![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
پشت ميزش جابجا شد و به آرامي گفت: «... ممكنه اين حرف من بهت بر بخوره، ممكن هم هست بر نخوره. ولي به هر حال بايد برات روشن كنم. ببين... من تا قبل از اين كار، اصلا كار مطبوعاتي نكرده بودم. يعني منظورم از اين كارهايي مثل مطلب جمع كردن و صفحه بستن و از اين جور كارهاست... يعني من يك راست از دانشگاه آمدهام پشت ميز سردبيري...»
سعي كردم با همان خونسردي خودش حرف بزنم و به او بگويم كه اين نه مايه افتخار، كه در حقيقت بيشتر مايه سرشكستگي يك سردبير مي تواند باشد و حقارتآميز، اين است نه آنكه كسي "مطلب جمع كند و صفحه ببندد". گفتم.
و نگويم كه پرتاب شدن به درون دژهاي افتخار، بيش از هر چيز به فنر منجنيق بسته است و نه پرتابه! نگفتم.
«راههاي افتخار» را ديده؟ آن آخرش را مي گويم... پنج دقيقه آخر... .
چند شب پيش، تماسي گرفتم با «عطا خليقي سيگارودي»
كه سابقا يكي از مديران پرشين بلاگ بود و اخيراً نمي دانم دقيقا چه پستي در آنجا دارد! اين جناب خليقي را به همراه آقايان فولادي و هاشمي و قانون من از دو سه سال پيش و چند ماهي بعد از راهاندازي سرويس پرشين بلاگ مي شناسم. آن زمان من مصاحبهاي را با سه تن از اين دوستان انجام دادم، كه در يك هفته نامه كمتيراژ به چاپ رسيد. بعد از آن هم دو سه مطلب درباره پرشينبلاگي ها توسط من در نشريات و خبرگزاري هاي گوناگون منتشر شد و علاوه بر اينها يك پروژه مشترك نرم افزاري را هم با هم انجام داديم. در تمام اين موارد، از ميان پرشين بلاگيها، رابطه من با عطا برقرار بود و اعتمادي دو طرفه بينمان بهوجود آمده بود كه خوشبختانه تا به حال ادامه داشته است.
چندي پيش كه شايعه فروش پرشين بلاگ به يك آدم خفن قوت گرفت و به همت حسين درخشان بازار شايعات هم تا آنجا كه ممكن بود، رونق گرفت؛ به اين فكر افتادم كه از خود عطا در اينباره سووال كنم. البته عطا مدتها قبل از آنكه اين ماجرا در وبلاگستان سر و صدا ايجاد كند، زماني كه براي احوالپرسي و انجام كار كوچكي پيش او در ساختمان جديدشان رفته بودم، به من گفته بود كه شركت آنها (كه نامش پرشين بلاگ هم نبوده و نيست) در يك شركت ديگر ادغام شده است؛ اما آن موقع من ماجرا را جدي نگرفتم.
به هر حال چند شب پيش با خليقي تماس گرفتم و با استفاده از همان سابقه دوستي و اعتماد دوجانبه از او خواستم تا آنجا كه ممكن است، اين ماجرا را برايم روشن كند تا از طريق دبش آن را به ديگران منتقل كنم. آن طور كه عطا مي گويد، اتفاق خاصي براي پرشين بلاگ نيفتاده است و موضوع ادغام شركت آنها (كه سرويس پرشين بلاگ، يكي از پروژههاي آن بوده) در يك شركت ديگر، مسالهاي طبيعي بوده كه صرفا تجاري و حقوقي محسوب مي شود.
او دامن زدن به بازار شايعات و سخنپراكني عليه پرشين بلاگ را بيشتر متوجه كساني دانست كه يا اين سرويس را رقيب خود مي دانند و يا دوست ندارند از دنياي متوهم توطئهها بيرون بيايند. از عطا در مورد داستان كنايه آميزي كه يكي از مديران سابق اين سايت (كه نمي دانم الآن در آن شركت چه پستي دارد) پرسيدم. عطا در اين مورد پاسخ روشني نداد و فقط به ذكر اين موارد كه آن يادداشت بيجهت بزرگ شده است و بقيه دوستان به نويسنده آن اعتراض كردهاند، بسنده كرد. (خود نويسنده آن داستان هم بعدا به برداشت حسين درخشان اعتراض كرد)
عطا البته تاكيد كرد كه مسايل ديگري هست كه او لزومي به بازگو كردن آنها نمي بيند و اگر در آينده تصميم به انتشار آنها بگيرد در اقدامي هماهنگ با ساير همكارانش، آنها را رسما به خبرنگاران مورد وثوقش خواهد گفت تا منتشر شوند.
