![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
امروز شنبه 21 ربيع الاول 1426، به معيت ميرزا محمودآقا اروج زاده و نيماخان اكبرپور و آقا سيدرضا شكراللهي، به توسط يك طياره خيلي قراضهاي از طهران عازم همدان شديم. ديشب بانو قرهخانلو به غايت شتاب تلفنگرام كرده، از جانب امراي اولين فستيوال محصلين وبلاگنويس، خبر احضار داده بود. عز و جز فراوان كرديم كه اين آدينه شبي با صد كرور كار نكرده، مقدور نيست صبح عليالطلوع شرفياب شويم كه مشاراليها به يك زبان چرب و نرمي كه مار هفت سر را با آن از سوراخ بيرون توان كشيد، ابرام كرد. تا حوالي سه بعد نيمه شب به تعجيل زياد، كارها سر وسامان داده، وصيت پيش از طياره سواري را نوشته، صبح عليالطلوع در طيارهخانه مهرآباد حضور به هم رسانديم. يك جوان خيلي مقبولي را راهبلد ما كرده بودند كه ما را به طياره سوار كرد، لاكن بعد مشاهده قراضگي طياره فرار را بر قرار ترجيح داده، عازم ترمينال شد!
القصه، بعد لرز زياد و به همت آيت الكرسيهاي دست اول، به سلامت به همدان دخول نموديم كه باز آنجا به ديدن منظر چند جوان هيكلمند سياهجامه دوباره لرز فراوان كرديم، خصوص آنكه آقا سيدرضا كه
سينماتوگراف گنگستري زياد ديده، قسم موكد خورد كه اين جامه خاص اذناب دن كريولونه شرور بوده، كلكمان كنده است. مجدد دست به دامن آيت الكرسي شديم كه سايهجامگان قصد ما كرده، به طرفهالعيني مچ ما را چسبيده، راهي چند اتومبيل كرده، به سرعت ما را به يك جاي خيلي شيك وارد نمودند. نيماخان خيلي جزع و فزع كرد كه اين بندهي پوست و استخوان نه تاب كتك خوردن داشته و نه براي ساير افعال (!) تناسب دارم، لاكن كمال امتنان و خواهش داشته هر آنچه در نظر داشته در همين جا كرده، رهايم كنيد. بقيه هم حالات تضرع آميزي به خود گرفته بوديم...
((ادامه دارد))
به بخشهايي از يكي از مطالبي كه به عنوان تيتر اول در خبرنامه گويا چاپ شده توجه كنيد:
«...احمد رضا درويش به عنوان برجسته ترين مشاور تبليغاتي قاليباف عمل مي كند. او براي ساختن فيلم تبليغاتي قاليباف و دادن مشاوره به او براي اينكه چگونه در برابر دوربين هاي تلويزيوني ظاهر شود، 500 ميليون تومان دريافت كرده است...درويش براي اصلاح طلبان پيام فرستاده كه اگر شما هم به اين ميزان پول بدهيد براي شما و معين هم فيلم انتخاباتي خواهم ساخت...از سوي ديگر تعدادي از روزنامه نگاران روزنامه شرق كه مدتي در اطراف هاشمي رفسنجاني بودند با مشاهده احتمال پيروزي قاليباف راه خود را كج كرده و چند روزي است كه در اتاق فكر قاليباف ديده شده اند. شنيده شده كه بخش اعظم پول ستادهاي قاليباف از سوي دفتر رهبري و براي حمايت از او پرداخت شده، اما همچنان تلاش مي شود تا حمايت خامنه اي از او تا حد ممكن علني نشود. چرا كه احتمال ريزش شديد آراي قاليباف در صورت علني شدن آن مي رود. برنامه ريزي به گونه ايي است كه در آخرين روزهاي برگزاري انتخابات با كمك همان شيوه اي كه اعضاي شوراي شهر تهران انتخاب شدند، اين بار نيز مهدوي كني با استفاده از ابزار پر قدرت خود در بسيج نيروهاي جناح راست اين وظيفه را به خوبي پي برد...از سوي ديگر گردانندگان تلويزيون به لاريجاني گقته اند كه ما فريب خورديم و هرگز باور نمي كرديم برنامه "صندلي داغ" قاليباف در ايام نوروز، تا به اين حد بتواند در افزايش محبوبيت قاليباف نقش داشته باشد...»!!
