![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
فرويد در توضيح رفتار انساني ايده مهمي را با عنوان اصل واقعيت مطرح ميكند. بر اساس اين نظريه، انسان درك ميكند كه امكان دستيابي به لذت به صورت فوري براي وي وجود ندارد و لذا براي كسب لذتها بايد مدتيها آنها را به تاخير انداخت. اگر چنين قابليتي در انسان وجود نداشت اساسا امكان شكلگيري تمدن منتفي بود چرا كه تمدنسازي مستلزم تحمل سختيهايي است كه در تضاد با خواستههاي فطري و فوري انسان است.
الگوي زندگي آمريكايي بر دوگانهاي جالبي كه يادآور نظر فرويد است بنا شده است. در مقابل اخلاق زاهدانه عهد ويكتوريايي اروپايي و روحيه دمسازانه روسي و اسپانيايي و شرقي، اين الگو تركيبي از دستيابي به حداكثر لذتهاي مجاز انساني و سختكوشيهاي حرفهاي را همزمان توصيه ميكند. شايد نوعي نگاه پراگماتيستي به مقوله حفظ نفس. انسان لازم نيست خود را به زحمت اندازد مگر اينكه نتيجه اين زحمتها به صورت لذتي ملموس در مدت زماني معقول (شايد ميانمدت) بروز نمايد.
ظاهرا آنچيزي كه اجازه ميدهد جامعه آمريكا با وجود ترويج چنين نگاهي به زندگي قابليت رشد مداوم را داشته باشد سرمايههاي فكري و معنوي است كه نسلهايي پيشين اين جامعه برايش فراهم آوردهاند و با اين سرمايهها شالوده جامعهاي توسعهيابنده را طرحريزي كردهاند. نسلي كه وزن خويشتنداري در زندگيشان بسيار پررنگتر از لذت بود و اين خويشتنداري لزوما معطوف به كسب لذتهاي مستقيم شخصي نبود.
الگوي آمريكايي به سرعت در حال گسترش است. اروپا از يكي دو نسل پيش مواجه با اين الگو را تجربه كرده و آرام آرام شاهد همهگير شدن "امريكن استايل" در نسل نوجوان خود هست. كشورهاي حاشيهايتر نيز با سرعت زيادي خود را وارد مقوله ميكنند. يكي از دوستانم كه اهل روسيه است ميگفت در جمهوريهاي آسيانه ميانه هر ميراثي كه از شوروي مانده است عملا ممنوع تلقي ميشود. چيزي كه مجاز به گسترش است همين آمريكايي شدن است
محتمل است كه الگوي آمريكايي شيوهاي نوآورانهاي براي زندگي باشد در مقابل سختهايي كه بشر غربي در طي دويست سال گذشته از دو محور سختكوشي و اخلاق بر خود ديده بود. در جامعهاي پايدارشده، كاركرد سختكوشي و اخلاق در جامعه از طريق تقسيمكار، نهادهاي اجتماعي و قانون بازتوليد ميشود. ولي آيا براي جوامع ناپايدار هم چنين است؟ دريادداشت بعدي به ايران از اين منظر خواهيم پرداخت.
چرا بايد كلاسيك ها را خواند؟ چون كلاسيك ها نقاط عطفي هستند كه خط سير انديشه از آنها مي گذرد و هر انديشه آنطور كه هگل گفته است تاريخ آن انديشه است. اما در روانكاوي خواندن كلاسيك ها فايده اي مضاعف دارد. روانكاوي با زيگموند فرويد آغاز مي شود. فرويد با شيرجه اي عميق و متهورانه به پنهان ترين لايه هاي روان آدمي بر آن شد كه آن اژدهايان مخوف را از كنام خويش به درآورد، خواب خوش ناخودآگاه را پريشان سازد و گره ها را شل كند. فقط مي خواست گره ها را شل كند تا بيمار را برهاند و بزرگوارانه باز كردن آنها را به پيشرفت هاي علوم اعصاب در آينده موكول كرد. فرويد پزشكي بود كه مانند ديگر هم قطاران خود سوگند خورده بود در راه شفاي بيمار از هيچ تلاشي فرونگذارد. روانكاوي او باليني و با مفهوم شفا درآميخته بود.