-----------
پي نوشت:
صحت و سقم ادعاهاي پرشين بلاگي ها و منتقدان و رقيبانشان در مورد همديگر، به خودشان مربوط است.
بدون اینکه بخواهم وارد ماجرای دامنه دار پیام یزدانجو و بر و بچه های سرویس اندیشه شرق بشوم و با ذکر این توضیح که اصلا آقای یزدانجو را نمی شناسم و جز چند داستان کوتاه (که برخی از آنها را به شدت دوست می دارم) از او چیزی نخوانده ام، توجه شما را به قسمتی از یادداشت اخیر حضرتش جلب می کنم: (تاکیدها از من است)
«امروز سری به سایت دبش زدم که تعدادی از نویسندگان صاحبنام صفحات فرهنگی شرق به علاوهی تعدادی از نویسندگان نوآمده در آن قلم میزنند. به ترتیب، نوشته یی دیدم به قلم علی معظمی، از نویسندگان صفحهی اندیشه، با عنوان جنگ و فرصت تنگ، که حواشی آن (کامنتهاش) از خود مطلب خواندنیتر بود. نوشتهی مشابهی هم در وبلاگی به نام حباب، با نام انقلاب در اقلاب، آمده بود در ادامهی استراتژی صاحبنامان و با تاکتیک نوآمدگان. دست آخر هم آخرین نوشتهی مراد فرهادپور و امید مهرگان، با عنوان سیاست اکنون، که شرح روشنی است از روش و نگرش نویسندگان آن در بحث از فضای سیاسی امروز، با دفاع از پایهها و پیآمدهای جنبش دوم خرداد و تاکید بر ضرورت تقویت نظری دستاوردهای این جنبش به یاری تثلیت ژیژک - بدیو - آگامبن -- سماجتشان ستودنی است»
طعنه ها و تحقیرهای خاله زنک گونه جناب استاد - که دست برقضا اگر در مطلبی، نقدی، چیزی، احساس بفرمایند کنایه ای حوالت ایشان شده؛ سخت بر می آشوبند- خیلی برایم جالب است.
متن بالا را چندباره بخوانید و یکی از قوی ترین نمونه های اینترنتی «هوشمندی بزدلانه» را به خاطر بسپارید. درست است که امروز خار آید، اما زبانم لال بلکه روزگاری به حال و روزی افتادید که کار آمد!
پی نوشت:
اگر قول می دهید فکر بدبد نکنید و تهمت بیجا نزنید، بخش کامنت های مطلب اخیر آقای فرهادپور را بخوانید. به خصوص این کامنت را:
«این هم فحوشی از نوع غیراستعلایی به سبک ژیژکی - بدیویی - آگامبنی: پسرجان به گمان من سوبژکتیویته شما دچار هیپوسوبلیماسیون شده و باید الساعه با جناب مراد و روستاهای تابعه یکی دو تا بست توپ بزنید و یک خرده راجع به انواع انحرافات جنسی که پایه های دموکراسی غیرلیبرال و اساسا رادیکال را تقویت می کند حرف بزنید و فردایش توی شرق چاپ کنید و مملکت را بی خیال شوید. استاد شما یک بار این مملکت را با چپ زنیهایش به گا داده، شما لازم نیست زحمت دوباره بکشی. هگلی هم که نگاه کنی، و از مارکوزه به والایش سرکوبگرانه بنگری، از حواشی این متن بی نام و نشان به موجب دیالکتیک نااندیشیده - ناژیژکیده یی که پوپر در این حرف نغز خود می گوید که دشوارنویسی ساده ترین کار است، و اتفاقا اشتباه می گوید چون زبان ایدئولوژی می شود و لیبرالیسم را به نماد ناب انگاشت های آدورنویی - بنیامینی بدل می کند، در نتیجه فعلا بر خر مراد سوار باش و جوش نزن. »
دير زماني بود كه گمان مي كردم مهمترين كاركرد دنيوي «دين»ها، سازماندهي كنشهاي فردي و اجتماعي انسانهاست و وظيفه اوليه و اصلي هر ديني، خواه خدا آنرا فروفرستاده باشد يا برساخته انسانها باشد، تببين روش زندگاني مادي انسانهاست. بعد از مرگ نابهنگام برادر كوچكم، كه اولين مواجهه جدي و تجربه نزديك من از مرگ بود، در آن باورم شك كرده ام و گمانم بر اين قرار گرفته كه دينها پيش از هر چيز وظيفه توجيه و تفسير انسان با مرگ را بر عهده دارند.