اصولا گويا حرف مفت و بي دليل و منطق زدن و روياها و كينهها را در قالب خبر ريختن در اين مملكت نه تنها اپيدمي شده، بلكه از سطح صف اتوبوس و شير و آرايشگاه، عروج كرده به روزنامه و سايت هم رسيده (به صدا و سيما هم كه رسيده بود، منتها به يك طور آبرومندتري!).
از بر وبچههاي ستادها و يا آنهايي كه به هر دليلي با اين بابا يا روزنامه شرق (يا همه اينها به علاوه خودشان!) مشكل دارند، زياد انتظاري نيست ولي صد افسوس كه گويانيوز و برخي سايتهاي خبري ديگر هم دارند بازيچه اين بازيهاي كثيف ميشوند.
حيف!
اينكه دهها نفر از مردم كوچه و بازار در يك گوشه مملكت كشته و زخمي شوند و در رسانهها اينقدر كم بازتاب پيدا كند خود يكي از دلايل بيماري ژورتاليسم ما و اخلاقي عمل نكردن خبرنگاران كشور ماست. البته اين خود مي تواند تا حد زيادي ناشي از مرض «تمركز همه چيز در تهران» باشد كه آن خود در دنباله «همه چيز يعني دربار» دست كم از عهد قاجار گريبان ما را گرفته است. نه دولتها به اين "حاشيه"هاي بزرگ و مهم بهايي مي دهند و نه رسانهها آنچنان كه شايسته است، به اين بي كفايتي كه مي تواند خطرات ملي بزرگ را در پي داشته باشد، مي پردازند.
به نظر من حادثه اهواز مثل قله يك كوه يخي است كه گرچه اندكي از آن از روي آب ديده ميشود ولي چند صد برابر آن با قدرتي مهيب از ديد ما پنهان است و به سرعت به طرف ما ميآيد.
حكومت به راحتي با اثبات جعلي بودن نامهاي كه معتقد است آن نامه «دليل» ناآرامي ها بوده ماجرا را از سر خود باز ميكند، و لابد ما هم بايد باور كنيم كه عدهاي از مردمِ غرق در رفاه، به محض اينكه يك نامه (جعلي) را كه در آن دستور داده شده تركيب جمعيتي عوض شود، ديدهاند؛ شورش كردهاند و...!
ولي از آنجا كه نه من و نه شما به سادهلوحي وبيكفايتي برخي از مسوولين نيستيم، اين ماجرا را اندكي واميكاويم:
1- يكي از دلايل چنين حوادثي،محروميت عجيبي است كه نه فقط در استانهايي كه "محروم" خوانده ميشوند، بلكه تقريبا در سراسر ايران موج مي زند و متاسفانه آنقدر وسيع است كه تا حومه تهران (و چند ابرشهر ديگر) پيش آمده است. در اين ميان نه فقط فقر و بيكاري (كه خود براي انفجار جامعه كافي است) بلكه حتي محروميت از ساده ترين امكانات زندگي امروزي (نظير آب بهداشتي، برق پايدار و گاز) و تفريحي و رفاهي موج ميزند.
2- از دلايل ديگري كه با ادامه سياستهاي كنوني حكومت –متاسفانه- به زودي شاهد آن خواهيم بود، مساله دين و مذهب و بيكفايتي صرف حكمرانان جمهوري اسلامي در ارتباط با اين مساله است.
بخش عظيمي از هموطنان كيشي غير شيعي دارند كه متاسفانه -جز دو سه روزي- به هيچ عنوان از سوي حكومت اكثريت، به ويژه رسانه قدر آن، صدا وسيما، اصلا وجود آنها انكار مي شود. مثلا ايرانيان سني مذهب. طرفه آنكه اين اقليت بزرگ در مرزهاي شرقي و غربي ما ساكناند و علاوه بر محروميت دوري از مركز، يك محروميت تحقير آميز ديگر به نام «دوري از مذهب» را هم بايد تحمل كنند. براي اثبات اين مدعا، همين الان تكمه تلويزيون را بزنيد و يك ساعت به يكي از برنامه ها توجه كنيد. سلام و صلوات و خوش و بش و دعا و نيايش و... آنچنان شيعي است كه انگار يك غير مسلمان يا حتي سني مذهب در اين مملكت "وجود ندارد". بعد اگر به اين مساله بيشتر علاقه مند شديد، تاريخ هيات ريسه كليه مجالس شوراي اسلامي را مرور كنيد تا بينيد چند نفر سني (يهودي و مسيحي، بماند!) در آن جاي داشته اند. واين تازه در مورد مذاهب مورد قبول جمهوري اسلامي است. بيديني، بهائيت و دهها مسلكِ "موجود" كه جرم محسوب ميشوند!