اما روانكاوي پس از فرويد از چارسو چنان كشيده شد كه گره ها لحظه به لحظه ناگشودني تر شدند. بر دستاوردهاي فرويد خرواري از اباطيل چنان انباشته شد كه گويي از نخست هيچ نبوده است. پس از فرويد شاگردانش نيز استاد را هنوز به خاك نسپرده به پدركشي برخاستند و هريك بيرقي افراشتند. ناخودآگاه برآشفته از فاش شدن رازش نزد انسان و خشمگين و تنوره كشان از رسواسازي ها و نارازداري هاي نابغه اتريشي كه روان را آنقدر كاويده بود تا به هيولاي ناخودآگاه برسد، روانكاوي را واپس زده و در لايه هاي زيرين خويش مدفون ساخت. گويي خواست بشريت آن است كه اين لكه ننگ را كه فرويد نام دارد، همچون خاطره اي ناگوار به دست فراموشي بسپارد.
اژدهاي روان انتقام خويش را گرفت و خود را در قلعه اي از خيالبافي هاي اسرارآميز، تسخيرناپذير ساخت. زخمي كه فرويد بر پيكر ستبر او وارد آورده بود در نتيجه سهل انگاري به اصطلاح روانكاوان پسافرويدي نه تنها ترميم كه از پيش هم ضخيم تر شد. روانكاوي معاصر اكنون چنان از روانكاوي كلاسيك دور افتاده كه اگر فرويد خود از گور برخيزد به احتمال قوي فرزندان فكري امروز خود را بازنتواند شناخت و سر از ملغمه ويتگنشتاين _ اشتراوس _ سوسور ... كنوني درنتواند آورد. كافي است به همين اظهارنظر حيرت انگيز ژاك لاكان (J.Lacan)، روانكاو معاصر فرانسوي، توجه كنيد كه معتقد است ناخودآگاه برخلاف نظر فرويد فاقد بنياد زيست شناختي است و در عوض ريشه در زبان شناسي دارد و در نظام دلالتي معنا مي يابد.
بايد پرسيد كه اين مشعل داران روانكاوي هم روزگار ما نظريه هاي درخشان خويش را بر بالين چند بيمار آزموده اند و گره از كار كدام بيماري فرهنگ گشوده اند. بايد ديد كه چگونه علوم انساني در خلاف جهت تلاش هاي فرويد، روانشناسي را از درون روانكاوي بازپس گرفت. بايد از خود پرسيد چگونه اژدها توانست فرويد را در ما سركوب كند. بايد ببينيم در گريز از فرويد واقعا از چه چيزي مي گريزيم و با خواندن پسافرويد دل به كدامين فريب خوش مي كنيم. نقد فرويد بايد از او فراتر رود نه آنكه واپس نگرد. روانكاوي مي بايست در جهت ابهام زدايي پيش مي رفت نه در جهت ابهام زايي. چرا بايد كلاسيك ها را خواند؟ چون بايد از ابتدا با انديشه همراه شد. شايد پاسخ اين پرسش در حوزه هاي گوناگون اندكي تفاوت داشته باشد. اما در روانكاوي كلاسيك ها را بايد خواند تا ديد كه بر سر روانكاوي چه آمده است؟
در ايران اما اوضاع به مراتب جالب تر و پيچيده تر بود. امروزه كافي است از دانشجويان رشته روانشناسي بپرسيد تا بيشتر آنها در پاسختان بگويند كه نظريه هاي فرويد امروزه ديگر رد شده است. نيازي به خواندن كلاسيك ها نيست و ما هم نمي خوانيم. نمي دانيم فرويد چه گفته است و نمي خواهيم بدانيم. از فرويد در امتحان سئوال نمي آيد. بياييد درباره علم النفس بوعلي صحبت كنيم و بدانيم رفتار همسران چگونه بايد باشد تا كودكان در كانون گرم خانواده اوقات شادتري را سپري كنند. هزار راه نرفته را از هزار زاويه ببينيم. مشكلات جنسي زوجي كه براي طلاق آمده اند را به هيچ بگيريم و در عوض از آنها بپرسيم آيا به يكديگر احترام متقابل مي گذارند؟ آيا به خواسته هاي هم اهميت مي دهند؟ آيا به همسرشان لبخند مي زنند؟ خجالت نمي كشند كه زن دوم گرفته اند؟
