![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
حامد قدوسی معتقد است شغل کاذب وجود ندارد و به عنوان شاهد، «کوپن فروشان» را مثال می آورد، که اگر آنها نباشند، بخشی از جامعه که دارای کوپن جنسی هستند که به آن نیاز ندارند، به زحمت می افتند. بحث او از این جهت که شغل کاذب بودن کارهایی نظیر کوپن فروشی را نفی می کند، درست و از آن جهت که به طور کل منکر وجود شغل کاذب می شود، نادرست او به همین خاطر به بیراهه رفته است.
به نظر من «شغل کاذب» وجود دارد منتها نه با معیاری که اکنون تعریف می شود. معیار کاذب بودن یک شغل را نه با معیار ناکارآیی سیستم (سیستمی که او از قبل آن نان می خورد) و نه با معیار وجود و عدم رضایت طرفین، بلکه با نوع نیازی که او به خاطر آن چیزی را عرضه می کند باید سنجید. نیاز کاذب، شغل کاذب را به وجود می آورد و جالب آنکه معمولا ارباب مشاغل کاذب، نیاز کاذب را به وجود می آورند.
برای روشنتر شدن بحث اجازه بدهید داستانی مثالی را که استاد فلسفه ریاضی ما – دکتر صال مصلحیان- برایمان می گفت بازگو کنم:
«بنده خدایی از جماعت صاحب علم و هنر بیکار بود. یک روز آگهی ای خواند از موسسه آموزشی اژدهاکشی فلان که ضمن بر شمردن خطرات انواع اژدها و لزوم محافظت انسان در برابر این موجودات وحشی،وعده داده بود کلیه فنون اژدها کشی را به هنرجویانش خواهد آموخت. به آنجا رفت، شهریه را پرداخت، در تمام کلاس ها شرکت کرد و تمام فنون را آموخت. اما وقتی که مدرک معتبرش را دریافت کرد به خاطر آورد که اژدهایی وجود ندارد که بخواهد بکشدش! نزدیک بود سرخورده و ناامید شود که فکری به خاطرش رسید: یک موسسه آموزش اژدهاکشی تضمینی دایر کرد و ...!»
حالا سووال اینجاست: آیا شغل استاد آموزش اژدهاکشی –از آن نظر که واقعا دفاع شخصی در برابر اژدها را آموزش می داد و نه به عنوان سرگرمی و یا یک هنر رزمی- از زمره مشاغل کاذب بود؟ من معتقدم بلی، چرا که نیاز دفاع در برابر اژدها و اژدهاکشی (با شرایطی که ذکر شد) یک نیاز دروغین بود؛ اما احتمالا حامد آنرا کاذب نخواهد دانست چرا که معتقد است: «اگر اين توصيف ساده را بپذيريم که در هر معامله آزادانهای دو طرف مبادله رضايت بيشتری نسبت به وضعيت قبلی به دست میآورند (و گرنه دست به معامله نمیزدند) پس هر شغلی که میتواند برای صاحبش درآمد درست کند (يعنی مردم حاضر باشند برايش پول بدهند) برای مشتريانش هم رضايت خلق میکند. همين برای من کافی است تا شغل کاذب نباشد.» و اتفاقا در این داستان هم هنرجوها و هم استاد راضی بودند.
از آنجایی که مثال بالا ممکن است مورد مناقشاتی قرار گیرد که محل بحث من نیست، اجازه دهید مثالی واقعی بزنم. چند سال پیش ماجرای کارت های پنتاگونو در ایران بالا گرفت و کار تا آنجا پیش رفت که سرمایه بازار را به خطر انداخت و من خودم که آن زمان مشهد زندگی می کردم به چشم خود دیدم که چند کاسب معتبر کار و کاسبی خودشان را رها کردند و رسما دنبال فروش این کارتها افتادند. روال کار هم به این صورت بود که هر کس می توانست کارت بیشتری بفروشد شانس بیشتری برای برنده شدن داشت و اگر کارتهایی که او فروخته بود دوباره توسط خریداران به دیگران فروخته می شد، شانس برنده شدن بالاتر می رفت و بالاخره دراین چرخه یک فرد می توانست به راس هرم برسد و سود هنگفتی کسب کند. برای حامد و دیگرانی که حساب و اقتصادشان خوب است بدیهی است که شرکت مذکور هیچ چیزی از جیبش نمی پرداخت و علاوه بر اینکه هیچ ریسکی نمی کرد، وقتی مبلغی را به برنده می داد که ده ها برابر آن سود کرده باشد. در اینجا هم به عقیده من شغل فروشندگی این کارتها کاذب بود اما با معیار حامد نه.
