![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
حامد قدوسی معتقد است شغل کاذب وجود ندارد و به عنوان شاهد، «کوپن فروشان» را مثال می آورد، که اگر آنها نباشند، بخشی از جامعه که دارای کوپن جنسی هستند که به آن نیاز ندارند، به زحمت می افتند. بحث او از این جهت که شغل کاذب بودن کارهایی نظیر کوپن فروشی را نفی می کند، درست و از آن جهت که به طور کل منکر وجود شغل کاذب می شود، نادرست او به همین خاطر به بیراهه رفته است.
به نظر من «شغل کاذب» وجود دارد منتها نه با معیاری که اکنون تعریف می شود. معیار کاذب بودن یک شغل را نه با معیار ناکارآیی سیستم (سیستمی که او از قبل آن نان می خورد) و نه با معیار وجود و عدم رضایت طرفین، بلکه با نوع نیازی که او به خاطر آن چیزی را عرضه می کند باید سنجید. نیاز کاذب، شغل کاذب را به وجود می آورد و جالب آنکه معمولا ارباب مشاغل کاذب، نیاز کاذب را به وجود می آورند.
برای روشنتر شدن بحث اجازه بدهید داستانی مثالی را که استاد فلسفه ریاضی ما – دکتر صال مصلحیان- برایمان می گفت بازگو کنم:
«بنده خدایی از جماعت صاحب علم و هنر بیکار بود. یک روز آگهی ای خواند از موسسه آموزشی اژدهاکشی فلان که ضمن بر شمردن خطرات انواع اژدها و لزوم محافظت انسان در برابر این موجودات وحشی،وعده داده بود کلیه فنون اژدها کشی را به هنرجویانش خواهد آموخت. به آنجا رفت، شهریه را پرداخت، در تمام کلاس ها شرکت کرد و تمام فنون را آموخت. اما وقتی که مدرک معتبرش را دریافت کرد به خاطر آورد که اژدهایی وجود ندارد که بخواهد بکشدش! نزدیک بود سرخورده و ناامید شود که فکری به خاطرش رسید: یک موسسه آموزش اژدهاکشی تضمینی دایر کرد و ...!»
حالا سووال اینجاست: آیا شغل استاد آموزش اژدهاکشی –از آن نظر که واقعا دفاع شخصی در برابر اژدها را آموزش می داد و نه به عنوان سرگرمی و یا یک هنر رزمی- از زمره مشاغل کاذب بود؟ من معتقدم بلی، چرا که نیاز دفاع در برابر اژدها و اژدهاکشی (با شرایطی که ذکر شد) یک نیاز دروغین بود؛ اما احتمالا حامد آنرا کاذب نخواهد دانست چرا که معتقد است: «اگر اين توصيف ساده را بپذيريم که در هر معامله آزادانهای دو طرف مبادله رضايت بيشتری نسبت به وضعيت قبلی به دست میآورند (و گرنه دست به معامله نمیزدند) پس هر شغلی که میتواند برای صاحبش درآمد درست کند (يعنی مردم حاضر باشند برايش پول بدهند) برای مشتريانش هم رضايت خلق میکند. همين برای من کافی است تا شغل کاذب نباشد.» و اتفاقا در این داستان هم هنرجوها و هم استاد راضی بودند.
از آنجایی که مثال بالا ممکن است مورد مناقشاتی قرار گیرد که محل بحث من نیست، اجازه دهید مثالی واقعی بزنم. چند سال پیش ماجرای کارت های پنتاگونو در ایران بالا گرفت و کار تا آنجا پیش رفت که سرمایه بازار را به خطر انداخت و من خودم که آن زمان مشهد زندگی می کردم به چشم خود دیدم که چند کاسب معتبر کار و کاسبی خودشان را رها کردند و رسما دنبال فروش این کارتها افتادند. روال کار هم به این صورت بود که هر کس می توانست کارت بیشتری بفروشد شانس بیشتری برای برنده شدن داشت و اگر کارتهایی که او فروخته بود دوباره توسط خریداران به دیگران فروخته می شد، شانس برنده شدن بالاتر می رفت و بالاخره دراین چرخه یک فرد می توانست به راس هرم برسد و سود هنگفتی کسب کند. برای حامد و دیگرانی که حساب و اقتصادشان خوب است بدیهی است که شرکت مذکور هیچ چیزی از جیبش نمی پرداخت و علاوه بر اینکه هیچ ریسکی نمی کرد، وقتی مبلغی را به برنده می داد که ده ها برابر آن سود کرده باشد. در اینجا هم به عقیده من شغل فروشندگی این کارتها کاذب بود اما با معیار حامد نه.
پ.ن.
1- البته منظور من از «نیاز»، نیاز ثانویه و منجر به تقاضا است و نه نیاز اولیه. مثلا در ماجرای اژدها کشی، نفس نیاز به دفاع در برابر اژدها نیاز ثانویه است و نیاز به دفع خطر، نیاز اولیه.
2- در همین رابطه می خواستم در مورد شغل صدور احکامی مثل خرید و فروش برده و مجامعت اشتباهی با عمه(!) و گوشت حیوانی که در شکار آن کافر شرکت داشته وامثالهم هم چیزکی بنویسم که... بی خیال!
محمود جان سلام. ممنون از مطلبت. دارم راجع بهش فکر مي کنم و چيزي تو وبلاگ مي نويسم در جوابش. شاد باشي
لطفا فقط نظرات مربوط به مطالب را بنویسید.