن داروهای اعصاب مهدی، روانپزشک رفتن من، روماتیسم هدایت... . از وقتی تو رفتی خیلی چیزها شروع شده، اخیراً هم خواب تو را دیدن در باغ های پرگل و جامه های زیبا و چه وچه. تا الان – که حدود یک بعد نیمه شب است- با مهدی و پریسا و مامان، با تمام خستگی – از رنج سفر تا علافی دکترها و بازدید اقوام- توی آشپزخانه نشسته بودیم به حرف زدن، که دیدم دیگر نمی توانم تحمل کنم و حتما باید چیزی برایت بنویسم؛ هرچند که با خودم عهد کرده بودم دیگر در اینجا – که خواننده اش همه چیز را طالب است، الا نوشته های کاملا شخصی آدمی به برادر مرده اش- چیزی برایت ننویسم. ولی بی خیال، بگذار خودخواه باشم، مثل همیشه؛ به خصوص امشب که نصیحت مهمی را هم می خواهم بگویمت!
من خواب تو را نمی بینم و شاید هرگز نبینم. شاید به خاطر آنکه هر چه بیشتر می گذرد، «کم توقع تر» می شوم. تو هم باید توقعت را کم کنی و قبول کنی که مرده ای. دیگر نه اینقدر جلوی چشم مامان رژه بروی و نه توی خواب مردم ظاهر شوی. من نمی بینمت، چون کاملا ناامیدم و هیچ توقعی از آن «دانای کل» و «قادر مطلق» ندارم که تو را زنده کند، حتی اگر بتواند!می دانی، اشکال ما این است که فکر می کنیم یا «نمی تواند و در نتیجه انجام نمی دهد» و یا «می تواند پس حتما انجام می دهد» و بعد می افتیم دنبال آنکه اثبات کنیم «می تواند» و فوری نتیجه بگیریم «پس انجام می دهد».
من، مدتها پیش از آنکه تو بروی به این قاعده شک کرده بودم و در این دو سه ماهه پاک اعتقادم را از دست داده ام، خیلی بچگانه. اصلا مگر همان روزهای ملتهب رفتن تو نبود که خیلی ها که می دانستند و می توانستند، هیچ انجام ندادند. مایه اش فشردن تکمه ای بود بر روی موبایلهایشان، یا گذاشتن پیغامی در لابلای وبگردی های هر روزه یا فوق فوقش، چهار خط نوشتن در همان جاهایی که هزاران خط برایشان می نوشتیم و می نویسیم، هر روز، هرهفته...
توقعت را کم کن، همانطور که من کردم وآنوقت ببین چقدر همه چیز و همه کس برایت علی السویه خواهد شد. قبول کن که مرده ای و مثل من، از هرکس که« بیشتر می فهمد» و« بیشتر می تواند»، «کمتر توقع داشته باش».
نیست شو، نباش... دلشکسته هم نباش.
قبول کن که مرده ای.
چه توقع زيادي داري از نوجوون 18 اله اي كه حتي براي جشن 18 سالگيش هم نتونست زنده باشد!
كم توقع باشد، پس با درد جاودانگي چه كند؟ خودت را بگذار جاي او. دوست داشتي حالا حالاها از خاطرهها بروي؛ از جلوي چشم مادر، يا از نوشتههاي برادر؟ محمود بعضي نوشتههايت را خيلي دوست دارم. آنهايي كه صغرا و كبراي مقاله نويسي درش نيست و بنا ندارد چيزي را ثابت كند. عزت زياد.
محمود ميخواد كم توقع باشه ولي پرتوقعه مخصوصا از كساني كه بيشتر دوستشون داره!
سلام رئيس، اين دعوت به آگهيتان نمكين است اما ميتواند به كامِ بعضيها كه از «بالا» به همه چيز نگاه ميكنند شور بيايد. عزت زياد.
i'm asking myself: how can it be that i've never ran through your site before? it's a great one!
I really appreciate what you're doing here. Very interesting site.
Some friends told me about this site, and now i'm glad they told me about it.
لطفا فقط نظرات مربوط به مطالب را بنویسید.