مرگ ناگهانيترين، عظيمترين و غير قابل فهم ترين تجربه بي استثناي هر بشريست. تجربه اي است غريب، كه هرچند فراگير و همگاني است اما دو ويژگي ناهمگون را داراست: به غايت «شخصي» و در عين حال جز در مقام «ديگري» نمي توان به آن پرداخت. راه درازي است كه هيچ بازآمده ايش نيست تا به ما رازش را بازگويد.
ما در مقابل مرگ - چه مرگ خود و چه ديگران- به معناي واقعي كلمه «بيچاره»ايم و در مقابل مرگ آنها كه دوستشان داريم، علاوه بر بيچاره، به شدت ترحم برانگيز و بهت زده خواهيم بود.
اينها تجربه بي واسطه من در مواجهه با مرگ محسن بود. كسي كه واقعا دوستش داشتم و ارتباط عاطفي غريبي (چيزي بين نسبت برادري و فرزندي) با او داشتم. بعد از ناهاري، او با لباس ورزشي از منزل بيرون ميرود، چند دقيقه بعد ميميرد و ساعتي بعد خبر مرگ محسن، ما را در خود مي بلعد. مشتي بيچاره و مبهوت كه هيچ كاري - به معناي مطلق كلمه- از دستشان بر نمي آيد. و اندك اندك كه از بهت - و نه بيچارگي- خارج مي شوند كاري جز پناه بردن به دامان سنتها و دين ندارند. اما اينها هم جز حواشي مبتذل آن اتفاق عظيم، چيزي را نمي پردازند. جهان به دو بخش پس از مرگ و پيش از مرگ تقسيم مي شود، كه يكي كاملا ناشناحته و ديگري كم شناخته است. به هر ميزان كه جهل درمورد هر دوجهان بيشتر است، پناه جويي از ماوراالطبيعه بيشتر مي شود. از تقدير و چشم زخم تا برزخ و معاد، همه در كار مي شوند تا صاحبان عزا -ما بيچارگان مبهوت- عجز ترحمبرانگيز خود را فراموش كنند.
همه به قبل(واقعي) و بعد(موهومي) آن اتفاق عظيم و مطلقا غير قابل فهم درميآويزند، و مرگ همان نقطه صفري است كه به هر دو سوي اين بردار (اگر هر دو سويي وجود داشته باشد!) معنا مي بخشد. صفري كه در زير كسري كه صورت آن زندگاني است، بيرحمانه منتظر عملياست كه حاصل آن بينهايت خواهد بود. منفي و مثبتاش هم فرقي نمي كند!
این بحثی که میان من و یاسر میردامادی در مورد دلالت امور طبیعی بر وجود خدا (البته من آنرا به این نام می خوانم) در گرفته، می تواند به نتایج جالبی ختم شود. «نتیجه» نه از جهت که درستی موضع هر یک از ما به اثبات برسد، بلکه از آن جهت که دیگران هم در این بحث وارد شوند و با ابراز عقاید و تاملات خود، بر پرباری این گفتمان کمک کنند و افرادی چون من که هدفشان از دنبال نمودن چنین بحثهایی، چه در حالت بازیگر و چه به صورت تماشاچی، آموختن نادانسته ها و توشه برگرفتن از تازه هاست؛ خوشه چینی کنند. و اصلا مراد از چیدمان دبش به این حال و صورت جز این نبود و اگر قرار بود هر کس در وبلاگش ساز خود را کوک کند و در دستگاه خود نوا سردهد چه نیازی بود به این همسایه سازی و زحمات ناشی از آن؟
بگذریم.