3-صرف نظر از مذهب، ايران از قوميتهاي گوناگون و "ناهمگوني" تشكيل شده است،كه به راحتي پتانسيل درگيري با هم و با مركز را دارند. محروميت و عدم توجه كافي كه وجود داشته باشد مي ماند يك يا چند نظريهپرداز كه چند راست و دروغ را سر هم كنند و كوس تجزيه طلبي سر دهند. متاسفانه در ساليان اخير افرادي سودجو، با "تحريف و درغزني" سعي در معوج نشان دادن تاريخ ايران در جهت تقويت حركتهاي تجزيه طلبانه داشته اند كه مشاهدات عيني نشان مي دهد – به ويژه در غرب كشور- بسيار موفق هم بودهاند. البته از حكمت ايران انتظاري براي تدبير انديشي نميرود. مجوزهاي نشر داده ميشود و در شكاف بين مسوولين فرهنگي بيعرضه و مسسولن قدرتمند ضد مليت و فرهنگ، اين قبيل آثار در جامعه زهر خود را ميپراكنند. (توضيح آنكه مخالفت تند من و بسياري ديگر با اين آثار و موثرين آنها نه از باب تجزيه طلبي ايشان كه به خاطر تحريفهاي كثيفي است كه با ادبياتي فاشيسيتي نسبت به تاريخ و فرهنگ ايران روا ميدارند)
باري چون هميشه از حكومتيان انتظاري نيست اما ازاهل فرهنگ و روشنفكران، جاي گلايه سختي است كه يا اصلا به اين خطر عظيم (كه حطر تجزيه ايران در برابر خونهايي كه در اين راه ريخته خواهد شد، كوچك مينمايد) توجهي نكرده و ملتفت آن نشده اند و يا از كساني كه با سلاح فرهنگ و روشنگري به جنگ اين دروغگويان خائن رفتند، چندان حمايتي نكردند، تا آنجا كه چند كتابي كه با هزينه شخصي در رد ادعاهاي فردي به نام پورپيرار نوشته شدند يا به چاپ نرسيدند و يا چنان مورد بي اعتنايي جرايد و ارباب فرهنگ قرار گرفتند كه كسي از نشر آنها مطلع نشد و در نتيجه فروش نرفتند.
اين نيز بگذرد، اما چگونه؟!
چند وقت پیش تصمیم گرفتم برای تقویت زبان، یک متن انگلیسی را با ترجمه فارسی آن مطابقت دهم. کتابی از پوپر را که دو سال قبل از نمایشگاه خریده بودم، برای اینکار انتخاب کردم. هرچند که در ترجمه حرفی بری گفتن ندارم، ولی متن ترجمه و چاپ شده گه گاه چنان با متن اصلی تفاوت داشت که نمی شد از آن چشم پوشید. موارد را روی کاغذی نوشتم تا از یک زبان دان، معانی درست آنها بپرسم تا دست کم در فهم متن اصلی کاری کرده باشم. چند تا از بچه های شرق هم تشویقم کردند که نتیجه را به صورت مقاله ای در صفحه کتاب چاپ کنم. البته کار خوب و مفیدی می تواند باشد ولی متاسفانه آنچنان فضای شانتاژی در چند مورد مشابه (نقدر فرهادپور-مهرگان بر ترجمه زیبا جبلی از فنومنولوژی روح و نقد حامد یوسفی بر کار (ترجمه، تالیف؟) محمد ضیمران) به راه افتاد، که می ترسم حضرات واقعا گمان برند که در شرق خبرهایی است برای ترور فرهنگی مترجمان محترم!
