![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
می خواستم امروز، مطلبی بنویسم درباره ویژه نامه اینترنت ضمیمه چهارشنبه همشهری (در قالب خردنامه) که زحمتش را دست کم دوماهی کشیدم و می توانست اثری جذاب و خواندنی باشد در نوع خود، اما با تنگ نظری ها و ندانم کاری ها و غرض ورزی های دوستان نادان و دشمنان نادان (ایضاً!) نه آن شد و حاصل آن شد که جای شنیدن دست مریزاد و خسته نباشیدی از جانب آنها که از آنها یا در رابطه با ایشان در این ویژه نامه مطلبی گرفته یا نوشته شد؛ دائم خجالت ببرم و پوزش خواهی کنم. آن هم منی که بیش از 45 روز پیش تمام مطالب را تحویل داده بودم و... . بگذریم. می خواستم بگویم که در آن رابطه اکنون چیزی نمی نویسم چرا که سخت آزرده و عصبانی ام و آدم عصبی مزاجی چون من که هیچگاه نه خواسته و نه توانسته از حباب آرمانخواهی به درآید، در چنین حالاتی بعید نیست زیاده درشت بگوید و تند براند. می گذارم یکی دو روزی بگذرد بلکه سردتر شوم و چیزهایی از ذهن ام بیرون رود که اگر اکنون چیزی بنویسم، بسیاری را خواهم آزرد و چه بسا برای برخی هم مختصر دردسری بیافرینم. (خودم هم به طریق اولی!)
این نوشته، با آن مقدمه به نسبه طولانی اش، را می نویسم در بزرگداشت آیین جوانمردی دوست نادیده ای که بسیاری می شناسندش و شایسته که بیشتر. مهدی جامی را می گویم. صاحب سیبستان ملکوت را. و این نوشته را نه در مدح نوشته ها و آرایَش می نویسم، که کار من نیست. خودش را هم از نزدیک نمی شناسم، که شاید حتی تصویری هم از جامی ندیده باشم. آنچه ستایش مرا برانگیخته خوی عیارانه اوست که در این زمانه و این شهر دود گرفته که منم، غریب است. مهدی کاری کرد که مرا یکراست فرستاد تایباد و تربت جام و صالح آباد و مشهدریزه... . سرزمین های خاوری این میهن که در آنجا چیزهای عجیبی می روید و پدر ومادرم که پانزده سال در آنجا زیسته اند از جوانمردی و رواداری مردمان آنجاها چیزهای غریبی می گفتند. و من، با چند برخوردی که در این فضای مَجازِ حقیقت نما، با مهدی جامی داشتم، فهمیدم که آن داستان ها، ( در زمانه ای که همکاران یک روزنامه نگار، از نوشتن سطری برای تسلیت، در روزنامه ای که همان مصیبت دیده از شماره اولش با آن بوده، ابا دارند!)، می تواند دوباره زنده شود.
بگذریم. ماجرا را بگویم به اختصار:
حدود دو ماه قبل، برای همان ویژه نامه کذایی، نامه ای نوشتم به برخی از وبلاگ نویسان معروف (از هر سنخی) و از آنها درخواست کردم تا در مورد آفات وبلاگ نویسی یادداشتی بنویسند. از جمله آنها صاحب سیبستان بود که پاسخ نامه را داد با ابراز لطف زیاد و من هم خواهشم را موکد کردم و او هم... تا اینکه آن یزرگوار نادیده، در زمانی بسیار کوتاه - که ناشی از تعجیل من بود- مطلبی نوشت نسبتا طولانی در سه بخش که هم شامل موضوعی که من تعیین کرده بودم بود و هم ماجرای به وجود آمدن و پایداری ملکوت را توضیح داده بود. کار انشار ویژه نامه به تعویق افتاد و سر آخر هم مقرر شد دو سوم یادداشت جناب جامی حذف شود. من که به این رضا نبودم، در روزهای آخر کل مطلب او را حذف کردم. در این مدت گه گاه جامی با فروتنی بسیار سراغ آن مطلب را می گرفت تا اینکه دست آخر من در نامه ای کوتاه حقیقت ماجرا را برایش نوشتم و پوزش طلبیدم. جالب تر آنکه در همان نامه خواسته دیگری را هم مطرح کردم!
بقیه ماجرا را خود حدس بزنید...
عمیقا احساس می کنم که رسم ادب اقتضاء می کند به من هم توضیح بدهید که بر سر نوشته ام چه آمد و چرا چاپ نشد و آن ها چه علتی آوردند.