باری... آنها که این بحث رادنبال کردند می دانند که میردامادی به مناسبت درگذشت برادرم، چیزی نوشت، من هم پاسخی دادم و او هم توضیحی. (اصولا خاصیت این ابرپیوند ها این است که وبلاگ نویس بی حوصله ای مثل من را از زحمت خلاصه کردن مطالب پیشین بی نیاز می کند و خواننده را یکراست می فرستد سر اصل مطلب. به همین خاطر من هم سعی کردم هم خود را راحت کنم هم شما را!)
در اینجا خیلی خلاصه و اشاره وار من می خواهم بگویم آنچه مورد اعتراض –ونه تحقیر- من قرار گرفته، در «هم پیچیدن نابجای علیت و دلالت» است، از آن رو که ای بسا حادثه ای تلخ یا شیرین و یا تجربه ای خالص و بی واسطه، انسان را به تاملی و تدبری وادارد که آن سرآغاز کشفیاتی بزرگ باشد. یا بلعکس، ذهنی فعال و مغزی متفکر از روی بدیهیات عقلی چنان نظام منطقی و بنیانی فلسفی (یا دینی...فرقی ندارد) برای خویش بسازد که تمام رخدادهای طبیعی در آن قابل تبیین و توجیه باشد. با هیچ کدام از اینها مشکلی ندارم. مشکل وقتی بوجود می آید که از روی یک مصداق – که نهایتا می تواند متریال یک تامل باشد- یک نفر بخواهد یک نظام علّی را پایه ریزی کند! و به نظرم کسانی که از رخدادهای طبیعی – هرچقدر بزرگ و پیچیده- به اثبات یا انکار مقولات بزرگی چون وجود خدا می رسند، در زمره همینان اند؛ خواه من باشم، خواه یاسر، خواه زلزله زده گان بم و سونامی و خواه اقبال لاهوری!
یاسر میردامادی که زحمت کشیده به همراه مراد هامون به مجلس سوگواری برادرم هم آمده بود، در یادداشت تسلیتی در وبلاگش نوشته است: «...]هامون[گفت برادرش فوت کرده است. اولين چيزي که به ذهن معيوبام آمد اين بود که شايد حالا محمود به خدا اعتقاد پيدا کند و بلافاصله به خود آمدم و سرزنش کنان خود را گفتم برادرش مرده و تو برایِ ايدهیِ خدا کارد چاق میکنی؟...لحظهیِ آخر افزودم خدا به شما صبر بدهد. بر خلاف هميشه ]محمود[هيچ نگفت اما شايد در دلاش گفت: همان خدایِ بم و سونامی و حادثهیِ تصادفِ برادرم؟»
این مطلب واقعا مرا برافروخت و اگر گرفتاری های مجالس سوگواری نبود و تمرکز حواس کافی هم بود همان نیمه شبی که آن را خواندم، جواب مفصلی به آن می دادم. البته جواب محبت یک نفر که ابراز همدردی کرده و تسلیتی گفته جز سپاسگزاری نمی تواند باشد اما از آنجا که یاسر به مطلب مهم و در عین حال (از نظر مصداق) نادرستی اشاره کرده، مجبورم که توضیح مختصری در این رابطه بدهم و باقی بحث ها را حواله بدهم به موقعیتی که حالم بهتر شده باشد. همان طور که در کامنت آن یادداشت نوشته ام، واقعا نمی دانم یاسر از کجا کشف کرده که من به خدا اعتقاد ندارم که حالا با مرگ برادرم به آن اعتقاد پیدا کرده باشم!! البته منظورم از این توضیحات اصلا به خاطر ماستمالی قضیه که می تواند ناشی از لو رفتن «کفر» یک نفر در حکومتی «همه ایمان» باشد، نیست و دست کم پیش خودم روسفیدم که تا به حال در مسایل مهمه ای نظیر این، ریایی در کار نبرده ام و فرصتها سوزانده ام اما همان مختصر احترامی که به خود و اعتقادم داشته ام را حفظ کرده ام. اما بحث این جاست که اولا من واقعا در مورد مساله خدا به هیچ نتیجه ای نرسیده ام که حالا - در این فاجعه - «اعتقاد پیدا» کنم و جدا متعجب ام از شیرمردی مثل یاسر که- با لباس رسمی دین آنچنان آزاد