جدا جای تاسف است که معمولا در فضای اندیشه ما، اگر نقدی جاندار باشد و کار فراوانی برده باشد؛ قدری نمی بیند و به جای آن، انبوهی از "نقدنما"هایی (این هم از آن اصطلاحات است!!) که تعارف و تکلف و لاس زدن با نقد شونده ، تم اصلی آنهاست بر صدر می نشینند. من البته نه منتقدم و نه حتی نقد مایه داری چاپ کرده ام، اما بالاخره نمی توانم از کنار این جریان "بنداز برو"یی که در حوزه چاپ و نشر به راه افتاده، آسوده بگذرم. از طرف دیگر، وقتی می بینم توانایی آن برای عده ای از "اساتید"، کاملا موجود است که حتی با خواندن یک نقد، حرمت چون فرهادپوری را بشکنند؛ به راحتی از این کار پا پس می کشم.
به نظر شما، چه باید کرد؟
خیلی چیزها شروع شده. خوردن قرصهای آرامش بخش پدر و مادر؛ زیاد شدن داروهای اعصاب مهدی، روانپزشک رفتن من، روماتیسم هدایت... . از وقتی تو رفتی خیلی چیزها شروع شده، اخیراً هم خواب تو را دیدن در باغ های پرگل و جامه های زیبا و چه وچه. تا الان – که حدود یک بعد نیمه شب است- با مهدی و پریسا و مامان، با تمام خستگی – از رنج سفر تا علافی دکترها و بازدید اقوام- توی آشپزخانه نشسته بودیم به حرف زدن، که دیدم دیگر نمی توانم تحمل کنم و حتما باید چیزی برایت بنویسم؛ هرچند که با خودم عهد کرده بودم دیگر در اینجا – که خواننده اش همه چیز را طالب است، الا نوشته های کاملا شخصی آدمی به برادر مرده اش- چیزی برایت ننویسم. ولی بی خیال، بگذار خودخواه باشم، مثل همیشه؛ به خصوص امشب که نصیحت مهمی را هم می خواهم بگویمت!
من خواب تو را نمی بینم و شاید هرگز نبینم. شاید به خاطر آنکه هر چه بیشتر می گذرد، «کم توقع تر» می شوم. تو هم باید توقعت را کم کنی و قبول کنی که مرده ای. دیگر نه اینقدر جلوی چشم مامان رژه بروی و نه توی خواب مردم ظاهر شوی. من نمی بینمت، چون کاملا ناامیدم و هیچ توقعی از آن «دانای کل» و «قادر مطلق» ندارم که تو را زنده کند، حتی اگر بتواند!می دانی، اشکال ما این است که فکر می کنیم یا «نمی تواند و در نتیجه انجام نمی دهد» و یا «می تواند پس حتما انجام می دهد» و بعد می افتیم دنبال آنکه اثبات کنیم «می تواند» و فوری نتیجه بگیریم «پس انجام می دهد».
من، مدتها پیش از آنکه تو بروی به این قاعده شک کرده بودم و در این دو سه ماهه پاک اعتقادم را از دست داده ام، خیلی بچگانه. اصلا مگر همان روزهای ملتهب رفتن تو نبود که خیلی ها که می دانستند و می توانستند، هیچ انجام ندادند. مایه اش فشردن تکمه ای بود بر روی موبایلهایشان، یا گذاشتن پیغامی در لابلای وبگردی های هر روزه یا فوق فوقش، چهار خط نوشتن در همان جاهایی که هزاران خط برایشان می نوشتیم و می نویسیم، هر روز، هرهفته...
توقعت را کم کن، همانطور که من کردم وآنوقت ببین چقدر همه چیز و همه کس برایت علی السویه خواهد شد. قبول کن که مرده ای و مثل من، از هرکس که« بیشتر می فهمد» و« بیشتر می تواند»، «کمتر توقع داشته باش».
نیست شو، نباش... دلشکسته هم نباش.
قبول کن که مرده ای.
ديشب براي اولين بار، فيلم ترومن شو را از تلويزيون ايران ديدم، هرچند كه گويا براي دومين بار بود كه از سينما يك پخش ميشد. خوشبختانه به رغم تمامي تلاشهاي "سيما" در دوبله سهل انگارانه و مخدوش كردن صداي زمينه و پخش زيرنويسهاي چرخان و رنگارنگ تبليغاتي در حساس ترين قسمتهاي فيلم و البته سانسور...، باز هم اين فيلم بسيار جذاب بود. آنقدر جذاب كه با اينكه ديده بودمش و چيزكي هم درباره اش نوشته بودم، آنقدر مجذوبش شدم كه يادم رفت دستگاه متصل به اينترنت مانده و وقتي بعد از فيلم سراغ كامپيوترم آمدم ديدم اي دل غافل...! 