آنچه از طريق تعداد زيادي از ترجمه هاي نخستين از فرويد، درباره فرويد و در انتقاد از فرويد عرضه شد شبحي از انديشه روانكاوي بود كه با تاخيري قابل توجه از روانكاوي اصيل، افتان و خيزان در حركت بود. ماجراي تكراري انديشمندي كه شومن شد تا ما بار ديگر مثل هميشه بتوانيم علم ارزش هايمان را برپا كنيم. هركه مي خواهد باشد، مي خواهد يكي از رفيع ترين قله هاي شناخت در كل تاريخ بشر باشد. هرچه مي خواهد بگويد، ما ارزش هايمان را داريم و واقعيت چيزي است كه ارزش ها را توجيه كند. جنسيت چيزي است كه سخن از آن نبايد گفت. جنسيت چيزي است كه بايد بر سرش كوفت و پنهانش كرد تا بوي گندي از آن برنخيزد و تازه مگر آن شبح چه مي گفت؟ مگر فرويد همان ابليسي نيست كه آزادي جنسي را تبليغ مي كرد و مي خواست بنيان خانواده هاي ما را سست كند؟ پس از ناصرالدين صاحب الزماني، ايرج پورباقر، هاشم رضي، اميرحسين آريان پور، فريد جواهركلام و ديگران، سكوتي سنگين بر پهنه نشر آثار فرويد حاكم شد. در عوض خواننده فارسي به سمت آثار يونگ، فروم و ديگراني تغيير ذائقه داد كه پروانه اي تر مي انديشيدند و براي وصل كردن آمده بودند! تعدادي نيز تلاش كردند تا در سه دقيقه مدير موفقي باشند، به خود اعتماد كنند، در طرفه العيني دل زنان را به دست آورند و كارهاي محيرالعقول رنگارنگي را در كشكول كرامات خويش داشته باشند.
اكنون چندي است كه به مدد ناشران و مترجان فهيم، خواننده فارسي باز دل به دريا مي زند و در آينه آثار فرويد بي پرده با خويش روبه رو مي شود. كتابشناسي آثار مربوط به فرويد در فارسي آنقدر هست كه خود موضوع مقاله اي جداگانه باشد. در اينجا فقط مي خواهيم به چهارمين اثر از گنجينه اي كه دكتر سعيد شجاع شفتي طي سال هاي اخير به داشته هاي فرهنگي ما افزوده است نگاهي كوتاه بيندازيم. شجاع شفتي پيش از اين سه كتاب «مطالعاتي بر روان شناسي فرويد» (اميركبير 1363 و 1376)، اصول روانكاوي باليني (ققنوس، 1377) و مهم ترين گزارش هاي آموزشي تاريخ روانكاوي (ققنوس، 1379) را به چاپ رسانده و كتاب حاضر را متمم اين كتاب اخير مي داند. اين كتاب در واقع مجموعه اي است از شرح حال سه بيمار كه آنها را به نام هاي «موش مرد»، «گرگ مرد» و «دكتر شربر» مي شناسد و به ترتيب مبتلا به روا ن رنجوري (نوروز) وسواسي، روان رنجوري مربوط به دوران كودكي و سرانجام پارانويا هستند. از اين ميان شرح حال گرگ مرد به عنوان آخرين و كامل ترين گزارش در نوع خود شهرت تاريخي دارد و از اين رو وي را مهم ترين بيمار فرويد دانسته اند. در اينجا سعي مي كنيم از هر كدام از اين سه مورد به طور خلاصه به نكاتي اشاره كنيم. با اين حال خواننده بايد توجه داشته باشد كه هيچ متن دست دومي جاي متن هاي اصلي فرويد را نمي گيرد. توالي منطقي استدلال هاي فرويد و سحر تبيين هاي روانكاوانه غيرمنتظره اش در مجموع متني جادويي مي سازد. رويكرد باليني شجاع شفتي در گزينش آثار فرويد براي ترجمه به وضوح مشهود است و خود هدف از اين مجموعه چهار جلدي را تلاش براي معرفي تكنيك جامع روانكاوي كلاسيك مي داند. وي آن طور كه مي گويد قصد دارد روان درماني تحليلي را در ايران احيا كند اما از سوي ديگر چهارمين اثرش را نقطه پاياني اين مجموعه معرفي مي كند.