پ.ن.
1- البته منظور من از «نیاز»، نیاز ثانویه و منجر به تقاضا است و نه نیاز اولیه. مثلا در ماجرای اژدها کشی، نفس نیاز به دفاع در برابر اژدها نیاز ثانویه است و نیاز به دفع خطر، نیاز اولیه.
2- در همین رابطه می خواستم در مورد شغل صدور احکامی مثل خرید و فروش برده و مجامعت اشتباهی با عمه(!) و گوشت حیوانی که در شکار آن کافر شرکت داشته وامثالهم هم چیزکی بنویسم که... بی خیال!
ولله،آنقدر شما خودتان وب نوشته اید و همکاران ما با شما مصاحبه کرده اند که نمی دونم از کجا شروع کنم. وجدانا اگر خود شما در چنین موقعیتی می خواستید یک سووال جنجالی از کسی مثل محمدعلی ابطحی بپرسید، چی می پرسیدید؟
می پرسیدم که ... نمی دونم والله. جوابم نمی د م پس.
وبلاگ نویسی را بیشتر دوست دارین یا مشاورت ریاست جمهوری را؟ دردسر کدامیک بیشتر می تونه باشه؟
مشاورت که کار نیست. رئیس جمهوررا دوست دارم. به عنوان یک دوست. وبلاگ نویسی را هم خیلی دوست دارم.
در مورد هر کدام از کلمات زیر، اولین چیزی که به ذهنتان می رسه، چیه؟
آمریکا= نمی گم
اسفناج = برانی
اکبر گنجی = دلم می گیره
سید محمد خاتمی = دوستش دارم
اضافه وزن = غصه ام می گیره
کوی دانشگاه = نامردی
رضاشاه = قلدری
شله قلمکار = سیاست
کاندولیزا رایس = تأمل
حسین شریعتمداری = خشونت
پارچین = تسلیحات نظامی
اینترنت = دنیای امروز
سید ابراهیم نبوی = اندیشه پنهان شده پشت لبخند
خفن = خیلی ها
حیف نیست آدمی به خوش فکری شما، اینهمه اضافه وزن داشته باشه؟
چرا. ولی رژيم گرفتن هم خیلی سخته.
پدر، همسر، خواهر و برادران و فرزاندانتون شما را در منزل با چه نام یا لقبی صدا می زنند؟ آقای خاتمی چی؟ ایشان وقتی خودمانی هستید شما را چطور خطاب می کنه؟
پدرم، خواهرم و برادرانم از بچگی به هم می گفتن : آق ممدلی. همسرم هم متفاوت صدام می زنه. بچه ها هم می گن بابا. آقای خاتمی هم اکثراً می گه: آقای ابطحی، گاهی هم که سر حال باشه می گه آس ممدلی. راستی چرا از مادرم نپرسیدید؟ من خیلی مامانم را دوست دارم.
یا کتابهای حضرت ابوی را تا به حال خوندین؟ میشه راست و حسینی و خیلی صریح نظرتان را در مورد اونها بگین. قول شرف می دم که به گوش ایشان نرسونم!
پدرم هم اهل اینترنته. به گوشش هم می رسه. آدم همیشه باید به پدر و مادرش احترام بگذارد.
به نظر شما شایعه دعوت حضرتعالی از گوگوش، چطور و چرا ساخته شد؟
مثل بقیه ی شایعه ها. چه می دونم.
گمان می کنم خانواده شما و همینطور خانواده همسر شما در مشهد، متعلق به سنتی ترین طیف روحانیت باشن. چطور شما این طور از کار دراومدید؟!
مگه من چمه؟ خیلی هم خوبم.