ولي اينها مهم نيست. مهم يكي از بهترين و تاثيرگذارترين فيلمهاي تاريخ سينماست كه من معتقدم دست برقضا شديدا ضد ديني هم هست و عجبا كه حضرات كه اگر ميلي متري دامن آكتريس ها كوتاه تر از حد (حدي كه خود حضرات آنرا تعيين ميفرمايند!) باشد، به قيمت نفله كردن كل فيلم آنرا در ميآورند؛ چطور متوجه همچين چيزي نشدهاند! يا شايد هم انقلابي در "صدا و سيما"ي جمهوري اسلامي رخ داده كه ما آن بيخبريم؟
در هر حال، خيلي حال كرديم.
راستي شما فيلمهايي به نفع دينداري سراغ داريد كه به اندازه "ديگران" و "ترومن شو" تكاندهنده باشند؟
پ.ن.
راستي دقت كرديد كه روي قايقي كه ترومن با آن تصميم به فرار گرفت چه نوشته بود؟
"مريم مقدس"! قايقي كه هرچند ترومن را از آن جزيره دور كرد، اما باز هم آلت كارگردان بود و به دستور او كژ و مژ ميشد و نهايت بُردش هم به اندازه همان استوديوي مخوف بود.
البته قايق خوبي بود، ولي در نهايت بايد ترومن از آن پياده ميشد!
گفته آمده كه ماجراي دروغ سيزده اي كه روزنامه شرق نوشت و در آن تيتر زد كه برج ميلاد كج شده؛ دارد بالا مي گيرد و گويا شكايتكي هم شهرداري كرده از اين روزنامه. شخصا با دروغپراكني در رسانه هاي معتبر به هر بهانه اي مثل دروغ سيزده و آوريل مخالفم و هميشه هم به عنوان يك خواننده يا همكار رسانه اي اين مخالفت خود را به گوش (و چشم!) دروغ سيزده و آوريل سازان مهم رسانده ام (از محمد رهبر كه يك سر آن شاهكار شرق زير سر اوست تا فرورتيش رضوانيه كه آن صفحه دروغين را براي شرق ساخت تا حسين درخشان كه شايعه پراكند در تهران است و بعد هم ساختار آن را تحليل كرد...).
با اين وجود، كاري است كه شده و واقعا آن گزارش و كل صفحه اي كه گزارش كذايي در آن چاپ شد، طنزي بود كه قصد آن داشت تا لبخندي به لبان خوانندگان آورد (حالا گيريم كه زياد حرفه اي نبوده). شهرداري هم شكايت كند يا خير نه به من مربوط است و نه زبان هم را مي فهميم كه به فرض ارتباط اين موضوع با من، چيزي بنويسم در دفاع از شرق. اما به نظرم چنين شكايتي از سوي شهرداري (اگر خبر صحت داشته باشد، البته) بيشتر از همه چيز به اعتبار همشهرييون صدمه مي زند؛ چه خواه و ناخواه آنها وابسته به شهرداري تهران اند و قطعا بر روي چنين تصميماتي از سوي شهرداري مي توانند تاثير گذارند (حتي در حالتي معقول،شهرداري بايد در چنين مواردي با آنان مشورت كند)
گيريم كه شرق يا حتي خود رضوانيه، مي خواسته كرمكي هم بريزد در اين ميان. آيا بايد ارگان عريض و طويلي كه پرتيراژترين روزنامه ايران (با آن همه ملحقات: دوچرخه، خردنامه، مناطق...) را هم از آن خود دارد، اين قدر كم تحمل باشد؟
و از آن طرف: نبايد از آنهمه روزنامه نگار و مديري كه در همشهري كار مي كنند (به خصوص خود آقاي شيخ عطار كه بنده خدا هر روز تا روز بعد(!) از باي بسم الله تا تاي تمّت تمام مطالب همشهري و ملحقات را مي خواند) انتظار داشت تا در طي اين چند سال دست كم مسوولين رده بالاي همشهري را اندكي با مقوله رسانه و تحمل آن، آشنا مي كردند؟
**********
پ.ن.
1- اين يادداشت هيچ ربطي به كار من در شرق ندارد. بيشتر به عنوان يك خواننده (البته شرق و همشهري، نه ابوعطا و دشتي!) آنرا نوشتم.