محمود عزيز، چند بار آمدم اينجا چيزی بنويسم ندانستم چه بايد گفت که کوتاه باشد و رسا. تا به حال پيش نيامده با دوستی که به صراحت نظرش را در باره ات می گويد روبرو شوم. ترجيح می دهم اين جور اظهار لطف ها را ناديده و نشنيده بگيرم. اما صفا و محبت تو را با اين اعتراف جواب می دهم و فاش می گويم که راستش من به آيين جوانمردی سخت دلبسته ام. نمی گويم حسن است يا عيب يا آنرا به کسی توصيه نمی کنم ولی اين آيين است که مرا به ايران و فرهنگ ايرانی پيوند می دهد و آن را عميق ترين جنبه هويت ايرانی می شمارم. اين قلب همه رمز و رازهای فرهنگ ايران است و ثمره و چکيده همه انديشه های مردم اين ديار. آن مشهدريزه را هم رفته ام و ديده ام. يادهای عجيب دارم از آن. گرچه ديدارم کوتاه بود يادش از پس سالها با من مانده است و هميشه خواسته ام برگردم به آنجا با پلی جاده ای برای مردم خوب خوب خوب اش. از اينکه از پی چند نامه و پيغام راست به قلب ماجرا دست يازيده ای واکنشی جز شگفتی و تحسين ندارم. ايران ما روشن ضميرانی مانند تو کم ندارد. من هم آخر جوانمردی بسيار ديده ام هم از خراسانيان و اهل شهر پدری ام تربت جام و هم از استادان نام آورم در تهران و دوستان و همکاران و دانشجويان ام در کردستان. من ايران و ايرانی را از همين چشم می بينم و بازمی شناسم. در همين لندن هم حلقه ای از جوانمردان اند که به هم گرمدل ايم. آرزوی من از جوانی همين بوده است که در حلقه ای باشم از مردم حنيف و نژاده. دين من هم از حلف الفضول پيامبر می آيد. آن حلف الفضول و اين حلقه جوامردان- به قول بيهقی- در سرشت فرهنگ من و ما درآميخته است. من به اين می بالم. و به هر که در اين حلقه درآيد يا درآمده باشد حبذا و خوشا نيک آيينا می گويم. اين بی رسمی ها که گفته ای می گذرد. رسم ما ريشه دارتر از اين حرفهاست. ورنه به ما نرسيده بود.
ياسر عزيز، اينكه در توضيح به تو كوتاهي كردهام دليلاش آن است كه به زودي عازم مشهدام و مي خواستم حضوري با تو صحبت كنم. اما اگر عجله داري و به جاي ايميل خصوصي مايلي در جايي عمومي چون اينجا پاسخت بدهم باشد :«آقاي شيخ عطار شخصا مطلب حضرت عالي را از صفحه درآورد». قربانت. محمود
و اما جامي بزرگوار؛ از تمام لطفهايت ممنون و حرفها و درددل حوالت به روزي كه مهيمني شما را به رفيقان رساندت بازت! فقط مي خواستم بگويم خوشا به سعادتتان كه آن چنان حلقههايي يافت ميشود. ما كه در اين كان گوهر فقير ماندهايم... .
ياسر جان آقاي شيخ عطار بزرگ در اين گونه امور يد طولايي. سال قبل هم يکي ديگر از ضميمه هاي همشهري به من سفارش مطلبي در باب رابطه قيمت بنزين و دموکراسي را دادند. مطلب من مثله شده و بدون نام چاپ شد. وقتي دود از سرم بلند شد و قضيه را پيگير شدم، فهميدم آقاي شيخ عطار گفته اين يکي از بهترين مطالبي که با به حال به روزنامه رسيده ولي خوب است سانسور شود والبته آن دوستان به اندازه محمود باحال نبودند که مطلب را چاپ نکنند. بلکه تصميم گرفتند اسم من را هم از بالاي مقاله بردارند تا هماهنگي بيشتري با سردبير محترم داشته باشند.
و اما محمود ديروز وقتي داشتم خردنامه را تورق يا شايد هم تکليک مي کردم يک دفعه چشمم به يک مقاله آشنا خورد و البته اولش کمي جا خوردم. گفتم کاش محمود لااقل يه ندايي به من مي داد که مي خواد مطلب وبلاگ را توي روزنامه چاپ کنه. شايد مي تونستم کمي اصلاحش کنم و براي روزنامه مناسب ترش کنم. چون راستش آن يادداشت در حال و هواي وبلاگي بود و بيشتر جنبه درد دل با دوستان داشت تا يک يادداشت منسجم براي روزنامه. ولي خب ما ترک ها هم در نوع خودمان با معرفتيم و هواي رفقا را داريم. قربانت.
لطفا فقط نظرات مربوط به مطالب را بنویسید.