گرچه شجاع شفتي نشان داده كه توجهش را به گروه خاصي از آثار فرويد _ گزارش هاي آموزشي و باليني _ معطوف كرده است، اما به نظر مي رسد براي احياي حتي همين بخش نيز بايد به فرويد در تماميت خويش نظر داشت. گو اينكه در عين حال ارتباط منطقي كليه آثار فرويد با هم قابل انكار نيست و همگي زير چتر پارادايم روانكاوي كلاسيك قرار مي گيرند. براي احياي فرويد تلاشي بيش از اين لازم است و اين نقطه پايان، خسارتي به فرهنگ فارسي وارد خواهد ساخت كه دست كم در آينده اي نزديك قابل جبران نيست. اميدواريم اين مجموعه تداوم يابد. دكتر شجاع شفتي، استاديار دانشگاه علوم بهزيستي و توانبخشي، يك سوم پاياني را به چهارده پيوست اختصاص داده است. او در اين پيوست ها كوشيده است «ضمن مروري اجمالي بر آخرين ديدگاه هاي باليني فرويد وضعيت روانكاوي به طور اخص و روان درماني به طور اعم را در جهان امروز و در ابتداي قرن بيست و يكم و نيز وضعيت روانكاوي در مقايسه با ساير مكاتب علوم رفتاري و همچنين جديدترين تفحصات در باب مباحث كليدي اين حوزه» را مطرح كند. اين پيوست ها به نكات جالبي _ از جمله رويا و تله پاتي، روانكاوي زنان، ارتباط روانكاوي با جهان بيني و بحث خودآگاهي _ مي پردازند و خود قابليت طرح مستقل در يك كتاب را دارند. شايد بهتر بود كه كتاب به همان سه گزارش اختصاص داده مي شد و اين پيوست ها به همراه ساير نوشته ها به شكل مجموعه مقالات به چاپ مي رسيد. امانت داري و اقتضائات تكنيك درمان، نگارش گزارشي صرفا تاريخچه اي يا صرفا موضوعي از سرگذشت بيمار را نامقدور مي سازد. گرگ مرد كه پس از مرگ فرويد تبيين هاي روانكاوانه او را درباره روان رنجوري اش و ريشه آنها غيرواقعي مي شمارد، يكي از همين موارد است.
گرگ مرد كابوسي داشت از دوران كودكي كه به سراغش مي آمد: «خواب ديدم كه شب هنگام بود و من در تختم دراز كشيده بودم (پايه هاي تخت من به سمت پنجره بود. در مقابل پنجره يك رديف درخت گردو قرار داشت. مي دانم كه اين خواب را در زمستان و شب هنگام ديدم) ناگهان پنجره خود به خود باز شد و من از ديدن گرگ هاي سفيدي كه روي درخت گردوي بزرگ جلوي پنجره نشسته بودند، ترسيدم. شش يا هفت تا بودند. گرگ ها كاملا سفيد و بيشتر شبيه روباه يا سگ گله بودند، زيرا دم هاي بزرگي مثل روباه و گوش هاي سوزني و نوك تيزي همچون سگ (در هنگام توجه كردن به چيزي) داشتند. ظاهرا به خاطر ترس از اين كه گرگ ها مرا بخورند با وحشت بسيار فرياد زدم و از خواب پريدم.»
