![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
داشتم راجع به آفات وبلاگ نویسی در اینترنت جستجو می کردم که برخوردم به وبلاگ جوانی که خیلی راحت و خودمانی در این باب نوشته بود. یکی از نکاتی که او به عنوان آفت وبلاگ نویسی به آن اشاره کرده بود، «خود سانسوری» بود. کمی با خودم فکر کردم و دیدم از میان آفات گوناگونی که می تواند گریبان یک وبلاگ نویس را بگید و به وبلاگستان راه یابد، انصافا این آفت خیلی جدی است. به خصوص برای افرادی مثل ما که با نام خود می نویسند، تا حدودی شناخته شده اند و در داخل ایران زندگی می کنند.
خود من – با اینکه وسواس چندانی برای انتشار مطلب در اینترنت ندارم- تا به حال به دفعات گوناگون، نوشته ای را تایپ کرده ام، اما با وجود تغییرات و باز خوانی های متعدد، آنرا بر روی وبلاگم نگذاشته ام یا حتی بارها شده که مطلبی را چند دقیقه بعد از بارگذاری حذف کرده ام. متاسفانه در مورد چرایی این کار، نمی توانم تمام تقصیر را متوجه حکومت کنم و ترس از عواقب قضایی و حقوقی در جمهوری اسلامی را عامل این کار بدانم.
همینطور می دانم که بعضی از مطالبی که می خواستم بنویسم و ننوشتم یا نوشتم و منتشر نکردم یا منتشر کردم و بعد حذف کردم واقعا مطالب سخیف و سبکی نبودند. کلاه ام را که قاضی می کنم می بینم که نوعی عدم اعتماد به نفس ناشی از تعارفات یا ترس از بدفهمی و سوتفاهم دیگران و مسایلی از این قبیل باعث آن کار بوده است.
ترس از سوتفاهم خواننده، ترس از رنجش دوست و همسایه (به خصوص در دبش) ترس از استهزاء آنهایی که با ما خوب نیستند... . خیلی بد است که دنیای مجازی حامل ترس ها و اضطراب های واقعی باشد.
افسانه خود سانسوري
صرف نظر از تعاريف قراردادي(قوانين) كه به طور معمول صورت ثابتي دارند،انسانها به عدد روزها و بلكه ثانيههاي زندگي از خود و ديگري تعاريف متغييري دارند ودر ميان نوسان كشنده موجود بين اين تعاريف متزلزل، براي خود منافع ومضار گونگون و گه گاه متضادي تشخيص ميدهند بدينسان بسيار پيش ميايد كه دو كنش يا واكنش در يك موقعيت همسان(هر چند همساني نيز خود انگاره افسانهاي مينمايد)، به پيروي از اين كشمكش دروني همسان نخواهند بود چنانكه ممكن است من انون بنا به ملغمه حالتهاي ذهني به اين نتيجه برسم كه فعل x به نفع من است و ساعتي بعد همان فعل y
از سوي ديگر خود سانسوري فيحد ذاته نافي آذادي عمل است معتقدان به اين افسانه تمايزي (يا حداقل تمايز جدياي ) بين ذهن و فتار قاءل نيستند و با كاربرد اين عبارت اعلام ميكنند كه هر چه به ذهن آمد بايد! توسط انديشنده به فعل گفتار درآيد وبدين ترتيب نافي قوه اختيار ميشوند(توجه كنيد كه در مورد اينكه تمام متعلفات ذهن شايستگي گفتار دارند يا نه بحث نميكنم)بنابراين صحبت از خود سانسوري درباره شخص ديگر نوعي اعتقاد به اصالت سوم شخص در تعيين رابطه ذهن با رفتار براي ديگري است كه نافي آزادي است از اين رو خود سانسوري اتهامي است كه صرفا خود شخص ميتواند به خود وارد داند و حديث نفسي بيش نيست ودر مقام ديالوگ ارزش اشاره ندارد ......