اگه فرزند شما تصمیم بگیره که هیچوقت در زندگی ازدواج نکنه، چه فکری می کنین؟ چه کار می کنین؟ چی می گید؟
حالا که ازدواج کرده اند. در آن صورت هم فرزند بهترین هدیه خداست. با عشق و علاقه به تصمیمش احترام می گذاشتم.
آیا تا به حال (از دوره کودکی به بعد) با کسی کتک کاری کرده اید؟ ماجرا چی بود؟ زدید یا خوردید؟ (طرف را نمی گم، منظورم کتکه!!)
آهان. از اون جهت. کتک نزدم. یادم نمی آید. فقط یک بار سال انقلاب تو شهربانی رودسر حسابی خوردم. کتک را می گم ها.
لباسی که روز عید می پوشین چیست؟ چقدر قیمت داره؟
ما ها که نمی تونیم مد بپوشیم. قبا و عبا هم که فرق نمی کنه. پارچه ها فرق داره. اصلاً هم دستم تو قیمت پارچه نیست.
اگر دزد وب نوشت را پیدا کنید دوست دارید کجاش را قطع کنید؟ دست؟ گردن؟...
دزدش که گم نیست. از اول هم پیدا بود. کاریش هم نمی شود کرد. اونا جائی از ما قطع نکنند، ما زور قطع کردن نداریم.
اگر همین الان ناگهان در یکی از مکانهای زیر قرار بگیرید، چه می کنید؟
گوانتانامو: ما را چه به آنجا ها
جزایر قناری: به آواز قناری گوش می دم. راستی قناری هم داره؟.
پنج راه پایین خیابان مشهد: می رم طرف حرم. من امام رضا خیلی دوست دارم.
کاخ سفید: اسغفرالله
تل آویو: بیشتر استغفرالله
سان فرانسیسکو: منظورتان شهر سانفرانسیسکوست دیگه؟ خوب می رم گردش.
رآکتور اصلی نیروگاه اتمی بوشهر: به پیچ و مهره هایش نگاه می کنم.
از هشت سال گذشته، برای شما کدام سال از همه شیرین تر و کدام سال از همه تلخ تر بود؟چرا؟
سال 78 خیلی شیرین بود. گمان می کردم که نقش بسیار تأثیر گذاری در تاریخ کشور دارم. امید جوونا خیلی می توانست شادی بخش باشد.
تلختر از همه هم: سال 83. به خاطر انتخابات مجلس هفتم که می دیدم جمهوریت در حال له شدن است.
همانطور که مستحضرید، بسیاری آرزو دارند سال آینده شما را پشت میله های زندان ببینند؛ آیا فکر می کنید آرزوی آنها برآورده بشه؟
بی خود کرده اند که چنین آرزویی می کنند. بگو زبانشونو گاز بگیرن.
نتایج نظر سنجی اخیر سایت دبش در مورد پیش بینی ایرانیان در رابطه با احتمال حمله نظامی امریکا به ایران، نشان می دهد که نزدیک به نیمی از شرکت کنندگان در این نظرسنجی معتقد بودند که امریکا هرگز به ایران حمله نخواهد کرد. در این نظر سنجی،چهار گزینه برای پاسخ در نظر گرفته شد و پاسخ ها به ترتیب عبارت بودند از « امريکا حتما به ايران حمله خواهد کرد »،« احتمال جنگ هست و خطر جدی است»،« احتمال جنگ هست ولی بسيار ضعيف است » و « امريکا به ايران حمله نخواهد کرد ». از 692 نفر شرکت کننده در این نظر سنجی (تا هنگام تنظیم خبر)، 92 نفر گزینه اول، 162 نفر گزینه دوم،134 نفر گزینه سوم و 304 نفر گزینه سوم را انتخاب کرده اند. به دیگر سخن، 13.29 درصد احتمال حمله را قطعی، 23.41 درصد احتمال آنرا زیاد، 19.36 درصد احتمال را ضعیف و 43.93 درصد احتمال امریکا به ایران حمله را منتفی دانسته اند.