فرويد در اين رابطه پرسش هاي گوناگوني از بيمار مي پرسد و او به تك تك آنها پاسخ مي دهد؛ چرا گرگ ها سفيد بودند؟ چطور گرگ ها روي درخت سبز شدند؟ چرا تعداد گرگ ها شش هفت تا بود؟ از لابه لاي پاسخ هاي بيمار به تدريج روانكاوي آن آشكار مي شود. از جمله ترس از پدر و عقده اختگي و... فرويد مانند كارآگاهي كه در جست وجوي سرنخي باشد پيش مي رود، براي تك تك اجزاي خواب تبييني مي يابد و سرانجام به جمع بندي مشهوري مي رسد كه همان طور كه گفته شد بيمار آن را انكار كرده و به روانكاو فرافكني مي كند. موش مرد نيز يك مرد 26 ساله مبتلا به وسواس بود كه خود شخصا به فرويد مراجعه و زندگي جنسي اش را داوطلبانه بي پرده بازگو كرد. به گزارش موش مرد وي از پنج شش سالگي به نوعي داراي فعاليت جنسي بوده و «از دخترها بسيار خوشم مي آمد و ميل شديدي در من وجود داشت كه آنان را برهنه ببينم. ولي در حين اين ميل و اشتياق، احساس مرموز و ناخوشايندي به من دست مي داد، چنان كه گويي اگر به اين چيزها فكر كنم واقعه اي اتفاق مي افتد و مثل اينكه بايد تمامي مساعي ام را به كار بگيرم تا از وقوع آن جلوگيري كنم.» از جمله آنكه مي ترسيد پدرش بميرد در حالي كه پدرش سال ها قبل مرده بود. از نظر فرويد معني اصلي ترس وسواس آميز موش مرد چنين است: «اگر من آرزوي ديدن زن عريان را داشته باشم، پدرم محكوم به مرگ خواهد بود.» اما چرا موش مرد؟ يك روز موش مرد در مراجعه به فرويد از ترس وسواسي بزرگ و تازه اي سخن گفت: از تنبيه ترسناكي كه در مشرق زمين انجام مي شد. «مجرم را محكم نگه مي داشتند... و كوزه اي روي نشيمنگاهش قرار مي دادند... تعدادي موش صحرايي در آن بود... و موش ها ... و راهشان را به درون مقعدش مي شكافتند.»
و در ادامه گفت: « در آن لحظه اين فكر در ذهنم جرقه زد كه اين ماجرا داشت براي شخصي كه بسيار مورد علاقه من بود، رخ مي داد!»
مورد سوم يعني دكتر شربر خود شخصا به فرويد مراجعه نكرد. فرويد مي نويسد: «نظر به اينكه افراد مبتلا به پارانويا را نمي توان مجبور به غلبه بر مقاومت هاي درونيشان كرد و به هر حال فقط آنچه بخواهند مي گويند، چنين نتيجه مي شود كه اين بيماري دقيقا اختلالي است كه در آن گزارشي مكتوب يا شرح حالي چاپ شده جاي آشنايي شخصي با بيمار را مي گيرد.» دكتر دانيل پل شربر، سناتور پارلمان ايالت درسدن بود و كتابش تحت عنوان «خاطرات يك روان رنجور» در سال 1903 منتشر شد. شربر دو بار بيمار و بستري شد و هر بار پس از مدتي بهبود يافت. در پارانوياي شربر دو عنصر اساسي وجود دارد يكي تمايل به زن شدن و ديگري آنكه «وي معتقد بود كه مأموريت داشت جهان را از بند رها سازد و آن را به سر منزل اصلي و سعادت گمشده اش رهنمون شود. البته اين قضيه فقط در صورتي امكان پذير بود كه او نخست از مرد به زن تبديل مي شد.» دكتر وبر در گزارشي از هذيان هاي شربر در سال 1899 مي نويسد: «نقطه اوج سيستم هذياني بيمار عقيده اش مبني بر اين است كه وي مأموريت دارد جهان را آزاد كند و انسان ها را به سعادت از دست رفته شان بازگرداند. بنا به اظهار خودش، او به توسط وحي مستقيم از جانب خدا به اين ماموريت گمارده شده بود، عينا همچون پيامبران؛ به عقيده او اعصاب در حالت تهييج شديد دقيقا داراي خاصيت جذب شدن به سمت خدا _ كه از نظر شربر عصب مطلق است- بودند و اعصاب او نيز مدت ها بود كه چنين حالتي داشتند.» شربر معتقد است كه «روح انسان در اعصاب كالبد انسان شكل مي گيرد.