اما جمله آخرتان نيز به شدت محل اشكال است اين جمله حاكي از نگره فانتزيك شما به web است چنانكه شما در اين جا واژه مجاز را در حد تخيل تقليل داده ايد و......
در كامنتي كه براي اين مطلب نوشتهام يك اشتباه ortografic رخ داده است:تيتر مطلب من «افسانه خود سانسوري» بود،در نتيجه براي جدايي آن با شرح مطلب بايد بعد ازآن علامت دو نقطه(:) ميگذاشتم
آقای زمانی... در مورد جمله آخر تقلیل مجاز به تخیل نبود بلکه معنای سلبی آن در مقابل واقعیت و عینیت بود. همانطور که دریفوس در کتاب "درباره اینترنت" به آن اشاره می کند
با سپاس از حسن توجهتان .اگر به صورتي ابتدايي واقعيت را به عيني و ذهني تقسيم كنيم ، كلمه «مجازي» در معناي بيشتر مصطلح virtual ،در عرصه واقعيت ذهني جاي ميگيرد كه اين ناشي از تقليلگرايي شديدي مي باشد و virtual در حد untouchable فروكاهيده ميشود اما اگر،متهورانه، معناي «بدل» را بدان منتسب كنيم ميتوان آن را در پهنه عينيت نيز وارد دانست.
If you love rock and roll then you have to respect 80s hair metal.
The ocean is not bottomless, we cannot continue to use it as a dumping ground.
If you ever meet my alternate personality, please ask them to leave.
Life is as tedious as a twice-told tale vexing the dull ear of a drowsy man.
The conception of two people living together for twenty-five years without having a cross word suggests a lack of spirit only to be admired in sheep.
The conception of two people living together for twenty-five years without having a cross word suggests a lack of spirit only to be admired in sheep.
I used to believe that marriage would diminish me, reduce my options. That you had to be someone less to live with someone else when, of course, you have to be someone more.
I used to believe that marriage would diminish me, reduce my options. That you had to be someone less to live with someone else when, of course, you have to be someone more.
I used to believe that marriage would diminish me, reduce my options. That you had to be someone less to live with someone else when, of course, you have to be someone more.
I used to believe that marriage would diminish me, reduce my options. That you had to be someone less to live with someone else when, of course, you have to be someone more.
I used to believe that marriage would diminish me, reduce my options. That you had to be someone less to live with someone else when, of course, you have to be someone more.
I used to believe that marriage would diminish me, reduce my options. That you had to be someone less to live with someone else when, of course, you have to be someone more.
I used to believe that marriage would diminish me, reduce my options. That you had to be someone less to live with someone else when, of course, you have to be someone more.
I used to believe that marriage would diminish me, reduce my options. That you had to be someone less to live with someone else when, of course, you have to be someone more.
I used to believe that marriage would diminish me, reduce my options. That you had to be someone less to live with someone else when, of course, you have to be someone more.
I used to believe that marriage would diminish me, reduce my options. That you had to be someone less to live with someone else when, of course, you have to be someone more.
I used to believe that marriage would diminish me, reduce my options. That you had to be someone less to live with someone else when, of course, you have to be someone more.
Happiness just wasn`t part of the job description back then. You tried to find a helpmate to keep the cold wind and dogs at bay. Happiness just wasn`t part of the equation. Survival was.
When I meet a man I ask myself, `Is this the man I want my children to spend their weekends with?`
When I meet a man I ask myself, `Is this the man I want my children to spend their weekends with?`
Life is full of misery, loneliness, and suffering - and it`s all over much too soon.
Life is full of misery, loneliness, and suffering - and it`s all over much too soon.
All married couples should learn the art of battle as they should learn the art of making love. Good battle is objective and honest - never vicious or cruel. Good battle is healthy and constructive, and brings to a marriage the principle of equal partnership.
لطفا فقط نظرات مربوط به مطالب را بنویسید.