2- در اين ميان ظرافت قابل تاملي در فرق بين انتشار روزنامه بر روي كاغذ و بر روي وب هويدا مي شود: در حاليكه با توجه به نوع صفحه بندي آن صفحه خاص، دروغ بودن محتواي آن زودتر دستگير خواننده روزنامه مي شد ؛ بر روي وب، حتما بايد يك مطلب با دقت و تا انتها خوانده مي شد تاخواننده به دروغ بودن آن پي ببرد. فكر مي كنم اين نكته گرافيكي، يكي از ظرافتهايي است كه كمتر به آن پرداخته شده است.
امروز كه به اتفاق چند نفري از دبشيون (علي معظمي و اميد مهرگان و محمد رهبر و البته جناب فرهادپور+ احمدرضا همتي مقدم) در شرق تك تك و باهم مشغول اعمالي چون تقرير و تدخين و تحرير و تچيين (چاي خوردن!) بوديم، متوجه شديم كه دبش به هيچ عنوان باز نمي شود و از آنجا كه مطمئن بوديم، هيچ كدام از عوامل فني (بچههاي گردون و آرمان انزانپور+ خود من) در اين ساعت از روز تعطيل با آن ور نميروند، مطمئن شديم كه يا سايت هك شده و يا به اشارتي (چنان كه افتد و داني!)دبش به ملكوت اعلي پيوسته. خوشبختانه، از آنجا كه دبش – پس از چند ساعتي- دوباره به جاي اول برگشته، حالت دوم واقع نشده و به احتمال قوي يك هكر مهربان مشغول تست و ازكاراندازي اين سايت است! شايد هم تمام اينها توهم باشد و به دليلي بسيار ساده (مثلا رفتن برق سرور اصلي) اين مشكل به وجود آمده باشد. ولي به هر حال تجربه جالبي بود و براي من توامان اميدوار و نا اميد كننده. تا اميد كننده از آن جهت كه به روشني فهميدم در چنين حالتي دست ما به هيچ كجا بند نيست و اميدواركننده از آن جهت كه ديدم دبش دست كم براي نويسندگانش مهم است!!
چهره آقاي فرهاد پور وقتي كه با دلنگراني ميپرسيد :«آقا... پس ما حالا چكار كنيم؟» برايم اميدوار كننده بود. اميدواري از نوع حداقلي!
به اطلاع امت فرهنگ پرور وبلاگستان می رساند،
در تاملات اخیر شخصی اینجانب مشخص گردید که شباهت های شگفت آوری میان اعمال سکسی و فرهنگی مشهود است تا بدانجا که شایسته است فرهنگ جداگانه ای تحت عنوان «فرهنگ سکسی فرهنگی» توسط اساتید فن جمع آوری و منتشر گردد. ذیلاً و به عنوان کلنگ زنی چنین پروژه عظیمی، چند اصطلاح سکسی-فرهنگی، همراه با شرح مختصر و نمونه مرتبط آورده می شود. تاکید می شود که نمونه های داده شده، تعمداً شخصی انتخاب شده اند تا از هرگونه سوءتفاهم و "به خودگیری" احتمالی جلوگیری شود.
*******************************************
روسپیگری فرهنگی: در اختیار قرار دادن خود – به بهایی ناچیز- در اختیار فرد یا جمعی، تا از آن بهره کشی فرهنگی کنند. نمونه: کار چندساله و بی وقفه در چند روزنامه و خبرگزاری و هفته نامه در سمت هایی چون خبرنگار، مسوول صفحه، دبیر سرویس و حتی سردبیر بدون حتی یک روز بیمه.
جاکشی فرهنگی: عبارت است از فراهم نمودن مکان مناسبی برای گروهی تا با همدیگر کار فرهنگی بکنند. نمونه: ایجاد برخی سایت ها
قوادی فرهنگی: واسطه شدن و جور کردن کسانی که خدمات فرهنگی ارائه می دهند برای کس یا کسانی که طالب آن خدمات هستند. نمونه: درآوردن ویژه نامه برای بعضی جاها.
تک پرانی فرهنگی: ارائه خدمات ویژه فرهنگی به یک سوژه خاص – معمولا در عین روسپیگری فرهنگی- به خاطر علایق و سلایق شخصی؛ به صورت رایگان و یا به بهایی ناچیز. نمونه: همکاری کجدار و مریز اما پیوسته و همیشگی با یک روزنامه ویژه.