آنها را بايد در قالب تشكيلاتي با ظرافت فوق العاده زياد و قابل مقايسه با ظرفيت ترين رشته ها تصور كرد. ...در حالي كه انسان ها متشكل از جسم و عصبند، خدا بنا به ماهيت اش، چيزي جز عصب نيست. ولي شمار اعصاب خدا همچون كالبد انسان ها معدود نيست، بلكه نامحدود و لايتناهي است... زماني كه كار خلقت به پايان رسيد خدا به جاي بسيار دوردستي رفت و كلا دنيا را به دست قوانينش سپرد، وي فعاليت هايش را فقط به جذب ارواح مردگان به سمت خودش محدود كرد... خدا بر طبق ترتيب امور تا زمان پس از مرگ هيچگونه رابطه منظمي با ارواح انسان ها ندارد. وقتي انساني مي ميرد، بخش روحاني اش (يعني اعصابش) دستخوش فرايند تطهير مي شود، البته قبل از اين كه سرانجام با خود خدا در آستانه بهشت از نو اتحاد يابد... در خلق چيزها خدا بخشي از خودش را از دست مي دهد. يا اينكه بخشي از اعصابش را به شكل جديدي ملبس مي سازد.»
شجاع شفتي در بخشي از مقدمه اي كه بر كتاب نوشته به درستي اشاره مي كند «تحقيقات و ديدگاه هاي فرويد شالوده و كالبد روانكاوي را تشكيل داده و تصور وجود يا فراگيري روانكاوي منهاي فرويد خيال باطلي بيش نيست.» به هر حال بايد بود و منتظر ماند تا ديد كه بشريت كي خاطره فرويد را به ياد خواهد آورد و از اين روان رنجوري خواهد رهيد
Life is a fatal complaint, and an eminently contagious one.
A great marriage is not when the `perfect couple` comes together. It is when an imperfect couple learns to enjoy their differences.
Life is full of misery, loneliness, and suffering - and it`s all over much too soon.
Life is full of misery, loneliness, and suffering - and it`s all over much too soon.
Life is full of misery, loneliness, and suffering - and it`s all over much too soon.
All married couples should learn the art of battle as they should learn the art of making love. Good battle is objective and honest - never vicious or cruel. Good battle is healthy and constructive, and brings to a marriage the principle of equal partnership.
The supreme irony of life is that hardly anyone gets out of it alive.
The supreme irony of life is that hardly anyone gets out of it alive.
That is what marriage really means: helping one another to reach the full status of being persons, responsible and autonomous beings who do not run away from life.
Life is far too important a thing ever to talk seriously about.
Life is full of misery, loneliness, and suffering - and it`s all over much too soon.
Life isn`t fair. It`s just fairer than death, that`s all.
Marriage. It`s like a cultural hand-rail. It links folks to the past and guides them to the future.
Life is pleasant. Death is peaceful. It`s the transition that`s troublesome.
Mat vu ston laanscht klinzecht. Wéi ke stolz geplot. [URL=http://natashiabisher941.tripod.com/adipex-meridia-online-ph/adipex-rss-feed.html]adipex rss feed[/URL]
Mat vu ston laanscht klinzecht. Wéi ke stolz geplot. [URL=http://natashiabisher941.tripod.com/adipex-meridia-online-ph/adipex-rss-feed.html]adipex rss feed[/URL]
Mat vu ston laanscht klinzecht. Wéi ke stolz geplot. [URL=http://natashiabisher941.tripod.com/adipex-meridia-online-ph/adipex-rss-feed.html]adipex rss feed[/URL]
Hi,
Well today,
I've found somebody who knows what it's about!
Never change, and keep it up like this!
Jermaine, from the buy hgh online website
deposit free bonus casino
see to signature...
or
www.top100central.info
لطفا فقط نظرات مربوط به مطالب را بنویسید.