چندي پيش كه در مشهد بودم، تماسي گرفتم با منزل يكي از دوستان محض احوالپرسي. پيام ضبط شدهاي ندا داد كه: «مشترك گرامي! شماره مورد نظر شما مشغول ميباشد؛ لطفا بعدا شماره گيري فرماييد». تعجب كردم چرا كه قبلا از شمارههاي تلفن همراه چنين پيامهايي به گوش ميرسيد و اين ابتكار حياتي تا مرحله تلفنهاي ثابت نزول نكرده بود!... چند بار ديگر شماره را گرفتم ولي باز همان پيام تكرار و مشخص شد كه مركز مخابرات آن منطقه، براي "خدمترساني" بهتر به مشتركيناش، سيستمي نصب كرده كه چنين پيغامهايي صادر كند! البته براي من كه يكسال (دقيقا 364 روز) در روابط عمومي يك شركت بزرگ دولتي كار كرده بودم، چرايي و چگونگي راهاندازي چنين سيستمهايي تا حدودي روشن بود: بودجه كلاني در دسترس است؛ روابط عمومي (يا دفتر مشابهي مثلا ستاد اجرايي "طرح تكريم ارباب رجوع") به دنبال هزينه كردن بودجه در راههايي است تا "نمود" خوبي داشته باشد و خوب"به چشم بيايد"، يك شركت رند (معمولا از خودي ها) چنين سيستمهايي (و در راس آنها "كال سنتر"هاي ابلهانه) را با مبلغ بالا معرفي و پيشنهاد ميكند؛ مسوولين پرت از مرحله، ذوق زده ميشوند.... و خلاصه چنين ميشود كه شده. اما اين مورد برايم تازگي خاصي داشت و مرا به فكر فرو برد: وقتي همه معناي "بيپ بيپ" را ميدانند و شعور هر كس به آن اندازه هست كه تصميم بگيرد كه در هنگام مشغول بودن شماره، بعدا شماره گيري بكند يا نكند، چرا پيامي به جاي آن قرار ميگيرد تا آن را تفسير و راهكار ارائه دهد؟ اگر يك تماسگيرنده خارجي با اين شماره مشغول تماس بگيرد، تكليف چيست؟ چرا تكنولوژي در خدمت تفسير يك "بيپ بيپ..." ساده قرار ميگيرد؟ چرا صدايي كه به يك نماد بين المللي براي "مشغوليت" تبديل شده، با صرف هزينه مبدل ميشود به گفتار ؟
دور و برم را كه بيشتر نگاه كردم، مشابه اين مساله (تفسير بيهوده و ابلهانه نمادهاي آشنا، و معمولا در پي آن ارائه راهكارها و دستورات بديهي و در عين حال بي معنا) را بيشتر ديدم و بعد كمكم اين اتفاق ساده مرا بيشتر به فكر فرو برد. آنقدر بيشتر كه گمان كردم كه بسياري از آثار عرفاني و فلسفي (ايراني-اسلامي؛ اسكولاستيك) هم كه شهرهاند، در حقيقت از نوع همان تبديل و تفسير "بيپ بيپ..." به «مشترك گرامي! شماره مورد نظر شما مشغول ميباشد؛ لطفا بعدا شماره گيري فرماييد» هستند. خصوصا عرفان كه قرار بوده رمزگو و نمادساز باشد اندك اندك در دست شارحان و عارفان حرفهاي(!) تبديل شده به رمز گشا. (تفاسير معوج وغامض درباره "مي" توسط شارحان رودهدرازِ دل در گرو شريعت نهاده را نديدهايد؟)
رمز گشايي از چيزي كه وقتي گشوده شود، ديگر محلي از اعراب نخواهد داشت. نظير علائم گرافيكي راهنمايي و رانندگي كه اگر قرار باشد معناي آنها هميشه در كنار آنها باشد و ضميمه لا يتجزي، فلسفه وجودي آنها مخدوش ميشود! (بگذريم از آنكه تفسيرهاي نمادهاي گرافيكي، در عين اشتراك بلاهت و بيهودگي از نظر پايبندي به صداقت از تفاسير عرفاني برترند!)
در مبتذلترين حالت، نمونههاي بارز رويكرد "بيپ بيپ تفسيركن" به عرفان را، در "برنامههاي معنويت چپان" صدا و سيما ببينيد.
