![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
مادر، همان که از مرگ می ترسید، همان که وقتی حرف مردن می شد مردمک های چشمش گشاد می شد... حالا با قامتی خمیده دورتادور خانه راه می رود و می گوید :«کجا رفتی گلم؟» و پدر، با آن هیکل تنومند، که مشکلات یک قوم را بر دوش های مردانه اش می کشید، حالا نشسته در اتاقش، مچاله شده در گوشه ای، زار می زند. هادی سر ماجرا رسیده، وقتی محسن را که انگار خواب بوده، با لباس منزل و دمپایی می گذاشته اند توی ماشین نعش کش. هادی چه دلی داشته است، می رفته هدایت را برساند کلاس نمی دانم چی که امیر زنگ زده بهش که می گویند محسن فلان جا تصادف کرده. امیر حالا راه می رود در اتاق محسن و بلند بلند گریه می کند و می گوید«کاش من مرده بودم». امیر به تقویم 23 سال از محسن بزرگتر بود و وقتی آمده بود زایشگاه یک کم سرخ شده بود. بچه سبزه بود و توپولو و پشمالو و یک دنیا نمک. توی ما شش برادر این وهادی از همه سبزه تر بودند. هادی چه دلی داشته وقتی ماشین له شده را دیده و بعد محسن را دیده که دستش روی صورت، عین همیشه که در اتاق خنکش می خوابید، روی تخت روان خوابیده بوده و جز دهان پر خونش، همه جایش سالم بوده و بعد همه گفته بودند که درجا تمام کرده و بعد یک هیکل گنده سبزه را دیده بودند که ولو شده بوده رو آسفالت کف بولوار وکیل آباد. هادی از همه ما صبورتر بوده همیشه، اما چطور باید خیابان رارد می کرده و به پسرش می گفته که عمو محسن مرده! بعد زنگ می زده به مهدی که او خبر بدهد به مجید که در خواف سرباز است و بعد خودش زنگ بزند به من که توی پله ها بودم و چمدان و کیسه زباله به دست که «زود بیا مشهد». و من برگردم بالا و به پریسا بگویم قم نمی رویم و من باید بروم مشهد. و بعد یک علامت وحشت بزرگ بیاید توی ذهنم که چطور می شود هادی که همیشه «چیزی نشده نگران نباش» ورد زبانش بود تلفن کند به من که آب دستت است بگذار و بیا و پنج دقیقه بعد من توی راهرو باشم در راه مشهد و هادی زنگ بزند محسن تمام کرده و کیسه زباله پاره شود و بوی گند و تلخی تمام وجود مرا پر کند. و همه اینها به کنار، چطور به آقاجان و مامان گفته که محسن که نیم ساعت ÷یش با لباس خانه و دمپایی رفته دوستش را برساند، حالا با دهان پرخون توی پزشک قانونی خوابیده است؟ آقاجانی که آنقدر محسن را دوست داشت که مادر هم سربسرش می گذاشت: «انگار میگی بعد سی سال نازایی خدا بهش یه بچه داده!»
آقاجان دیشب دنبال پیپ می گشت! همه در آمدند که سیگار هست و ده بسته تیر و بهمن و کنت و وینستون رفت طرف پدر.
«پیپ محسن رو می خوام. بدین بوش کنم. بوی محسن رو میده!»
سلام محمود جان
تسليت ميگوييم؛ بهتمان برد، اول فكر كرديم داستانيست و كاش داستان بود.
براي تو و خانوادهات آرزوي صبر داريم
چيز ديگري نميتوانيم بگوييم. ميداني كه؟
از طرف همكارانت
محمد رهبر:ای وای بر دل من محمود جان این روزها از در و دیوار مرگ می بارد ،عزیز دل خدا صبرت بدهد که این دردها را بی لطف او تحل نمی توان کرد.
غمگينام كه داغ داري. ميدانم، داغ نميرود؛ جايش هميشه ميماند، اما چه كنم؟ بالاخره بايد براي تسلا چيزي گفت: سكوتم را كه نميتواني بخواني.
Mahmoud Jaan vaghean dardnak ast. vaghti khandam dar khodam foru raftam. Tasliate mara bepazir. Khodavand ruhash ro shad konad.
راستاش من هم نخست فكر كردم كه داستاني كوتاه است كه براىِ وبلاگِتان نوشته ايد؛ تا اينكه «اينجا و اكنون» را خواندم. نمىدانم چه مىبايست بگويم. دريغا! بيتوتهىِ كوتاهي ست جهان...
محمود جان از صميم قلب متأسف شدم. اميدوارم صبور و برقرار باشي.
Life is just a mirror, and what you see out there, you must first see inside of you.
Life is just a mirror, and what you see out there, you must first see inside of you.
In Hollywood a marriage is a success if it outlasts milk.
In Hollywood a marriage is a success if it outlasts milk.
In Hollywood a marriage is a success if it outlasts milk.
In Hollywood a marriage is a success if it outlasts milk.
In Hollywood a marriage is a success if it outlasts milk.
In Hollywood a marriage is a success if it outlasts milk.
The first step to getting the things you want out of life is this: Decide what you want.
I`m not a real movie star. I`ve still got the same wife I started out with twenty-eight years ago.
The supreme irony of life is that hardly anyone gets out of it alive.
I used to believe that marriage would diminish me, reduce my options. That you had to be someone less to live with someone else when, of course, you have to be someone more.
I used to believe that marriage would diminish me, reduce my options. That you had to be someone less to live with someone else when, of course, you have to be someone more.
Not a shred of evidence exists in favor of the idea that life is serious.
Nearly all marriages, even happy ones, are mistakes: in the sense that almost certainly (in a more perfect world, or even with a little more care in this very imperfect one) both partners might be found more suitable mates. But the real soul-mate is the one you are actually married to.
You`re alive. Do something. The directive in life, the moral imperative was so uncomplicated. It could be expressed in single words, not complete sentences. It sounded like this: Look. Listen. Choose. Act.
لطفا فقط نظرات مربوط به مطالب را بنویسید.