اندیش و رک گو ست- مثل سایر حضرات قضاوت و پیش داوری کند و حرف در دهان مخاطب بگذارد (منتها از آن طرف!). اگر از آنانکه هم لباس یاسرند صد عیب می توان گرفت که ملاک خوبی و بدی و حتی دین و کفر را با ظواهر و اطوار ریایی افراد اندازه می گیرند، از روشنفکری چون یاسر هزار عجب است که چگونه از گفته های شکاکانه ما اینقدر راحت نتیجه می گیرد، می برد و می دوزد. و باز تاکید می کنم که اینها نه از آن روست که مثلا در نزد حقیر از میان ایمان و کفر یکی از دیگری بالاتر است. خیر. اما این حق را برای خودم محفوظ می دانم که همانقدر از انتساب پشمکی خودم به کفر ناراحت می شوم که به ایمان. (اصولا مشکل با استنتاج های این مدلی است نه با نتیجه)
ثانیا، جداً من وقتی خواندم که یاسر هم چون روحانیون قشری، حوادثی چون زلزله و سیل و کلا شرور طبیعی را در مقابل خداباوری قرار می دهد، خشکم زد. دو حال بیش نیست: یا این دوستان ما آنقدر با عوام الناس (آنهم از نوع کالانعام!) سر و کله زده زده اند که استدلال و خطابه را قاطی کرده اند و یا امثال مارا مثل آنها فرض می کنند. و البته بعد که سطح علمی میردامادی را به خاطر آوردم، مطمئن شدم شق دوم قضیه درست است و (برای خودم) ناراحت شدم. یعنی واقعا مساله ای به آن عظیمی قرار است با حوادثی از این قبیل زیر سووال رود؟ صد رحمت به امثال «چو منی» شکاک که خدا برایمان دست کم اینقدر مبتذل نیست. یعنی با یک کشمش استجابت دعا تنور ایمانمان گرم نشده که با یک مویز مرگ عزیزی، سرد شود.
ثالثا، در مقبل چنین "خدا و دین" باوری هایی؛ یاد شعر منسوب به ابن سینا افتادم، ناخودآگاه: کفر چو منی گزاف و آسان نبود...
رابعا، ببخشید. افکارم خیلی پریشان است. نوشته پرت و پلایی شد. امیدوارم دست کم منظور کلی خودم را درست بیان کرده باشم و فتح بابی باشد برای بحث. نمی توانم حواسم را جمع کنم.
خامسا، از همه دوستان عزیزی که به هر طریقی با من ابراز همدردی کردند سپاسگزارم.
من خواب بدی دیده ام. یک کابوس بلند غبارآلود. خواب دیده ام که یک نفر - که صدایش خیلی شبیه هادی بوده- درست سر ساعت پنج بعدازظهر به من تلفن زده و گفته بیا مشهد و من دلم ریخته پایین. بعد من در یک هوای خاکستری و سرد، رسیده ام به یک جای شلوغی که یک عالمه آدم سرگردان آنجا بوده اند همه منتظر پرواز و خیلی نا امید شده ام و بعد یکی گفته آنجا بایست و برو. و من، گیج و مبهوت، دلم آشوب، توی ابرهای تیره و دودآلود بوده ام و بعد رسیده ام به سردترین زمین خدا. و بعد یک خانه را دیده ام تلّ خانه خودمان با در باز و چراغ های روشن و دلم هرّستی ریخته پایین و رفته ام تو و یک عالمه آدم را دیده ام عین امیر و هادی و مهدی و آقاجان و مامان و افسر و فیروزه و عمو و خیلی های دیگر که همه گریه می کرده اند. آقاجان را دیده ام که انگار خیلی پیر و شکسته شده بوده و بعد یک زنی را دیده ام که جیغ بمی کشیده که "محمودم آمده ... به چه زودی خودت را رساندی مادر". من خواب دیده ام یک پسری جست زده در آغوش مادرش های و های گریه کرده و مادرش یک قطره هم گریه نکرده و مویه کرده و مویه کرده و مویه. یک خانه را خواب دیده ام که پر از نعره و ضجه و گریه بوده. خواب دیده ام که در خواب فهمیده ام که خواب می بینم اما نمی توانسته ام بیدار