ديشب گوشي تلفن را كه برداشتم، صداي تو را شنيدم. يك آن، حالت غريبي بين حيرت و شعف، تمام وجودم را گرفت. به خودم گفتم: «ديدي همش يه كابوس بود!... آخ جون الآن از خواب بيدار ميشم». ولي اشتباه كردهبودم. هادي بود و چقدر صدايش شبيه تو. كاش اشتباه نكرده بودم و از اين خواب بد بيدار مي شدم؛ كاش تو هم اشتباه نكرده بودي آن روز كه پايت را زيادي روي پدال گاز فشار دادي و ما را به اين خواب بد نميبردي....
امروز بليط داريم من و سهراب و پريسا و مامانش، ميآييم مشهد، و بعد از آنجا به قدمگاه براي چهلم تو. حال سگت خوب است و همچنان گربهبازي ميكند! و باقي، همه حالشان بد است. اخلاق خوزه به خودت رفته است: مهربان، آسانگير، دمغنيمتشمار... . تقريبا هر روز عكسهايت را نگاه مي كنم و از همه بيشتر يكي اين را ميپسندم و يكي آن را كه در خانه ما قبل رفتن به اراك انداختي. يادت ميآيد آمده بودي خانه ما كه از آنجا بروي دوره هپكو و من گفتم چقدر بزرگ شدهاي و بردمت توي اتاق كناري و ازت آن عكس را گرفتم كه ساعت ديواري، عين خورشيد گوشه بالاي عكس افتاده بود؟ (ساعت مدتهاست كه خوابيده) و بعد تو رفتي به اراك به ديدن دورهاي كه استادش از ايتاليا آمده بود و –رندانه- هي «اوكي گويان» بيلاخ ميداده بود به حضار كه يعني «دمتان گرم» و هر چي ملت سرخ و سفيد ميشده بودند تحويل نمي گرفته تا اينكه يك روز بعد «اوكي» مردك، تو هم انگشت وسطت را مي آوري بالا و مي گويي «اوكي» و طرف تا بناگوش سرخ ميشود و ديگر هيچوت بيلاخ به جماعت ايراني حواله نمي دهد!
چند روز است كه در رويا تو را و همه را مي بينم كه در مه راه ميرويم. تو ناگهان مي ايستي و ما بي اختيار ادامه مي دهيم. برميگردم و به تو نگاه مي كنم كه همچنان ايستادهاي و صامت و بيحركت به ما خيره ماندهاي. كمكم در مه كمرنگ ميشوي...
راستي،خوشبهحالت كه يك درخت جوان بالاي گورت است. چند روز ديگر درخت شكوفه ميكند و پرندهها در پاي بينالود، ميهمان تو ميشوند.
كاش من هم مثل تو زنده شوم...
-----
پ.م.
1- دستت درد نكند كه من و مجيد را نوشته بودي در ورقه بيمه عمرت كه بشويم ميراثخوار برادر كوچترمان. داشتيم ؟
2- صبح حوالي ساعت پنج و نيم ميرسيم مشهد و لابد هوا خيلي سرد است. تو كه نيستي... كي بيايد دنبالمان؟
جمعه، چهاردهم اسفند ماه سال 1383 هجري شمسي، عده كثيري از كمونيستهاي پايتخت در مقابل ساختمان روزنامه شرق دست به تظاهرات زدند. بنا به اظهارات شاهدان عيني، جمعيت عظيم 20 نفرهاي از بازماندگان جنبش چپ ايران اسلامي بعد از ناهار ظهروعصر روز جمعه در مقابل روزنامه شرق
تحصن كردند. حاضران در صحنه به خبرنگار دبش گفتند اين گروه در ابتدا پلاكاردي را كه روي آن نوشته شده بود «سوپر ماركت شرق» بر روي ساختمان مقابل نصب كردند كه با استقبال شديد كاركنان شرق روبرو شد. پرسنل روزنامه شرق در حالي كارتهاي شناسايي خود را در دست داشتند، در مقابل پلاكارد مذكور صف كشيدند و خواستار دريافت كوكاكولا و كيك درنا به قيمت مصوب شدند كه با توضيح معترضان، مبني بر اينكه اين نوشته حاوي يك شعار راديكال عليه شرق است، متفرق شدند. 