لاس زنی فرهنگی: دادن خدمات فرهنگی به صورتی که منجر به ارضای کامل نشود اما در صورت ایراد اتهام، شواهد و مدارک به گونه ای باشد که حداکثر جرم (تا حد روسپیگری فرهنگی) به راحتی قابل اثبات باشد؛ معمولا به صورت رایگان. نمونه: ارائه خدمات به برخی سایت هاا.
چشمچرانی فرهنگی: دید زدن اعضا و اعمال فرهنگی دیگران و لذت بری حسرت کشانه. نمونه: وبگردی های فرهنگی و دیدن جاهای خوب.
اینکه واقعا «انطباعات حسیه» تمامیت وجود یک شی را تشکیل می دهند، یا اصل وجود یک شی چیزی جدای آنهاست را من نمی دانم. یعنی نمی دانم آنگونه که هیوم معتقد بود واقعا یک "سیب" برابر با حاصل جمع همین خواص فیزیکی و شیمیایی است یا آنگونه که بیشتر حکما می گویند سیب یک وجود و ماهیتی دارد که دربرگیرنده آن خواص است اما برابر نهاد آنها نیست.
طبعا چون در میان موضع ام "نمی دانم" است، قصد اظهار نظری هم ندارم؛ اما فکر می کنم قطعا و یقینا در تحقیقات تاریخی و به ویژه در تاریخ ادیان باید سخت به چیزی شبیه همان «اصالت انطباعات حسیه» پایبند بود.(هرچند که می دانم این ترکیب خالی از اشکال نیست ولی اجازه دهید با اندکی تسامح و به خاطر نزدیکی ذهن آن را «انطباعات حسیه تاریخی» بنامم) به خصوص در آنجا که به "گذشته" معطوف می شویم، حقیقت تاریخی دقیقا پازلی خواهد بود که از کنار هم نهادن تکه های یافت شده، تشکیل می شود؛ حتی اگر برابر با واقعیت نباشد و یا پازل کامل نشود.
من در تجربه شخصی خود به این نتیجه رسیده ام که از دلایل آشکار تن ندادن به حقایق تاریخی، اعتقاد به وجود ماهیتی فرای آنچیزی که من انطباعات حسیه تاریخی می نامم است.
به همین جملاتی که هر روز با "این درست ولی البته شکی هم نیست که..." در جواب تشکیکات آورده می شود توجه کنید. این یعنی آن که گوینده هرچند به حقیقت یک "مثال نقض" اعتقاد دارد، ولی در مجموعه هماهنگی که آنرا در ذهن خویش پرداخته، به راحتی آن "جزء ناهماهنگ" را نادیده انگاشته و حل می کند!
مثال ها در این مورد فراوانند به ویژه هر چقدر پای تعصب بیشتر در میان باشد. مثلا اگر همچون مهدی جامی در جایی زیسته باشید که مرز میانه شیعه و سنی باشد گمان کنم که درک روشن تری از آنچه می گویم داشته باشید.
به عنوان نمونه ای که بارها دیده ام، عداوت و کینه شدیدی که شیعه ها گمان می برند که "عمر" نسبت به "علی" داشته و آنرا از مستندترین ماجراهای تاریخی دینی-مذهبی می دانند از همین جمله است. هرچقدر سنی دلیل محکم و شاهد موثق بیاورد که دست کم ایندو نسبت دامادی به هم داشته اند، با هم مشورت می کرده اند، همرزم بوده اند...؛ شیعه قبول نمی کند و هر چند در اغلب موارد ناچار به حقانیت این موارد دارد، ولی به هر حال "ماهیت تاریخی و کلی ماجرا" برای او مشخص است، چرا که ذهنیت او از بالا به پایین ساخته شده و انطباعات حسیه تاریخی، "باید" با آن هماهنگ باشند والا از آنها چشمپوشی خواهد شد... .
نمونه ای که در بالا آمد کوچک و شاید بی اهمیت باشد، اما گمان می کنم نشاندهنده سیستم فکری بسیاری از دین داران باشد. سیستمی که در آن «اصل مسلم تزلزل ناپذیر» به گونه ای فاشیستی هر مثال نقضی را له می کند...