شوم. خواب دیده ام که خوابیده ام تا از خواب بد بیدار شوم اما یک صبح ، صدای گریه ای - که عینهو صدای گریه امیر بوده - ناامیدم کرده. خواب یک خانه را دیده ام که از شدت آدم و سیگار و ضجه و عرق در حال انفجار بوده. من کابوس دیده ام. کابوس جسد جوانی را دیده ام که دهانش نیمه باز مانده، پر از خون. خواب مرده دیده ام. یک مرده که شباهت به کسی می برد که فکرش آنچنان وحشتناک بود که دور نبود خوابم را پاره کند. در رویا پدر را دیده ام که در یک تالار بزرگ آکنده از مرگ، به بالین کسی رفته که همیشه خدا یا برای بوسیدن و نوازش به بالینش رفته بوده و یا مرتب کردن جای خوابش و جوانی را دیده -شبیه من- شکسته و خونین. مغزم منجمد، بر پرده ای سرخ رنگ، جوانی را دیده ام سوار بر مرکبی سیاه، شتابان به سوی مرگ روان. مغزم تیر کشیده و همو را دیده ام در میان بوی کافور و حجاب نایلون، با ته ریشی تُنُک، خفته بر سنگی سفید تنگ در آغوش من. بعد آدمهایی که انگار برآنند مرا بیدار کنند از خواب بد، کشان کشان مرا برده اند کنار زنی پریشان، که جز پریشانی اش همه شباهت می برد به مادر من که انگار مادر آن خفته هم هست. خفته ای با دهان نیمه باز، نه پر از باران، که پنبه در آن. خواب یک صبح سرد نیمه روشن را دیده ام در جایی پر از نقارخانه. یک جای زرد درخشان با صندوقی بر دوش. صندوق پر از عطر یاس. خرچنگی چنگ زنان در گلویم.
خواب بدی دیده ام. کابوسی بلند و غبارآلود. خواب مه غلیظی را دیده ام که اندک اندک محو شده و من میان هزارتا آدم بهت زده، خونی را دیده ام که دم در خانه مان شتک زده روی موزاییک ها و من هر چه فکر کرده ام نفهمیده ام عروسی کیست. بعد یک صندوق را دیده ام که رفته توی حیاط آن خانه و چرخ زده دور باغچه و مادر را که چرخ می زده روی ایوان مرمری و یکی شبیه عمه که خیلی بلند جیغ می کشیده و من شک کرده ام که نکند این عزا باشد و بعد فکر کرده ام که خواب مرگ خوب است و می گویند نشانه پول است و بعد یک برگه را دیده ام که اسم من رویش بوده و صدای پدر را شنیده ام که خبر از آن می داد که انگار آن مرده می دانسته که می خواهد بمیرد و خودش را بیمه کرده بوده و نصف پول بیمه عمرش به من می رسد و من یک لحظه مغزم تیر کشیده که توی تابوت انگار محسن را دیده ام و اینقدر چندشم شده از آن خواب که آرزو کرده ام زود بیدار شوم و هیچوقت پولدار نشوم. خواب تهوع دیده ام که آن هم شاید خوب باشد...
خواب جمعیت دیده ام و خواب یک شهر کوچک را. خواب یک قبرستان خلوت و با صفا را دیده ام و یک کوه رویایی پر برف و یک درخت زیبا را در کنار یک گودال نمناک. در خواب جلو رفته ام و خیلی دوست داشته ام بروم در گودال سرد بخوابم تا زودتر از همه خوابهای بد بیدار شوم اما باز یکعده نگذاشته اند. خواب دیده ام یک نفر خشک و سرد و شکننده را جای من، اجازه خواب داده اند و صدایی شنیده ام که خبرم داده محکوم شده ام که در سرزمین خواب های بد ماندگار شوم. خواب آدمهای آشنا را دیده ام که مات مانده اند در خلا و خیره به من و من دیده ام به سرعت برق موهایشان سفید و صورتهاشان پر چروک شده و از ترس که رو گردانده ام، خودم را دیده ام پیر و شکسته و خمیده.
خوابهایی دیده ام که مو بر تنم راست کرده اند.
چه کسی از خواب بد، بیدارم می کند؟