يكي از بيست رهبر اين گروه معترض، هدف از برگزاري اين مراسم را حمايت از كمونيسم در مقابل مائوئيسم، اعتراض به صفحه حوادث روزنامه شرق، گذراندن اوقات فراغت بعد از ظهر جمعه، حمايت از رفقاي انقلابي 1968 فرانسه و احوالپرسي ايدئولوژيك بروبچههاي سلف عنوان كرد و خواستار آن شد تا روزنامه شرق خودسوزي كند.
يكي ديگر از رهبران اين جنبش، ضمن اعلام جمهوريت خلق مخالفان شرق، وعده داد كمينترن1 به زودي تشكيل خواهد شد.اين گروه ابتدا اقدام به نصب پلاكاردهاي اعتراض آميز كردند و بعد از آن با رنگپاشهاي دستي بر روي آسفالت خيابان شعارهايي بر ضد اميد مهرگان نوشتند و پس از آنكه باهيچ واكنشي از سوي مديريت روزنامه شرق مواجه نشدند، بر تمامي در و ديوار روزنامه شرق هر مطلبي كه فكر مي كردند باعث عصبانيت پرسنل اين روزنامه شود، نقاشي كردند. شوراي مركزي انقلاب مذكور در انتها طي پيغامي براي سردبير روزنامه شرق او را سوگند دادند تا با پليس 110 تماس بگيرد. نماينده معترضين اظهار داشت: «مطابق برنامه، ما بايد توسط پليس دستگير شويم تا ثابت شود اين روزنامه مزدور حكومت و ارگان نيروي انتظامي است»!
تا لحظه مخابره اين خبر، تجمع مذكور همچنان ادامه دارد و يكي ديگر از رهبران ايشان اعلام داشته است تا زمان بازگشايي كافه ترياي دانشكده، ما همينجا ايستادهايم. وي گرسنگي را بزرگترين دشمن اين جنبش دانست.
-----
عكسها: فرهاد كاوه
گزارش جديتر ماجرا را از زبان حامد يوسفي بشنويد.
می خواستم امروز، مطلبی بنویسم درباره ویژه نامه اینترنت ضمیمه چهارشنبه همشهری (در قالب خردنامه) که زحمتش را دست کم دوماهی کشیدم و می توانست اثری جذاب و خواندنی باشد در نوع خود، اما با تنگ نظری ها و ندانم کاری ها و غرض ورزی های دوستان نادان و دشمنان نادان (ایضاً!) نه آن شد و حاصل آن شد که جای شنیدن دست مریزاد و خسته نباشیدی از جانب آنها که از آنها یا در رابطه با ایشان در این ویژه نامه مطلبی گرفته یا نوشته شد؛ دائم خجالت ببرم و پوزش خواهی کنم. آن هم منی که بیش از 45 روز پیش تمام مطالب را تحویل داده بودم و... . بگذریم. می خواستم بگویم که در آن رابطه اکنون چیزی نمی نویسم چرا که سخت آزرده و عصبانی ام و آدم عصبی مزاجی چون من که هیچگاه نه خواسته و نه توانسته از حباب آرمانخواهی به درآید، در چنین حالاتی بعید نیست زیاده درشت بگوید و تند براند. می گذارم یکی دو روزی بگذرد بلکه سردتر شوم و چیزهایی از ذهن ام بیرون رود که اگر اکنون چیزی بنویسم، بسیاری را خواهم آزرد و چه بسا برای برخی هم مختصر دردسری بیافرینم. (خودم هم به طریق اولی!)
این نوشته، با آن مقدمه به نسبه طولانی اش، را می نویسم در بزرگداشت آیین جوانمردی دوست نادیده ای که بسیاری می شناسندش و شایسته که بیشتر. مهدی جامی را می گویم. صاحب سیبستان ملکوت را. و این نوشته را نه در مدح نوشته ها و آرایَش می نویسم، که کار من نیست. خودش را هم از نزدیک نمی شناسم، که شاید حتی تصویری هم از جامی ندیده باشم. آنچه ستایش مرا برانگیخته خوی عیارانه اوست که در این زمانه و این شهر دود گرفته که منم، غریب است. مهدی کاری کرد که مرا یکراست فرستاد تایباد و تربت جام و صالح آباد و مشهدریزه... . سرزمین های خاوری این میهن که در آنجا چیزهای عجیبی می روید و پدر ومادرم که پانزده سال در آنجا زیسته اند از جوانمردی و رواداری مردمان آنجاها چیزهای غریبی می گفتند. و من، با چند برخوردی که در این فضای مَجازِ حقیقت نما، با مهدی جامی داشتم، فهمیدم که آن داستان ها، ( در زمانه ای که همکاران یک روزنامه نگار، از نوشتن سطری برای تسلیت، در روزنامه ای که همان مصیبت دیده از شماره اولش با آن بوده، ابا دارند!)، می تواند دوباره زنده شود.
بگذریم. ماجرا را بگویم به اختصار:
حدود دو ماه قبل، برای همان ویژه نامه کذایی، نامه ای نوشتم به برخی از وبلاگ نویسان معروف (از هر سنخی) و از آنها درخواست کردم تا در مورد آفات وبلاگ نویسی یادداشتی بنویسند. از جمله آنها صاحب سیبستان بود که پاسخ نامه را داد با ابراز لطف زیاد و من هم خواهشم را موکد کردم و او هم... تا اینکه آن یزرگوار نادیده، در زمانی بسیار کوتاه - که ناشی از تعجیل من بود- مطلبی نوشت نسبتا طولانی در سه بخش که هم شامل موضوعی که من تعیین کرده بودم بود و هم ماجرای به وجود آمدن و پایداری ملکوت را توضیح داده بود. کار انشار ویژه نامه به تعویق افتاد و سر آخر هم مقرر شد دو سوم یادداشت جناب جامی حذف شود. من که به این رضا نبودم، در روزهای آخر کل مطلب او را حذف کردم. در این مدت گه گاه جامی با فروتنی بسیار سراغ آن مطلب را می گرفت تا اینکه دست آخر من در نامه ای کوتاه حقیقت ماجرا را برایش نوشتم و پوزش طلبیدم. جالب تر آنکه در همان نامه خواسته دیگری را هم مطرح کردم!
بقیه ماجرا را خود حدس بزنید...
ديريري ريري دارامرام رام ريم رام.... ديريري ريري دارامرام رام ريم رام....
"توجه فرماييد،خوانندگان عزيز توجه فرماييد... به آخرين خبري كه هم اكنون به دست ما رسيد، توجه فرماييد... به اطلاع امت اينترنتدوست و وبلاگپرور فضاي سايبر ميرساند: بنا به آخرين اخبار رسيده از جبهههاي نشر عليه سانسور در منطقه خردنامه همشهري، سردار رشيد اينترنت، حاج محمود فرجامي توانست با پيشروي در منطقه المقراضيّه؛ حجم عظيمي از مناطق و قواي تحت محاصرهي قواي سانسوري را آزاد نمايد.
در پي اين عمليات دلاورانه، ويژهنامه اينترنت خردنامه، روز چهارشنبه دوازدهم اسفندماه سال جاري با آثاري از مراد فرهادپور، آرش اشراق، حامد قدوسي، اهورا اشون، احمد شهسواري، علي ملائكه، علي اصغر سيد آبادي، مصطفي قوانلو قاجار، محمد حسين بهرامي و ترجمه آثاري از هيوبرت دريفوس و استيسي الگرن به خطه غرور آفرين انتشارات ميپيوندد. آخرين اخبار رسيده همچنين حاكي از آن است كه متاسفانه قواي سرتيپ مسرت امير ابراهيمي و نيز گردان سرگرد شهيد سيد ياسر ميردامادي در منطقه المقراضيه منهدم شده و اطلاعي از آنان در دسترس نيست. همچنين سرهنگ مهدي جامي، در آخرين لحظات و بنا به صلاحديد سردار فرجامي، به اسارت درآمد. منابع آگاه وضعيت سرهنگ جامي را خوب توصيف كردهاند."
اين پيروزي خجسته باد اين پيروزي... اين پيروزي....